پایان نامه با واژگان کلیدی جهانی سازی، جهانی شدن، کشورهای پیشرفته، سرمایه‏داری

دانلود پایان نامه ارشد

شد، اما رابرتسون177 استدلال میکند که درواقع تاریخچهی آن طولانیتر است. (Waters, 2001, 4)
بهنظر رابرتسون تاریخ جهانی سازی به ظهور سرمایه‏داری برمی‏گردد و پنج مرحله را شامل میشود که عباتند از: “1) مرحلهی بدوی (اروپای1750-1400) که با تجزیهی کلیسا، ظهور جوامع دولت‏مدار، تعمیم‏هایی درباره بشریت و استعمار مواجهیم. 2) مرحلهی نخستین (1875-1750) که ظهور دولت- ملت، دیپلماسی بین دولت‏ها، موافقت‏نامه‏های بین‏المللی ارتباطات، ظهور ملت‏های غیراروپایی و اولین عقاید جهان‏گرایی را شاهدیم. 3) مرحلهی جهش (1925-1875) که در آن با عوامل جهانیکنندهی دولت-ملت، جامعهی واحد بین‏المللی و بشر واحد مواجهیم. 4) مرحلهی تلاش برای کسب سلطه (1969-1925) با شکل‏گیری جامعه ملل و سازمان ملل، جنگ جهانی دوم، پایان جنگ سرد و ظهور جهان سوم، روبه‏رو هستیم. 5) مرحلهی عدم قطعیت (1992-1969) با عواملی چون گفتمان حقوقی بین المللی، پیچیدگی روابط بین‏الملل، شناخت مسائل زیست‏محیطی و رسانه‏های جهانی مواجهیم.” (Robertson, 1994, 56-59) با اینکه رابرتسون، جهانی سازی را با ظهور سرمایه‏داری همراه می‏داند، اما ارتباط مراحل پنجگانهی او با نظام سرمایه‏داری مشخص نیست. درواقع رابرتسون آغاز جهانی سازی را در اوایل قرن پانزدهم دنبال میکند، اما آن را تا اواخر 1800، یعنی آغاز دوران طلایی واقعاً مؤثر نمیداند.
تقسیم‏بندی جامع‏تر این روند توسط دیوید هلد178 عبارتست از: 1) افزایش روابط اقتصادی و فرهنگی و کاهش قدرت حکومت در سطح دولت-ملت 2) ایجاد شرکت‏های فراملی و کاهش بیشتر قدرت دولت 3) هماهنگی حوزه‏های سنتیِ مسئولیت دولت، مانند ارتباطات و مدیریت اقتصادی، با اصول بین‏الملل 4) محدود شدن دولت توسط واحدهای سیاسی بزرگ‏تر 5) ظهور یک نظام “حاکمیت جهانی” و مفهوم “شهروند جهانی” کاهش بیشتر قدرت دولت 6) پیدایش یک دولت فراملی با قدرت مسلط نظامی و قانون‏گذاری. (Held and McGrew, 2003, 33-35)
شولته179 در تقسیمبندی دیگری، تنها سه مرحله را برای بروز پدیده جهانی سازی مطرح می‏کند که شامل: 1) ظهور تصور جهانی: (تا قرن هجده) تفکر جهانی شدن180 در بین زرتشتیان و بودائیسم قبل میلاد و در بین مسلمانان بعد میلاد، طرح حقوق‏ بینالملل در قرن شانزدهم، بحثِ اتحاد اجتماعی جهانی در قرن هجدهم و حتی‏ تجارت بین قارهای قهوه، موجب بروز تصوراتی در خصوص جهانی شدن فعالیت‏ها شد. 2) جهانی شدن مقدماتی: (1950-1850) گسترش ارتباطات، بازارهای جهانی، ظهور نظام‏های مالی‏ بینالمللی و فعالیت‏های جهانی، اولین نشانه‏های‏ تسریع جهانی شدن هستند. 3) جهانی شدن در مقیاس وسیع: (از دهه‏ 1960 به بعد) در این مرحله به واسطه پیشرفت‏ تکنولوژی، جهانی شدن شتاب بیشتری گرفته و کماکان ادامه دارد. (بهروزیفر، 1381، 27)
کستزورس181، چهار دوره مختلف جهانی سازی را در نیمکره غربی مشخص میکند: 1) آغاز غلبه بر اقیانوس، ارتباطات و تجارت از 1492 تا 1565 2) مهاجرت اجباری مردم آفریقایی و متعاقباً استقرار بردهداری در دنیای جدید غرب از 1650 تا 1790 3) افزایش تقدم در صدور کالاها بین 1880 و 1930 4) و دورهی جدید جهانی سازی به معنای امروزی که از نیمهی دههی 1980 آغاز شد و هنوز ادامه دارد. (Suarez-Orozco and Qin-Hilliard, 2004, 15)
رایتزر مهمترین تغییراتی که امروزه بهعنوان منشأ جهانی سازی مطرح است را: 1) ظهور ایالت متحده بهعنوان یک قدرت جهانی بعد از جنگ جهانی دوم 2) ظهور شرکتهای چندملیتی (MNCs) 3) از میان رفتن اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد میداند. (Ritzer, 2009, 41-43)
بهطور کلی متفکران، جهانیسازی را از نظر مصداقی در سه دوره بررسی می‏کنند که عبارتنداز:
1) دوره کهن: در امپراتوری قدیم، جهانی شدن بهمعنای فتح سرزمین بود و فقط بعد سیاسی داشت.
2) دوره مدرن: از اواخر قرن شانزده، با نظام سرمایهداری ایجاد شد و بعد اقتصادی را نیز دربرگرفت.
3) دوره پست مدرن: این دوره از دههی 1990 به بعد آغاز شد. جهانی سازی در این دوره، علاوه بر ابعاد سیاسی و اقتصادی، ابعاد دیگر فرهنگی، اجتماعی و حتی حقوق بشری را نیز دربرگرفت.
با توجه به دیدگاه‏های مختلف اندیشمندان، جهانی سازی پدیدهای جدید نیست، بلکه تاریخ آن به ظهور سرمایه داری و قبل از آن بازمی‏گردد. در واقع منشأ تاریخی جهانی سازی، اگر آن را میل گسترش‏طلبانهی کشورها بدانیم، به‏ تمدن‏های قدیم و حتی لشکرکشی شاهان برمی‏گردد؛ اما اغلب آغاز جهانی‏ سازی را از سال 1815 و دههی 1880 را ـ که‏ در آن کشورهای پیشرفته به استعمار جوامع ضعیفِ درحالتوسعه‏ پرداختند ـ قسمتی از آن می‏دانند. در هر حال، مقدمات طرح تئوری جهانی سازی را می‏توان تأسیس سازمان ملل در سال 1945 و پایان جنگ سرد در سال 1989 دانست.
گفتار دوم: مبانی نظری
1- مبانی نظری تئوری سه جهان
طبق نظریهی “سه جهان” مائوتسه تونگ182 در سال 1972، کشورهای جهان برحسب میزان سلطهای که بر دیگر کشورها داشتند به سه دسته تقسیم میشدند: جهان امپریالیسم شامل کشورهای پیشرفته سرمایهداری غربی، جهان سوسیال امپریالیسم یا امپریالیستهای درجه دوم شامل اتحاد شوروی سابق و اقمار آن و جهان سوم شامل بقیهی کشورهای جهان.
مائو و پیروانش این نظریه را در سطح روابط بینالمللی نیز تعمیم میدادند و مدعی بودند که کشورهای جهان سوم بهمثابهی روستاییان و دهقانان جهاناند که باید شهرهای جهان یعنی کشورهای امپریالیست را محاصره کرده، به تسلیم وادارند. (ساعی، 1389، 15-14)
در این راستا مائو در سال 1974 ضمن گفتگویی با کنت کائوندا183 رئیس‌ جمهور زامبیا داشت، دیدگاه خود را درباره جهان وقت چنین بیان کرد: “به‌نظر من، ایالات متحدهی آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی (سابق) جهان اول را تشکیل می‌دهند. نیروهای بینابینی مانند ژاپن، کانادا و اروپا که بخش میانی را تشکیل می‌دهند، به جهان دوم تعلق دارند. ما جهان سوم هستیم، جهان سوم جمعیت عظیمی دارد. به‌جز ژاپن، آسیا متعلق به جهان سوم است. همه آفریقا و نیز آمریکای لاتین نیز به جهان سوم تعلق دارند.” (آقابخشی، 1376، 427) به‌عقیدهی مائو جهان سوم باید با جهان دوم در برابر جهان اول متحد شود. دلیلی که وی برای به‌شمار آوردن جمهوری خلق چین در زمرهی کشورهای جهان سوم به آن استناد می‌کند، این است که چین نمی‌تواند با کشورهای غنی و نیرومند در زمینه‌های سیاسی، اقتصادی و دیگر زمینه‌ها برابری جوید و فقط می‌تواند در صف کشورهای فقیر درآید.
همچنین مائو معتقد بود که رابطهی این سه جهان رابطهی هرمی و مبتنی بر قدرت در سطح بینالمللی بود، بدین معنا که جهان اول، جهان سوم را شدیداً تحت سلطه و استعمار خود قرار داده و در ضمن جهان دوم را تابع معنویات خود کرده بود؛ بهعبارت دیگر بر همهی جهان سیطره داشت و در این میان جهان دوم نیز به نوبهی خود، جهان سوم را استثمار میکرد. (اسمیت، 1380، 46) درواقع مائو بر نوعی برتری طبقاتِ قدرت میان سه جهان تأکید داشت که به ترتیب موجب استعمار جهان ضعیفتر توسط کشورهای قویتر میشد.
دکتر او.دومبانا، در تئوری سه جهان، اصطلاح جهان سوم را براساس معیارهای زیادی تعریف میکند. برای مثال، او معتقد است: “جهان سوم از نظر سیاسی بیانگر گروه کشورهایی است که به مکتب سرمایه داری یا بلوک کمونیست وابسته نیستند؛ اینها کشورهای غیرمتعهدند. همچنین جهان سوم از بعد اقتصادی به کشورهایی با ویژگیهای مشترک توسعهنیافتگی اطلاق میشود. به لحاظ جغرافیایی نیز جهان سوم شامل کشورهای آفریقایی، آسیایی و آمریکای لاتین است. این کشورها که به کمربند یا منطقه طوفان184 تعلق دارند، چنین نامیده میشوند، چون متحمل مصائب بسیاری شدهاند. از جمله مبارزه به خاطر آزادی ملی و استقلال اقتصادی. (Udombana, 2000, 754-755) بدینترتیب جهان سوم، بهجهت واقع شدن در ناحیهی جغرافیایی نیمکرهی جنوبی، شکلگیری در عصر تاریخی مستعمرهسازی، همچنین به دلیل موقعیت اقتصادی عقبماندهی خود، مفهومی ژئوپولیتیک دارد.
با وجود اینکه در واقع این خود رهبران جهان سوم بودندکه از اصطلاح جهان سوم، براي عدم تعهد سياسي بلوكي كه در اختلافات جنگ سرد ميان شرق وغرب وجود داشت، استفاده ميكردند؛ (ساعی، 1384، الف، 23) اما به تقسیمبندی سه جهان و اصطلاح جهان سوم، انتقادات زیادی وارد شد. در این راستا، حتی وقتی سووی برای نخستینبار اصطلاح جهان سوم را در 1952 بهکار برد، آن را “پديدهای هيچ انگاشته، بهرهكشي شده و خوار شمرده شده، قلمداد كرد.” (توكلي، 1385، 84) این اصطلاح همچنین مورد انتقاد بعضی سوسیالیستها مثل قوام نکرومه185 رئیسجمهور و رهبر جنبش آزادي‌بخش مردم غنا و فرانتس فانون186 نظریهپرداز فرانسوی-الجزایری قرار گرفته است.
نكرومه درباره‌ی اصطلاح جهان سوم معتقد است: “در واقع دو جهان وجود دارد، یکی جهان انقلابي و سوسياليستي و ديگری جهان ضدانقلابي و سرمايه‌داري با کلیهی ملحقات استعماري و امپرياليستي آن، بنابراين اصطلاح جهان سوم، عبارتي است كه به غلط به كار برده شده است و معناي همه چيز و هيچ چيز مي‌دهد.” (چيلكوت، 1376، 3) همچنین فیلسوف سیاسی خانم هانا آرنت در انتقاد به این عبارت می گوید: “جهان سوم یک واقعیت نیست، بلکه یک ایدئولوژی است.” (Arendt, 1972, 209)
عدهای نیز تقسیم کشورهای جهان به سه دسته یا بیشتر را نوعی تحریف دانسته و معتقدند دنیا فقط از دوگروه کشورهای فقیر و غنی تشکیل شده که منافع آنها اصلاً با هم سازگار نیست.
درواقع با پایان جنگ سرد و مخصوصاً پس از فروپاشی بلوک شرق ـ یعنی جاییکه جهان دوم محسوب میشد ـ کاربرد اصطلاح جهان سوم بیمعنا شد، چراکه این سؤال پیش آمد: جهان سوم در مقابل کدام دوجهان دیگر؟
پس میتوان گفت پایان دورهی سه جهان، مصادف بود با “فروپاشی کمونیسم اروپای شرقی، سقوط رژیم نژادپرستی در آفریقای جنوبی و گذر به دموکراسی در کشورهای با دیکتاتوری نظامی و حکومت مطلقه.” (Denning, 2004, 46)
بعد از انتقادات زیادی که به جهان سوم وارد شد و مخصوصاً بعد از فروپاشی شرق کمونیست، توجه جهانیان به دوگانگی جهان جلب شد و نظریات زیادی در این زمینه داده شد.
در میان تقسیمبندیهایی که بر دوگانگی جهان معاصر تأکید میکند، میتوان به تقسیمِ جهان به دو بخش “شمال” و “جنوب” اشاره کرد. البته این اصطلاح را اولینبار هاوس هوفر آلمانی، صاحب نظر جغرافی سیاسی، بهکار برد. او قبل از جنگ جهانی دوم، جهان را به دو بخش شمال و جنوب تقسیم کرده بود و معتقد بود که قدرتهای بزرگ جهان همگی در بخش شمالی واقع شدهاند. (ساعی، 1389، ص17)
اصطلاح کشورهای جنوب کمکم جایگزین اصطلاح جهان سوم شد و معانی متنوع اقتصادی، سیاسی و اجتماعی که اصطلاح جهان سوم داشت، به خود گرفت. به همین دلیل وقتی این اصطلاح در مورد کشورهای جهان سوم بهکار میرود، به معنی آن است که جهان از دو بخش تشکیل شده؛ بخش اول کشورهای پیشرفتهی صنعتی، غنی، قدرتمند، به نام شمال را دربرمیگیرد و بخش دوم کشورهای کمتر توسعهیافته، غیرصنعتی، غالباً فقیر و ضعیف، به نام جنوب را شامل میشود. معیار این تقسیمبندی، سطح رشد اقتصادی و توسعهی صنعتی کشورها میباشد.
معمولاً استدلال میشود که بیشتر کشورهای پیشرفتهی صنعتی در قسمتهای شمالی کرهی زمین و اکثر کشورهای توسعهنیافته جهان در نواحی جنوبیتر کرهی زمین واقع شدهاند. اما در تقسیم دنیا به دو نقطهی فقیر و غنی، باید دانست که این طبیعت نیست بلکه بشر است که موجب چنین تقسیمی شده است.
2- مبانی نظری تئوری جهانی سازی
جهانی سازی واقعیتی است که امروزه توجه بسیاری از اندیشمندان را به خود جلب کرده است؛ چراکه پدیدهای در حال وقوع میباشد؛ از اینرو فهم درست این فرآیند، تنها راه مطمئن جهت مقابله یا همراهی با آن میباشد. البته از آنجا که فرآیندهایی که بر مبنای آن مردم جهان بهصورت یک جامعه جهانی درمیآیند، گوناگون است؛ بدیهی است که برداشت‏ها از مفهوم جهانی سازی متنوع باشد. از اینرو در این قسمت مکاتب مرتبط با جهانی سازی و نظریات گوناگون اندیشمندان در این زمینه را برمیشماریم.
در حالت کلی

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی حقوق بشر، توسعهی اقتصادی، سازمان ملل، شورای حقوق بشر Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی جهانی سازی، جهانی شدن، وابستگی متقابل، سرمایه‏داری