پایان نامه با واژگان کلیدی ایهام تناسب

دانلود پایان نامه ارشد

از گــــرد یتیمــی بود در دریا مر
طرۀ زنجیرم از ریحـان بــــود شــاداب تر می چکــد آب حیـــات از ظلمت سودا مرا
(همان،187)
صائب اینکه گله می کند چه کسی در حق من دعا کرد که در سفر نیز آسایش نداشته باشم و در ادامه می گوید چرخ روزگار باعث شد در ایام دوری از وطن دلم غمزده باشد.واژه های :قافله،آسایش منزل وسفربارمعنایی نوستالوژی دارند.
یارب، کــه دعا کرد چـــون قـافلـه مـوج آســـــایش منــــزل نبـــود در سفــــر مـا
صائب جگرش چون جگر صبح شود چاک یــــک روز اگـــــر چـــرخ کشد دردسر ما
(همان،155)
صائب از دوری از وطن گله مند است و می گوید در سفر و دوری از منزل آسایش ندارم.
یــارب، که دعا کرد کـه چــون قافله موج آسایش منـــزل نبـــــود در سفـــــر مـــا
(همان،155)
صائب از فراق و دوری از وطن ناراحت است ودرغربت دلش هوای وطن می کند وی می گویدهر چه که در نظرمان افتد تصور می کنیم آشنا است.
از گریه خـــاک دام چمن می کنیــــم ما در غـــربتیم و سیـــــر وطـــن می کنیم ما
سنگ پاره غربت را چون عقیق عین وطن می بیند.
هر سنگ پاره ای کــه فتد چشم ما بر او از یــــــک نظــــر عقیق یمــن می کنیم ما
(همان،156)
تنهایی دومین مولفه نوستالوژیک درسرزمین غربت است برای آسان ترکردن کارصائب می گوید کاش غربت با همراهی همرهان باشد منفعت سفردرآن است که همسفروهمراهی داشته باشی وهرگزبدون همسفربه جایی نرو.برای صائب هیچ چیزبهتراز بادوستان بودن نیست.
ســـود سفـــر بــود گذراندن بـه همرهان زنهار بـــی رفیـــق مـــوافق سفـــر مکن
(همان،45)
صائب می گوید تا کی باید در غربت و دور از وطن ملامت و سرزنش بیگانگان را تحمل کرد و هر کس که به ما ستم کند در سحرگاه او را نفرین می کنیم.
تا کــی خمار سنگ ملامت تـوان کـشید؟ زین شهــــر رخت خــویش بدر می بریم ما
هر کس به ما کند ستمی، همچــو عاجزان دیــــــوان خـــود بــه آه سحر می بریم ما
(همان،159)
در ادامه از ستم کردن ناراحت است و می گوید پریشان خاطری باعث آزرده خاطری ما شده.
صائب ز بس تــردد خاطر که نیست بــاد در خانـــه ایـــم و رنـــــج می بـــریم ما
(همان،159)
صائب در ابیات ذیل به طور غیر مستقیم دوری از وطن را با مفاهیم عرفانی پیوندمی دهد و می گوید اگرچه به مقصود خویش رسیده ایم اما در اول سفر هستیم ومااز منزل و وطن دور افتاده ایم و در ادامه می گوید غم و اندوهی ازرهگذر نمی خوریم درون دل ما جای خوشایندی است.
رسیده ایم به انجـــام و اول سـفر اســت ز راه دورتــــــر افــــــتاده است منـزل ما
نمی خوریــم غــم از هیچ رهگذر صائب خوشا کسی کـــــه درآیـــد به گوشۀ دل ما
(همان،160)
بااینکه غربت ناخوشاینداست اما صائب باتوجه به رویکردعرفانی خویش درپی جستن التیامی برای دل خویش است غربت جایگاهی برای دریافت های عمیق تراست.
صائب می گوید در غربت بعضی از اقوام نیز غریب هستند در غربت با آشنا بودن بهتر از دوستی با بیگانه است، هر لحظه در غربت هزاران حرف می شنوی و هزاران دام برایت هست.
در غریبی، آشنــــــا از آشــــنا هرگز نیافت لـــذتی کـــز معنـــی بیگانه می یابیم ما
می توان از نقطه ای دریافت صد طومار حرف تــــاروپـــــود دام را از دانه می یابیم ما
(همان،157)
صائب می گوید تیغ فنا در غربت همچون آب حیات است وقتی استخوان ما همچون توتیا شود جنون و دیوانگی از وطن را بر تن کفن می کنیم.درمفاهیمی عمیق تروطن وی خشکسال جسم می شود وی مشق جنون راحتی پس ازمرگ ازیادنمی برد.
تیغ فنـــا چـــــو آب حیات ایستاده است در خشکسال جسم وطــــن می کنیـــم ما
گـــر تـــوتیـــا شــــود قلم استخوان ما مشق جنـــون بـه زیــــر کفن می کنیم ما
(همان،156)
صائب از سفر و غربت شکوه می کند و می گوید در سفر سختی را تحمل می کنم ازاینکه درغربت سرمایه ای ندارم وفقیرم مرا باکی نیست ازاین جهت چون سرو هستم وخزان بلاها مرا چون سرو آسیب نخواهندزد.هم اشاره به آسیب ها وبلاهاداردوهم اشاره به فقروناداری.
در ســـفر عادت سیــلاب بهـــاران دارم سختــی راه طلب، سنـــگ فسان است مرا
نیست چون سرو، مرا بی ثمری بر دل بار که ز آسیب خـــزان خــط امـان اسـت مرا
(همان،168)
صائب اگرچه دوری از وطن و خانه برایش سخت بوده است اما این عامل را حجاب و مانعی برای برقراری ارتباط میان دوستان خود نمی داند و می گوید در هر کجا باشیم از حال و احوال یکدیگر جویا می شویم.
اختر ما سعد بود و روزگـــار مــا سعید از سعـــادت زیـــر بال یـک هما بودیم ما
دوری منزل حجاب اتحــــاد مـــا نبود داشتیم از هــم خبـــر در هر کجا بودیم ما
(همان،132)
صائب می گوید هیچ چیز در غربت و دوری از وطن نمی تواند مرا شاداب و خوشحال کند حتی گوهر و گنج،و من چون یتیمی هستم که کوه آهن نیز نمی تواند همچون من غم و اندوه و فراق را تحمل کند.
نیست از درد غریبی چون گهر پروا مرا بستـــر از گـــرد یتیمی بود در دریا مرا
طــرۀ زنجیرم از ریحان بـود شاداب تر می چکد آب حیات از ظلـمت سودا مرا
کوه آهن را شرار مــن گریبان پاره کرد لنــــــگر پـــرواز نتواند شدن خارا مرا
(همان،178)
شوق را تاب اقامت نیست در یک جا دو روز ورنـــه نقش پـــای مــــن آیینه دار منـزل است
(همان،368)
صائب می گوید روشندلان همیشه در وطن به سفر می روند مانند شمع در حالیکه ایستاده ولی گرمای آن در حال رفتن به اطراف است.
روشندلان همیشـــه سفــــر در وطن کننــد استـــاده است شمـــع و همـــان گرم رفتن است
(همان،306)
صائب می گوید در وطن قسمت ما چیزی جز تیرگی و ناراحتی نیست مانند شمع که همیشه چشمش گریان است.
قسمت مـا نیست از صبح وطن جـــز تیرگی شمع چندانی که چشمش هست گریان روشن است
(همان،306)
تازمانی که درسفرو درحسرت وطن باشی وناراحت درغربت، صدکاروان به منزل رسیده است.واژهای سفر،کاروان،منزل بارمعنایی نوستالوژی دارند.
تـــا شعله می زنــــد بـــه میان دامـن سفر صد کــــاروان شــــرار بـــه منزل رسیده است
(همان،705)
چه کسی می تواند امیدی درغربت ودوری ازوطن داشته باشد همچون یوسف که اولین منزل درغربت برای وی چاه است.
به چه امید کسی از وطن آیــــد بیرون؟ منزل اول یــــوسف چـو درین ره چاه است
(همان،304)
صائب می گوید دروطن لشکربیگانه وغریب جایی ندارد ملک ما وزیروزبردرآن بخاطرچیز دیگری است.
لشکر بیگانه را در کشــور ما راه نیست ملک مـــــا زیر و زبر از شهسوار دیگر است
(همان،300)
برای عارف واهل طلب وطنی بجز غربت ودوری ازسرزمین نیست وتازمانی که زمین هست سفروآوارگی وجود دارد.
نیست آوارگـی اهل طلب را انجــــام تـا زمین هست بجا، ریگ روان در سفر است
(همان،375)
صائب توصیه می کنداگرمی خواهی درکشورخودعزیزباشی هرگزبه فکرطمع نباش.
خواهی شوی عزیز، ز چاه وطن بـرای یـــوسف بهـــای آب به کنعان نداشته است
(همان،537)
صائب در سرزمین هند ممکن است دارای موفقیت و موقعیت خوبی بوده است اما غم غربت و دلتنگی از وطن آنچنان روح صائب را می آزارد که هیچ چیز برایش خوشایند نیست صائب در این بیت خود را ممثل یوسف و عزیز مصر بودن می داند یوسف در غربت است حتی عزیز مصر بودن دلتنگی را از بین نمی برد .وقتی درغربت باشم (مصر) هرگزنسیم آنجابوی وطن رانمی دهدوهمین باعث نومیدی من شده است.
نسیم مصر کجـــا یـــاد مــــن کند صائب چنین کـــه مـــن ز دیـــار و ز یـــار نـومیدم
(همان،696)
وقتی درغربت باشی بایدحسرت دیداروطن راداشته باشی ودل خویش رابه زلف سرکش غربت ببندی
چشم حسرت از گل روی وطن پوشیده ایم دل بـــه زلف ســـــرکش شـام غریبان بسته ایم
(همان،698)
صائب می گویدنبایدردرسفروغربت عمرخویش راتباه کردوتنها درسفرعشق وامیداست که مایه ی آرامش هست.
عمر در تمهیـــد اسبــاب سفر ضایع مکن توشه ای گـر هست راه عشق را، دل خوردن است
(همان،336)
صائب قسمتی از عمرخویش را درهندگذرانده است ونتیجه وفایده کارخودرادرآنجا می داندوشیرینی وطن رابه آسایش درغربت عوض نمی کند.
حاصل خــاک مـــراد کشـور هنـدوستان نـــا مـــرادان وطن را کـــام شیرین کردن است
(همان،338)
هرگزفکروخیال وطن درسفرمرا رهانمی کند ووقتی درسفرهمراهی داشته باشی روزهاسخت نمی گذرد.یکی ازمواردی که رنج سفروغربت رابرای صائب آسان می کندکناردوستان بودن است.
نیست باز آمــدن از فکـر و خیال تو مرا بـــا رفیقـــان مـــوافق سفــر دور خوش است
(همان،290)
تلخی وزجردربرابرکاربی نتیجه سخت مشکل است اماوقتی امیدوصل وبازگشتن باشد هجران مشکل نیست.واژه های تلخی،مشکل ،هجران بارمعنایی نوستالوژی دارند.
تلخی از دریای بی گوهر کشیدن مشکل است گر امید وصل باشد محنت هجران خوش است
(همان،290)
صائب خودرابه زنجیری مانندکرده که نوای غربت دارند وزنگ مرغان درغربت گوش به آوازمن داده اند.
منـــــم آن سلسله جنبــــان نواهای غریب کـــه زنگ مرغ چمن گوش برآواز من است
(همان،361)
دربیت میان واژه های غربت،زندان ،بیرون،وطن وچاه ایهام تناسب وجود دارد ومفهوم نوستالوژی دارند.
صائب توصیه می کندکه درغربت بایدمواظب باشی به زندان حوادث گرفتارنشی وهرگزازوطن دورنشویدکه درچاه زندگانی وغربت خواهی افتاد.
غــــربت مپسندید که افتید بـه زندان بیــــرون ز وطــن پا مگذارید که چاه است
(همان،376)
برای انسان های آزاده سفروغربت بسیارسخت است بادبان سفربرای مانیزهمچون گردبادمتلاطم است.
بــر دل آزادگان برگ سفر باشد گران بادبــــان بر کشتی دریــایی ما گرد باد است
(همان،307)
صائب ازدورانی می گویدکه درسفربوده است وخودرا درموج خطرمی انداخته است.
یاد آن عهد که در بحر سفر مـی کردم کمـــــر سعی خـــود از موج خطر می کردم
(همان،696)
صائب ازاصفهان وآرامش درآن می گوید وازناراحتی درهندسخن می گوید.

برسینه سنگ سرمه زند اصفهان و من پـــی بـــر ســواد هند جگرخوار بسته ام
(همان،691)
4-2- دلتنگی های صائب از روزگار و حوادث آن
صائب وقتی در غربت بوده است از وضاع زمانه و روزگار ناخرسند بوده و همیشه از روزگار شکوه داشته است.گله و شکایت از روزگار یکی از مضامین نوستالوژی در اشعار صائب است.
دراین بیت صائب می گویددست ماازدامن روزگارکوتاه خواهدشدوهرگز اقبال وخوشبختی به سراغمان نمی آید.
اینکه صائب دست ما ازدامن اوکوته است نـــارسایی هـــای اقبـــالست دامنگیــــرما
(همان،5)
صائب ازروزگارایام خویش گله وشکایت می کندومی گویدروزگارازدل شکستن سیرنمی شود.
می شودازدل شکستـــن تیــزتردندان او حیــــرتــی دارم زدنـــدان سختی این آسیا
(همان،3)
صائب می گویدهرگزدردنیا وعالم کارمن شادمانی نیست چراکه بخت واقبالم تیره است ودرزندگی همیشه بداقبالی همراه من است.
گرچراغ بزم عالم نیست صائب کلک ما چـــون زبخت تیــــره داریم درشبستانیم ما
(همان،19)
صائب آزادگی ووارستگی خودراپخته شدن دربرابرمشکلات می داند ومی گویددربرابرحوادث اگرچه خام بوده ام اما حال ازدست حوادث پر ثمرشده ام.
آزادی مـــــادرگـــرو پختگی مـاست آویختـــــه است ازرگ خــــامی ثمــــرما
(همان،19)
صائب می گوید هرچندبا بیداد و حوادث روزگارمی سازم چگونه می توانم ازکارهای دشمنان چشم پوشی کنم.
بیدادفلـک را بـــه تغافــــل گزرانیم ما پوشیدن چشم است زدشمـن سپـرما
(همان،154)
دراین بیت صائب به خودهشدارمی دهد:هیچ کس دست وپای مرادربرابردنیانبسته است ووفای روزگارهمچون زندان است

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی دیوان صائب، صائب تبریزی، دوران کودکی، دوره صفوی Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی ، (همان،154)، تغافل، بــــه