پایان نامه با واژگان کلیدی آزاد اندیشی

دانلود پایان نامه ارشد

وطن.
این زمان صائب دل از یاد غریبی خوش کنم مــن که دل خوش کرده ام پیوسته از یاد وطن
(همان،1114)
صائب می گویدچه کسی به توگفت که ترک وطن کن وبه غربت بروودرمحیطی که پرازفتنه وآشوب است ساکن شو.اگرچه درسربلندی هستی امابایددرغربت مواظب حوادث روزگارباشی.
ترا که گفت وطن زیـــر چراغ اخضر کن؟ دریــــن محیط پـر از خون چو نوح لنگر کن
به همت از سر گــردون کــلاه اوج ربای سری چـــو شعله بـــرون زین بلندمجمر کن
(همان،98)
صائب غربت را به یتیمی مانندکرده است که هیچ کاری نمی توان درغربت کردوهرگزنمی توانم دردریای غربت به خوبی بگذرانم
در غریبی چاره گـــرد یتیمی چـون کنم؟ من کـــه در دریـا ندارم شستشوی خویشتن
(همان،822)
درغربت جانم آرامش ندارد وهمچون دریادرجوش وخروشم.
نیست ممکن ایـن کشاکش از رگ جانــم رود تا نپیــــوندم بـــه دریـــا آب جوی خویشتن
(همان،822)
پیش ازآنکه وطن را ترک کنم طینت پاک وخوبی داشتم هرچندعمرم صرف رفت وآمد درغربت شد.
پیش آن پاکیزه طینت خانــه ام نــارفتـه است گرچه عمرم صرف شد در رفت و روی خویشتن
(همان،822)
صائب خود راهمانندآهویی می داند که ازختن ووطنش دورافتاده است ونشانی ازخودبه هرگوشه ای میفرستد.
تا شدم چـــون نـافه دور از نــاف آهوی ختن مـی فـرستم قــاصـدی هر دم ز بوی خویشتن
(همان،822)
گردش روزگار بر من ریاست می کندومی خواهد برمن تسلط داشته باشدوچرخ روزگار هرکس را برجای ومقام خویش می گذارد.
می کند گردش فــلک بر مدعای من مدام می نشاند چرخ هرکس را به جای خویشتن
(همان،822)
هرگزنمی توان ازحوادث روزگارجان سالم به دربردچراکه همیشه چرخ روزگارموافق انسان نیست.
نتوان ز روزن دل دیـــدن جهـان جان را زیــن رخنــه سر برآورد یکبار تا به گردن
(همان،106)
صائب ازدوری معشوق گله منداست ومی گویدلب لعل گون توای معشوق همچون خون دریاچه یمن است وموی توهمچون زیبارویان ختن است.
ای لب لعــل تـرا خـون یمــن در آستین هـر سـر مــوی ترا چین و ختن در آستین
(همان،70)
اگرچه ازمعشوق دورم ودوری وفراقت ازوی همچون شام غریبان است.اما طره ورخسارش همچون صبح وطن درخشان است.
گر چه دلگیرست چون شام غریبان طره اش دارد از رخســار او صبـــح وطن در آستین
(همان،70)
صائب می گوید قطره ی اشک درآوارگی هم کاروان وهمراه من است به همین دلیل ازخاطردوستان رفته وفراموش شده ایم اشک ازچشمم درکاروان می ریزد.
قطره اشکیــم بــــاآوارگی هـــم کاروان درکنــــارچشــم ازخــاطرفـــراموشیم ما
(همان،135)
دور بودن ازوطن برای همگان سخت است وصائب می گوید انسان نازپرورده درغریبی ودور از وطن زود می میرد وافسرده می شود .دربیت واژه های نازپرورد وطن بارمعنایی نوستالوژیک دارد.
درغـــریبی زود میـــرود نــاز پروردوطن شد نگیــــن دان چــاردیـــوارلحـــد فیـروزه را
(همان،80)
صائب در بیت‌های نسبتا فراوانی سفر را برای کسب عزت،حرمت،نام،نان و…لازم می‌داند.
شد یوسف آن‌ که رشته‌ی حب‌ الوطن‌ گـسیخت آمــد‌ بــرون ز چــاه کسی کاین رسن گسیخت
(همان،95)
صائب می گویداگرچه دروطن همچون غنچه ای بال وپرداشتم (مورداحترام واقع بودم) اما هوای سفرودوری ازوطن رادارم.
چنــد در خـاک وطن‌ غنچه بود بــال و پرم در ســـرافتــاده چـــو خــورشید هوای سفرم
(همان،102)
صائب می گویدکسی که دروطن باشدبلندآوازه نمی شود همچون عقیق تا زمانی که دریمن باشد نقشی ساده دارد.
بلند نــام نـگردد کسی کـــه در وطن است ز نقش‌ سـاده‌ بـــود‌ عقیــق تا در یمن است
(همان،94)
ارزش وعزتی که دروطن است هرگزنمی توان درغربت بدست آورد.
می‌بـــرد عـزت غربت وطـن از یاد غریب آب‌ از‌ گـــوهر سـیراب نـیـــاید بیــــرون
(همان،247)
سفر از نظر صائب چون خانه بردوشی‌ و رها کردن تعلقات را موجب می‌گردد،گاهی می‌تواند در نیل به وارستگی و تجرید سودمند افتد.
خانه بــردوشان‌ نمی‌گیـرند در جایی قرار سیل کـی بــر خـاطر‌ کهسار‌ مـی‌گردد‌ گران
(همان،189)
سفر مـی‌تواند آیـنه‌وار،شاعر طوطی‌صفت را به سخن‌ وادارد‌ و با الهـام شـعر بـه وی مایه‌ی قوت و جلای قریحه‌اش گردد.شایدخاک غربت زبان شاعرراگویا وزیبا ساخته باشدآن گونه که خودمی گوید.
خــــاک غربت بود‌ آیینه‌ی‌ اربـاب سخن طــوطی آن بــه کـــه‌ رود‌ از سکرستان‌ بیرون
(همان،302)
والبته اقامت در‌ وطن ممکن است موجب کدورت و تیرگی‌ وجود شخص گردد،همان‌گونه کـه آب نـیز در هـنگام رکودبدین سرنوشت دچار می‌شود دراین بیت ازدورنگ سیاه که نشانه دل گرفتگی است و رنگ سبزنشانه ی شادابی است درمفهوم نوستالوژی استفاده کرده است.
دل نیـــز‌ سیــه می‌شـــود از گوشه‌نشینی در گــوهر اگـر‌ سبـــز شـــود آب ستــــاده
(همان،303)
اقدام به‌ سفر به‌ویژه انتخاب مقاصدی دور‌ و مسیرهایی طولانی به بلندی همت و والایی اراده‌ی شخص می‌انجامد.
خودداری به دست‌ و پـا ره نـزدیک مـی‌پیچد عنان چـون‌ مـوج‌ می‌باید‌ در این دریا‌ رها‌ کردن
(همان،369)
سفربه کربلای معلی ونجف اشرف آرزوی دیرینه شاعراست که غربت رابه چیزی نمی گیرد.
پاره‌ای اوقات هم فایده‌ی‌ سفر‌ از دید صائب زیارت اماکن مقدس و بقاع متبرک می‌باشد.
من و دو چشم تـر و خاک‌ کربلا صائـــــب بـه عافیـــــت‌طلبان سیــــــر اصفهان تنــها
یاد بغداد‌ و طواف‌ مـــرقـــد‌ شاه‌ نـجـــف از دل صـائب حـضور‌ اصفهـــان را می‌بـــرد
(همان،262)
با همه‌ی این اوصاف و مزایا،سفر مشقات و مشکلات خاص خود را نیز‌ دارد‌ کـه در جـای‌جای شعر صائب انعکاس‌ وجلوه‌ی‌ ویژه‌ای‌ یافته‌ است
خــــــوشم بــــه یــاد شکر‌ خنده‌ی‌ وطن ورنـــه ز شــــام هجر بود تلخ‌تر غـریبی من
(همان،258)
سفر اگـرچه دو گـام است بی‌مشقت نیست کـــه نالـــه در حـــرکت‌ آیــد‌ از‌ قلم بیرون
(همان،261)
صائب در جایی از دیوان ضمن‌ گله‌ از‌ غـربت‌ مـی‌گوید،به‌گونه‌ای‌ بـدان‌ معتاد و خوگر شده که نه تنها رغبت به وطن در وجود وی کشته شده بلکه دیدار آن یادآور طـعم زهـر در کـام است.
صبح وطن به دیده‌ی مـــن کام‌ اژدهاست یـــا رب مبـــاد خــوی به غربت کند کسی
(همان،250)
و در جایی هم اشـاره دارد کـه غربت مایه‌ی رفع درد و محنت یتیمی وی نگشته است.
در غریبی چاره‌ی گـــرد یتیمی چون کنم من‌ کــه‌ در دیــار نـدارم شستشوی خویشتن
(همان،355)
صائب در بیتی از دیوان خود،اهداف و ره‌آوردهای قابل حصول در سفر را حقیرتر از آن می‌داند که در خودتمایلی جدی بـه سـفر احساس کند.
زلیخا همتی‌ در عرصـــه‌ی عالم نمی‌یابد بــــه امیـد که آید یوسف از چاه وطن بیرون
(همان،427)
در بـیت‌هایی از دیـوان صـائب،سفر مرگ یا سفر آخرت نیز‌ به‌ عنوان یکی از مصادیق سفر‌ مدنظرمی‌تواند‌ باشد:
سفر نزدیک شد،فکراقامت را ز سر واکن مهیــای وداع آشیــــان شـــو،بال و پر واکن
نه گشته تنگ زمان سفر،ز دانه‌ی اشـــک بـــرای راه فــــــنا تــــوشـــه‌ای مهیـا‌ کن
(همان،402)
صائب اگرچه ازدوری وطن وغربت ناراحت هست اما می گوید درگلزاردنیا گله وشکایت ازروزگار وغربت همچون کافراست ودرغربت چون آشنایی نیستم آشنا داریم. شاعردرغربت است ودرکمال دلتنگی است،ازآنجاکه شیوه صابررضایت وخرسندی است به دنبال دلیلی برای خوش بینی می رود.

شکوه ازغربت دراین گلزار،کافرنعمتی است آشنایـــی چــــون نیستم آشنـــا داریــم ما
(همان،142)
ازمواردی است که صائب دلتنگ است صائب ازغم غربت ودوری وطن بودن بسیارناراحت است ودرحسرت آن است که به دیارخودرود. خاک سیاه هند مثل طلسم قبراست
صائب ازخـاک سیــــاه هندکی بیرون رود بشکندکـــی مــــورلنگی این طلسم قیر را
(همان،74)
صائب ازخود ناراحت است ومی گویدآب وهواوآتش می داندراه وروش خودرااماتوبیخبرراه دیاروسرزمین خود را نمی دانی.
آب وهـــواوآتش مـــــرکزشناس گشتند تــــو بیخبـــرنـدانی راه دیـــارخــــودرا
(همان،67)
صائب ازدوری وطن ناراحت است ومی گوید برکنار رود نیل شیوه وزاری کن چرا که آب جوانمردی وجودندارد.
نقش وطــــن را بــــه رودنیـــــل ازدل کــه نیست آب مـــروت به چشم اخوان را
(همان،58)
صائب دلتنگی خودرا مانندغنچه ای می داند که با اوخوی کرده است و می گوید.
وتنها نسیم صبحگاهی است که به سراغ من می آید.
به دلتنگی چنان چون غنچه تصویرخوکردم کـــه بــدروی نسیم صبح نگشایم درخودی
(همان،64)
صائب می گوید وقتی دورازوطن هستی خجالت می کشی خودرانمایان کنی امادروطن انسان سبکبار است.
درسفرزودخجالت کشـــدازدعوت خویش دروطـــن هـــرکـــه سبکبـارنماید خودرا
(همان،66)
صائب خودراهمچون زندانی می داند که درقفس است ودرحسرت بیرون آمدن ورفتن به سوی آشیانه خود.
شدقفس زندان مـــــن ازخــــاربازگشت کاش مـــی کردم خـرامش آشیان خوش را
(همان،67)
صائب می گوید در غریبی وغربت انگشت نما هستی مانندگلی که بر روی دستاراست.
درغریبی همه کس مـی شود انــگشت نما هـــرکس بـــــرسردستـــارنمــایدخـودرا
(همان،66 )
صائب ازدوری وطن وتبعیدمی گوید وآزاد اندیشی دروطن یادوطن ،یاد ایران درجایی که روزگارا به دور از وطن سپری می کند خود دریغ نگاشت وی است.
شکستگی نـــرسدخـــاصه تــوراصائب کــــه ســــرخ زگفتــــار روی ایــران را
(همان،77)
صائب می گوید وطن چون دریاست جذبه وطن کمندی است که شاعرمست را به دریای وطن می رساندواین پایان دلتنگی برای شاعراست.
کمندجـــذبه حــب الوطن ازوادی غربت به دریا همچون سیل خوشخرام آورد مستان را
(همان،117)
صائب می گوید بهترین هدیه ازاصفهان بجای لعل وجواهرات به سرزمین هنداشعارنغزولطیف هست
به جای لعل وگوهراززمین اصفهان صائب بــــه ملک هند خواهدبرداین اشعاررنگین را
(همان،123)
بااینکه صائب درحبس وتبعیدنبوده ولی درغربت چنین احساسی دارد وتعب های رابارآورده است.
صائب می گوید حبس وزندان همچون پوست است برتن زاهدافسرده همچنانکه برای شخص مرده حاجت نیست.میان زندان،افسردگی،خون مرده تناسب وبارمعنایی نوستالوژی وجود دارد.
پوست زندان است برتــن زاهــد افسرده را حــاجت زنــدان دیگـرنیست خون مرده را
(همان،116)
صائب ازآوارگی غربت می گویداومی گویدکسی که درنازاست ودروطن است ازعالم غربت بی خبراست.دل آواره شاعردراین شعرحکایت ازاحساس نوستالوژیک شاعردارد.یکی ازدلایل دلتنگی صائب درغربت نشناختن قدرومرتبه وی درنزد بیگانگان است.هرچندعزیزویوسف باشی.
چـــه خبـراز دل آواره مـــاخواهد داشت ؟ مست نــــازی کـــــه نـــداردخبرعالم را
(همان،97)
صائب ازاین ناراحت است که وقتی ازوطن دورباشی ودرغربت باشی (مصر)
هیچ شخصی قدرشناسی نیست درکاروان مابه جز یوسف (اشعارزیبا) چیزدیگری نیست.
عزیزقدردانــی نیست در مصرسخن سنجی نــدارد و نــــه جنسی غیریوسف کاروان ما
(همان،131)
صائب می گوید در غربت و دوری از وطن محبت و نوازش بسیار خوب است و این نوازش در غربت احساس در وطن بودن را دارد.
گـر چنین صائب غریبان را نوازش می کند چشم بگشایـد چــو غربت در وطن بیند مرا
(همان،174)
اگرچه صائب می گوید وقتی از وطن دور باشی و در غربت، هیچ چیز برایت ارزش ندارد حتی گوهر و پول چرا که در هجران انگار گرد یتیمی بر پیشانی من است می گوید روزی زلف و چهره خندان و شادابی داشتم اما حالا که در غربت هستم از دیدگانم اشک ظلمت می چکد و آب زندگی و آرامش در غربت ندارم.واین یکی ازآشکارترین دریغ نگاشته های صائب وبیان مفاهیم نوستالوژیکی است:
نیست از درد غــریبی چـون گهر پروا مـرا بســـــتر

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی دیوان صائب، صائب تبریزی، دوران کودکی، دوره صفوی Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی عالم محسوس، ناسازگاری