پایان نامه با واژگان کلیدی جامعه مدرن، فلسفه عمل، حقوق بشر

دانلود پایان نامه ارشد

(هراسهاي مجهول‏المنشاء)، يا توهّم يا هذيان يا خيال‏زدگي و يا آرزو انديشي نخواهد بود و تفاوتي که ميان آنها ادّعا مي‏شود، بازي با الفاظ و يا تفاوتي مبهم و اثبات‏ناپذير و حتي آزمون‏ناپذير است.
تعريفي که از “ايمان ديني” مي‏ کند حداکثر نوعي حالت رواني ساختگي است که بايد آن‏را همان اميد بي‏دليل خواند.257 و در اين رويکرد، ايمان، عبارتست از؛ “اميد به افق مجهول در مشکلات زندگي” براي تحمل آسان‏تر رنج‏هاي زندگي.
اين “اميد” مي‏خواهد جايگزين “يقين” باشد و جاي “عقيده و ايمان توحيدي” را بگيرد و مضمون حقيقي آن صرفا نوعي دل بستن بي‏پايه به منجي رؤيائي است و نه بيشتر.
اين “اميد”، اولاً هيچ تکيه‏گاه آگاهانه ندارد و در فقدان معرفت و خلاء آگاهي، متولد شده يعني ناشي از جهل و نوعي تشبّث به حشيش است، ثانيا توأم با تصور نوعي متافيزيک و قدرت فوق طبيعي فرضي است که چون به ادعاي آقايان هيچ استدلالي براي اين متافيزيک نمي‏توان اقامه کرد، اين “اميد”، بي‏ريشه خواهد بود و عملاً نمي‏تواند به ما آرامش ببخشد بنابراين اندک ‏اندک زايل مي‏شود.
همو در جاي ديگر مي گويد:
“بر معنويت امروز، روحي حاکم است که بنابرآن دين براي ماست نه ما براي دين، دين آمده است به ما خدمت کند، دين در خدمت انسان است به تعبير حضرت عيسي؛ “سبت” براي انسان است نه انسان براي سبت . . . . بنابراين نمي شود، دست از خدمت انسان برداريم براي اينکه حرمت شنبه را رعايت کنيم، اين تلقي، تلقي امروزي است، معناي معنويت اين است که ما هيچ وقت فوق انسان قائل نشويم ما مي گوييم همه چيز در خدمت انسان است منتهي به تعبير دقيق نه فقط خدمت در جهت ماديات انسان.”258
و در ادامه اضافه مي کند که اگر دين بخواهد در جامعه مدرن باقي بماند بايد در خدمت به انسان مدرن موفق باشد يعني در جامعه امروزي هم بايد “دين انساني” باشد.
بزرگترين هدف همه ما انسانها و خواسته مهم ما براي اينکه دين را انساني جلوه دهيم، اين است که به رضايت باطن برسيم، و “اين رضايت باطن سه مولفه دارد، ( آرامش، اميد، شادي). و سه چيز است دخالتي در اين رضايت باطن نفيا و اثباتا ندارد.
1-): دين ومذهب خاص؛ براي رسيدن به رضايت باطن هيچ لزومي ندارد که دين خاص بپذيريم يا از دين خاصي دست بکشيم، معناي اين سخن اين است که در درون هر دين و مذهبي مي توان به رضايت باطن رسيد و معناي ديگرش اين است که در درون هر دين و مذهبي مي توان به اين رضايت باطن نرسيد.
2-): علوم و معارف بشري؛
3-): نظامات اجتماعي؛ يعني مي توان در نظام هاي اجتماعي گوناگون، افرادي را يافت که داراي اين سه مولفه (آرامش، اميد، شادي)،هستند، گر چه نظام اجتماعي شان واحد نيست.
با انضمام اين دو مقدمه، (که همه انسانها در پي آرامش و شادي و اميد هستند و بر اساس يک واقعيت تاريخي که اين رضايت باطني نه به نوع نظام اجتماعي و نه به علوم و معارف بشري و نه به دين و مذهب خاص وابسته نيست، از انضمام اين دو واقعيت سوالي پيش مي آيد که اگر همه انسانها دنبال رضايت باطني هستند حتما همه اين افراد وجوه مشترکي دارند، آن وجوه مشترک چيست؟ چه چيز در انسانها مشترک بود که همگي به رغم سه تفاوتي که ذکر شد به يکسان به آرامش و اميد و شادي دست يافته اند؟ از همين جا بود که تقريبا از نيمه دوم قرن 19 م. در محافل آکادميک مغرب زمين بحثي تحت عنوان “معنويت” طرح شد و گفته شد، همه انسانها در چيزي به نام معنويت اشتراک دارند.”

ايشان در ادامه ضرورت طرح معنويت و جايگزيني آن به جاي دين سنتي را دو چيز مي داند:
“1-): بشر از دين انتظار دارد که مادر رنج ها ومصيبتها را به مردم معرفي کند و راه درمان را مشاهده کند، دين تا مدت مديدي پتانسيل اين کار را داشت، ولي براي انسان مدرن امروزي ديگر آن دين سنتي قابل پذيرش نمي باشد، و نمي تواند راه شناختي براي دردها ورنج ها انساني ارائه دهد. و آنها را درمان کند لذا طرح معنويت در کنار دين ضروري مي شود.
2-): در جهان امروز، مقدورات انسان مدرن بيش از ماذوناتش مي باشد، انسان خيلي از کارها را مي تواند بکند، اما براي ارتکاب آنها اذن ندارد، لذا اگر امروزه بشر بخواهد هر کاري بکند و حاضر نباشد شکاف بين مقدورات و ماذونات را بپذيرد، سامان اجتماعي انسانها بهم مي خورد و همين نکته باعث مي شود که ضرورت بحث معنويت، بيشتر از گذشته احساس شود.
دو عامل فوق باعث شد که کساني به اين فکر بيفتند که ما بايد در کنار، يا غير از، يا علاوه بر فهم سنتي از دين، چيز ديگري به نام معنويت مورد بحث قرار دهيم”.259

2-2-2-): رويکرد اجتهاد در اصول:
عده اي ديگر از دانشمندان معاصر بر آنند که هيچ پديده و حادثه اتفاق افتاده در حوزه روابط انساني فرابشري نيست. همه چيز موصوف به وصف بشري بودن است و دين از اين قاعده مستثني نيست. و چون بشر در قلمرو شرايط تاريخي و اجتماعي زيست مي‏کند و راه گريزي از اين شرايط ندارد، اراده و ادراکش هم محدود به همين شرايط است. محدوديتهاي تاريخي و اجتماعي خود را به ‏مثابه “پيش‏فهم‏ها” و “شرايط امکان اراده” بر بشر تحميل مي‏کند. پس “بشر محصور در زبان، جامعه، تن و تاريخ است.”260 و با همين رويکرد به دين هم بايد توجه کرد؛ لذا مي‏توان احکام بشري را بر دين هم حمل کرد.
رويکرد بشري از دين؛ در قالب اشکال گوناگوني خود را نمايان مي‏سازد. گاه اساسا هيچ تفاوتي بين عنصر غيرديني و بشر ملاحظه نشده و يکسره همه چيز بشري تلقي مي‏شود. گاه عنصر ديني بشري تلقي نمي‏شود؛ ليکن احکام بشري (نقص‏ها، ضعف‏ها، خطا و اشتباهات، تغيير و تحول و غيره) بر آن بار مي‏شود. گاه از اينکه عنصر ديني، غيربشري ا‏ست گرفته، ايراد مي‏شود و در جست‏وجوي طرح “قرائت انساني” از دين برمي‏آيند. همه اين شقوق را در کلام شبستري مي‏توان رديابي کرد. نسبتي که در خطاب امر و نهي خداوند به بشر است، بايد “پدرانه” باشد.261 نسبت پدرانه در جائي‏ است که هر دو طرف بشر فرض شده باشد والاّ اگر يک طرف بشر نباشد، نسبت پدرانه معنا ندارد. در اسلام نسبت بين خدا و انسان، نسبت الوهي و ربوبي است و حال آنکه در انديشه آقايان چنين نسبتي برقرار نيست. لذا مفاهيمي مانند؛
“فرد، شهروند، مديريت عقلاني، حاکميت مردم و مشارکت سياسي ـ غير از مفاهيمي ا‏ست که از نسبت تعبّدي اسلام ـ مانند اطاعت، نصيحت ائمه مسلمين، وظايف امام، بيعت، امور حسبيّه و ولايت عامّه ـ برمي‏آيد.”262
“دين وحياني” ارتباط آن‏سويي با بشر است؛ برخلاف “دين طبيعي” که ارتباط اين‏سويي انسان با خداست. بنابراين، ساخت دين طبيعي بشري‏ست و ساخت دين وحياني الهي و غيربشري‏ست، با اين وصف، شبستري چنين تمايزي ميان دين وحياني و دين طبيعي نگذاشته و تعريفي که از دين ارايه مي‏دهد مبتني بر “دين طبيعي” است. به‏زعم وي گوهر دين، “رهيافت انسان به خداوند” است و دين صرفا گونه‏اي تجربه بشري است که تجربه‏گر آن، حضرت حق را وجهه همت خود قرار داده است.263
همين ملاحظه بشري نسبت به پيامبر اسلام(ص) هم شده است. پيامبر، بشري است که به درجه عالي‏تري از “تجربه معنوي” دست يافته است و در شرايط تاريخي خاصي افق معنوي خاصي را نشان داده و گشوده است.264 و اسلام، محصول همين تجربه نبوي است. زيرا “دين نبي بر تجربه او استوار است”،265 ليکن تجربه معنوي، دليلي بر غير بشري بودن آن دين نمي‏شود. زيرا دين بر همين تجربه بشري استوار شده است. پيامبر، حامل وحي (اگر نگوئيم که ساخت وحي هم اساساً بشري است) نبوده، بلکه صرفاً حامل و بازگوکننده تجربه معنوي خويش است. معناي مرکزي و جوهر اصلي تجربه نبوي تنها اعتراف و شهادت شخص به خداوندي خداست.266و اين تجربه نبوي، هيچ تفاوتي از حيث محدوديت‏هاي زباني، زماني، فرهنگي و قومي با ساير تجربه‏هاي بشري ندارد. لذا نفي پاره‏اي مفاهيم ديني زير عنوان “عرضيات تجربه نبوي”، نبايد به معناي نفي گوهر دين تلقي شود، زيرا امکان تجزيه تجربه بشري به عرضي و ذاتي وجود دارد. “اگر کسي وحي را عامل برانگيختگي و اعتراف و شهادت نبي بداند و معتقد باشد، زبان بيان آن تجربه نيز، زباني سمبليک است، آنچه را در تحقق تاريخي، اجتماعي، فرهنگي آن برانگيختگي (بعثت)، پديد آمده است، پيام ذاتي وحي به ‏حساب نخواهد آورد و در نتيجه آن‏ را گوهر دين نبي نخواهد دانست”267
احکام بشري برخاسته از نسبت انساني ا‏ست که بين دو فرد برقرار مي‏شود پس انسان مي‏تواند خواست ديگري (خدا)، را ناديده انگارد مي‏توان سرخود، سخنان او را به اصل و فرع تجزيه کرد، مي‏توان آئين او را صرفا به دليل نازل شدن در شرايط تاريخي و اجتماعي، قبول نکرد و يا خود را در رد اصل يا فرع آن آئين، مختار دانست. سرتاسر زندگي و روابط با ساير انسانها نيز ربطي به روابط انسان با خدا ندارد: “بحث حقوق آزاديها و حقوق شهروندي و حقوق اجتماعي (حقوق بشر) و عدالت، به فلسفه عملي مربوط است و در ساحت رابطه انسانها با يکديگر مطرح مي‏شود نه ساحت رابطه انسان با خدا”268
“از کتاب و سنت نمي‏توان فلسفه سياسي به‏دست آورد، و اگر هم به‏دست آيد، اين فلسفه فقط يک فلسفه در کنار فلسفه‏هاي ديگر است.”269 در منطق شبستري، خداوند همچون بشري تلقي شده که مي‏توان قطع نظر از او سخن گفت و از کتاب و سنت نيز نمي‏توان سؤالات مربوط به حکومت را پرسيد. “کار خداوند اين نيست و خداوند را نمي‏توان در اين مسايل، جانشين انسان کرد.”270
نمونه اخير شاهدي براي گونه سوم از تلقي بشري نيز هست. شکل سوم آن بود که خدا، بشر تلقي نمي‏شود و ليکن از اين مقدمه درست نتايج غيرديني يا بشري به‏دست مي‏آورند. يک نتيجه آن است که براي خدا و بشر دو قلمرو کاملاً تفکيک شده لحاظ شود، دو قلمرويي که تداخل در آنها راه ندارد و هر يک در محدوده خود به وظايف خود عمل مي‏کنند و همان‏گونه که انسان نمي‏تواند در قلمرو خدا دست‏اندازي کند، خدا نيز در امور بشري (مدنيت، سازمان‏دهي، حکومت) دخالت نمي‏کند. کار قيصر را به قيصر و کار عيسي را به عيسي وانهادن است. و اين مطلب يک استنتاج غلط از يک مقدمه درست است. استنتاج ديگر آن است که “خدا بشر نيست” را بايد گونه‏اي تفسير کرد که با اومانيسم به‏عنوان پيش‏فرض اساسي انديشه غربي در تعارض قرار نگيرد و آن “قرائت انساني” از دين است.!!
شبستري بخش چهارم از کتاب خود را “قرائت انساني از دين” ناميده و کوشيده است از خدا، دين، اسلام، شريعت و حاملان وحي و غيره تفسيري اومانيستي ارائه نمايد. در اولين گفتار از بخش چهارم ملاک سخن خدا و منشاء زيبايي پرداخته است. ملاک و دليلي که ارائه مي‏کند انسان‏مدارانه است. “سخن خداوند سخني است که با اثري که در انسان مي‏گذارد تعريف مي‏شود”271 و”منشأ زيبايي سخن خداوند هم در همين افق‏گشايي آن است.”272 شبستري اين ملاک را مقابل ديدگاه سنتي مي‏داند. مطابق عقيده پيشينيان، سخن خداوند و زيبايي‏هاي آن قطع نظر از اينکه در انسان اثرگذار و افق‏گشا باشد يا نباشد، سخن خدا است و زيبا. اما در ديدگاه اومانيستي، ملاک در حسّ انسان است. اگر براي انسان نسبت به سخن خدا حس افق‏گشايي و حيرت‏زايي دست ندهد؛ چنين خطابي براي او سخن خدا و بالتبع زيبا تلقي نمي‏شود. بدين ترتيب، ممکن است در مواجهه با کتاب و سنت، همه يا بعضي از آنها را سخن خدا و کلام قدسي نپنداريم. مثلاً آياتي که از آن “خصومت و خشونت خيزد، سخن خداوند نيست، نام آن‏را هرچه گذاشته باشند”.273
وي که بين کتاب و سنت (نصوص ديني) و دين، تفکيک کرده و مي‏گويد که هرچه در قرآن باشد، لزوما ديني نيست.
“بايد پرسيد اين عقيده که هرچه در کتاب و سنت آمده دين است چه دليلي دارد؟ از کتاب و سنت گرفته شده است؟… اين مدعا که هرچه در کتاب و سنت هست، دين است “نظريه”اي است که در اين مدعا ميان دو مطلب، خلط مي‏شود. يک مطلب اين است که در کتاب و سنت آيات و رواياتي مثلاً درباره احکام جزايي يا سياسي وجود دارد و مطلب ديگر اين است که آنها هم جزء دين است و در عصر حاضر هم واجب است به آن احکام عمل شود. مطلب اول قابل انکار و ترديد نيست اما مطلب دوم يک مدعا و نظريه اختلافي است که نياز به اثبات

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع نيازهاي، ارضاي، نيازها Next Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع ناخودآگاه، سلسله مراتب، عاشق و معشوق