پایان نامه با موضوع ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

که مورد پرستش واقع ميشود، “اموات غير احياء”343 الفاظ ديگري در قرآن به کار رفته که بر مردن و مرگ دلالت ميکنند مثل “هلک”344، “صعق”345، “قتل”346 ، “فنا”347 اما چون از ظرفيت رساله خارج است از آنها صرف نظر ميکنيم.
مؤلف مقاييس الغه در مورد واژه موت ميفرمايد: “ذهاب القوه من الشي”؛ موت يعني از دست رفتن قدرت و توان چيزي. بنابراين با توجه به اين ريشه است که عرب در موارد خاموشي آتش و از کار افتادن زمين از قابليت کشت و زرع و حتي در مورد خواب انسان، لفظ “موت” به کار ميبرد، چون در همه اينها يک قدر مشترکي وجود دارد و آن اين که قابليت ها و توانها از ميان ميرود.348
3ـ2ـ3ـ2. حقيقت انسان
واژه انسان 56 بار در قرآن ذکر شده که با مراجعه به آنها معلوم مي شود مراد از آن فقط جسد ظاهري و همين صورت خاکي نيست بلکه باطن، استعدادها و عواطف و ديگر ابعاد وجودي او نيز منظور شده است. آياتي که در توصيف انسان است برخي بيانگر بعد منفي و برخي بيانگر بعد مثبت انسان است. در آياتي که انسان مذمت شده است، تعبيراتي از قبيل: ظلوم کفار (ابراهيم /34)، عجول (اسرأ /11)، قدر ناشناس (حج /66)، بخيل (اسراء /100)، نا اميد (هود / 9)، دشمن آشکار (نمل / 4)، فراموش کننده (زمر / 8)، حريص (معارج / 19)، بي تاب (معارج / 20)، طغيانگر (علق /6) و زيانکار (عصر/ 2) آمده است.
اما آياتي که در مدح انسان است تعابيري از قبيل: تکريم (لقمان/ 20)، تفضيل بر مخلوقات (اسراء/ 70)، خليفه الله (بقره/30)، توانايي تسخير جهان (لقمان/ 20)، دميده شدن روح الهي در او (حجر/ 29)، شنوا و بينا بودن (انسان/ 2)، توبه کننده (زمر/ 8) و شاکر (انسان/ 3) آمده است. با عنايت به اين دو بعد از صفات انساني بدست ميآيد که انسان غير از جسم بعد ديگري دارد که منشاء اين صفات است.
انسان در نگاه قرآن ترکيبي از روح و بدن است و اينکه مرگ پايان زندگي انسان نيست بلکه روزنه اي است به زندگي ديگر و روح پس از جدايي از بدن باقي است و زندگي خود را در جهان برتر ادامه ميدهد. به عبارت ديگر مرگ دروازه فنا نيست بلکه دروازه ابديت است و بشر از اين دروازه به جهان ابدي که آن نيز براي خود فرازهايي دارد گام مينهد و پاسدار اين دروازه فرشته مرگ است که دست انسان را ميگيرد و او را به سراي ديگر روانه ميکند.
مردن در منطق قرآني تباهي نيست، صرف خراب شدن نيست، انهدام نيست بلکه مردن انتقال است و آن که ميميرد، در همان آني که ميميرد از اينجا منتقل ميشود به جاي ديگر و در جاي ديگر زنده است.349 اکثر حکماي اسلامي معتقدند که حقيقت انسان نه جسم است و نه جسماني بلکه جوهري است مجرد از ماده و متعلق به بدن، آن هم تعلق تدبيري که با فساد و فناي بدن فاني نميشود.
اگر خواهي خود را بشناسي، بدان که هر کسي را از دو چيز آفريدهاند: يکي اين بدن ظاهر که آن را تن گويند و مرکب است از گوشت و پوست و استخوان و رگ و يکي ديگر “نفس” است که آن را روح و جان و عقل و دل نيز گويند و آن جوهري است مجرد از عالم ملکوت و درّي است بس گرانمايه از سنخ مجردات.350
قول حق اين است که انسان همان روح يا نفس اوست که ذاتا مجرد از ماده و علايق ماده است و غير از بدن است اگر چه علاقه شديدي به آن دارد و به اعتبار تجرد ذاتي آن، روح ناميده ميشود و به اعتبار افعال و تحريکات، نفس و به اعتبار عقائد و تقلبات، قلب و به اعتبار مدرکات علمي، عقل ناميده ميشود.351
صدر المتألهين نيز انسان را مرکب از روح و جسم ميداند و ميگويد: جسم فاني و مادي است ولي روح يا نفس باقي و مجرد است از نظر وي حقيقت انسان همين نفس ناطقه است که صورت ذاتي او ميباشد.352

3ـ2ـ3ـ3. اثبات روح براي انسان
شکي نيست در اينکه در داخل اين هيکل محسوس که ما آن را انسان ميناميم مبدئي براي حيات است که شعور و اراده آدمي مستند بدان است و خداي تعالي در آنجا که سخن از خلقت انسان به عنوان آدم دارد از اين مبدأ تعبير به روح و در بعضي موارد تعبير به نفس نموده است. يک حقيقتي براي انسان وجود دارد که يک عمر به او ميگفتيم تو، شما، جنابعالي و امثال اينها. آياتي در قرآن وجود دارد که يک جوهر اصيلي را براي انسان اثبات ميکند که انسانيت انسان به آن حقيقت اصيل است از جمله:
1- “ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ”353؛ آنگاه او را درست اندام کرد و از روح خويش در او دميد و براي شما گوش و ديدگان و دلها قرار دارد چه اندک سپاس ميگزاريد.
منظور از تسويه، همان خلقت اعضا اوست که او را به حد اعتدال، دور از افراط و تفريط آفريده، مقصود “سوي” در اين آيه و ديگر آيات (سوره انفطار آيه 7 و سوره اعلي آيه 2) تکميل خلقت جسماني و پرداخت آفرينش ظاهري اوست. بعداً روح را که از نظر شرافت و والايي به حدي رسيده است که خدا، آن را به خود نسبت ميدهد “من روحي” با تعبير “نفخ” به کار برده يعني خدا از روحي شريف و منسوب به خودش در او دميد. اين روح غير از بدن است. پس از نفخ روح موضوع شنيدن، ديدن، تدبر و تفکر را يادآور ميشود و ميگويد: “و جعل لکم السمع و الابصار و الافئده …” هر چند در اين جمله از اعضا نام ميبرد ولي مقصود آثار آنهاست که همان شنيدن، ديدن و تفکر کردن است.
2- ” .. ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ”؛354 آنگاه جنين را در آفرينشي ديگر پديد آورديم. آفرين بر خدا که بهترين آفرينندگان است.
اين آفرينش ديگر در آيه که پس از تغيير و تحولاتي که در جنين روي ميدهد، رخ مينمايد، همان مرحله تعلق روح و دميدن روح انساني در کالبد اوست که در آيات ديگر آن را به نفخ روح بيان کرده است.
3- ” … وَ لَوْ تَرَى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلآئِكَةُ بَاسِطُواْ أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُواْ أَنفُسَكُمُ”355؛ و اي کاش ستمگران را در گردابهاي مرگ مي ديدي که فرشتگان به سوي آنها دستهايشان را گشودهاند و نهيب ميزنند: جانهايتان را بيرون دهيد.
اين آيه به روشني ميرساند که جان گوهري است که گاهي با بدن همراه است و گاهي از آن بيرون است.
4- “وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ”356؛ چون کساني نباشيد که خدا را فراموش کردند و او نيز آنها را دچار خود فراموشي کرد.
آيا مي توان گفت که مقصود از نفس همان بدن است. زيرا آنچه که گروه عصيان گر هيچگاه آن را فراموش نميکنند همان بدن و لذائذ زودگذر آن است، بلکه مقصود از ياد بردن روح انساني است که به سعادت و خوشبختي نياز کامل دارد. چون به نيازهاي واقعي روح توجه ندارند مثل اين است که آنرا فراموش کردهاند.
5- “وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ـ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا”357؛ سوگند به نفس و آن کس که آن را درست کرد سپس پليدکاري و پرهيزگارياش را به آن الهام کرد.
آيه حاکي است که انسان داراي گوهري است که داراي ادراک و تحرک است ادراک دارد زيرا به او الهام ميشود، تحرک دارد زيرا مبدا يک رشته کارهايي است که مايه پرهيزگاري يا تبهکاري اوست.
هر انساني ناخودآگاه اعضا بدن و حتي بدن خود را به واقعيت ديگري به نام من نسبت ميدهد و ميگويند: دست من، پاي من، مغز من، قلب من و بدن من. يک چنين انتساب در حالت ناخودآگاهي حاکي است که هر فردي خود را به واقعيت ديگري به نام “من” بسته ميداند که در پشت پرده شخصيت ظاهري و مادي او قرار گرفته است و همه اعضا و بدن خود را به آن نسبت ميدهد اما در جايي که ميگويد “نفس من” يا “روح من” يک چنين تعبيري از باب ضيق بيان است و اگر مي گفت “روح” بي آنکه به “من” نسبت دهد، معلوم نميشد که به روح چه کسي اشاره ميکند.
3ـ2ـ3ـ4. آيات دال بر تجرّد نفس
تا اينجا از آياتيکه گفته شد، به اين نتيجه رسيديم که شخصيت و حقيقت هر انساني روح اوست حال آياتي را که بر تجرّد روح يا نفس دلالت ميکنند بيان ميکنيم.
1- “وَ عَلّمَ آدَمَ الاَسماءِ کُلّها”358؛ و خدا همه معاني نامها را به آدم آموخت.
خدا انسان را خليفه خودش بر روي زمين قرار داد و اگر آدم مستحق و لايق خلافت الهي شد به خاطر علم به اسماء بوده و خداوند مستخلِف اين خليفه است، کسي که در وجودش مسمّاي به اسماء الحسني و متّصف به صفات عليائي از صفات جمال و جلال است و آدم که خليفه خدا بر روي زمين است مظهر تمام اسماي الهيه و فوق ملائکه بلکه فوق تمام موجودات عالم است. چون بدن جسماني آدم نميتواند مظهر اسماي الهي باشد معلوم ميشود چيز ديگري در کار است که آن مجرّد ميباشد و آن نفس است.359
2- “وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ”360؛ و اينگونه ملکوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقين کنندگان باشد.
در اين آيه ما ملکوت را به هر معنايي که بگيريم اثبات تجرد نفس انساني ميشود. در معناي اول، ملکوت را عبارت از “مرتبه اسماء و صفات” ميگيريم، زيرا ملکوت مبالغه در مالکيّت است، مثل طاغوت که مبالغه در طغيان است، اگر اين مرتبه بخواهد به حضرت ابراهيم ارائه شود بايد حضرت با وجه الهي عالم نوعي سنخيت داشته باشد و اين سنخيت محقق نميشود مگر اينکه که در ايشان يک قوه الهيّه که فوق تمام موجودات حتي مجرّدات است وجود داشته باشد تا بتواند به واسطه آن تجلي مالکيتي حقّه حق را در همه موجودات حتي مجردات رويت کند. اما اگر ملکوت را به معني “عالم ملک” بگيريم، ميگوئيم: با تکيه به قوه جسماني نميشود در يک مدت کم اين مقدار از عالم را به حضرت ابراهيم عليه السلام نشان داد. پس به ناچار يک قوه تجرّدي لازم است که به توسط آن برتمام عالم ملک احاطه حاصل شود.361
3- “إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ ـ فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ ـ لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ”362؛ اين پيام قطعا قرآني است ارجمند در کتابي نهفته که جز پاک شدگان بر آن دست نزنند.
اين قرآن در کتاب مکنوني است که “مسّ” آن کتاب مکنون براي انسانها امکان ندارد مگر کساني که مطهّر هستند و اگر کسي بخواهد خودش را به آن کتاب برساند و سراسرش را مس کند بايد سراسر هستي وجودش مطهّر باشد و مراد از تطهير همان طهارت از حجابات طبيعت و تجرد از غشاوات طبيعي و جسماني ميباشد. در نتيجه بايد براي نفس ناطقه انساني مرحله و مقام تجردي باشد که در آن مرحله قدرت و توان “مسّ” کتاب مکنون را داشته باشد. پس اين آيه هم تجرد نفس انساني را اثبات خواهد نمود.363
4- “وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ـ فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ”364؛ هرگز کساني که در راه خدا کشته شدهاند مرده مپندار بلکه زندهاند که از نزد پروردگارشان روزي داده ميشوند، به آنچه خدا از فضل خود به آنها داده است شادمانند و براي کساني که از پي ايشانند شادي ميکنند که نه بيمي برايشان است و نه اندوهگين ميشوند.
اين آيات به روشني گواهي ميدهند که روح پس از مفارقت از بدن زنده و آثار حيات را دارد، رزق و روزي ميخورد، شادمان و خوشحال ميشود، بشارت ميدهند يا در انتظار وصول بشارت به سر ميبرند که همگي اين موارد بر تجرد و استقلال روح از بدن دلالت دارد.
آيات ديگري هم در قرآن بر تجرد روح دلالت ميکنند که از ذکر آنها خودداري ميشود. مثل آياتي که از مرگ به “توفّي” تعبير ميکنند،365 آياتي که از مکالمه ميان مردگان و فرشتگان خبر مي دهد366، آياتي از برزخ خبر ميدهد367 و آياتي که از مومن آل ياسين خبر ميدهد که بعد از مرگش آرزو ميکند که اي کاش قومش ميدانستند که خداوند او را چگونه مورد تکريم قرار داده است.368
3ـ2ـ3ـ5. موقعيت روح نسبت به بدن
حال که وجود روح و تجرّدش از آيات قرآن فهميده شد بايد ببينيم که چه نسبتي بين روح و جسم

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درمورد خلیج فارس، جزیره قشم، آلودگی نفتی Next Entries پایان نامه با موضوع فلسفه ارسطو، ظاهر و باطن، عدم و ملکه