پایان نامه با موضوع واجب الوجود، مبدأ و معاد، ادراک خود

دانلود پایان نامه ارشد

را که آنها را استعمال مينمود ترک ميکند و آن آلات همان اعضاي او هستند که مجموعه آنها را بدن مينامند. همچنانکه شخص صنعت کار آلات خود را ترک ميکند. چون نفس انسان جوهري است غير جسماني و عرض نيست و قبول فساد و خرابي نميکند و چون اين جوهر از بدن مفارقت کند، باقي خواهد بود به بقائي که در خور اوست و از کدورت عالم طبيعت صفا مييابد و به سعادت تامه خود نائل ميآيد و أبداً راهي بزوال و فنا و انعدام او نيست. چون جوهر فاني نميشود و ذاتش باطل نميگردد و آنچه باطل ميشود همان نسبتها و اضافات و أعراض و خواص و اموري است که بين او و اجسام و رابطه بين آن دو ميباشد و اما جوهر روحاني أبداً قبول استحاله و دگرگوني نميکند و در ذات خود تغيير نمييابد و فقط قبول کماليت و تماميت صورت خود را ميکند، پس چگونه تصور ميشود که معدوم گردد و متلاشي شود.414
کسي که از مرگ ميترسد، چون نميداند بعد از مرگ در چه عالمي واقع خواهد شد يا آنکه گمان ميکند با تجزيه و انحلال بدن، او نابود شده است و نميداند که نفس هرگز نابود نميشود.415
عاقل هرگز از آنچه که کمال او در اوست بيزار نميشود و مرگ از اين قبيل است. اينان از چيزي ترسيدهاند که مي بايست طالب آن باشند چرا که مرگ باعث تماميت حد انسان ميشود و دليل آن تعريفي است که فلاسفه از انسان کردهاند. اينان گفتهاند که انسان در “حي ناطق مائت” است، پس موت به منزله فصل و تمام و کمال اوست که با آن به افق اعلي ميرسد. بنابراين با توجه به اين مطالب چقدر نادان است انساني که از به تماميت رسيدن ذات خود ترسان ميشود و چه کسي بيچاره تر از کسي که عامل حيات خود را عامل نابودي خود ميداند و سبب تماميت خود را سبب نقص خود ميداند.416
ايشان در مورد مرگ ميفرمايد: “و حقيقة الموت هي مفارقة النفس للبدن و ليس في هذه المفارقة فساد للنفس انما هي فساد الترکيب.”417؛ حقيقت مرگ همان جدايي نفس از بدن و قطع تعلق آن ميباشد و اين جدايي باعث نابودي نفس نميگردد، بلکه باعث نابودي جسم و انحلال آن ميشود ولکن حقيقت انسان که همان ذات و خوديت انسان ميباشد، که به منزله لب و مغز براي يک پوسته ظاهري به نام بدن است، باقي است و جسم نميباشد تا لوازم آن (انحلال و نابودي) دامنگير او شود.
ملاصدرا:
صدر المتالهين هم در بيشتر کتابهاي فلسفي اش از جمله اسفار، شواهد الربوبيه، مفاتيح الغيب در مورد حقيقت مرگ و انواع آن صحبت کرده است.
بايد بداني که مرگ امري است حتمي و بجا، زيرا امري است طبيعي و منشأ آن إعراض نفس از عالم حواس و نشئه محسوسات و اقبال به خدا و ملکوت اوست نه آن امري که تو را به کلي معدوم و نابود کند، بلکه فقط ما بين تو و آنچه که غير تو و غير صفات لازمه تو است جدايي ميافکند (زيرا حقيقت تو نفس و اوصاف لازمه اوست که مغاير با بدن است و اين حقيقت امري است مجرد و از عالم علوي و محل حکمت) و ادلّه و براهين قاطع عقلي دلالت ميکند بر اينکه محل حکمت و جايگاه علم و معرفت هرگز معدوم نخواهد شد، همانطور که حديث نبوي “خلقتم للبقاء لا للفناء”؛ (براي بقا آفريده شديد نه براي فنا و نابودي) و حديث شريف “الارض لا تاکل محل الايمان”؛ (زمين محل ايمان را نمي خورد) و آيه شريفه “أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ـ فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ …”418؛ بلکه زندهاند که از نزد پروردگارشان روزي داده ميشوند به آنچه خدا از فضل خود به آنها داده است شادمانند، حاکي از اين مطلب است.419
ايشان در بيان اينکه نفس هرگز نميميرد، ميفرمايد: فساد و تباهي هر چيزي که در معرض فساد و تباهي قرار ميگيرد يا به واسطه عروض ضد اوست بر او، مانند ورود سياهي بر سفيدي، اما براي نفس که جوهر عقلي است، ضدي نيست و يا به علت زوال يکي از اسباب و علل چهارگانه اوست به نام فاعل و غايت و ماده و صورت. اين فرض در مورد نفس متصور نيست زيرا نفس ماده ندارد و صورت او ذات و حقيقت اوست و صورتي زائد بر ذات و حقيقت خود ندارد و فاعل نفس و غايت او هر دو عبارتند از ذات مقدس واجب الوجود که زوال و فنا بر وي محال است. پس ذات و حقيقت نفس باقي است به بقاي ذات واجب الوجود که قيوم و مقوم اوست.420
در کتاب مبدأ و معاد در مورد اينکه نفس انساني به موت بدن نميميرد ميفرمايد:
فساد در صورتي است که نوعي از تعلق بين آنها باشد، در صورتي که تعلق ذاتي نباشد فساد يکي موجب فساد ديگري نميشود. تعلق ذاتي يا به عليت (تقدم و تأخر) است يا هر دو معلول (معيّت) علتي هستند. در صورتي که بدن بر نفس مقدم باشد يکي از علل اربعه براي او خواهد بود:
1 – علت فاعلي: علت فاعلي ممتنع است چون جسم فعل مخصوصي نميتواند انجام دهد براي اينکه جسم فاعليتش به قواي اوست نه به ذات او در حالي که بدن محل آثار نفس است.
2 – علت مادي: خواه بر سبيل ترکيب، مانند عناصر بدن براي بدن يا بسائط مانند نحاس براي صنم، زيرا که نفس به حسب ذات منطبع در بدن نيست، صورت بدن قوه اي از نفس است يعني نفس از حيث تصرف و تحرک، صورت بدن است نه به حسب ذات عقليهاش.
3 و 4 ـ که بدن صورت يا کمال و غايت نفس باشد. اين نيز باطل است و اقرب عکس آن است.
اگر معيّت بين نفس و بدن باشد يا اين معيّت ذاتي است براي هر دو يا عارضي است. در اولي لازم ميآيد که از تصور هر يک تصور ديگري لازم آيد در حالي که چنين نيست و در صورت دومي بايد فساد يکي از آنها موجب فساد آنچه عارض ديگري از اضافه بوده باشد، شود نه موجب فساد ذات ديگري. به ديگر سخن، موجب فساد همان تعلق (رابطه) ميشود، پس بدن و مزاج علت نفس است يعني نفس از آن حيث که متعلق به بدن است، بدن براي آن عليّت دارد ولي علت بالذات نفس نيست. يعني نفس وجودي براي بدن و وجودي لذاتها دارد و بدن علت قابلة آن وجود است که براي بدن است ولي علت قابلة وجود في نفسهاش نيست مگر بالعرض و چون ماده بدنيه حادث و مستعد آليت نفس گردد، خداوند نفس جزئيه را به واسطه ملک احداث ميکند که مبدا افعال انساني و اخلاق و تدابير بشري است. چون اين تدابير بدون جوهر قدسي تمام نميشود. پس بدن علت قابله جوهر نفس بالعرض است، نه بالذات.
و بدن را تشبيه کردهاند به مانند دامي که براي شکار کردن پرنده روح است اما وقتي در دام قفس اجرام ارضي افتاد در بقا محتاج دام نخواهد بود.421
در هنگام خواب بدن ضعيف ميشود و ضعف بدن موجب ضعف نفس نميشود بلکه نفس در هنگام خواب قوي ميشود مثلاً بر چيزهايي که پوشيده است مطلع ميشود. پس نتيجه ميگيريم زماني که ضعف بدن موجب ضعف نفس نشود، بلکه ضعف بدن موجب تقويت نفس است، اين موجب ظن قوي ميگردد که مرگ جسم و بدن، مرگ روح را به دنبال ندارد. همچنين کثرت افکار موجب خشکي دماغ و مغز ميشود و خشکي آن به مرگ ميانجامد. در حالي که اين افکار سبب کمال نفس بوسيله معارف الهيه است. پس چيزي که سبب کمال نفس است همان چيز سبب نقصان بدن و فسادش ميباشد و اين دليل گمان ما را قوي ميکند که موت بدن مستلزم موت نفس نيست.422
نکته : بنابر نظريه جسمانية الحدوث، روحانيه البقاء ملاصدرا،423 مرگ عبارت است از انتقال روح از بدن و ترک تعلق آن از ماده و آثار ماده. آن جوهر مجرد به واسطه مرگ به محل رفيع خود بر ميگردد و قالب و قفس تن را رها ميکند.
3ـ2ـ3ـ8. وجودي بودن مرگ
قرآن کريم مرگ را يک امر وجودي و يکي از مخلوقات خداوند تبارک و تعالي ميداند. بعضي از آيات قرآن بر اين امر دلالت دارند و آن را يکي از مراحل وجود انسان ميدانند:
1- “الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَهُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ”424؛ همان که مرگ و زندگي را پديد آورده تا شما را بيازمايد که کدامتان نيکوکارتريد و اوست ارجمند آمرزنده.
علامه طباطبايي در ذيل اين آيه ميفرمايد: “کلمه حيات در مورد چيزي به کار ميرود که آن چيز حالتي دارد که به خاطر داشتن آن حالت داراي شعور و اراده شده است. و کلمه موت به معناي نداشتن آن حالت است اما به طوري که از قرآن بر ميآيد معناي ديگري به خود گرفته و آن عبارت از اين است که همان موجود داراي شعور و اراده از يکي از مراحل زندگي به مرحله ديگر منتقل شود. قرآن کريم صرف اين انتقال را موت خوانده با اينکه منتقل شونده شعور و ادراک خود را از دست نداده. پس مرگ به معناي عدم حيات نيست بلکه به معناي انتقال است. امري است وجودي که مانند حيات خلقت پذير است. علاوه بر اين اگر مرگ را امر عدمي بگيريم همانطور که عامه مردم هم چنين ميپندارند، باز خلقت پذير است چون اين عدم با عدم هاي صرف فرق دارد و مانند کوري و تاريکي، عدم ملکه است که حظّي از وجود دارد”.425
پس اصل مرگ از آن جهت که هجرت و انتقال از نشئهاي به نشئه ديگر است امري است وجودي ولي چون انسان با مرگ از حضور اهل دنيا رخت بر ميبندد آنرا امري عدمي ميپندارند. به بيان ديگر مرگ اگر به معني نيستي و فنا باشد، مخلوق نيست چرا که خلقت به امور وجودي تعلق ميگيرد اما چون حقيقت مرگ انتقال از جهاني به جهان ديگر است قطعاً يک امر وجودي است که ميتواند مخلوق باشد.
2- “نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ”426؛ ماييم که ميان شما مرگ را مقدر کرديم و بر ما سبقت نتوانيد جست.
وقتي خداي تعالي به انسان هستي ميدهد، هستي محدود ميدهد، از همان اولين لحظه تکوينش تا آخرين لحظه زندگي دنيائيش، و تمام خصوصياتي که در طول اين مدت به خود ميگيرد و رها ميکند همه از لوازم آن محدوديت است و جزو آن حد است و به تقدير و اندازهگيري و تحديد خالق عزوجل است که يکي از آن خصوصيات هم مرگ اوست. پس مرگ انسان مانند حياتش به تقديري از خدا است نه اينکه خدا نتوانسته انسان را براي هميشه آفريده باشد و نه اينکه خدا او را براي هميشه زنده ماندن خلق کرده باشد وليکن اسباب و عوامل مخرب و ويرانگر بر اراده خداي عزوجل غلبه کرده، و مخلوق او را بميراند، چون لازمه اين دو فرض اين است که قدرت خداي تعالي محدود و ناقص باشد و اين در مورد خداي تعالي محال است براي اينکه قدرت او مطلق و اراده اش شکست ناپذير است.427
پس اولاً مرگ حق است و ثانياً مقدر از ناحيه خداوند تعالي است و اوست که زمان مرگ را مشخص کرده و براي موجودات زنده مقدر کرده است، نه اينکه مقتضاي نحوه وجود يک موجود زنده باشد بدين صورت که مثلاً آفريدهاش اقتضا داشته که هفتاد سال زنده بماند و بعد از آن قهراً دستخوش مرگ شود چونکه در بالا گفتيم که در اين صورت با قدرت مطلقه خدا نميسازد. پس مرگ هم مانند حيات مقدر از ناحيه اوست.
3- “أَيْنَمَا تَكُونُواْ يُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوجٍ مُّشَيَّدَةٍ …”428؛ هر کجا باشيد مرگ شما را در مييابد هر چند در برج هاي استوار باشيد.
مرگ از قضاهاي تخلف ناپذير الهي است و نميتوان از آن رهيد يا آن را به تاخير انداخت. از آنجا که افراد انسان به خاطر عشق به حيات و يا به گمان اينکه مرگ را با فنا و نابودي مطلق مساوي ميدانند، همواره از نام آن و مظاهر آن گريزانند. اين آيات هشداري به آنها ميدهد و با تعبير “يدرککم” به آنها گوشزد ميکند که فرار کردن از اين واقعيت قطعي عالم هستي بيهوده است، اما چون مرگ در فرهنگ قرآن انتقال از عالمي به عالم ديگر يا نشئهاي به نشئه ديگر است امري وجودي و ادراک شدني است و اگر عدمي بود قابل ادراک نبود.
4- “کُلُّ نَفسٍ ذائِقَة المَوت”429؛ هر جانداري چشنده طعم مرگ است.
مرگ قضاي حتمي الهي است و هر موجود ذي روحي در نشئه دنيا ميميرد. آري بدن ميميرد و روح مرگ را ميچشد و در خود هضم ميکند و با ميراندن مرگ و گذر از اين تحول جاودانه ميشود. بنابراين اصل مرگ امري وجودي و چشيدني است.
قرآن همانطور که حيات را يک امر وجودي ميداند و رسول و مأمور و فرشته براي آن قائل است براي مردن هم فرشته مخصوص و فرشتگان مخصوص قائل است. اگر مردن تمام شدن حيات ميبود ديگر اين حرفها که ما فرستادگاني و فرشتگاني داريم و آنها را مي فرستيم که بگيرند و بياورند، معني نداشت.
” … حَتَّى إِذَا جَاءتْهُمْ رُسُلُنَا يَتَوَفَّوْنَهُمْ …

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درمورد رسوب گذاری، زیست محیطی، ارتباط معنی دار Next Entries پایان نامه با موضوع جزیره قشم، خلیج فارس، نمونه برداری