پایان نامه با واژگان کلیدی دوران باستان، ظلم و ستم

دانلود پایان نامه ارشد

ديگر، فرانسيس آسيزي751، گرچه نيروهاي آسماني را آفريد? خدا و هديه اي براي بشر مي شمرد، با اين حال، خود را به يک گونه برادري ميان تمام آفريده ها ، مقيد به آن ها حس مي کند:
ستايش تو را، اي پرودگار، با تمام آفريده هايت،
به ويژه برادرم، خورشيد،
که روز را مي آورد و تو از طريق او، مي درخشي.
و او در شکوه و جلالي عظيم، زيبا و درخشان است.
اي بالاترين! او تصوير تو را با خود دارد.
ستايش تو را، اي پروردگار، به سب خواهرم ماه و ستارگان؛
تو در آسمان آن ها را تابناک، عزيز و دوست داشتني ساخته اي.752

البته، اين رابطه، نوعي برادري راهبانه است و ديگر، در هم عجين شدن ذهن انسان ابتدايي با طبيعت نيست. صرفا عشق و دستگيري753 الوهي است که جامعه را با طبيعت تداوم مي بخشد؛ با اين حال، خورشيد همواره نمود والاترين سعادت و برکت است:
اي بالاترين! او تصوير تو را با خود دارد.

5.با توجه به ايد? متناسب کردن زمان بر طبق معيار حوادث عالم بالا، علاوه بر کشف نيروي خودانگيخته، نوعي تجلّي قاعده و ترتيبِ به طور ثابت منظم آشکار مي شود. از اين رو، اينک قدرت به جاي اينکه بي حساب و غير قابل پيش بيني و دائما محتاجِ اثبات تجربي باشد ثابت و تغييرناپذير مي شود.
منشا تقويم754 به عنوان شناخته شده ترين چيز براي ما از ميان مجموع? کاملي از نمونه هايي که در آن ها، سيرِ اين جهانيِ امور با سير آسمان ها منطبق شده، همين ديدگاه است.755 همان وضعيتي که در بالا هست در پايين هم هست: اين مکتب فکري را که به غلط، به عنوان “مفهوم باستانيِ مشرقيِ نظم جهان” به انحصارِ خاور نزديک درآورده شده، در واقع، مي توان در سراسر جهان، هر جا که انسان، ديگر به کلّي به صورت انسان ابتدايي فکر نمي کند و با پيوند زدن حيات خود با حيات نيرومندترِ بالا، آن را مطلق در زمان ساخته است، مشاهده کرد. هراکليتوس، در قطع? مشهوري که قبلا به مناسبت ديگري نقل شد، اظهار مي کند که “خورشيد پا را از حدومرز خود فراتر نخواهد گذاشت؛ اگر چنين کند، ارينوئس756، نديمه هاي انتقام جوي عدالت، او را گير خواهند انداخت”.757 اين، نقط? مقابل محض انديش? نورِ پيروزمند است: سير اجسام آسماني تا ابد تغييرناپذيراست.
ستارگان نيز مسيرهاي لايتغير خود را دنبال مي کنند. در اينجا، پيروزي، گويي به صورت پيروزي اي متبلور مي شود که هيچ درگيري و نزاعي را تجربه نمي کند. مصريان عميقا متاثر از حضور دايم و بازگشت بي وقف? ستارگانِ “جاوداني” و “خستگي ناپذير” (يعني ستارگان اطراف قطب و سيارات) بودند758 و سرنوشت اموات را با سرنوشت اين اجرام آسماني يکي مي دانستند. اين در حالي بود که در عصر يونان مآبي، اين ستاره ها به کنترل کنندگان ثابتِ سرنوشت بشر759 تبديل شدند.760
بر اين اساس، پيوند عميق ميان انسان و امانت داران قدرت، همچنان ادامه دارد. اما اينک، نيروي بي حساب و به طور خود انگيخته عمل کننده، اساسا به چيزي تبديل شده است که مي توان آن را به حساب آورد؛ صرفا ديگر نمي توان در برابر آن مقاومت کرد و نيز نفرين کردن يا دعا کردن برايش بيهوده است؛ اين نيرو، تا ابد والا مرتبه و فراتر از دشمني و دوستي است. به گفت? اِي.فان.گِنِپ761، در واقع، در اين بسط يافتگي از پيوند داشتن با فعاليت هاي موجود در حيات حيواني و نباتي به محدود بودن به حرکت کيهان، و [به عبارتي] به ” ضرب آهنگ هاي باشکوه جهان”762، نوعي ثبات و انسجام وجود دارد763؛ و من به هيچ وجه، چشمگير برآورد کردنِ اين ايده توسّط فان گنپ را به چالش نمي کشم. با اين حال، در ستاره پرستي، يگانگي با قدرت خودرايانه بوالهوس يا پيروزمند، تحت انقياد يوغ پُرستاره در آمد. درِ عالم بالا بسته شد: حيات آن به يک فرايند و نيروي آن به يک سرنوشت تبديل شد.
بدين سان، حيات بشر بر اساس طالع بيني، مقدّر مي شود. در اعصار باستان، از نگاه بابلي ها، ستارگان “نوشت? آسمان ها” را حکّ مي کردند که انسان فاضل مي توانست از روي آن، سرنوشت خودش را بخواند. بنابراين، اصلا نبايد تعجب کرد از اين که انسان عليه اين ظلم و ستم آسماني شورش کند: “ستارگاني که در حين خند? ما مي دانند که اين خنده چگونه پايان خواهد يافت، ناگزير، نيروهاي شر مي شوند نه نيروهاي خير و شرير، اهريمني و بي رحمند و زندگي را عبث و بي ثمر مي سازند…. دين دوران باستان متاخر، به شيو? مقاومت ناپذيري، در برنامه هاي فرار از زندان هفت سيّاره، جذب مي شود.”764 انسان به صعود روح از قلمروي “عناصر شر جهان”765 به فلک الافلاک766 يعني فلک هشتم گيتي که در آنجا قدرت، مستلزم سلط? دلبخواهانه و استبدادي نيست اميد داشت.767 او به دنبال يک سوتِر768 بود که او را از نيروي ستارگان برهاند؛ مسيح نيز “ما را از نزاع و درگيري نيروها نجات مي دهد و ما را از ستيز ميان نيروها و فرشتگان در امان قرار مي دهد”769 و رسال? پولس به غلاطيان، آزادي از طريق مسيح را در مقابل “اسارت ارواح عنصري” سابق قرار مي دهد.”770 رساله به روميان نيز با لحني شکوه مند، عشق به مسيح را مي ستايد که نه نگهبانان سياره اي771 و نه نيروهاي آسماني (که با حلق? هفت لاي? خود راهِ منتهي به پناهگاه ديگر آسمان هشتم را مسدود مي کنند) نمي توانند ما را از آن جدا کنند.772 “از همان لحظ? تولد، ما شروع به مردن مي کنيم و پايان زندگي، پيوستگي نزديکي با آغاز آن دارد”773: اين حکمت شاعر رومي، بيشترين سازگاري را با احتمال يک علم دارد نه احتمال يک دين؛ و در حالي که طالع بيني774 با بسياري از اديان درهم مي آميزد، في نفسه يک علم775 و دانشي دربار? قدرت است اما نه تکريم و تقديسِ آن است و نه به کارگيري آن. خاستگاه اين علم، همه جا بود چنان که در چين و يونان باستان، تلاش هايي براي مشخص کردن دقيق حدود روزها و ساعت ها بر اساس موقعيت ماه، ستارگان و مانند آن صورت گرفت776 و نقط? اوج اين علم، زماني است که تمام حوادث زندگي بشر، تابع ستارگان توانا برهمه چيز قرار گيرد. در اين مرحله، هيچ کشف خاص قدرت در بشر را نمي توان جدا از نوعي ستار? کاملا خاص تصور کرد: براي مثال، آگوست777، ستار? خود سيدوس جوليوم778 را داشت.779 “ستار? او” نيز انسان هاي حکيم را از مشرق به آخورِ بيت لحم کشاند. اما تلمودشناس، در مخالفت با اين مطلب، تصريح مي کند که: “اسرائيل، تابع هيچ ستاره اي نيست بلکه صرفا تابع خداست.”780

6.در به اصطلاح “طبيعت گرايي”781، شاهد تجلّي پرستش قدرت در اشياي طبيعت و متعاقبا بازشناسي آشکار قاعده و ترتيبِ منظّم در خط سير گيتي هستيم. در هر دو نقطه نظر، پيش فرض هاي تامل ورزي متاخر وجود دارد. نخستين فلاسف? يونان، خاستگاه و مبناي نگهدارند? تمام زندگي را در يک پديد? طبيعي (آب يا هوا يا آتش) مي جستند که در وحدت و الوهيت خود، تنوعات مختلف جهان را آن گونه که خود را به ما نشان مي دهد در برمي گرفت: ?????، ذات و گوهر جهان و در عين حال، الوهيت آن است. در اينجا، طبيعت گرايي متاخر مطرح مي شود که از نگاه آن، حوادث طبيعي، نظم را در زندگي تشکيل مي دهد و به معناي واقعي کلمه، دقيقا به سبب همين نظم و ترتيب، الوهي هستند. طبيعت پرستي روسو و “طبيعت در خدا، خدا در طبيعتِ” گوته، به دنبال تقدسي هستند که بارديگر روي هم رفته و در کلّيّت زندگي، برتر از بشر است و نظم اکيدا عقلاني آن، انسان را به سلامت از آشفتگي زندگي فردي عبور مي دهد.
اما از نقطه نظر انسان ابتدايي، تمايز اساسي اين است که يونانيان مفهوم روح782 را کشف کردند؛ و هرگونه طبيعت گرايي امروزي بايد به شيوه اي خود را با اين روح پيوند دهد، چه “جام? زند? خدا” هست? رواني را احاطه مي کند يا طبيعت نهايتا با اين اصل روحي سازگار مي شود (چنان که روسو چنين معتقد است) يا طبيعت بايد به مثاب? يک اصلاح کننده در مقابل اختراعاتِ بدانديشان? فرهنگِ رو به انحطاط عمل کند چنان که دايره المعارف نويسان783 يا واگنر784 بر اين باور بودند.785 اما جديدترين تامل ورزي در باب طبيعت که از آن مکتب نيچه-کلاگز786 است بار ديگر متمايل به دنبال کردن خط سير اخير است. اما اين باور دقيقا همانند آنتي تز مستقيم خود (بي اعتنايي مسيحي-يوناني به طبيعت “صرف”)، به مفهوم روح بسته است که کاملا در انديش? دينيِ انسان ابتدايي مفقود است.

منابع براي مطالع? بيشتر:

F. BOLL, Die Sonne im Glauben und in der Weltanschauung der alten V?lker, 1922.
Sternglaube und Sterndeutung2, 1919.

F. CUMONT, Astrology and Religion among the Greeks and Romans, 1912.

R. PETTAZONI, Dio I, 1922.

TROELS-LUND, Himmelsbild und Weltanschauung im Wandel der Zeiten4, 1929.

فصل هشتم: “جهان به هم پيوست?” مقدس. حيوانات

1.اينک بايد دربار? جهان مقدسِ خودِ انسان بحث کنيم، گرچه عوالم پيرامون و بالا را نيز بايد متعلق به انسان دانست. اما حيواناتي که انسان با آن ها زندگي مي کند در معنايي خاص تر از نحو? تعلق بقي? “طبيعت”، به قلمرو انسان و به خود او تعلق دارند. چسترتون787 بارديگر به درستي اظهار مي کند که “ما از حيوانات وحشي سخن مي گوييم؛ اما يگانه حيوان وحشي، آدمي است. انسان است که در پي حيثيت استوار قبيله و نوع، بندها راگسسته وگرنه ديگر حيوانات همه اهلي اند.”788 اما بشر هميشه فرار نمي کند و درنمي رود در حالي که انسانِ “ابتدايي” به مراتب کمتر از انسانِ “مدرن” چنين مي کند.789 بنابراين، مقايسه اي که ماکس شلر790 و بايتندايک791 بين انسان و حيوان صورت دادند (يعني اينکه انسان، محيطش را عينيت مي بخشد و در رابطه اي مستقل و برتر از آن با آن قرار مي گيرد اما حيوان به محيط پيرامونش تعلق دارد) به هيچ وجه در مورد انسان ابتدايي صادق نيست792 چراکه انسان ابتدايي نيز به قلمروي پيرامونش تعلق دارد و صرفا به ندرت، به آن، “عينيت مي بخشد” و شايد تنها در سحر و جادو اين کار صورت گيرد793 آن هم فقط به کمک قدرتي که برتر از خود او و ديگران است زيرا انسان در اين محيطي که احساس مي کند با آن آميخته است، بارها کشف قدرت را مشاهده مي کند و تاکنون هيچ “جهاني”، در معنايي که ما از اين واژه اراده مي کنيم، وجود ندارد.
در اين خصوص، بالاتر از همه، امر غير انساني است که انسان را وادار مي کند حيوانات را داراي قدرت به حساب آورد. حيوانِ غير انسانيِ نيرومند که در اصل با انسان بيگانه است، همزمان براي انسان (در وهل? اول، به عنوان شکارچي و سپس به عنوان گاوپرور) کاملا شناخته شده است. اين گونه آميزش هيبت در برابر امر برتر(از يک سو ) با رابط? نزديک با نسبت به امر کاملا شناخته شده (از سوي ديگر)، اين امکان را فراهم مي سازد که در هر صورت، آيين هاي حيواني و توتميسم را بفهميم و احتمالا بتوانيم تبيين کنيم.794
اينک بدون معطلي مي توان تفوّق و برتري حيوان را [بر انسان نزد اقوام ابتدايي] درک کرد زيرا حيوان، نيروهايي را در اختيار دارد که انسان فاقد آن هاست: قدرت و حس بويايي، بينايي، جهت يابي و توانايي بر رديابي، پرواز، دويدن با سرعت فوق العاده و مانندآن. 795 از سوي ديگر، تمايز مهمي که ما انسان هاي امروزي، با وجود تمام نظريه هاي تکامل، در احساسات و انديشه هاي عادي خود ميان انسان و حيوان، مسلّم فرض مي کنيم هنوز وجود ندارد. بر اين اساس، ماسپرو796 دربار? مصرِ باستان چنين مي نگارد: “فاصله اي که انسان را از حيوان جدا کند تقريبا وجود نداشت. … پيوند حيوانات با بني آدم سودمند بود. جاي شگفتي نبود که پادشاهان مصر، شاهين را سرسلسل? خود توصيف و از تخم مرغي صحبت کنند که ريش? آن ها بدان بازمي گشت.”797 امروزه همين وضعيت را در مجمع الجزاير سرخپوستان مي يابيم که در آنجا، بوميان هيچ تفاوت اساسي ميان حيوان و انسان قايل نيستند و ازدواج با حيوانات، تولد از حيوانات و تولد حيوانات [از انسان]، و تبار حيواني را امري کاملا عادي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی سعادت و کمال Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی حيوان، توتميسم، پيوند