پایان نامه با واژه های کلیدی صاحب نظران

دانلود پایان نامه ارشد

اجتماعي(خودآگاهي عمومي) را تشخيص دادهاند( فنگستين46 و ديگران،1975).
مديريت عاطفي يا خود تنظيمي شامل مديريت کردن حالات و اميال و منابع دروني ميباشد که اين عنصر هوش عاطفي شامل خودکنترلي، خودآگاهي(هشياري)،قابليت اعتماد(وفاداري)، انطباق پذيري و نوآوري ميباشد. خود تنظيمي شامل خود مديريتي نيزميباشد واشاره به اين دارد که فرد در انطباق رفتارخود با عوامل موقعيتي و بيروني مهارت کسب ميکند( گلمن، 1995).
خودانگيزشي شامل کنترل گرايشات عاطفي است كه رسيدن به اهداف را امکانپذير ميکند. ويژگيهايي نظير تعهد،ابتکارعمل و به دست آوردن قابليت و توانايي لازم براي موفقيت از عناصر اصلي خود تنظيمي هستند، خودانگيزشي نقش تعيين کنندهاي در انگيزش و نتايج عملکردي دارد (سليمون47 ، 1990).
همدلي يا آگاهي از احساسات , نيازها و تمايلات ديگران يک شايستگي اجتماعي با اهميت مي باشدکه چندين محقق آن رابه عنوان يک جزء ضروري از هوش عاطفي معرفي کرده اند(گلمن، 1995).
همدلي شامل درک ديگران ، توسعه رابطه با ديگران و هموار کردن راه موفقيت ديگران، نفوذ و قدرت نفوذ در ديگران و آگاهي سياسي ميباشد(گلمن، 1995؛سالوي و سالتر,48 1997.(
مديريت رابطه يا مهارت هاي اجتماعي به عنوان خود انطباقي اثربخش براي کنترل اداره کردن روابط بين فردي تعريف شده است كه شامل روش هاي نفوذي و تاثير گذار، ارتباطات اثربخش با ديگران، مهارتهاي مديريت تعارض، تواناييهاي رهبري، مهارتهاي مديريت تغيير، مديريت رابطه، تواناييهاي اعضاي تيم اثربخش ميباشد (گلمن،1998،1995).
مفهوم هوش عاطفي همچنين به عنوان يک مفهوم براي پيش بيني موفقيت فردي بررسي و پيشنهاد شده است. همچنين به عنوان مکمل اطلاعات رضايت مندي هر مشتري که برا ي ارزيابي موفقيت سازماني استفاده ميشود. لام و کيتباي49(2002)تعريف سالوي و ماير در رابطه با هوش عاطفي را به عنوان “توانايي کنترل احساسات و عواطف خود و ديگران، تفاوت بين آنها و استفاده از اين اطلاعات براي هدايت اعمال و تفکر خود ” ارائه ميدهند.
تاريخچه تئوري هوش عاطفي به کارهايي که در سال 1983توسط هاوارد گاردنر استاد دانشگاه هاروارد آمريكا انجام شد برميگردد و سپس اين تئوريها با كارهاي تحقيقي سالوي و ماير ادامه داشت و بعد از آن در همان سال (1990)گلمن کتاب هايي را در اين زمينه منتشر شد. اشکانسي و ديگران50 (2002) ، هوش عاطفي را محدود به تواناييهاي مجزايي ميدانند كه شامل تلقي و استنباط، تشخيص، درک و مديريت عواطف ميباشد و در تفسيري گستردهتر شامل همدلي، مديريت زمان، تصميم گيري، کار تيمي مي باشد. عليرغم تفسيرها به نظر ميرسد که همه اين را تاييد ميکنند که هوش عاطفي مجزا از هوش کلي ميباشد، و در طول زندگي فرد ميتواند از طريق آموزش توسعه و ارتقا پيدا کند و آنهايي که در اين زمينه مهارت کسب کنند مي توانند عواطف خود وديگران را تشخيص دهند دريافت کنند.
هوش عاطفي مجموعهاي از قابليتهاي غيرشناختي و مهارتهايي است كه به فرد اين امكان را ميدهد تا بتواند در برابر خواستهها و فشارهاي محيطي به خوبي عكسالعمل نشان دهد( آقايار و شريفي درآمدي،1386).
اونيل در سال 1996 معتقد بود هوش عاطفي شامل شناخت احساسات خويش و استفاده از آنها براي اتخاذ تصميمات خوب در زندگي است. هوش عاطفي قادر است حالات روحي پريشان را به خوبي مهار كند و بحرانها را كنترل كند. زماني كه شما موانعي در كار براي رسيدن به اهداف داريد، هوش عاطفي تحريك ميشود و اميدوار و خوشبين باقي ميمانيد. هوش عاطفي همچنين شامل همدلي نيز ميباشد كه همان شناخت احساسات مردم است و مهارت اجتماعي است كه احساسات را در روابط مديريت ميكند و قادر به ترغيب و راهنمايي ديگران است(ريكر51،2001).
در کنار تعامل مشتري/ کارکنان، يافتههاي عمدهاي وجود دارند که هوش عاطفي را به عنوان عامل نفوذي وتاثيرگذار عملکرد تيمي و رهبري به اثبات ميرسانند. خصوصا اشکانسي و ديگران52(2002) گزارش کردند که هوش عاطفي تيم عملکرد را تحت تاثير قرار ميدهد و آموزش هوش عاطفي را بهبود ميبخشد و در نتيجه عملکرد کل تيم را به صورت مثبت تحت تاثير قرار ميدهد.

3-3-2 ويژگي افراد با هوش عاطفي بالا
احساسات خود را به خوبي مي شناسند.
احساسات خود را به خوبي هدايت ميكنند.
احساسات ديگران را نيز درك مي كنند.
با احساسات ديگران به طور مؤثر برخورد مي كنند.
در هرحيطه اي از زندگي ممتازند ، خواه روابط عاطفي وخواه شغلي.

4-3-2 ويژگي افراد باهوش عاطفي پائين
برزندگي عاطفي خود تسلط ندارند.
درگير كشمكش هاي دروني هستند.
دركار وزندگي عملكرد ضعيفي دارند.
قادر به درك خوب احساسات خود نيستند.
قادر به درك احساسات ديگران نيستند.
بااحساسات ديگران به طور مؤثر برخورد نمي كنند.

5-3-2 نحوه شکل گيري هوش عاطفي
از ديرباز، سنجش توانائيهاي ذهني و هوش انسانها براي محققان و دانشمندان جالب توجه بوده است . مدتها تصور مي شد كه قابليتهاي انتزاعي فقط منحصر به تواناييهاي منطقي، استدلالي و رياضي مي شود. با همين ديدگاه مي توان گفت اولين آزمون هوش53 (IQ) توسط آلفردبينه در 1900 طراحي شد. آزمون بينه مخصوص دانش آموزان بود. در 1918 با توسعه و اصلاح آزمون بينه نسخة بازنگري شدة آن در ارتش امريكا استفاده شد. تا سال 1985 تلاشهاي متعدد ديگري در زمينة ارزيابي بهره هوشي انجام گرفت (مثل مطالعات اوهايو، تلاشهاي وكسلر ، نظريات ثرندايك
و…).

6-3-2 نقش هوش عاطفي در سازمان
برخي از صاحب نظران براين نظر هستند که امروزه هوش عاطفي به سرعت مورد توجه شرکت ها و سازمان ها قرار گرفته است و اهميت آن از تواناييهاي شناختي و دانشهاي تکنيکي بيشتر شده است و دليل اين امر آن است که، مديران دريافته اند که از اين طريق، پيوستگي دروني و تعادل شخصي و سازماني افزايش پيدا خواهد کرد. همانطور که مي دانيم سازمانها مجموعه اي از گروهها هستند که تعاملات موفق آميز اين گروه ها به انعطاف پذيري سازماني وانطباق پذيري و اعمال تغييرات در سازمان کمک ميکند. بنابراين سازمانها براي اينکه اثربخشي سازمان را بالا ببرند از مهارت هاي نرم که مبتني بر عواطف ميباشند، استفاده ميکنند(بروك54،2003).
علت اين است که سازمان براي اينکه به توانمندي برسد بايد يکسري از متغيرها را مورد توجه قرار دهد که بعضي از اين متغير ها از کنترل ما خارج هستند و با تجزيه و تحليل اين متغيير ها نمي
توان آينده سازمان را پيش بيني کرد . بنابراين سازمان ميتواند از مهارت هاي عاطفي در اين زمينه کمک بگيرد تا برنامه هايي براي توسعه کارمندان طرح ريزي کند و عملکرد افراد و در نتيجه اثر بخشي سازمان بالا ببرد. البته هوش عاطفي با تاثير بر زمينههايي چون بکارگيري، حفظ و نگهداري کارکنان، توسعه و بهسازي افراد مستعد و نيز در گزيتش افراد براي احراز شغل و ارتقاي شغلي آنان و غيره، به اثر بخشي سازمان کمک ميکند. اخيراً کارسو و ولف (2000) به معرفي يک فرايند 3 مرحله اي پرداخته اند که هوش عاطفي را با پيشرفت شغلي مرتبط مي سازد:

مرحله اول- توصيف شغل
در هنگام توصيف شغل لازم است که تمامي شرايط و الزامات شغلي در قالب عبارات رفتاري و به شکل عيني بيان شود و ضرورت دارد تا مهارتهاي مورد نياز براي احراز آن شغل به صورت دقيق و يک به يک گفته و فهرست شود. به عنون بخشي از تحقق اين مرحله مشاوران بايد به خوبي پژوهشهاي مربوط به شخصيت و عملکرد را مرور کنند

مرحله دوم- انتخاب ابزار مناسب براي ارزيابي
به کمک يک توصيف شغلي خصيصه مدار، ميتوان ابزار مناسبي را اتخاذ کرد. ارزيابي بايد متمرکز بر جنبه هايي باشد که از طريق شيوههاي گزينشي فعلي (چک ليست ها يا مصاحبه ) شناسايي شده اند .

مرحله سوم- ارزشيابي و معرفي افراد شايسته
اکثر ارزيابي کنندگان در نهايت افردي را براي احراز يک شغل مناسب ميدانند، درجهبندي نموده و اسامي آنان را اعلام ميکنند. در هنگام معرفي افراد با صلاحيت براي حراز شغل لازم است تا راهبردهاي موثري از طرف ارزيابي کنندگان براي رشد فردي و افزايش شايستگي هاي حرفه اي کارکنان جديد پيشنهاد شود . در اينجا هوش عاطفي عامل مهمي در گزينش افراد براي احراز شغل و ارتقاي آنان محسوب مي شود، البته به شرطي که بخشي از يک جريان و رويکرد فراگير باشد . علاوه براينها هوش عاطفي در کارا بودن سازمان نقش بسيار بسزايي دارد زيرا نتايج حاصل از پژوهشهاي انجام شده پيرامون هوش عاطفي و کارايي مديريت نشان ميدهد که در بين معيارهاي هوش عاطفي ، معيار “مهارت هاي اجتماعي ” در بروز کارايي نقش بسزايي دارد.

7-3-2 هوش عاطفي و رهبري
بر طبق گفتههاي فلدمن55 (1999) هوش عاطفي شامل مهارت هاي پايه اي و مهارت هاي دستوري ميباشد. مهارتهاي پايهاي خود شامل: خود آگاهي، خود کنترلي، درک ديگران به درستي و ارتباطات همراه با انعطاف پذيري مي باشد و مهارت هاي دستوري شامل: مسئوليت پذيري، توانايي توسعه انتخاب، پذيرش ديدگاه ديگران، جرات داشتن و بيان و شرح دادن تصميم ميباشد. ترکيب مهارت هاي پايه اي و دستوري به رهبري اثر بخش منجر ميشود چون که اين مهارت ها يک نوع آگاهي از ديگران و احتياجات آنها و توانايي پاسخگويي به نيازهاي ديگران به طور اثر بخش در موقعيتهاي مختلف را نشان ميدهد. در سال 1999 پريست56 شايستگي هاي رهبري را در 3 نوع طبقه بندي کرد:
1- مهارت هاي سخت: اغلب به مهارت هاي تکنيکي برمي گرددکه شامل مهارت هاي عملي و مهارت هاي امنيتي و مهارت هاي محيطي مي باشد.
2- مهارت هاي نرم: اغلب به مهارت هاي ميان فردي برمي گردد که شامل مهارت هاي آموزشي و سازماني مي باشد.
3-مهارت متا: شامل مهارت هاي حل مسئله ، تصميم گيري و قضاوت مي باشد.

8-3-2 هوش عاطفي و عملکرد
مطالعات نشان مي دهد که هوش عاطفي بر مبناي شايستگيها پيش بيني کننده بهتري از عملکرد نسبت به هوش شناختي(IQ)فرد مي باشد(سانري و ويلانت57،1985 ؛ چرنيس58،2000؛فيست و بارن59,1996). شايستگيها عاطفي به ميزان کاربرد بالقوه آنها در حين انجام کار اشاره دارد. اين شايستگيها قابل يادگيري ميباشند و منجر به عملکرد بالاتر در موقعيتهاي کاري ميشوند. هوش عاطفي سطح بالا توسعه شايستگيهاي عاطفي را ضمانت نمي
کند بلکه فقط نشان دهنده اين است که ميتوان شايستگيهاي عاطفي را بهبود داد. بنابراين سطح معيني از هوش عاطفي موردنياز است تا شايستگيهاي عاطفي را ياد گرفت (سوينک60، 2001). ميتوان گفت که افرادي که داراي سطوح مشابهIQ هستند ممکن است که عملکرد کاري متفاوتي داشته باشند که مرتبط با هوش عاطفي آنها ميباشد (سوينک،2001؛ گلمن و امرلينگ61،2003). بارن62 (2005)در بررسيهاي خود به اين نتيجه

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژه های کلیدی استان فارس Next Entries پایان نامه با واژه های کلیدی ارزش افزوده