پایان نامه با واژه های کلیدی سوبژکتیویسم، معرفت شناسی، دوران مدرن، روابط اجتماعی

دانلود پایان نامه ارشد

را از یکدیگر تمیزمی دهد(کاردان، 1381،ص 154). انسان محوری کانت در حوزه اخلاقی او به معنی به کارگیری تمایلات بشر نیست؛ بلکه این اومانیسم در تکامل اراده بشر نمایان می شود و از آنجا که تکامل اراده انسان در«خیر اعلی» و با لحاظ ایده خدا و جاودانگی نفس ممکن است. پی اومانیسم کانت در این حوزه در غایت اخلاق مطرح می شود.
دکارت عقیده داشت که «انسان را مرکب از دو جوهر است: یکی تن که جسم است و حقیقت آن بعد است و دیگری نفس یا روح است که حقیقت آن علم و عقل است. همچنان که جسم پذیرنده شکل و حرکت است، نفس قابل ادراک «علم» و اراده «عمل» است و هر چند که روح انسان به ظاهر به تن پیوسته است، و لیکن پیوستگی حقیقی و اصلی او به خداست(کوپا،1385،ص131). وی انسان را سوژه ای معرفی می کند که محور معرفت شناسی فلسفه مدرن را تشکیل می دهد. مفهوم فلسفی سوژه این است که هر فردی که خود را یک سوژه فرض می کند، مرکز هستی به شمار می آید و پیرامون را ابژه می گیرد و به عنوان فاعل باید در آن تصرف کند. سوژه به فاعل شناسا و ابژه به متعلق شناسا ترجمه شده که تعریفی معرفت شناختی است. هسته مرکزی انسان مدرن سوبژکتیویسم است. به عبارت دیگر، تعریفی که دکارت در قرن هفدهم از انسان مدرن سوبژکتیویسم یا اصالت ذهنی تعریف کنند که در آن ماهیت انسان چیزی جز اندیشه نیست و این نگاه سوبژکتیویستی به انسان در دوره مدرن هسته مرکزی هر نوع تعریف از انسان را تشکیل می داد(اصغری،1387،صص174-175).
دكارت روح انديشنده3 را از جسم كاملاًٌ متمايز مي شمارد، و درنتيجه جدايي روح و تن را در انسان تأكيد مي كند، و اين استقلال و جدايي را نيز نتيجه قدرت خدا مي داند و مي گويد: «اما ما به روشني روح يعني جوهري را كه ميانديشد ادراك مي كنيم بدون تن، يعني بدون يك جوهر داراي امتداد، از سوي ديگر، درست به همان روشني تن را ادراك مي کنیم، بدون روح (چنانكه هر كسي اين را مي پذيرد.) بنابراين، دست كم به وسيله همه توانايي خدا، روح مي تواند بدون تن وجود داشته باشد، تن بدون روح. اكنون جوهر هايي كه مي توانند مستقل از يكديگر وجود داشته باشند، واقعاً متمايزاند» دكارت بر اين پايه، هنگام توضيح نحوه پيوند ميان روح و تن دچار دشواري هاي فراوان شد، و سرانجام به اين نتيجه رسيد كه جانوران، درواقع چيزي نيستند جز «ماشينها» يا «خود كارها»4. حتي تن انسان نيز يك ماشين است. وي اين نكته را تصريح مي كند. و مي گويد: «من تصور مي كنم كه تن چيز بيشتري نيست جز يك مجسمه يا ماشين گلي… ما ساعتها، چشمه هاي ساختگي،آسياها و ماشينهاي همانند ديگر را مي بينيم، كه هر چند ساخته اند، با وجود اين نيروي آن را دارند كه خود را به نحوه هاي بسيار و مختلف حركت دهند؛ من مي خواهم كه شما ملاحظه كنيد، كه همه ضربان قلب و شريانها، تغذيه و رشد اندامها، تنفس راه رفتن و خوابيدن، تاثيرات روشنايي،آواز، بوها، طعم ها، گرما و كيفيات ديگر از اينگونه، براندامهاي حواس بيروني، تاثير معاني (ايده هاي) آنها بر حس مشترك و تصور، و نگهداشت نقشهاي اين معاني در حافظه، حركتهاي دورني رغبتها و هيجانها و سرانجام حركتهاي بيروني همه اندامها …مي خواهم كه شما همه اين وظايف را چنان تلقي كنيد كه به طور طبيعي در اين ماشين به سادگي به علت تنظيم بخشهاي آن به دنبال مي آيند، نه بيشتر و نه كمتر، به همان گونه كه حركات يك ساعت، يا خود كارهاي ديگر، به علت وزنه ها و چرخهاي آنها پديد مي آيند.» (درباره انسان). از اينجا آشكار مي شود كه رويكرد دكارت به طبيعت و ساختمان مادي وجود انسان، يكپارچه مكانيستي است. وي جهان مادي را تنها و تنها برهم نهاده ئي از امتداد و حركت مكانيكي مي داند و يكبار اين جمله مشهور را نوشته است:«امتداد و حركت را به من بدهند و من جهان را دوباره خواهم ساخت.»(خراساني،1357،ص 338)
رويكرد دكارت به طبيعت، جهان و انسان، رويكردي مكانيستي است. وي به آن اندازه به اين رويكرد اعتماد دارد كه مطمئن است همه چيز را مي تواند به وسيله فيزيك مكانيستي خود و به ياري برهانهاي رياضي توضيح دهد. وي در نامه ای که درسال 1640 به دوستش مرسن مي نويسد «اما راجع به فيزيك ميبايستي بگويم كه هيچ چيز از آن نميدانستم، اگر تنها قادر بودم توضيح دهم كه اشياء چگونه ممكن بود باشند، و نمي توانستم ثابت كنم كه آنها نمي توانستند به نحو ديگري باشند. زيرا بازگرداندن فيزيك به قانونهاي رياضيات، آن اثباتي برهاني ممكن بود باشند. زيرا با بازگرداندن فيزيك به قانونهاي رياضيات، آن اثباتي برهاني ممكن است.» در حاليكه در زمان وي گاليله به شيوه درست تر، تجربي تر و در نتيجه علمي تر به مسائل فيزيك و جهانشناسي پرداخته و به نتايج استوارتري رسيده بود، و چندي پس از آن نيوتن بسياري از نظريات دكارت را درست از همان راه برهان رياضي رد كرد. نكته ضعيف ديگر در فلسفه دكارت دوگانه گرايي5 اوست، كه پهنه ماده يا جسم را از پهنه انديشه، و درنتيجه تن و روح را كاملاً از يكديگر مستقل و جدا مي سازد، بي آنكه بتواند پيوند تن و روان را به نحوي عقلاني توضيح دهد. تفكر مكانيستي بطوركلي برخلاف تفكر ديالكتيكي، همه چيزها را به شكلهاي گوناگون حركت مكانيكي بازمي گرداند، اما آنها را از بستر پيدايش و گسترش تاريخي بيرون مي آورد. حركت در مفهوم مكانيستي آن، حركت گسترش تاريخي نيست، بلكه حركتي است يكسان و يكبار براي هميشه؛ بنابراين گسترش نوشدن، و پيدايش كيفيات نوين را از نظر دور ميدارد. از سوي ديگر رويكرد مكانيكي، چون حركت را ذاتي هستي و پديده هاي آن نمي داند، ناگزير هميشه بايد به يك «محرك نخستين» متوسل شود كه انگيزه حركت است. اما در عين حال رويكرد مكانيستي فيزيك و جهانشناسي دكارت، كه در آن عناصر ماترياليستي نيز يافت مي شوند، ناگزير، و ناخواسته و شايد ندانسته، وي را به نتايجي كشانيد كه با جهان بيني كليسايي در تناقض بودند. چنانكه دكارت پس از شنيدن خبر محاكمه گاليله، نوشته خود را بنام «جهان» از چاپخانه پس گرفت. وي در اين نوشته نظام جهانشناسي خود را بر پايه اصول مكانيستي اما عقلاني گسترش داده بود كه با بسياري مباني اعتقادي مسيحيت كليسايي تناقض داشت(همان،ص 345).
به دنبال او رویکرد ماتریالیستی لامتری از نقطه ئی آغاز می شود،که هستی انسان را در روی زمین، مانند همه موجودات دیگر، محصول قانونمندی های ضروری طبیعت می داند، که به هیچ نیرویی یا انگیزه ای بیرون از طبیعت نیازمند نیست. وی می نویسد:«کی می داند که علت هستی انسان خود هستی او نباشد. شاید تصادف او را در لحظه معینی بر سطح زمین افکنده است، بی آنکه ما بتوانیم بدانیم چگونه و چرا…ما هیچ چیز در باره طبیعت نمی دانیم: علتهای نهفته در درون خود طبیعت ممکن است همه چیز را پدید آورده باشند.»(همان،ص423) لامتری بدینسان می کوشد نشان دهد، که فرق بنیادی میان جانوران دیگر و انسان وجود ندارد، و اختلاف میان آنها تنها کمی است و نه کیفی. این برداشت مکانیستی وی را بر آن داشت که وجود جوهری ویژه به نام روح را در انسان منکر شود. آنچه ما در انسان روح می نامیم در ماهیت خود وابسته به ساختمان و کارکردهای سلسله مرکزی اعصاب و به ویژه مغز است. فرض وجود یک جوهر روحانی بیهوده و تناقض آمیز است. انسان همانگونه که دکارت درباره جانوران می گفت، همانند یک ماشین است.اما انسان ماشینی زنده است،ساختمان ارگانیک وجود انسان نظامی است بخودجنبنده و خودبسنده که اجزاء تشکیل دهنده آن دارای همبستگی پویا با یکدیگرند. نیروی اندیشیدن در انسان در شکلهای گوناگون آن نیز، به عقیده لامتری نتیجه فعالیت دستگاه مغز در کنش آن با تاثیرهای جهان بیرونی است. همه شکلهای گوناگون تفکر و آگاهی در انسان، محصول تغییر شکلهای ماده اند.لامتری اصل و انگیزه همه محتواهای ذهنی ما را احساس یا ادراک حسی می داند و می نویسد:«هیچ رهبر قابل اعتمادتری از حواس وجود ندارد.آنها فیلسوفان من اند. هرچندکه انسان به بدی از آنها سخن گفته باشد، تنها آنها می توانند فهم را در راه جستجوی حقیقت روشن کنند.اگر انسان بخواهد حقیقت را به نحوی جدی بشناسد، شایسته است که به آنها تکیه کند.» بدینسان مغز انسان ، دستگاهی اندیشنده است، که ادراکهای حسی مواد خام اندیشه را در قالب نشانه هایی به آن می دهند. و بار دیگر دستگاه مغز آنها را در خود ذخیره و طبقه بندی می کند و می سنجد و در نتیجه شکلهای گوناگون اندیشه را پدید می آورد. لامتری این رویکرد ماتریالیستی را به انسان، مایه شرمندگی نمی داند.از نظر او بزرگواری روح انسان در این نیست که ما آن را بیهوده موجودی غیرجسمانی بدانیم، بلکه در نیرو، غنا، وسعت و تاثیر آن نهفته است…ماتریالیسم وی که مفهوم خدا را غیر لازم می شمارد و حتی فرض وجود او را نیز جلوگیری از پیشرفت شناخت و دانش می داند؛ زیرا از یکسو مانع توضیح طبیعت از راه قانونهای مکانیستی آن می شود،و از سوی دیگر تعصبها، تبهکاریها و خطرهای بیشمار برای انسانها فراهم می آورد(همان،ص426).
یکی از مهمترین پایه های مدرنیسم پیدا شدن مفهوم6 یا انسان به عنوان موجودی است که دارای ذهن و ضمیر و همراه با فردیت و استقلال وجودی است که می تواند درباره خود و پدیده ها بیندیشد و آنها را بازشناسد. هنگامی که دکارت می گوید “می اندیشم”، از همین جا به نتایج هستی شناختی می رسد، یعنی نتیجه می گیرد که خود وجود دارد، جهان وجود دارد، و او می تواند پدیده ها را شناسایی و از آنها تصویر برداری کند. این مسئله که انسان دارای عقلی است که می تواند با آن در مورد مسائل بیندیشد، به قلمرو شناخت و معرفت شناسی محدود نماند، بلکه به قلمرو روابط اجتماعی نیزگسترش یافت. به این معنی که عقل این انسان روشنفکر یا روشنگر می تواند معضلات فردی و اجتماعی او را حل کند؛ می تواند نوع روابط سیاسی و اجتماعی مطلوب را برای خود معین سازد. پیدا شدن مفهوم فرد به این معنا که آدمی موجودی مستقل است و دارای ذهنی است که می تواند شناخت پیدا کند و بازنمود واقعیت ها را به دست آورد و بر اساس آن بازنمودها عمل کند، به عنوان یک ارزش مهم برای انسان دوران مدرنیته مطرح است، زیرا همه حاکی از توانایی انسان برای شناخت پدیده هاست و هم نشانگر توانایی او برای تسلط بر پدیده ها و مهار آنها(باقری، 1375،ص64).
وضع کنونی انسان مدرن از آن جهت قابل بررسی و ژرف نگری بیشتری است که مدرنیسم کار خود را بر محور انسان آغاز کرد، انسان را به مرکز این میدان کشید و با ترویج اندیشه هایی چون انسان گرایی و اصالت هستی هم بر اهمیت و هم بر مسولیت او افزود. از سوی دیگر مدرنیسم مترادف با فرد گرایی در نظر گرفته شد و از انسان خواسته شد تا خود را از قید زنجیرهای جهل و خرافه و عصبیت های متصل به قبیله و خاک و فرهنگ برهاند و چون موجودی خود فرمان، اراده خود را بر هستی خویش بگسترد، دست به انتخاب بزند و مسئولیت زندگی خود را در دنیا به عهده بگیرد. شاید سخن گفتن درباره این پیشنهاد ها، امروزه ساده به نظر برسد، اما آثار نیک ناشی از چنین توصیه های به آسانی به دست نیامده اند. بررسی های فرم شناختی انسان شناسانه نشان می دهد که «خود» فردی انسان دردوران مدرن تا چه حد میزان کوچک و نزار بوده است. برای انسان پیش مدرن تکفیر فقط مرگ جسمی را شامل نمی شد بلکه مرگ روحی را هم در برمی گرفت. هویت او ضمن اینکه زیر سنگینی هنجارهای کهنه اجتماعی شکل می گرفت فاقد استقلال در محتوا و ساخت بود؛ به این ترتیب در ظاهر با مدرنیسم انسان تولدی دوباره یافت، استقلال خود را بازیافت، نیکی ها را از نو تعریف کرد و به نظام ارزشی خود خواسته چون انسانی بالغ پای بند شد. انسان نه فقط در علوم سیاسی و اجتماعی، بلکه در علوم اقتصادی نیز ماده اولیه پیشرفت به شمار آمد که بدون وجود او امکان دسترسی به هدفهای مدرنیته دشوار یا ناممکن به نظر می رسید. در عین حال مدرنیسم پیشاپیش و به احتمال زیاد در حالی که تنگناهای سخت اندیشه پیش مدرن آن را بدین سوی می راند- از سوی انسان عصر خود به داوری نشست و آرمانهای مردم را برای یک زندگی خوب تعیین و تعریف کرد. شاید در آن موقع به این مسئله توجه جدی نشد که آیا توانایی و خواست انسان برای

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژه های کلیدی انسان شناسی، تعلیم و تربیت، ماهیت انسان، معرفت شناسی Next Entries پایان نامه با واژه های کلیدی اگزیستانسیال، اصول اخلاقی، تعلیم و تربیت، اصالت وجود