پایان نامه با واژگان کلیدی اکوان دیو

دانلود پایان نامه ارشد

خواهند به اردشیر حمله کنند؛ نوری سبز فضای کلبه را دربرمی گیرد. بر اثر این نور، دوباره همه خانواده گرد هم جمع می شوند. این دفعه که ماموران می آیند؛ پدر ، مادر و اردشیر از همان تونل قبلی، که این بار نورانی و درخشنده است؛ به کوهستانی می رسند که دشتی سبز و خرم دارد.
بدین ترتیب آنها، از زمان حال به گذشته دور و اساطیری متصل می شوند و کلاً زمان و فضا در رمان تغییر می کند. هنگامی که اردشیر به دشت می رسد، روز سیزده بهار است؛ و همه به پایکوبی مشغول هستند. اردشیر با ایرج آشنا می شود، که برادرانش( سلم و تورج) را ضحاک زندانی کرده است. در همین حال، آپساخوموگ فرمانده سربازان ماردوش، به دشت پارسه می آید و قوانین جدید را اعلام می کند.
در حین اعلام قوانین، هفت سوار می رسند، و بین آنها جنگ رخ می دهد؛ نتیجه این جنگ، گریختن سربازان ماردوش است. فرمانده این هفت سوار، مهرداد(پدراردشیر) است. سوارکاران دیگر: اسفندیارپسرکاوه، هارپاگ و خومنکه هستند. مهرداد برای اردشیر، داستان جمشید و بیوراسب را تعریف می کند. او چند شخصیت منفی را معرفی می کند: انگره مینو، اریکشاد(ریئس همه جادوگران) و تشکیلات روزبانان. همچنین به اردشیر می گوید: مادرش را به جای مالیات، به معادن سارداناپال برده اند.
روز بعد اردشیر به همراه ایرج، به دژ دیوها می روند، که تهمورس این دژ را از دیوها پاکسازی نموده است. آنان زمانی که درحال جست وجو در دژ هستند، دو سرباز ماردوش می آیند. این دو سرباز، منتظرجاسوس دشت پارسه هستند، اماجاسوس سرقرار نمی آید. آنها می گویند: دوباره قرار است؛ جاسوس را، هفت شب دیگر، ملاقات کنند.
بدین ترتیب اردشیر و ایرج، به هارپاگ که آسیابان است؛ مشکوک می شوند. آنها، او را تحت تعقیب قرار می دهند؛ ولی به جایی نمی رسند. درشب هفتم، جلسه ای در خانه کاوه با حضور ارمایل و گرمایل (برادران دو قلو، مسئول آشپزخانه آژی دهاک) برگزار می شود. در نیمه های شب، اردشیر و ایرج راهی کاخ دیوها می شوند. بدین ترتیب جاسوس دشت پارسه مشخص می گردد؛ او خومنکه است. مهرداد و هارپاگ، او را اسیر می کنند. هرچند مدتی بعد خومنکه، موفق به فرارمی شود.
چند روز بعد از این ماجرا، اسفندیار( پسر هجدهم کاوه) را در ازای مالیات به سیاهچال ایخلیل می برند. کاوه، ایرج و اردشیر، برای نجات اسفندیار به دژ آپساخوموگ می روند. آپساخوموگ شرط آزادی اسفندیار را، مبارزه ی کاوه با گرگ ها تعیین می کند. هنگامی که کاوه با گرگ ها، در حال مبارزه است؛ اسفندیار، آپساخوموگ را گروگان می گیرد. بدین ترتیب آنها نجات پیدا می کنند، و به سمت جنگل فرار می کنند. آنان به غاری پناه می آورند. از آنجا نیز، به جنگل زرد نزد پیرزنی به نام هیکتانیس و نوه اش ماننا می روند. کاوه درهمان روز به دشت پارسه بازمی گردد، اما بقیه آنجا می مانند.
در این مکان، دوستی ماننا و اردشیر آغاز می شود. ماننا دره ای را به اردشیر نشان می دهد، که در آن معبدی پراز طلا و جواهر است. ماننا از میان همه جواهرات، خنجری که رویش نقش و نگارهایی کشیده شده است؛ به اردشیر هدیه می دهد. در یکی از روزهایی که اسفندیار، ایرج و اردشیر به دیدن یکی از معادن سارداناپال می روند؛ سربازان ماردوش مادربزرگ هیکتانیس و ماننا را می کشند. اردشیر بعد از این اتفاق، به طور جدی تغییر می کند، و او قوی و شجاع می شود. اردشیر پول حمایت از لشکر آفریدون را، از جواهرات معبد، فراهم می کند. البته به این شرط، که همراه اسفندیار و هارپاگ، برای رساندن نامه به ارمایل و گرمایل، به پایتخت برود؛ مهرداد نیز موافقت می کند.
آنها راهی پایتخت می شوند و پس از طی راه های بسیار ( دره، کوهستان، رودها و غیره) به روستایی می رسند، که جایگاه جادوگران است. از جمله ویژگی های که این جادوگران دارند:۱- آنان به قدری قوی هستند که می توانند ذهن آدم ها را نیز بخوانند.۲- شیطان را می پرستند.۳- آتش می خورند و در بدن هایشان خنجر و شمشیر فرو می کنند؛ اما خونی نمی آید. رهبر جادوگران، فردی به نام اریکشاد است. درست در زمانی که اردشیر و دوستانش قصد دارند، از روستا خارج شوند؛ اریکشاد را به همراهی خومنکه، که در حال بازگشت از روستای زادگاه به پایتحت هستند، می بینند.
سرانجام اردشیر و دوستانش در پایان همان روز، وارد پایتخت می شوند. آنها به منزل آنوراتاش، که نقاش و مجسمه ساز دربار، و همچنین جزء نیروهای آفریدون است؛ می روند. آنوراتاش قرار است؛ مجسمه ای از آژی دهاک بسازد، و اردشیر را نیز به عنوان شاگردش به کاخ می برد. اردشیر درمسیرکاخ، جمشیدشاه را می بیند که درقفسی زندانی است. جمشیدشاه قرار است در سه روز آینده، که جشن سالگرد پیروزی آژی دهاک برجمشید است؛ به دونیم شود، که این اتفاق هم می افتد. بالاخره اردشیر وارد کاخ آژی دهاک می شود. ظاهرکاخ این گونه است: سیزده کاخ سیاه، سیزده خیابان و بر روی درختانش فقط کلاغ است.
اردشیر، موفق به دیدن آژی دهاک می شود و مارهای روی شانه اش را می بیند. نکته جالب توجه در رمان چهرة ترسیم شده از آژی دهاک است. این چهره، شخصیتی بین خاکستری و منفی است. از جمله ویژگی های بیان شده برای او: نوعی غم مخصوص در کلامش دارد، تنهای تنها بر تخت سنگی اش می نشیند، و مخصوصاً با اردشیر رفتار درستی دارد و حتی در پایان داستان، او نیز برای اردشیر اشک می ریزد!
هنگامی که اردشیر نامه را برای ارمایل و گرمایل می برد، با ارنواز و شهرناز، که دختران جمشید و همسران فعلی آژی دهاک هستند؛ آشنا می شود. در همین روزها سپاه آفریدون به پایتخت نزدیک می شود. ابتدا مهرداد و کاوه، به پایتخت وارد می شوند. آنان به سربازان ماردوش حمله ور می شوند، مهرداد وزیرکندرو را می کشد. اردشیر با خنجرش چند سرباز ماردوش را از بین می برد. این اولین پیروزی در پایتخت، پس از سرکوبی کشاورزان که ده سال قبل اتفاق افتاده، محسوب می شود . به دلیل این پیروزی، دروازه ها گشوده می شوند و کاخ ها نیز از راه مخفی که ارمایل و گرمایل می دانند، فتح می گردند.
آژی دهاگ نیمه شب به سوی کاخ زمستانیش می گریزد. کاخ زمستانی نیز، قبل از ورود آژی دهاک، توسط هارپاگ فتح شده است. هنگامی که ضحاک به کاخ می رسد، جنگ شروع می شود. نتیجه ی جنگ، آژی دهاک اسیر می گردد، تا در کوه دماوند زندانی شود. اریکشاد نیز در صحنه جنگ، مانند گردبادی ناپدید و خاکستر می شود. اردشیر با خنجرش، خومنکه را از بین می برد. او در حالی که زخمی شده، دوباره نوری سبز رنگ می بیند و به زمان معاصر برمی گردد.
در زمان معاصر دوباره فصل زمستان است و برف می بارد. همچنین پیکر پدر و مادرش در گوشه ای از کلبه قرار گرفته است. ماموران حکومتی نیز مرده اند، ولی خنجرماننا هنوز همراه اردشیر است. روی این خنجر، نقش انسان های که گرداگرد کوهی بالا می آیند، و بر شانه هرکدام باری بزرگ قرارگرفته است. عده ای نیز، با شلاق برسرشان می کوبند. بر فراز کوه اژدهایی سه سر و سه پوزه قرار دارد. در این بین مرد و زنی قرار دارند، که بین آنان سه چیز قرار دارد: یک خنجر، یک کتاب و یک جواهر. مرد و زن به آسمان بالای سرشان نگاه می کنند؛ به سوی یک ماه، یک ستاره و خورشید که در سوی دیگر، قرار گرفته است.
در پایان داستان اردشیر، برای این که بداند، خواب نیست؛ دوباره به سراغ معبدجواهرات می رود. این معبد در دره ای قرار گرفته، که اتاق هایش پر از جواهر است. درون معبد، دالانی طولانی وجود دارد که به یک اتاق می رسد. در این اتاق، اشیاء ذیل قرار دارند؛ یک خنجربزرگ، یک گور سنگی، یک کتاب خطی باستانی و یک جواهر بزرگ.
۲ـ۱ـ۲. رمان« رازکوه پرنده»

پسری یتیم به نام سیاوش که سیزده سال دارد، در یک تعمیرگاه بیابانی- جاده ای با خانواده ای زندگی می کند. این خانواده، او را بزرگ کرده اند؛ به همین دلیل او، پادویی آنان را می کند. در یکی از روزها، پیرمردی نابینا از میان بیابان نمایان می گردد، و سیاوش را می خرد. آنها با هم سفری را شروع، و بیابان های را طی می کنند.
شخصیت پیرمرد، بسیار عجیب و غریب است. مثلاً: برای شام از میان بقچه اش یک گوسفند زنده بیرون می کشد و کبابش می کند. بعد از این اتفاق، او وردی می خواند که بر اثر آن، سراسر بیابان پر از مارهای سیاه و عقرب می شود. این حشرات موذی، با اشاره دستان پیرمرد، داخل شن ها رفته و ناپدید می شوند. پیرمرد به سیاوش می گوید: نامش ماگوی جادوگر است و مارها، عقرب ها و گرگ ها دوستانش هستند. چشمان این جادوگر سپید، و عصایش سیاه است. او، بوسیله این عصا؛ حشرات موذی را دفع می کند، تپه ها را شکاف می دهد. او، آتش را نیز بدون داشتن هیچ چیزی با دستانش ایجاد می کند.
در روز دهم از سفرشان، ماگوی جادوگر بوسیله عصایش تپه شنی را کنار می زند، که بر اثر آن کاخی از خزانه های آفریدون پدیدار می شود. بعد از جست و جو در کاخ، از آن خارج می شوند و کاخ دوباره به صورت تپه در می آید. آنها، بعد از طی کویر به کوهستان می رسند و یک قله که به شکل یک پرنده است. این کوهستان، در مرکز و دل یک کویر طولانی قرار گرفته است.
ماگوی جادوگر به سیاوش می گوید: توسط همین کوه نابینا شده است، و هر بیست سال، یک بار این قله گشوده می شود. وظیفه سیاوش این است؛ وارد دالان قله کوه شود و کتابی را بیاورد. این کتاب، کتابی معمولی نیست، بلکه کتاب زندگی محسوب می شود. هنگامی که سیاوش کتاب را برمی دارد، نجوایی با او شروع به حرف زدن می کند؛ که این کار را نکند. ابتدا سیاوش، گفته ماگو را انجام می دهد، ولی در نهایت حرف نجوا را گوش می کند و کتاب را سرجایش می گذارد. بدین ترتیب سیاوش، در این امتحان، خیر و نیکی را انتخاب می کند. او در اثر این انتخاب، به زمان کهن می پیوندد و جای شاهزاده سیاوش را می گیرد.
سیاوش زمانی که به فضای اساطیری منتفل می گردد، دهمین سالگرد پادشاهی کیکاووس است. به همین دلیل مدت سه روز، جشن و پایکوبی برگزار می گردد. در روز اول جشن، بار عام آغاز می شود و نمایندگان سرزمین ها، هدایای شان را می آورند. هنگامی که نوبت به سرزمین توران می رسد، آنان توماری را می خوانند که افراسیاب تهدیدکرده است؛ جشن سالگرد، به یازده نخواهد رسید. به همین دلیل کیکاووس خشمگین می شود، و دستور می دهد: یکی از سربازان تورانی را تکه تکه کنند و دیگری را به بیابان اندازند تا سمت توران رود. بعد از پایان یافتن بارعام، زال به سیاوش می گوید: اینان دو پیک بی گناه بودند.
در هنگام خواب روشنک که از پرستاران سیاوش است؛ داستان های سلم، تور، ایرج، ماجرای منوچهر و آرش کمانگیر را بیان می کند. در روز دوم جشن، مسابقه چوگان برگزار می شود؛ بین تیم مسن ها ( توس، گودرز و گیو) و تیم جوانان (بیژن، گرگین و بهرام) که در نهایت تیم مسن ها می برند. در جریان مسابقه زال بیان می کند؛ رستم مشغول مبارزه با اکوان دیو در سیستان است و بزودی می آید. در این شب روشنک، قبل از خواب داستان سام و زال را بیان می کند.
در سومین روز جشن، پادشاه به وسیله چهار عقاب تنومند به آسمان پرواز می کند و این گونه به سمت شمال ناپدید می شود. گیو، گودز و توس به دنبال شاه می روند. در این شب، از زبان روشنک داستان زال و رودابه، به دنیا آمدن رستم و ماجرای دشمنی ایران و توران بیان می شود. درهمین هنگام نیز تورانیان به ایران حمله می کنند. از کیکاووس و دیگر افراد، خبر می رسد که اسیر دیوها شده اند. پس از چند هفته مقاومت در برابر سپاه تورانیان، زال و سپاهش شکست می خورند و به کوهستان پناه می برند. سیاوش که در پایتخت تنهاست، مورد هجوم تورانیان قرار می گیرد؛ که با به موقع رسیدن رستم، از مرگ نجات پیدا می کند.
سیاوش و رستم به نزد زال که در کوهستان های اطراف پایتخت است، می روند. زال به رستم می گوید: برای نجات کیکاووس باید سیاوش را نیز با خود ببرد، چون خواست سیمرغ است. بدین ترتیب از این قسمت رمان، شخصیت سیمرغ وارد داستان می شود. سیاوش او را ملاقات می کند و می فهمد که نجوایی که از کتاب جاویدان

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی بازآفرینی، سوررئالیسم، ناخودآگاه، کهن الگوها Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی کاروانسرا، اسطوره شناسی، یونان باستان، اردشیر بابکان