پایان نامه با موضوع نظام سرمایه داری، برون داده، سوسیالیسم، توزیع قدرت

دانلود پایان نامه ارشد

می‌شود.
علایق و آگاهی راستین برخاسته از بود، حقیقت و ذات اشیاء و امور است و در ناخودآگاه انسان جای دارد که با روش انتقادی باید به سطح خودآگاهی آورده شود. علایق کاذب، برخاسته از نمود و واقعیت و ظاهر اشیاء و امور است که توسط دستگاه‌های ایدئولوژیک نظام سرمایه‌داری بجای حقیقت و علایق راستین القا شده‌اند.
2-2-6. لزوم انقلاب در برابر سرمایه داری
مارکوزه معتقد است باید دست به انقلاب زد زیرا سرمایه‌داری اصلاح‌پذیر نیست، اما “فاعل‌انقلابی” دیگر چنانکه مارکس پیش‌بینی کرده بود کارگران نخواهند بود، بلکه دانشجویان، زنان و حاشیه‌نشینان اجتماعی- سیاسی فاعلان انقلابی امروز هستند. مارکوزه با این حکم تصریح می‌کند هر کشوری با توجه به شرایط انضمامی‌، باید فاعل انقلابی‌ خودش را پیدا کند.
مارکوزه در مقام یک تاریخ‌گرا معتقد است تاریخ، تاریخ لف و نشر آزادی و عقلانیت بشر است و جامعه را یک کلِ تجزیه‌ناپذیر می‌انگارد و از اینرو بلحاظ فلسفی اصلاح در اندیشه وی ممتنع می‌شود و برای تغییر باید دست به انقلاب(مکانیسم گذار) زد. وی معتقد است نظام سرمایه‌داری باید اصلاح شود اما سرمایه‌داری اصلاح‌پذیر نیست و انقلاب مسیر ناگزیر اصلاح سرمایه‌داری است. (مارکوزه و دیگران، 1384)
مارکوزه البته با نقد سرمایه‌داری قصد بازگشت به گذشته را ندارد اما فروپاشی سرمایه‌داری را ملازم با ظهور سوسیالیسم نیز نمی‌داند. ولي بعد از فروپاشی نظام سلطه، زمینه‌ای برای رهایی و بنای جامعه‌ای آزاد فراهم می‌شود و البته مختصات سوسیالیسم نیز چندان مشخص نیست و در فرآیند نقد می‌توان آنرا ترسیم کرد. (همان منبع)
مارکوزه معتقد است سرمایه‌داری به لحاظ ساختاری انسان را اسیر کرده است؛ زیرا:
– باعث تضاد عمومی میان ثروت عظیم اجتماعی و شیوه‌ی کاربرد و تقسیم این ثروت شده است.
– انسان تک بعدی و مصرف‌گرا بارآورده و آگاهی کاذب را بجای آگاهی راستین به او تحمیل كرده
– زندگی جنسی، شادی و لذت را به نفع تولید و سود بیشتر سرکوب نموده
– موجبات استثمار و جنگ و نابرابری و سرکوب صلح را فراهم کرده
– آزادی واقعی را پنهان کرده و دموکراسی کاذب را نهایت آزادی و توزیع قدرت معرفی کرده است.
– سرمایه‌داری انسان را اسیر و علایق بشری را تحریف کرده است.
– سرمایه‌داری آگاهی راستین کارگران را مستحیل کرده و خاصیت انقلابی‌گری را از آنها ستانده است.
– فرآیندهای سرمایه‌داری انسان را تک ساحتی کرده و از جوهر انسانی و جستجوی آزادی دور کرده است.
– بین تضاد عمومی میان انباشت ثروت و نحوه تقسیم آن در سرمایه‌داری و نابرابری و ظالمانه بودن مناسبات آن رابطه وجود دارد.
– نظام سرمایه‌داری با سرکوب لذت و شادی، انسان را منفعل و مطیع بار آورده است و لذا وضع موجود را مطلوب می‌انگارد.
– اندیشه سرمایه‌داری، صلح، آزادی را در خدمت منطق سوداندیش خود درآورده و استثمار را موجه جلوه می‌دهد.
– آزادی واقعی در نظام کنونی سرمایه‌داری مسخ شده و دموکراسی تنها به مثابه لعابی بر نابرابری‌های آن عمل می‌کند.
– تناقضات درونی سرمایه‌داری انقلاب و تغییر بنیادین را ناگزیر کرده است.
– روش انتقادی و نقد واقعیات تنها راه آگاهی بخشی برای تغییر وضع موجود است.
– نقد مناسبات موجود و آگاهی کاذب، می‌تواند به احیای آگاهی راستین بینجامد.
– احیای آگاهی راستین می تواند برای دستیابی به وضع مطلوب، ایجاد حرکت و آرمان کند.
– استثمار سرمایه‌داری خطر کارگران را رفع کرده و احتمالاً فاعلان انقلابی آینده دانشجویان، زنان و حاشیه‌نشینان خواهند بود. (همان منبع)
2-2-7. گرايش به بحران در جوامع پيشرفته (با تاکید بر دیدگاه هابرماس)
از دیدگاه هابرماس بحران های نظام سرمایه داری به چهار دست تقسیم می شوند که در این قسمت به شرح این بحران ها می پردازیم.
طبقه‌بندي انواع محتمل بحران از دیدگاه هابرماس (هابرماس، 1380)

چهار شكل گرايش بحراني:
سرمنشأ بحران
بحران نظام
بحران هويت
نظام اقتصادي
نظام سياسي
نظام اجتماعي ـ فرهنگي
بحران اقتصادي
بحران عقلانيت
ـ
ـ
بحران مشروعيت
بحران انگيزش

الف) بحران اقتصادي: بحران اقتصادي از اختلال در برون داده نظام اقتصادي ـ ارزش‌هاي مصرف ـ منبعث مي‌شود. هابرماس عمده بحران اقتصادي نظام سرمايه‌داري را گرايش به تنزل (كاهش) نرخ سود مي‌داند كه نتيجه اجتناب‌ناپذير اصل سازماني آن است. اين اصل سازماني بحران‌ها را در قالب ركود، تورم، بيكاري و بحران‌هاي ادواري و… نمودار مي‌سازد كه خود زمينه‌ساز كشمكش‌هاي طبقاتي و… مي‌شود. بدين ترتيب بحراني كه ريشه در نظام اجتماعي ـ فرهنگي دارد مجدداً به سمت آن باز مي‌گردد.
ب) بحران عقلانيت: بحران‌هاي اقتصادي فوق كه ناتواني بازار را در سامان دادن به اين معضلات اثبات مي‌نمايند. دخالت دولت (خرده نظام سياسي) را به عنوان كارگزاري فعال جهت توليد ارزش اضافي در اين حوزه مي‌طلبد. اين امر نتايج متعددي را به همراه دارد. اولاً، در بهترين حالت دولت نيز نمي‌تواند گرايش به تنزل نرخ سود را جبران نمايد و تنها ميانجي آن محسوب مي‌شود. ثانياً منافع جمعي سرمايه‌داري در حفظ نظام در كشمكش با منافع گروه‌بندي‌هاي منفرد سرمايه‌دار قرار مي‌گيرد. ثانياً از آنجا كه هسته ايدئولوژيك دولت ـ جدايي دولت و بازار ـ رمززدايي شد، نيازهايي كه نظام سرمايه‌داري جهت بالا بردن مصرف و چرخاندن چرخ‌هاي خود و تقليل منافع عمومي به منافع و نيازهاي خصوصي به آن دامن زده بود.
ج) بحران مشروعيت: تمام بحران‌هاي فوق‌ تنها و تنها به اين علت است كه نظام سرمايه‌داري مشروعيت مي‌خواهد و فرايند كسب مشروعيت با توجه به دخالت دولت در بازار مشكل گرديده است. اين بحران زماني شكننده خواهد شد كه يك وفاق اجتماعي به لحاظ ايدئولوژيكي محكم و شبه مشروع به صورت قدرتي عريان و آشكار چهره خود را برملا نمايد و بدين ترتيب منافع جمعي فداي مصلحت گروهي شود. از آنجا كه نظام سرمايه‌داري نمي‌تواند بر مبناي مشروعيت بخش پيش سرمايه‌داري كه خود بر قامت او كفن کرده است استوار گردد، به دموكراسي صورت متوسل مي‌شود. در اين حالت ماشين دولت به اندازه كافي استقلال خود را از اراده مشروعيت بخش حفظ مي‌نمايد. تحت چنين شرايطي شهروند بودن در كشاكش جامعه به طور عيني سياسي، موقعيت شهروندان منفعلي را پيدا مي‌كند كه تنها حق هورا كشيدن دارد. سيستم روز به روز دايرة خود را مستقل از زيست جهان، شكل مي‌گرفت با واسطه پول و قدرت به صورت يكپارچگي نظام تأمين مي‌شد. واقعيات اجتماعي و نهادها و هنجارها و معناها كه روزگاري از زيست جهان سر بر مي‌آورد. اما هابرماس تأكيد مي‌كند كه اين استراتژي محدوديت‌هايي دارد، خصوصاً اينكه نظام فرهنگي در برابر كنترل اداري ايستادگي مي‌كند چرا كه معنا را نمي‌توان به شيوه اداري توليد کرد.
د) بحران انگيزش: بحران انگيزش و بحران مشروعيت تماماً در يكديگر تنيده‌اند، زيرا بحران مشروعيت ناشي از معاني كنش‌برانگيز يعني بحران انگيزش است. هنگامي كه نظام اجتماعي ـ فرهنگي به گونه‌اي دستخوش تغيير شود كه برون داده‌هاي آن براي دولت و نيروي كار اجتماعي سوء كاركرد داشته باشد، مي‌توان از بحران انگيزش سخن گفت. هابرماس استدلال مي‌كند كه انگيزه خصوصي‌گراي شغلي و خانوادگي كه براي بقاي سرمايه‌داري پيشرفته لازم است، نمي‌تواند در بلندمدت بازتوليد شود. وي جنبش‌هاي اجتماعي سده اخير را مصاديقي از اين بحران مي‌داند كه درصددند كه به زندگي معنا بخشند.(همان منبع)
2-2-8. پول و قدرت عامل مستعمره شدن زیست جهان در نظام سرمایه داری
ايده مستعمره شدن زيست جهان شايد يكي از شناخته‌شده‌ترين و تحريك‌آميزترين مفاهيم هابرماس باشد. در فرهنگ وبستر، مستعمره، يك مجموعه‌اي از افراد ساكن در يك قلمرو جديد هستند كه خارجي بوده و غالباً پيوندهاي خود را هر چند از راه دور با دولت و سرزمين مادري‌شان به عنوان ابزار تسهيل اشتغال تثبيت يافته حفظ مي‌كنند. به نظر هابرماس دولت مدرن، نظام اقتصادي سرمايه‌داري ورسانه هایشان به زيست جهان تحميل كرده‌اند. در اين معنا، پول و قدرت درست شبيه يك مستعمره عمل مي‌كنند، آنها ابزارهايي‌اند كه از طريق‌شان اين ساختارهاي اجتماعي [دولت و اقتصاد] در صدد اشغال و تسلط يافتن بر زيست جهان محلي مردم مي‌باشند.
نتيجتاً، هر عنصري كه در سرمايه‌داري سازمان‌يافته باعث آگاهي بخشي به زيست جهان گردد نظير فرهنگ و موقعيت‌هاي اجتماعي، برحس پول و قدرت تعريف مي‌شوند و يا اينكه حداقل از اين دو عامل متأثر مي‌گردند. پول و قدرت داراي منطق و عقلانيت خاص خودشان هستند. وبر از 4 شكل متمايز عقلانيت صحبت مي‌كرد كه از دو تاي آنها در اينجا بحث مي‌شود: عقلانيت ابزاري و عقلانيت ارزشي. كنش عقلاني ابزاري به محاسبات وسيله ـ هدف مربوط مي‌شود و كنش عقلاني ـ ارزشي به عنوان رفتاري تعريف مي‌شود كه بر حسب ارزش‌ها اخلاقيات شخصي برانگيخته مي‌شود.
از دیدگاه هابرماس عقلانيت ارزشي به طور خاص با زيست جهان گره خورده است و عقلانيت ابزاري به دولت و اقتصاد. لذا، بخش زيادي از آنچه كه در شرايط مستعمره شدن زيست جهان اتفاق مي‌افتد، افزايش مدام دخالت عقلانيت ابزاري در نظام اجتماعي و تهي ساختن نظام اجتماعي از عقلانيت ارزشي مي‌باشد. نتيجتاً، مكانيسم‌هاي نظام‌مند نظير پول به هدايت تبادلات اجتماعي مي‌پردازد كه به طور گسترده از هنجارها ارزش‌ها گستر شده‌اند. نگرش‌هاي هنجاري ـ همنوايي و نيز هويت‌هاي اجتماعي هويت‌بخش نه ضرورت مي‌يابند و نه ممكن مي‌گردند. (هابرماس ،1380)
مردم نيز در اين نظام اجتماعي مدرن به ارزش پول و قدرت پي مي‌برند و درمي‌يابند كه اين دو ابزارهاي اصلي نيل به موفقيت و خوشبختي مي‌باشند. از پول به منظور خريد كالاهايي استفاده مي‌شود كه در ساخت هويت‌ها نقش عمده‌اي را ايفا مي‌كنند.
همانطور كه مي‌بينيد،هابرماس معتقد است که استفاده از پول و قدرت به عنوان رسانه‌هاي هدايت‌گر در زيست جهان در واقع آنتي‌تز ارتباط باز و ايجاد وفاق مي‌باشد. يكي از نتايج اين وضعيت، منفك شدن زيست جهان از نظام اجتماعي است. زيست جهان كه به وسيله پول و قدرت استعمار مي‌شود نمي‌تواند از طريق خردورزي و ارتباطات به ايجاد وفاق دست زند و لذا مردم در اين نوع از زيست جهان حس مسئوليت خود را در ارتباط با آرمان‌هاي دموكراتيك روشنگري از دست مي‌دهند.
2-2-9. مستعمره شدن حوزه عمومي(افکار عمومی) از سوی سرمایه داران
ازدیدگاه هابرماس ضروري‌ترين جايگاه براي مشاركت شهروندان حوزه عمومي است. در اين فضاست كه بحث درباره هر شكلي از حكومت بايستي كه صورت گيرد. با اين همه، حوزه عمومي همانند زيست جهان مستعمره شده است. به طور مشخص، حوزه عمومي كه در قرن هجدهم با رشد منابع خبري مستقل و جايگاه‌هاي فعال بحث عمومي رشد كرد، در قرن بيستم به يك چيز كاملاً متفاوتي تغيير شكل داد و به جايگاهي براي افكارعمومي بدل شد، از طريق رأي‌گيري در انتخابات سنجيده شد، از سوي سياستمداران مورد استفاده قرار گرفت و توسط رسانه‌هاي جمعي سرگرمي‌ساز تحت‌تأثير قرار گرفت.
هابرماس دو بحث مهم را در اينجا مورد بحث قرار می دهد. نخست اينكه، افكارعمومي در نظام سرمایه داری چيزي است كه از طريق علوم اجتماعي توليد مي‌شود و به جاي اينكه از طريق مباحثه آزاد باعث وفاق شود، به صورت آماري خلق مي‌شود. با تغيير شكل وفاق در حوزه عمومي به يك مسأله آماري باعث مي‌شود كه احساسات عمومي به مراتب به شيوه آسانتري چه به صورت ذهني و چه به صورت عيني توسط سياستمداران كنترل شود. (هابرماس ،1380)
بحث مهم ديگر، بحث تغيير در منابع خبري است. اكثر سرشماري‌هايي كه از طريق آنها ما خبرگيري مي‌كنيم و اطلاعات به دست مي‌آوريم تحت تأثير كسب سود انجام مي‌شوند. به عبارت ديگر، منابع خبري عمومي، عمدتاً درصدد خلق شهروندي دموكراتيك يا در دسترس قرار دادن اطلاعاتي كه به لحاظ اجتماعي مهم مي‌باشند، نيستند. در جامعه‌اي شبيه ايالات متحده امريكا، مصرف‌كنندگان رسانه‌هاي ارتباط جمعي بيشتر از آنكه علاقمند به كسب اطلاعات در مورد دولت يا بي‌خانمان باشند، شيفته كسب خبر در مورد «شرايط آب و هوايي»

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با موضوع صنعت فرهنگ، ارتباط جمعی، وسایل ارتباط جمعی، ایدئولوژی Next Entries پایان نامه با موضوع طبقات اجتماعی، روابط زناشویی، وضعیت اقتصادی، سیاست بین الملل