پایان نامه با واژه های کلیدی استان فارس

دانلود پایان نامه ارشد

فعاليتها

3-2-2 سطوح هوش سازماني از ديدگاه ليانگ:
اگرچه ماهيت هوش سازماني به صورت يك طيف است ولي براي افزايش قابليت مقايسه آن، چهار سطح هوش كه در هر سطح داراي ويژگيهاي مربوط به خود است، مشخص شده است.
سطح صفر:سطح بردگي
سازمانها در اين سطح فقط قادر به توليد اقتصادي هستند. در اين سطح هيچگونه پايش و پاسخ محيطي و تفكر وجود ندارد. سيستم كند ذهن است. ماشينهاي مكانيكي در اين سطح قرار ميگيرند.

سطح يك:غريزه
سيستم در اين سطح در كنار توليد اقتصادي قادر به حس تغييرات ساده در محيط مانند تغيير در تقاضا و پاسخ از طريق تغيير در مقدار خروجيهاي خود ميباشد. هوش در اين سطح بسيار پايين است. بسياري از سازمانها در حال حاضر در اين سطح به سر ميبرند. مانند درختان در سيستم حيات موجودات زنده.

سطح دو:تلاش براي بقا
سيستمها در اين سطح تلاش ميكنند كه بررسي و پاسخگويي محيطي خود را افزايش دهند. اين سيستمها از اهميت داشتن يك شبكه هوش ساختاريافته آگاه هستند. آنها به صورت فزاينده نسبت به تغييرات واكنش نشان ميدهند و توانايي يادگيري و سازگاري دارند.

سيستم سطح سه
در اين سطح سيستمها داراي شبكه هوشي پيشرفته و بسيار پيچيده ميباشند. اين سيستمها تنها نسبت به محيط واكنش بسيار بالايي نشان ميدهند، بلكه به صورت كنش گرايانه نيز عمل ميكنند. سازمانها در اين سطح بر روي محيط اثر ميگذارند تا شانس بقاي خود را در محيط را بالا ببرند. چنين سيستمهايي توانايي مهاجرت و توليد مثل دارند. اين سيستمها داراي هوش جمعي هستند ومانند موجودات بسيار هوشمند رفتار ميكنند(ليانگ31،19:2002-9).
پاياننامه عزيزي با عنوان” رابطه بين مؤلفهاي هوش سازماني با توسعه مديريت دانش سازماني در جهاد كشاورزي استان فارس” در سال 1386 ارتباط معنيداري بين هوش سازماني و مديريت دانش را نشان داده است(عزيزي، 1386).
انواع هوش:
1- هوش جسمي و حركتي:
استعداد كنترل حركات بدن و دستكاري ماهرانه اشيا را هوش حركتي مينامند. توانايي كنترل ماهرانه حركات بدن در اين افراد توانايي بيان خودشان است. آنها درك خوبي از حس تعادل و هماهنگي دست و چشم دارند و از طريق تعامل با فضاي اطراف قادر به يادآوري اطلاعات هستند(گاردنر،1983).

2- هوش ميانفردي:
بخشي از آن چيزي كه اين روزها به نام هوش عاطفي يا هيجاني مطرح است اولين بار توسط گاردنر بيان گرديده است. هوش ميان فردي توانايي برقراري ارتباط با ديگران و درك مطلوب آنهاست. اين افراد سعي ميكنند چيزها را از نقطه نظر آدمهاي ديگر ببينند تا بفهمندآنها چگونه ميانديشند و احساس ميكنند. آنها معمولا توانايي خارقالعادهاي در درك احساسات، مقاصد و انگيزهها دارند. اين گروه سازماندهندههاي خوبي هستند. هرچند بعضي اوقات به دخالت متوسل ميشوند. آنها سعي ميكنند كه در گروه آرامش برقرار كرده و همكاري را تشويق نمايند. آنها با بكارگيري مهارتهاي كلامي و غير كلامي با ديگران ارتباط برقرار ميكنند.
3-هوش تجاري:
هوش تجاري عامل حياتي در برنامهريزي استراتژيك تجارت سازمانها است. سازمانها با بهره گيري از هوش تجاري خود، رقبا، عرضهكنندگان مواد اوليه و مشتريان را بهتر خواهند شناخت(فولسوم32،1991).
4-هوش فرهنگي:
بسياري از سازمانهاي قرن بيستويكم چند فرهنگي هستند. محصولي كه در يك كشور طراحي ميشود، شايد در 10 كشور توليد شود و در بيش از 100كشور به فروش برسد. اين واقيت سبب پويايي فراوان روابط در محيطهاي چندفرهنگي شده است، به نحوي كه تفاوت در زبانها، قوميت، سياستها و بسياري خصوصيات ديگر ميتواند به منابع تعارض بالقوه ظهور كند و در صورت نبود درك صحيح، توسعه روابط كاري مناسب را با مشكل مواجه سازد(ترانديس، 2006).
5- هوش مصنوعي:
شروع هوش مصنوعي را سال 1950 ميدانند، زماني كه آلن تورينگ مقالهي خود را درباره چگونگي ساخت ماشين هوشمند نوشت(قمي،1386).
براي هوش مصنوعي تعريف ثابت و معيني وجود ندارد. اين عبارت به آن دسته از دستاوردهاي عملي اطلاق ميشود كه بشر در راستاي شبيهسازي كامپيوتري از اعمال و رفتار هوشمندانهي خود، به آن دست يافته است. هدف هوش مصنوعي ايجاد برخي جنبههاي هوش بشري براي كامپيوترها است تا بتوانند اطلاعات را سريعتر و مطمئنتر استنتاج كنند. به اين ترتيب برنامهريزي كامپيوترها بخش عمدهاي از كار هوش مصنوعي است را به خود اختصاص ميدهد و “هوش” همان اجراي برنامه مناسب روي كامپيوتري مناسب است. با اين تعريف مهمترين هدف هوش مصنوعي را ميتوان نوشتن چنين برنامهاي دانست(كويين،1385).
سرمايههاي هوشي هر سازماني استعدادها، مهارتها و تجربههاي مديران و كاركنان در سطوح مختلف سازماني و اظهارنظرهاي تخصصي كارشناسان و مشاوران است( مؤمني،1385).
همانگونه كه هر فردي ضريب هوشي مخصوص به خود دارد هر سازمان هم ضريب هوشي خاص خود را دارد كه در برگيرنده و نشاندهنده هوش اعضايش ميباشد. بنابراين ميتوان هوش سازماني را تلفيق وتعامل هوش سازماني و ماشيني دانست( ماتسودا، 1993).
هوشسازماني نخستين بار توسط دانشگاه استانفورد با مطالعه هوش سازماني 164 سازمان در كشورهاي مختلف و ارتباط آن با عملكرد سازماني در دهه 90 معرفي گرديد(پيري،1385).

3-2 هوش عاطفي
1-3-2 تعريف هوش عاطفي:
امروزه بيش از 500000 مقاله در زمينه هوش عاطفي وجود دارد و هر كسي تلاش ميكند تعريف دقيقي از آن ارائه دهد. كه برخي از آنها به شرح ذيل ميباشد:
1-هوش عاطفي يعني داشتن مهارتهايي تا بدانيد چه كسي هستيد و چه افكار، احساسات، عواطف و انسجام رفتاري داريد.
2- هوش عاطفي يعني شناخت عواطف خود و ديگران تا بتوانيم بر اساس آن رفتاري مبتني بر اخلاق و وجدان داشته باشيم.
3-هوش عاطفي شامل تواناييهايي ميشود كه شخص بتواند انگيزهاش را حفظ كند و در مقابل مشكلات استقامت كند و در شرايط بحراني و تنشهاي دروني قادر به كنترل خونسردي خود باشد، كاميابي را به تاخير بياندازد و با ديگران همدلي كند و اميدوار باشد(دانيل گلمن331383).
4-هوش عاطفي مجموعهاي از تواناييهاست كه كمك ميكند در زندگي شخصي و شغلي با ديگران رابطهاي دوستانه و مداراگرايانه برقرار كنيم.
5- هوش عاطفي توانايي درك هيجانها و عواطف به منظور دستيابي به ايجاد هيجانهايي است كه ضمن كمك به تفكر بهتر بتواند منجر به شناخت هيجانها و عواطف نيز گردد(ماير و سالوي،2002).
6- هوش عاطفي توانايي درك و شناخت صحيح هيجانها و عواطف خود وديگران را موجب مي شود(آقايار،1383).
7- هوش عاطفي توانايي شناسايي احساسات و عواطف خود وديگران است تا بتوانيم با بكارگيري آنها در محيط كار ارتباط موثري با ديگران داشته باشيم(دانيل گلمن،1383).
توجه و تاکيد هوش عاطفي مرتبط با بخشي از ادعاهايي است که دررابطه با تفاوتهاي فردي که درپردازشاطلاعات اثربخش براي پيش بيني موفقيت زندگي مي باشد(سالوي و ماير34، 1990؛گلمن35،1996( .
سالوي و ماير 1990مطرح کردند ممکن است تاثير تفاوتهاي فردي در تواناييهاي درک وبيان عواطف، و درک و مديريت کردن عاطفه با اطلاعات مرتبط شده، و يا اينکه ممکن است به صورت اکتسابي ياد گرفته شوند. اخيرا سالوي و ماير مطرح کردند که هوش عاطفي را مي توان با توجه به اين اصطلاحات : “توانايي درک واقعيت (درستي)، ارزيابي و بيان عاطفه، توانايي دسترسي و يا ايجاد احساسات وقتي که نحوه فکر کردن را تسهيل ميکنند، توانايي درک عاطفه و دانش عاطفي؛ و توانايي تنظيم عواطف به منظور ارتقا هوش عاطفي و رشد عقلايي” تعريف کرد که اين مفهوم سازي از هوش عاطفي اشاره به توانايي هوش عاطفي دارد.
عليرغم اينكه ادعاهاي زيادي درباره اثر مثبت هوش عاطفي روي عملکرد شغل وجود دارد و با رشد سريع استفاده از آن در سازمانها، مطالعات فقط روابط بين هوش عاطفي و عملکرد سطح فردي را بررسي کردند و پيشنهاد کردند که با تمايل فعلي در جهت استفاده از منافع و مزاياي بالقوه هوش عاطفي در موقعيت کاري ممکن است عجولانه(شتاب زده)عمل شود و يا حتي با استفاده نادرست از آن نتايج عکسي را به بار آورد (هيگز و دولويکز36،2000؛ بارن37،1997؛ استين وکمپبل،سيتارنيوس، باچمن38 2000؛ کريستين وجانويکس39، 2001).
مفهوم هوش عاطفي در ادبيات روانشناسي نيز مطرح و مورد بحث قرار واقع شده است تعداد کمي از محققان مديريت اين مفهوم را بررسي کردهاند(سالوي و ماير،1990 ،1993،1996).
مفهوم هوش عاطفي با قابليت کاربردي فراوان در بسياري از مباحث موقعيت هاي کاري شامل رضايت شغلي، غيبت، تعهد سازماني و مباحث رهبري، مورد توجه متخصصان عملکرد قرار گرفته است (گلمن1995،رايت و استاو40،1999 ؛ ساواف و کوپر41 ،1997؛مگرين و سوسيک42،1996،1999).
متاسفانه مطالعات علمي(آکادميکي) کمي در رابطه با بررسي اعتبار ويژگي ها و قابليت هاي مفهوم هوش عاطفي انجام گرفته است. ويژگي هوش عاطفي به تفاوتهاي فردي در درک، پردازش،تنظيم و استفاده از اطلاعات عاطفي اشاره دارد. چندين بررسي نشان داده که ويژگي هوش عاطفي تعديل کننده بااهميتي از پاسخهاي ذهني به حالت روحي بد (بدخلقي)،هيجاني شدن، تمايلات کاري ، هيجانات و احساسات شخصي به هر دوي استرسهاي طبيعي و غير طبيعي است.

2-3-2 توسعه مفهومي هوش عاطفي
هوش عاطفي به صورت نسبي مفهوم جديدي بين محققان و متخصصان است. بسياري از کارهايي که اخيرا روي هوش عاطفي انجام گرفته است بر اساس مفهوم ارائه شده توسط گاردنر (1983) مي باشد. اگرچه او از اصطلاح هوش عاطفي استفاده نکرده است و به جاي آن از هوش درون فردي و بين فردي استفاده کرده است و تاکيدش براين موضوع بوده که اين مفهوم به معناي توانايي شناختن و درک احساسات خود وديگران است.
سالوي و ماير43(1990) اولين کساني بودند که به صورت رسمي از مفهوم سازي “هوش عاطفي” استفاده کردند. مفهوم سازي آنها شامل سه فرآيند ذهني و رواني است: 1- ارزيابي و بيان احساسات خود و ديگران 2- تنظيم اخساسات در خود و ديگران 3- استفاده از احساسات در تجهيز تفکر. دسته اول که شامل ارزيابي و بيان احساس است اشاره به فرآيند هايي دارد که در خود و ديگران در جريان است و ارزيابي و بيان احساسات خود و ديگران به دو صورت کلامي و غيرکلامي ميباشد. دسته دوم فرآيندهاي ذهني و رواني، تنظيم احساسات ميباشد که به تنظيم احساسات خود وديگران اشاره دارد. در نهايت دسته سوم استفاده از احساسات ، شامل اجزاي برنامهريزي انعطافپذير، تفکر خلاق، توجه بيشتر به اين زمينه و تفاوتهاي فرآيندهاي ذهني و رواني ميباشد(سالوي و ماير،1990،1993،1995؛ ماير و گهر44،1996).
گلمن(1995) در کتابش با عنوان هوش عاطفي ، بسياري از ساختها واصول را برمبناي آنچه که گاردنر(1983) و سالوي و ماير (1990) ارائه دادهاند را ايجاد کرد. پنج شايستگي ارزيابي شده دراين کتاب:1- خودآگاهي 2- خودتنظيمي 3- خودانگيزشي 4- آگاهي اجتماعي(همدلي) 5- مهارت هاي اجتماعي(مديريت رابطه).
خود آگاهي مطابق آنچه که گلمن(1995) بيان ميدارد مبنا و پايه هوش عاطفي است. شناخت عواطف خود(مثل توانايي کنترل احساسات خود به صورت مستمر وپيوسته) در بينش و بصيرت به خود و خود ادراکي با اهميت است. خود آگاهي به عنوان شناخت ترجيحات، منابع، الهامات و حالات دروني خود فرد است.محققان ويژگيهاي ترتيبي معيني را به عنوان پيشبيني خودآگاهي بر مبناي مواردي نظير هدف زندگي در تحقيق فرانکل45(1999)، و يا هر دوي خودآگاهي خصوصي و عمومي يعني آگاهي از تفکرات داخلي و آگاهي کلي از خود به عنوان هدف

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژه های کلیدی عملکرد سازمان، بر عملکرد سازمان، سهم بازار، سلسله مراتب Next Entries پایان نامه با واژه های کلیدی صاحب نظران