پایان نامه با واژگان کلیدی اکوان دیو

دانلود پایان نامه ارشد

شنیده، صدای سیمرغ بوده است.
این گونه سیاوش و رستم، وارد سفری می شوند که به نظر سیمرغ به دو طریق می توان طی کرد: ۱- راهی که خطرش کم، اما مدت زمان بسیاری می گیرد.۲- راهی که سرشار از خطرات گوناگون، اما مسافتش کم است؛ که رستم همین راه را برمی گزیند. آنها دشتی را طی می کنند و رستم از مبارزه اش با اکوان دیو، ماجرای عشق تهمینه، و فرزندش فرامرز که هم سن و سال سیاوش است. در این دشت، خان اول- نبرد با شیر اتفاق می افتد؛ البته سیاوش در خواب است. زمانی که سیاوش بیدار می شود، می بیند؛ رخش زخمی و جنازه ی شیری هم نقش بر زمین شده است.
سیاوش و رستم، به بیابان لوت می رسند که گذر از خان دوم اتفاق می افتد. در روزهای گذر از بیابان، رستم برای سیاوش هنگامه هماون را شرح می دهد. در روز هفدهم گذر از بیابان، در حالی که رستم و سیاوش به شدت تشنه و گرسنه هستند؛ قوچی نمایان می گردد. رستم برای شکار قوچ را تعقیب می کند، که به دشتی خرم و سرسبز می رسند. در میانه همین دشت رستم و سیاوش، با سپیتمان یا زرتشت دیدار می کنند.
آنها پس از طی دشت، به کوهستانی می رسند. این کوهستان، اژدهایی عجیب را در خود جای داده، که در تمام مدت در حال تعقیب رستم و سیاوش است. آنان نیز مراقب هستند، تا هنگامی که این موجود، خود را نشان می دهد. رستم به همراهی رخش، موفق به از بین بردن اژدها می شوند. نکته جالب توجه در این است، که سیاوش نیز توسط اژدها زخمی می گردد. بدین ترتیب خان سوم نیز پایان می پذیرد.
آن دو، بعد از پشت سر گذاشتن کوهستان، به دشتی می رسند. در این دشت، روستایی قرار گرفته است؛ کدخدای روستا، میدیو ماه نام دارد. او، از سیاوش و رستم پذیرایی می کند. رستم و سیاوش به همراهی میدیوماه، دماوند را پشت سر می گذارند. دوباره به دشتی می رسند که میدیوماه از آنها جدا می شود. رستم و سیاوش، پس از آن، به جنگلی می رسند. آنان، در رودخانه مشغول شست و شو هستند که صداهایی را می شنوند. رستم و سیاوش، به دنبال صدا می روند و می بینند؛ سه دختر در حالی که برهنه هستند، در برکه ای شنا می کنند. بدین ترتیب خان چهارم آغاز می گردد. دختران با صدای کره اسب سیاهشان، متوجه حضور رستم و سیاوش می گردند. آنان رستم و سیاوش را، برای ناهار به خانه شان دعوت می کنند؛ آنها نیز می پذیرند. نام این سه خواهر به ترتیب سن: مهناز، بهناز و خواهر کوچک گلناز است که سیاوش گرفتار عشق گلناز می گردد.
سیاوش و رستم، شب را در آن جا می مانند اما بدن هایشان دچار کسالت می شود؛ به همین دلیل بسیار می خوابند. زمانی که سیاوش از خواب بیدار می شود، گلناز به او می گوید: رستم از آن جا رفته است. سیاوش هم بدش نمی آید به جای طی مسیر خطرناک، این مدت را آن جا بماند. در یکی از شب ها وقتی خدمتکار خانه، غذا برای سیاوش می آورد، به او می گوید: محلولی را که در کنار بشقاب ها مخفی شده، بنوشد.
سیاوش بعد از نوشیدن این ماده، حالش خوب می گردد. او، تصویر واقعی کاخ را که سیاه است و خواهران نیز پیرزنانی زشت رو هستند؛ مشاهده می کند. سیاوش برای فرار از آن جا، به طویله می رود و می بیند؛ رخش آن جا است. در نتیجه برای نجات رستم، به الاد که باغبان جادوگران، و جان سیاوش را نیز نجات داده، متوسل می گردد. الاد به شرط پادشاهی بر مازندران، حاضر می شود به سیاوش و رستم کمک کند. سیاوش نیز این شرط را می پذیرد. الاد، ابتدا پوزه بند جادویی رخش را از بین می برد و بعد با نوشاندن محلول به رستم، حال طبیعی را به او باز می گرداند. رستم پس از بهبودی، تمامی آن جادوگران را از بین می برد.
رستم، الاد و سیاوش که اکنون سوار بر اسب سیاه گلناز است، خان چهارم را پشت سر می گذارند. رستم ابتدا قبول نمی کند، پادشاهی مازندران را به الاد بدهد؛ اما به این شرط که الاد راهنما خوبی در سفرباشد، می پذیرد. آنها به روستایی که الاد می شناسد، به منزل هیرکان نامی می روند. در این روستا، صدها دیو سیاه وجود دارند که رستم همه آنان را از بین می برد. رستم، سیاوش و الاد پس از آن روستا، به رودخانه ای می رسند؛ که باید با قایق از آن بگذرند. خان پنجم که در شاهنامه بریدن گوش های دشت بان و مبارزه با الاد و سپاهش است؛ در این رمان، نمودی ندارد.
به دلیل وجود سرما و برف هیچ قایقی آن جا وجو ندارد؛ تا وقتی شب فرا می رسد و دو کشتی بر آب نمایان می گردد. این دو کشتی، تحت تصرف دیوهای سیاه هستند. رستم برای بدست آوردن دو کشتی، شناکنان خود را به آنها می رساند و همه دیوهای ساکن آن را از بین می برد. بدین ترتیب آنان سوار بر کشتی می شوند و در شب ها به نوبت کشیک می دهند. در یکی از شب های کشیک دهی سیاوش و الاد، ارژنگ دیو به کشتی حمله می کند. سیاوش در این خان با شمشیر الاد به پای ارژنگ دیو می کوبد، این باعث به هم خوردن تعادل دیو می گردد؛ و بر اثر آن رستم از خواب بر می خیزد و با کمک رخش ارژنگ دیو را از بین می برد. بدین ترتیب خان ششم پایان می پذیرد.
رستم، سیاوش و الاد بعد از چند روز طی مسیر، به دژ سپید می رسند. آنها به غاری نزدیکی این دژ، پناه می برند. سیاوش و رستم، برای بررسی راه ورودی دژ به آن جا نزدیک می شوند. پس از تفحص متوجه دالان و شکافی در دل تخته سنگ های ساحل که به دژ ختم می گردد، می شوند. سیاوش که آن چنان حضور فعال فیزیکی در رمان نداشته، از طریق این دالان، به دژ سپید و اتاق اسیران( کیکاووس و دیگران ) می رسد. سیاوش پس از امیدواری به اسیران، دوباره از طریق دالان نزد رستم بازمی گردد.
شب دوم، رستم سنگ های ورودی را از بین می برد و از این طریق، وارد دژ سپید می گردد. او به اتاق دیوسپید راه پیدا می کند و آن را از بین می برد. از جمله ویژگی اتاق دیو سپید وجود مکعب های شیشه ای در آن است. همه این مکعب ها را رستم و سیاوش از بین می برند. آنها شیشه های عمر دیوهای سیاه است که از این طریق همه دیوها از بین می روند. بدین ترتیب هفت خان رستم، به همراهی سیاوش به پایان می رسد.
پس از آزادی پادشاه و دیگران، همه با هم به سمت پایتخت حرکت می کنند. زمان آغاز سال و جشن عید، همه به کاخ، که از تورانیان باز پس گرفته شده است؛ باز می گردند و جشن عید می گیرند. پیروزی لشکر ایرانی بر تورانیان تا روز سیزدهم عید ادامه دارد. اما در همان شب سیزده، خبر می رسد: پهلوانی در میان سپاه توران ظهور کرده، و زال نیز زخمی شده است.
روز بعد زال را که زخمی شده، به کاخ می آورند. او صندوقچه ای را که حاوی پرهای سیمرغ است، برای نگهداری به سیاوش می سپارد. زال می گوید: این کار خواسته سیمرغ است و حتی گفته یکی از پرها را، سیاوش هفت روز دیگر آتش بزند. در همین روزها رستم، برای اولین بار با پهلوان تورانی نبرد می کند که شکست می خورد. بالاخره هفت شبانه روز به پایان می رسد، و سیاوش پر را می سوزاند. سیمرغ ظاهر می گردد. رستم نیز در حال جنگیدن با سهراب است. سیمرغ داستان سهراب را برای سیاوش بازگو می کند. به همین دلیل سیاوش می خواهد، نوشدارو را برای سهراب ببرد؛ اما به دلیل تعلل پادشاه، دیر می رسد. سهراب کشته می شود و رستم دل شکسته به زابل بر می گردد.
بعد از این ماجرا زال و سیاوش، بعد از طی راه های بسیار به زابل می رسند. سیاوش در همان روز اول با فرامرز که جزء بچه های شلوغ و شیطان است؛ آشنا می شود. آنها با همدیگر، به شنا در دریاچه هامون و اطراف کوه خواجه می پردازند. درست در جایی که زرتشت، بدنش را شست و شو داده است؛ فرامرز و سیاوش آبتنی می کنند. فرامرز به سیاوش دالانی را که در دل کوه خواجه قرار دارد؛ نشان می دهد. آن جا اتاقکی از سنگ قرار دارد. سه گور سنگی نیز در آن استقرار یافته است که به ترتیب بر روی هر یک از گورها چیزی قرار دارد: یک کتاب خطی کهن، خنجر و گوهری سرخ رنگ درخشان.
در یکی از شب های تیرماه از پادشاه بلخ نامه می رسد که فرزندش، با تعدادی از سپاهیان عازم زابل هستند. اسفندیار و رستم، همدیگر را می بینند. اسفندیار رستم را برای ناهار دعوت می کند و رستم می پذیرد. اما هنگام ناهار رستم هر چه منتظر می شود، پیک اسفندیار نمی آید. به همین دلیل رستم به همراهی سیاوش و فرامرز، نزد اسفندیار می روند. اسفندیار می گوید: به خاطرگرمی هوا نمی خواسته، رستم به زحمت بیفتد. نتیجه نصیحت ها و اندرزهای رستم در مهمانی به اسفندیار به جایی نمی رسد که هیچ، گستاخی فرزندان اسفندیار نیز به آن افزون می گردد. در نتیجه آنها با هم قرار می گذارند، کنار رودخانه هیرمند با هم نبرد کنند.
در روز نبرد به دلیل رویین تن بودن اسفندیار، رستم و رخش حسابی زخمی می شوند. با کمک سیمرغ زخم های رستم درمان می گردد، و او راه از بین بردن اسفندیار را، بیان می کند. به دنبال گفته ی سیمرغ، رستم و سیاوش درخت گزی را که در دریاچه هامون واقع شده است؛ می یابند. رستم با شاخه ای از این درخت، تیر درست می کند. در روز دوم نبرد رستم، دوباره اسفندیار را اندرز می دهد که بی نتیجه است. بدین ترتیب رستم، کمانش را آماده و تیر را پرتاب می کند. تیر به چشمان اسفندیار، اصابت می کند و او در لحظات آخر زندگیش، پسرش بهمن را به رستم می سپارد.
پس از گذشت این ماجرا، شغاد پسر سوم زال که داماد شاه کابل است؛ به خانه می آید. شغاد به رستم می گوید: به کابل بیاید و در برابر شاه کابل عرض اندامی کند؛ تاحساب کار دستش بیاد. سیاوش و فرامرز دوباره به دالان سنگی می روند و فرامرز خنجری که روی گور سنگی قرار گرفته است، به او می بخشد. رستم دعوت شاه کابل را قبول می کند. به همین دلیل رستم، سیاوش و زواره با هم راهی کابل می شوند.
آنها فصل پاییز به کابل می رسند. با ورود رستم به کابل، شاه کابل با شغاد آشتی می کند. به همین دلیل جشنی برگزار می گردد. در این جشن سیاوش، متوجه می شود کسی که شراب می ریزد؛ سمی را نیز با آن مخلوط می کند. او، شغاد را متوجه این قضیه می کند و شغاد آن مرد را می کشد. در روز بعد سه برادر و سیاوش به شکار می روند که در مسیر راه، رستم و زواره در گودال پر از نیزه فرو می روند. زواره، در دم جان می بازد و رستم با تیری که از درون گودال پرتاب می کند؛ شغاد را از بین می برد.
در پایان داستان سپاهیان شاه کابل می خواهند، سیاوش را از بین ببرند که سیمرغ می رسد و سیاوش را با خود می برد. هنگامی که سیاوش به هوش می آید؛ می بیند که در غار ابتدای داستان است. صدای ماگوی جادوگر نیز از بیرون غار می آید. سیاوش به پیراهنش دست می زند و متوجه می شود، خنجر همراهش است. در پایان این رمان نیز، قهرمان امروزی با خنجری در دست باقی می ماند.
۲ـ۱ـ۳. رمان « رستاخیز فرا می رسد »

داستان با زمان معاصر آغاز می گردد. راوی و قهرمان امروزی آن، نوجوانی پانزده ساله به نام بردیا است. بردیا خانواده ای مرفه دارد، و در کاخ زندگی می کند. او، مادرش را در پنج سالگی از دست داده، پدرش نیز در خارج از کشور، همسری اروپایی دارد و با او زندگی می کند. بردیا با بهرام سرایدار و همسرش بزرگ می شود؛ تا این که پدرش از همسرش جدا می گردد. پدر، به دنبال این ماجرا تصمیم می گیرد، بردیا را نزد خود بیاورد.
با توجه به تصمیم پدر، کارهای خروج از کشور بردیا به واسطة وکیلی انجام می شود. بردیا با آن که راضی نیست، اما مجبور به ترک میهن می گردد. او سوار هواپیما می شود؛ اما هواپیما در میانه های راه با کوه برخورد می کند. از میان همه مسافران تنها بردیا زنده می ماند. او بر روی قله کوه تنها و بی کس است؛ اما ناگهان در نیمه های شب پرنده ای، بردیا را با چنگال های خود به لانه اش می برد.
لانه ی این پرنده سخنگو بر روی قله دماوند است. لانه ی او، پر از میوه های انگور، سیب، زیتون، انار و انجیر می باشد. بردیا از آنها می خورد و حالش خوب می گردد. این پرنده که سیمرغ نام دارد، بردیا را در میان بال هایش می گیرد. بدین ترتیب زمان از دوران معاصر به گذشته های دور منتقل می شود.
بردیا را که در خواب شبانگاهی می باشد، پسری بیدار می کند. آنان با همدیگر به

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی بازآفرینی، سوررئالیسم، ناخودآگاه، کهن الگوها Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی کاروانسرا، اسطوره شناسی، یونان باستان، اردشیر بابکان