پایان نامه با موضوع واجب الوجود، عدم و ملکه

دانلود پایان نامه ارشد

بين افراد انتخاب و اختيار شود.7
در معناي خير مقايسه وجود دارد، اما “برتري” لزوماً در همة موارد نيست، زيرا هر جا سخن از برتري است، پاي ترجيح در ميان است؛ مثلاً اگر کسي را اعلم بنامند، بايد فرد يا افرادي داراي اين فضيلت باشند و مقايسه نيز صورت گيرد و يکي از دو طرف ترجيح داشته باشد. در خير يکي از اين دو امر هست و آن، مقايسه با غير است و ضرورتي ندارد که در طرف قياس نيز اين مادة فضيلت باشد. از اين رو در آية شريفة “قُلْ مَا عِندَ اللَّهِ خَيْرٌ مِّنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ” 8، مقايسة “ما عندالله” با “لهو”، فقط يکي از دو امر يعني مقايسه هست و امر ديگري که برتري باشد، در لهو به هيچ روي نيست بنابراين خير به معناي “أخير” نيست که همزة آن حذف شده باشد.9
اين کلمه افعل تفضيل نميباشد، اما معنايش با معناي تفضيل انطباق دارد و اگر کلمة خير مخفّف “أخير” بود بايد همة قـواعد جاري در أفعـل تفضيل در آن نيز جريــان مييافت، يعني مشتقّاتي چون أفاضل، فضلي و فضليات از آن نيز اشتقاق مييافت و حال آنکه مشتقّات کلمة خير، کلمات زير است: 1ـ خيرة 2ـ اخيار 3ـ خيرات.
پس ميتوان گفت که کلمة خير “صفت مشبّه” است، نه أفعل تفضيل و اگر ميبينيم که مقيسٌ عليه خير، مشتمل بر مقداري خوبي هست، از خصوصيات غالب موارد است، نه اينکه در همة موارد بايد چنين باشد، به شهادت اينکه در آية يازده سورة جمعه ديديم که در لهو أصلاً خوبي نبود که “ما عندالله” بهتر از آن باشد.10
قرآن کريم خير را گاهي در مقابل شرّ و گاهي در مقابل ضرّ يعني زيان به کار برده است.11
آنجائي که در مقابل شرّ است و معمولاً اين گونه ميباشد مثل: “وَلَوْ يُعَجِّلُ اللّهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجَالَهُم بِالْخَيْرِ لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ”12 ؛ اگر خدا براي مردم به همان شتاب که آنان در کار خير ميطلبند، در رساندن بلا به آنها شتاب مينمود، قـطعـاً اجلـشان فرا ميرسيد.
و مثال آنجايي که در مقال “ضرّ” است، مثل: “وَإِن يَمْسَسْكَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلاَ كَاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَإِن يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ”13 ؛ اگر خدا به تو زياني برساند، کسي جز او برطرف کنندة آن نيست؛ و اگر خيري به تو برساند پس او بر هر چيزي تواناست.
خير بر دو وجه حمل ميشود: 1ـ گاهي اسم است مثل آية : “وَلْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ” (بايد از ميان شما گروهي مردم را به نيکي دعوت کنند).
2ـ گاهي وصف است مثل آية: “نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا “14؛ (بهتر از آن را ميآوريم) که در صورت وصفي چيزي که به جاي آنها در تقدير گرفته ميشود، کلمة “أفعل منه” است، مثل: اين بهتر از آن است.
پس خير گاهي به معناي اسمي و گاه به معناي وصفي به کار رفته است. در معناي وصفي گاه به معناي صفت مشبهه و گاه به معناي صفت تفضيلي و گاه به معناي صفت عالي است.15 مثال صفت مشبهه و جايي که معناي تفضيل ميدهد، آورده شد و جائي که صفت عالي است مثل: “وَ الله خَيرُ الرازِقين”16 (خدا بهترين روزي دهندگان است.)
“… وَ هُوَ خَيرُ الناصِرين”17 (و او بهترين ياري دهندگان است.)
1ـ1ـ2ـ2. شر
کلمة “شر” 31 مرتبه در 30 آية قرآن آمده است. راغب در ذيل اين کلمه ميفرمايد:
“الشرُّ: الذي يرغب عنه الکلّ، کما أن الخير هو الذي يرغب فيه الکلّ”18
شر به معناي چيزي است که هر کس از آن اعراض و نفرت دارد بر عکس خير که همه به آن رغبت دارند. اصل واحدي که در مادّه شرر است، آن چيزي ميباشد که در مقابل خير است پس شر مرجوح است، يعني کسي به سمت آن ميل ندارد و آن را انتخاب نميکند. و شرّ به چيزي گفته ميشود که در آن ضرر و اثر سوء و فساد است همچنانکه خير در حقيقت به چيزي گفته ميشود که در آن نفع و صلاح و حسن أثر است. پس گاهي اوقات چيزي داراي ضرر است مثل: دواء، اما شرّ نيست يا چيزي داراي اختلال و فساد است مثل مريض ولي به آن شرّ نميگويند يا چيزي از جهت صورت قبيح است اما شر نميباشد پس در شرّ اثر واقعي هر چيزي ملاحظه ميشود. (که اگر آن اثر، مرجوح و مورد نفرت و اعراض بود، به آن چيز شرّ ميگويند) و کلمة شر مانند خير صفت مشبهه است و أفعل تفضيل نيست.19
1ـ1ـ 3. معناي اصطلاحي
1ـ1ـ 3ـ 1. خير
خير نيازي به تعريف ندارد، چرا که هر کسي بالفطره خير را ميشناسد و به آن گرايش دارد، حتّي حيوانات هم متمايل به خير هستند، حتّي آن کسي که انتحار و خودکشي ميکند، خير خود را در مردن و از دنيا رفتن مي بيند.
ما هم به تبعيت از فلاسفه تعريفهائي که از خير آورده اند ذکر ميکنيم.
ملاصدرا ميفرمايد: “معني الخير ما يؤثر عند العقلاء و يشتاق إليه الأشياء و يطلبه الموجودات و يدور عليه طبعاً و إرادة و جبلّة”20
خير عبارت است از چيزي که عاقل آن را بر ميگزيند، و هر شيئي به سوي آن اشتياق دارد و موجودات او را طلب ميکنند و بر مدار آن چرخش ميکنند، اعم از آنکه حرکت و طلبِ مشتاق از روي طبع و غريزه، اراده و يا جبلّي و فطري باشد. حرکت و شوق ارادي مربوط به انسان است و تحرّک غريزي در مثل حيوان و ميل طبيعي در جماد است.
ملاصدرا در جاي ديگر کتاب گرانسنگ اسفار ميفرمايد: “أن الخير ما يتشوّقه کلّ شيء و يتوخّاه و يتمّ به قسطه من الکمال الممکن في حقّه، و يکون کلّ ذات مولّيه و جد القصد إلي شطره في ضروريات وجودها و أوائل فطرتها و في مکمّلات حقيقتها و متمّمات صفاتها و أفعالها و ثواني فضائلها و لواحقها”.21
خير همان چيزي است که اشياء بدان مشتاق هستند، آن را طلب ميکنند و کمال خود را از آن ميجويند و هر ذاتي چهرة جانش را به سمت او متوجّه ميکند و مقصود هر چيزي رسيدن به آن است، تا ضروريات وجود و نيازهاي اولي و ثانوي خود را بدان تکميل نمايد.
خير يعني شيء مطلوب. اگر چيزي داشته باشيم که براي يک شيء ديگر خير است، به اين معني است که اين شيء به حسب طبيعت و جبلّت خودش طالب اوست و او را ميخواهد. اگر رابطة طلب و مطلوبي در عالم نباشد، اگر رابطة طلبي در عالم نباشد، اگر در عالم هيچ چيز، طالب هيچ چيزي نباشد، خوبي وجود ندارد، خوبي از همين رابطة طلب پيدا مي شود.22
علامه طباطبائي ميفرمايد:
“الخير ما يطلبه و يقصده کلّ شيء و يتوجّه إليه کلّ شيء بطبعه، و اذا تردّد الأمر بين الأشياء فالمختار خيرها”23 خير به چيزي ميگويند که هر چيزي آن را طلب ميکنند و قصد ميکنند، و هر چيزي با طبيعتش به سوي او توجه دارد و اگر بين چند چيز مردّد شديم، آن چيزي که اختيار شده خير است.
أصل در معناي کلمة خير همانا انتخاب است، و اگر ما چيزي را خير ميناميم بدان جهت است که آن را با غير آن مقايسه ميکنيم و يکي از آن دو را انتخاب نموده و ميگوئيم اين خير است، و معلوم است از بين چند چيز ما آن را انتخاب ميکنيم که هدف و مقصد ما را تأمين کند. پس در حقيقت آنچه خود ما ميخواهيم خير است، هر چند ما آن را براي چيز ديگري ميخواهيم، ولي خير حقيقي همان مقصود ماست و آن ديگري به خاطر مقصد ما خير شده است، پس خير حقيقي آن چيزي است که به خاطر خودش مطلوب ما است و اگر خيرش ميناميم چون در مقايسه با چيزهاي ديگر آن را انتخاب کرديم. پس هر چيزي تنها وقتي “خير” ناميده ميشود که با چيز ديگري مقايسه شود، و نسبت به آن چيز مؤثر باشد، (و گرنه هر چيزي تنها خودش باشد، نه خير است و نه شر).
1ـ1 ـ 3ـ2. شرّ
فلاسفة اسلامي و به ويژه ملاصدرا براي شرّ دو تعريف مفهومي، به نامهاي غير مصطلح و مصطلح آوردهاند.
معناي غير مصطلح: شرّ عبارت از نقص و فقر ذاتي موجودات است، پس هر موجودي به درجه بُعدش از خداوند واجد شريّت بوده و به قدر قربش به حقّ از شريّت او (به معناي فقر و نقص) کاسته ميشود.
ملاصدرا ميفرمايد: “کلّ ما سواه لا يخلوا من شوب نقص و فقر، فلم يکن شيء من المعلولات خيراً محضاً من کلّ جهة، بل فيه شوب شريّه بقدر نقصان درجته عن درجة الخير المطلق الذي لا تنتهي خيريّته إلي حدّ و لا يکون فوقه غاية”24
هر چيزي غير خداوند از نقص و فقر خالي نيست، پس چيزي از معلولات خير محض و خير مطلق از هر جهتي نيست، بلکه هر مقدار که درجة آن از خير مطلقي (خداوند) که خيريّت آن محدود به حدّي نميشود و فوق او غايتي فرض نميشود، دورتر باشد، شريّت آن بيشتر است و هر چقدر درجة وجوديش را به خير مطلق نزديک تر باشد، شريّت آن کمتر است. بنابراين غير از ذات أقدس الهي که کمال نامحدود است، هر موجودي ولو کامل هم باشد، مانند: هستي مجرّدات عاليه، چون کمالشان محدود است و قهراً فاقد بعضي از کمالات است، به مقدار فقدان کمالات گرفتار شرّ هستند. تنها موجودي که ميتواند خير محض باشد، خداي سبحان است و ديگر موجودات با وجود تفاوت مراتب، به دليل امکان ذاتي و فقر ذاتي گرفتار شرّند. اين معناي شرّ، معنايي فراگير است و به جز واجب الوجود ـ که هيچ گونه فقدان و نقصاني در ساحت او راه ندارد ـ همة موجودات عالم هست ي را در بر ميگيرد. البته اين معناي دقيق شر در مسئله خير و شرّ مطرح نيست و دربارة آن بحثي نيست.
معناي مصطلح: اين معني مانند معناي قبل فراگير نيست، بلکه تنها عالم مادّه را شامل ميشود؛ چون که شرّ مصطلح و مورد نزاع، عبارت است: عدم ذات يا عدم کمال ذات و اين، تنها در عالم مادّه، ممکن است.
“و للشرّ معني آخر هو المصطلح عليه و هو فقد ذات الشيء أو فقد کمال من الکمالات الّتي يخصّه من حيت هو ذلک الشيء بعينه”25
براي شرّ يک معني ديگر که مصطلح بين فلاسفه است وجود دارد و آن عبارت از فقدان ذات چيزي يا فقدان کمالي از کمالات مخصوص آن شيء است.
ابن سينا ميفرمايد: “والشرّ لا ذات له، بل هو اما عدم جوهرٍ أو عدم صلاح لحال الجوهر”26 ؛ شر هيچگونه ذات و ماهيتي ندارد بلکه شرّ يا عدم ذات و يا عدم کمال آن است.
پس هر موجودي که معدوم شود و هر موجودي که کمالي از کمالات وجودي خود را فاقد باشد، مشمول شر اصطلاحي است.
بعضي از فلاسفة اسلامي مانند آيت الله مصباح يزدي بر آنند که مفاهيم خير و شرّ از قبيل معقولات ثاني فلسفي27 هستند و همانگونه که هيچ موجود عيني نيست که ماهيّت آن، عليّت يا معلوليّت باشد، هيچ موجود عيني هم يافت نميشود که ماهيّت آن خيريّت يا شريّت باشد.28
انسان با مقايسة ميان رغبت و متعلقات آن، اگر رابطهاي مثبت باشد، مفهوم خير و اگر منفي باشد، مفهوم شرّ را انتزاع ميکند. آدمي به هرچه متعلّق رغبت انسان باشد، خير، و به هر چه که متعلّق نفرت وي باشد، شرّ ميگويد، در مرحلة دوم ويژگي انسان را از طرف اضافه حذف ميکند؛ بدين صورت که خير يعني مطلوب براي هر موجود با شعور و شرّ يعني نامطلوب براي هر موجود با شعور. در مرحلة سوم، ويژگي شعور هم از طرف اضافه و مقايسه حذف ميشود و مفهوم آن دو را به همة موجودات تعميم ميدهند. خير يعني سازگار و ملائم با وجود و شرّ يعني منافر، ناسازگار و ناملائم با موجود. سپس فلاسفه با تدقيق عقلي و سود جستن از مصاديق روشن آن دو، خير بالذات را وجود و شرّ بالذات را عدم ذات، عدم وجود يا عدم کمال آن ميدانند، زيرا آنچه اولاً و بالذات مطلوب و ملايم براي يک شيء است، وجود آن، و آنچه أولاً و بالذات براي يک شيء منفور است، عدم آن ميباشد. کمال نيز به تبع وجود، مطلوب و ملايم و عدم کمال هم به تبع عدم وجود، نامطلوب و ناملايم است.
1ـ1ـ4. تقابل خير و شرّ
اکثر فلاسفه و حکماي اسلامي معتقدند به اينکه تقابل بين خير و شرّ، تقابل عدم و ملکه است. در علم منطق ملکه و عدم ملکه را اينگونه بيان کردهاند: “الملکه و عدمها: أمران وجوديّ و عدميّ لا يجتمعان و يجوز أن يرتفعا في موضع لا تصحّ فيه الملکة”29
ملکه و عدم ملکه به دو أمر وجودي و عدمي گفته ميشوند که قابل اجتماع نيستند و در جائي که شأنيت براي ملکه را نداشته باشد، قابل ارتفاع هستند. مثلاً بينائي و نابينائي ملکه و عدم ملکه هستند و به ديوار که شأنيت و قوّة بينائي را نـدارد، شـر گـفتـه نميشود. شيئي که ظرفيت وجوديش استعداد و اقتضاء دريافت کمالي را داشته باشد اما آن را دارا نباشد، به آن شرّ اطلاق مي شود، مثلاً در مورد انسان ک

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد درباره Available، Responsibility، at: Next Entries پایان نامه با موضوع عدم و ملکه، صفات خداوند