پایان نامه با واژه های کلیدی درون نگری، روانشناسی، انسان شناسی، انسان گرایی

دانلود پایان نامه ارشد

تغییر محیط خود از ظرفیت او برای قضاوت درباره اصل وجود و ضرورت این تغییرات جلوتر نبود؟ به علاوه حتی هنوز هم معلوم نیست که آیا ماهیت انسان یک سره روشن است و جایگاه آنها در دنیا معین شده یا نه؟(آهنچیان،1382،140-141).
طبیعی است که انسان شناسی دوران مدرن متاثر از معرفت شناسی آن به پدیداری «سوژه آگاه» و قائل شدن به آزادی انسان وآگاهی توأم با آن منجر شود. از این منظر، اندیشه مدرن بر خود مختاری و فاعلیت واسوه گی انسان به مثابه موجودی «خودشناس» و« جهان شناس» تاکید و توجه می کرد. این نگاه ابتدا متاثر از بینش اومانیستی پس از رنسانس بود. اومانیستی هایی چون اراسموس هر گونه فلسفه ای را که مستقیماً بر اخلاقیات انسانی تأثیر نمی گذاشت رد می کردند. افرادی چون پیکو و پومپونازی به بحث های مفصل درباره سرشت آدمی، میزان اراده انسان و جاودانگی روح پرداختند. اراسموس در رساله ای در باب آزادی اراده بر آزادی انسان تاکید و اهمیت اعمال و رفتارهای وی و ضرورت و درک و شناخت آنها را پیش کشید. پس «انسان اعجوبه ای عظیمی است زیرا وی کل جهان و قابل تبدیل به هرگونه طبعی است. زیرا به او قدرت داده شده تا هر چیزی را که ترجیح می دهد به دست آورد» خوش بینی اومانیست ها نسبت به طبع بشر ایشان را برآن داشت تا تاکید بسیاری بر آموزش داشته باشند. اراسموس می گفت: «باور کنید انسان ها زاده نمی شوند بلکه ساخته می شوند». با توجه به اینکه درتفکر اومانیستی زندگی عملی برحیات نظری ترجیح داشت ، لذا ایشان نه از اخلاق نیکوماخس اثر ارسطو بلکه از مبانی انسان شناختی سیسرون پیروی می کردند. انسان گرایی، مرحله«آگاهی از فردیت» نیز بود. از این رو ما شاهد شمار بزرگی از هنرمندان و اندیشمندانی هستیم که نوزایی را در دل زایش دوباره مضمون انسان و در محوریت یافتن موجودیت انسانی متبلور ساختند. این وجه از نمایش انسان، بیان دو خواسته بود: نخست نشاندن انسان در مقامی بالا و توجه به او برای شناختن در تمامی ابعاد حیات و امکانی برای استلا بر طبیعت، و آن گاه در وهله دوم، مکان باززایی سنت یونانی رومی اهمیت انسانی که به واسطه تلقی دینی «گناه نخستین» سده ها به فراموشی سپرده شده بود(قزلسفلی،1387صص136-138).
مفهوم انسان از زمانی ظهور کرد که موضوعی به نام سوژه در فلسفه مدرن مطرح شد؛ به این معنی عالم خارج وجود دارد و آنچه تعیین کننده می باشد سوژه است. به این اعتبار، انسان یگانه فاعل شناسایی است که به جز اندیشه خود به مرجع دیگری برای گزینش وابسته نیست. چنین انسانی گزینش گری معرف مدرنیته است،زیرا مدرنیته بیش از هر چیز به معنی پذیرفتن انسان به عنوان یگانه منبع تعیین ارزشهاست و همین پذیرفتن،خاستگاه فکری مدرنیته را تشکیلمی دهد(فراهانی،1383،ص6).
الف) فردگرایی یا فرد محوی
از آنجا که انسان از عقلی منفصل و مستقل برخوردار است و اکنون با امکان سلطه بر طبیعت بر فراز جهان و طبیعت ایستاده، و می تواند با قوانین موانع را از پیش روی بردارد، می تواند مدعی فردگرایی باشد. این فردگرایی هستی شناختی غالباً مبنای روشنی برای فردگرایی اخلاقی و سیاسی فراهم آورد. «از قائل بودن به تقدم فرد بر جامعه، و افراد را واقعی تر از جامعه و نهادهای آن به شمار آوردن تا تلقی نهادهای اجتماعی به مثابه فرضیاتی منطقی که ورای افراد تشکیل دهنده اش موجودیتی ندارند، فاصله چندانی نبود.»
به این ترتیب انسان در جلوی صحنه ظاهر و ناظر بود. مفاهیم اندیشه سیاسی نیز بیانی یا بازتابی از همین امر بودند. قرارداد اجتماعی، آزادی، ترقی، خصلت مصنوعی دولت و ابزاری بودن جهان زیست و جامعه همگی حاکی از چنین اصل انسان شناختی اند. پس در اینجا یعنی در متن انسان شناسی مدرن، برخلاف انسان شناسی ماقبل مدرن انسان در طبیعت نبود، بلکه برفراز طبیعت است و این منتج به نتیجه ای دیگر می شد(قزلسفلی،1387ص138).
-انسان مداری یا اومانیسم
ازویژگیهای مدرنیته، سست شدن پایه های حاکمیت سنت، حجیت عقل و توجه به معیار عقل و تجربه انسانی به منزله ملاک معتبر برای شناسایی حقیقت است. بنابراین ویژگی، انسان در مرکز به منزله ملاک معتبر برای شناسایی حقیقت است. بنابراین، انسان در مرکز هستی قرارگرفت، به گونه ای که صحت و سقم پدیده ها را با قدرت عقلانی خود تعیین می کند. مدرنیته، جهت گیری در مقابل نگرش قرون وسطایی به انسان، جهان و خداست و امید و آرزو بستن به امکان بازسازی انسان و جهان بر بنیاد عقل و قوه شناسایی انسان و همچنین جا به جایی محور هستی از خدا به انسان. در برابر این جمله کتاب مقدس که:«خدا انسان را به صورت خود آفرید» یعنی خدا چیزی جزصورت آرمانی انسان از انسان نیست. این نگاه، نهایت دید مدرن به انسان است.
منظور از انسان گرایی،«ایمان به انسان»است. ازاین ایمان می توان به ایمان به «علم» و«قدرت» انسان تعبیر کرد و به عبارت دیگر، انسان گرایی عبارت است از باورداشتن به اینکه اگراز دست «علم انسان» کاری برنیاید، قطعاً از دست هیچ کس و هیچ چیز دیگر هم کاری بر نخواهد آمد؛ واگراز محدوده «قدرت انسان» کاری بیرون رفت، درمحدوده هیچ کس و هیچ چیزدیگر نیز نخواهد بود. این باور در متون دوران مدرن، در قالب این ایده تجلی
می کندکه انسان حاکم بر سرنوشت خویش است واسیر موجود دیگر نیست.به همین دلیل است که در متون مدرنیته، چیزی به نام شیطان وجود ندارد یا اگر وجود دارد، می توان گفت سیطره وتفوق برآدمی ندارد.
یکی از بحث هایی که در میان فلاسفه اخلاق دوران مدرن شایع است، شکاف میان «معرفت اخلاقی» و«عمل اخلاقی» است واینکه چگونه می توان این شکاف را پرکرد. در متون دینی قدیم،این شکاف را فریب خوردگی انسان ها پرمی کرد و باور این بود که انسان به این جهت به حکم معرفت های اخلاقی عمل نمی کند، که دستخوش فریب شیطان، دنیا، هوا و نفس است. اما چنین باوری دیگر در فلسفه اخلاق مدرن وجود ندارد. انسان مدرن نمی گوید به این جهت به حکم معرفت های اخلاقی عمل نمی شود که انسان فریب خورده است؛ چرا که انسان مدرن به علم و قدرت بشر ایمان و التزام می ورزد و هر اندازه مدرن تر شود، بیشتر التزام می ورزد. اما در جهان نگری دینی، انسان دائم باید دست استمداد به درگاه خدا دراز کند و همواره از فریب شیطان بر حذر باشد و دغدغه موجودات دیگر را هم داشته باشد و فرشتگان به او کمک رسانی کنند. در اندیشه پیش مدرن، رابطه انسان، جهان و خدا دانسته می شود، اما در دید مدرن، منشأ هستی و خالق آن، از حاکمیت مطلق بر انسان و جهان به زیرآورده می شود و با اصالت دادن به انسان، چیرگی وی بر طبیعت، محور قرار می گیرد. سودمندی این نظریه به آن چنان برای بشر محرز جلوه می کرد که حتی خداوند نیز از چنین دیدگاهی مستثنا نبود(پورشافعی وآرین،1388،صص10-11).
ب) «غیریت سازی»در جهان
از یک سو تسخیر طبیعت توسط انسان جدید به آغاز اکتشافات و حوادثی چون کشف امریکا منجر شد. اما در عین حال این بر فراز طبیعت بودن، سبب شد طبیعت در مقابل عقل مدرن و تمدن تحقیر شود. بر این اساس ما شاهد تأکیدات پی در پی بر این امر هستیم که انسان می بایست از وضع طبیعی خارج شود و به وضع مدنی بگراید. پس این انسان شناسی غربی، انسان متمدن و عاقل را به مثابه «غیر» و معادل انسان وحشی، طبیعی یا اولیه و بدوی حذف می کرد(قزلسفلی،1387ص139).
جهان شمولی: هنگامی که غرب تمدنی بر اساس عقلانیت، انسان مداری و سکولاریسم به وجود آورد، درصدد گسترش و بسط آن به سراسر جهان برآمد. به این ترتیب، مدرنیته به منزله نوعی ایدئولوژی مطرح شد که
می خواهد بر عالم حاکم شود؛ زیرا غرب خود را مرکز و محور عالم و جوامع دیگر را به منزله دایره های هم مرکز نسبت به این کانون مشعشع در نظر می گرفت. مدرنیته داعیه ارائه یک نظام اخلاقی عام و جهانشمول را داشت. محور ارزش های جهانشمول مدرنیته، از نظر اندیشمندان آن طبیعت انسان است. که در هر حالت و موقعیتی و در هر جامعه ای دگرگون ناپذیر و یکسان باقی می ماند(فراهانی،1388،ص7).
عنصر مهم دیگر در مدرنیسم، فاصله گرفتن از گذشته، فاصله گرفتن از کهنه، و دور شدن از سنت است. زیرا مدرن ناظر به زمان حال و حاکی از توجه به زمان است. از همین رو، مدرنیسم با مفهوم «پیشرفت» ملازم می شود، مفهوم زمان حال و زیستن در زمان حال و خود را از قید و بندهای سنتها به میان می آید و به منزله زمینه ای برای امکان پیشروی و پیشرفت لحاظ می شود. در اینجاست که تاکید کانت بعد از دکارت بر مفهوم روشنگری قابل توجه است. مفهوم روشنگری با نظر به تاکیدی که کانت بر عقل و نقش آن هم از لحاظ فردی و هم از لحاظ اجتماعی داشت، سهم کانت را در بسط مفهوم مدرنیته نشان می دهد. هگل هم مفهوم پیشرفت را که یکی از مفاهیم مدرنیسم محسوب می شود به زبان فلسفی بیان می کند و برآن است که روح مطلق هستی رویکرد حال حرکت به سمت نقطه مطلوبی است که در نقطه، تحقق پیدا می کند و به کمال خود دست می یابد و جلوه این کمال هم در جوامع بشری و نهادهای اجتماعی ظهور می کند. وقتی آراء هگل در ذهن مارکس مؤثر واقع شد، او هم به نحوی از پیشرفت سخن گفت؛ جریانی که از جوامع بسیط اولیه شروع می شود و به تدریج در بستر تاریخ حرکت می کند و به سوی جامعه ای آرمانی و مطلوب پیش می رود. بدین ترتیب، عنصر پیشرفت از عناصر اساسی و مهم در مدرنیسم بوده است و مدرنیسم با این پایه ها، وعده هایی را به انسان داده بود: رها بودن او از قیود سنتها، ایجاد روشنگری و روشنفکری توسط دانشی که بازنمود واقعیت است، تسخیر طبیعت، تنظیم روابط اجتماعی، دموکراسی و عدالت(باقری ،1375،صص64-65).
اما از جمله تحولات عمده ای که در نظریه های این دوره قابل تمیز است روی آوردن نظریهای تربیتی به دانش روانشناسی است(پاک سرشت،1368). اهمیت توجه به فلسفه مکتب رفتارگرایی از آن جهت است که این مکتب اولین مکتبی بود که ماشینهای آموزشی را به حوزه تعلیم و تربیت وارد کرد و به دنیال آن آرمانها و هدفهای تعلیم و تربیت به هدفهای رفتاری قابل مشاهده و قابل اندازه گیری خردتر شد.
رفتار گرای فلسفی قدیمی ترین، ساده ترین، و مشهورترین نوع مادیگرایی فروکاهش گرا است. این دیدگاه، دیدگاهی غالب در نیمه اول قرن بیستم بود که تحت تاثیر پوزیتیویست های حلقه وین شکل گرفت. از مدافعان این دیدگاه را می توان رودولف کارنپ ،گیلبرت رایل و کارل همپل برشمرد. بر مبنای رفتار گرایی فلسفی، حالات نفسانی چیزی جز رفتار بیرونی انسان نیستند. برای نمونه ترس چیزی جز رفتار ترس آمیز و حسادت چیزی جز رفتار حسادت آمیز نیست. در اینجا اشکالی پیش می آید و آن اینکه بسیاری از حالات نفسانی انسان بروز بیرونی ندارند، مثلاً تصمیم به مسافرت رفتن در آخر هفته. رفتار گرایان در پاسخ، رفتار را اعم از رفتار بالفعل بالقوه می گیرند.
با توجه به این اشکال و پاسخ، رفتار گرایی چنین تعریف می شود: سخن گفتن درباره یک حالت نفسانی به معنای سخن گفتن درباره نوعی رفتار یا استعداد انجام نوعی رفتار است، به بیان دیگر از منظر رفتار گرایی زبان انفسی قابل ترجمه به زبان رفتاری است، مثلاً گزاره«a حسادت می ورزد» قابل ترجمه است به گزاره «a نوعی رفتار می کند که رفتار حسادت آمیز نامیده می شود و یا استعداد و آمادگی انجام این نوع رفتار را دارد. «نظریه رفتار گرایی روانشناختی توسط جی.اف.واتسون در سال 1913 در واکنش به درون نگری در روانشناسی مطرح شد. درون نگری مشاهده و بررسی مستقیم و بی واسطه حالات و فرایندهای روانشناختی است. بر مبنای درون نگری، دانش روانشناسی مبتنی بر داده هایی خصوصی است که از طریق درون نگری حاصل می شود.
این داده های خصوصی عبارتند از مقوله هایی مانند توجه، تصمیم، حافظه،انگیزه و مانند آن. مخالفان درون نگری دو اشکال را به آن وارد می دانستند نخست آنکه داده های درون نگری به جهت خصوصی بودن ویژگی آزمون پذیری همگانی را ندارند، از این رو نمی توان آنها را در دانش رونشناسی که شاخه ای از علوم تجربی است به کار گرفت. اشکال دوم آنکه ابتناء بر داده های درون نگری، دانش روانشناسی را منحصر به انسان می کنند و در این صورت نمی توان از روانشناسی حیوانات سخن گفت زیرا راهی برای

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژه های کلیدی انسان شناسی، تعلیم و تربیت، ماهیت انسان، معرفت شناسی Next Entries پایان نامه با واژه های کلیدی اگزیستانسیال، اصول اخلاقی، تعلیم و تربیت، اصالت وجود