پایان نامه با موضوع موازنه قوا، استفاده از زور، الکساندر ونت، عملکرد سازمان

دانلود پایان نامه ارشد

سياست خارجي در تفکر آرمان گرايان به نوعي تجويزي و سياست گذارانه است. چراکه آرمان گرايان معتقدند سياست خارجي وقتي بر اصول و ارزش هاي انساني استوار گردد بسيار مؤثرتر و کارآمدتر خواهد شد؛ زيرا مسلما قدرت اخلاقي- ارزشي از قدرت فيزيکي و خشن کارآمدتر خواهد بود و اين استعداد را دارد که استمرار بيشتري داشته باشد. آن ها به اين نکته مهم توجه دارند که قدرت اخلاقي- ارزشي به جاي به کارگيري زور، متضمن سلطه بر اذهان و افکار انسان ها براي پذيرش اصولي است که بايد بر رفتار سياست خارجي هر کشوري سايه گستر باشد.
در کل مي توان اصول و مفروضه هاي آرمان گرايي را چنين برشمرد:
“1- سرشت و ذات بشر اساساً خوب يا نوع دوستانه است. بنابراين انسان ها قادر به کمک متقابل و همکاري هستند.
2- نگراني و دلواپسي اساسي بشر براي رفاه ديگران، ترقي و پيشرفت را امکان پذير مي سازد. يعني اين اصل روشنگري در مورد امکان رشد و توسعه تمدن مجدداً مورد تاييد قرار مي گيرد.
3- رفتار بد محصول و معلول انسان شرور نيست، بلکه معلول نهادها و ترتيبات ساختاري بشر است که انسان ها را تحريک مي کند تا خودپرستانه عمل کرده و به ديگران آسيب برسانند و به جنگ متوسل شوند.
4- جنگ اجتناب ناپذير نيست؛ اما ميزان آن را مي توان از طريق محو و ريشه کني ترتيبات نهادي که آن را تشويق مي کند، کاهش داد.
5- جنگ يک مشکل بين المللي است که نيازمند تلاش هاي دسته جمعي و مشترک يا چند جانبه براي کنترل آن است و اقدامات يک جانبه و فردي کفايت نمي کند.
6- جامعه ي بين المللي بايد خود را ملزم کند تا نهادهايي که جنگ را ممکن مي سازند، از بين ببرد.
7- امنيت بين المللي و صلح از طريق امنيت دسته جمعي تأمين مي شود و کشورها بايد امنيت ملي خود را در راستاي امنيت بين المللي تعريف کنند.
8- منافع همه کشورها به هم پيوسته و وابسته است و آن ها بايد در صدد تأمين مصالح بشري به جاي منافع ملي باشند.
9- قواعد حقوقي، به ويژه حقوق بين الملل، موازين اخلاقي و ارزش هاي انساني، نقشي تعيين کننده در تنظيم مسالمت آميز روابط بين الملل دارند و کشورها در سياست خارجي خود بايد پايبند آن ها باشند.
10- قدرت طلبي در روابط بين الملل در چارچوب موازين حقوقي و سازمان هاي بين المللي قابل کنترل است. در نتيجه سازمان ها و نهادهاي بين المللي نقش محوري و بنيادي در ادار? روابط و مناسبات بين کشورهاي داراي حاکميت ايفا مي کنند.”4
در کل بايد گفت که آرمان گرايان تاکيد بيش از حد واقع گرايان بر قدرت و منافع ملي را رد مي کنند و معتقدند هرچند ممکن است در کوتاه مدت با اين شيوه بتوان به منافعي در عرصه بين المللي رسيد ولي اين شيوه در درازمدت قادر نخواهد بود منافع پايداري براي ملت ها و دولت ها تعريف کند.
به همين دليل آرمان گرايان مي گويند اگر مبنا را بر اين قرار دهيم که هم نوايي و هماهنگي طبيعي ميان منافع کشورهاي مختلف وجود دارد. در نتيجه به اين سمت سوق پيدا خواهيم کرد که سياست خارجي خود را بر حسب منافع و مصالح جمعي و کل بشريت ترسيم کنيم و با اتخاذ چنين روشي مسلماً خواهيم توانست منافع ملي خود را نيز در پرتو چنين جامعه ي بين المللي ارزشي و قانون مندي تأمين کنيم.
واقع گرايي5:
واقع گرايي ديدگاه مسلط در روابط بين الملل پس از جنگ دوم جهاني بوده است. آرمان گرايي که نقطه مقابل واقع گرايي بود پس از شکست تلاش هايش بعد ازجنگ جهاني اول عرصه را به واقع گرايي تحويل داد.
واقع گرايي را مي توان يک نظريه فراگير و کلان برشمرد که به دنبال تبيين سياست بين الملل و پديده هاي گوناگون بين المللي براساس ويژگي هاي ثابت انسان ها و کشورها مي باشد.
از مهم ترين چهره هاي واقع گرا که بعد از جنگ دوم جهاني به نظريه پردازي پرداخته اند مي توان به ايي. اچ کار، هانس جي مور گنتا، واينهلد نيبور، فردريک شومن و جورج کنان اشاره کرد. اکثر نويسندگان واقع گرا براين باور هستند که اين شيوه تفکر را توسيديد، نيکولو ماکياولي، توماس هابز و ژان ژاک روسو به ارث برده اند به همين دليل مي توان واقع گرايي را به ” واقع گرايي کلاسيک (تا قرن بيستم)، واقع گرايي مدرن ( 1979- 1939) و نو واقع گرايي (ساختاري) (از 1979 به بعد) تقسيم کرد.” 6
در تفکر واقع گرايان، عامل مؤثر در نظام بين الملل و هدف اصلي رفتار دولت ها “قدرت” است. همچنين، واقع گرايان معتقدند عرصه ي نظام بين الملل آنارشيک و هرج و مرج آميز است و از همين رو دولت ها بايد سعي کنند تا حد امکان قدرت بيشتري کسب نمايند و کاملاً آشکار است که مهم ترين عامل در قدرتمند شدن يک کشور بُعد نظامي مي باشد. با توجه به هرج و مرج آميز بودن عرصه بين الملل و در صورت عدم وجود يک قدرت برتر و تغيير موازنه ي قوا، دولت ها در موقعيتي قرار مي گيرند که بدون اتکا به هيچ شخص يا به عبارت بهتر دولتي و يا نهادي بايد خود به مبارزه با مشکلات پيش آمده برخيزند و امنيت خود را حفظ نمايند. به چنين موقعيتي اصطلاحاً خودياري7 گفته مي شود.
هانس جي مورگنتا، يکي از معروف ترين چهره هاي واقع گرايي است، اصول واقع گرايي را چنين بر مي شمارد:
“1- سياست مانند جامعه بطور کلي تابع قوانين عيني است که منشاء آن در ذات انسان است.
2- علامت و نشاني که به واقع گرايان کمک مي کند که راه خود را در چشم انداز سياست بين الملل باز يابند، مفهوم منفعت به معني قدرت است. اين مفهوم نقطه اتصال بين عقل که سعي دارد در فهم سياست بين الملل دارد و وقايع سياسي که بايد فهميده شوند مي باشد.
3- در چنين جهاني، سياست خارجي هر کشوري بايد بقاي کشور را يک حداقل خواست، تلقي کند، يعني حفظ هويت فيزيکي سياسي و فرهنگي عليه تجاوز کشورهاي ديگر تا زماني که جهان به کشورهاي مستقل و حاکم تقسيم شده است، منافع ملي آخرين کلمه در سياست جهان است.
4- نمي توان اصول اخلاقي عام را به طور انتزاعي به رفتار دولت ها اعمال کرد. اخلاقيات حاکم در روابط خارجي، با اخلاقيات حاکم در زندگي فردي متفاوت است. در اعمال و کردار سياستمدار نتايج سياسي يک سياست معين، معيار قضاوت آن است. اگر اين دو را با هم اشتباه بگيريم مصيبت را در آغوش گرفته ايم. از آنجا که بقاي کشور مطرح است. لذا اخلاقيات او با فرد، متفاوت است.
5- اگر ما متوجه باشيم که کشورهاي ديگر نيز در تعقيب منافع ملي خويش از جمله حفظ موجوديت و استقلالشان هستند. از دست يازيدن به سياست هايي که با منافع حياتي آن ها تضاد دارد خودداري کرده و در سياست خود اعتدال در پيش خواهيم گرفت و اين امر به معني جلوگيري از جنگ است.
6- استقلال قلمرو امور سياسي: اعمال سياسي بايد با معيارهاي سياسي سنجيده شود.”8
واقع گرايان براين باورند که با توجه به محيط هرج و مرج آميز عرصه ي بين الملل، عدم اعتماد و بدبيني يک امر کاملاً طبيعي به شمار مي آيد، به همين دليل حالت منازعه آميز يک امر دائمي است و گريزي از اين شرايط نخواهد بود. از همين رو واقع گرايان براي برون رفت از اين مشکل به فکر ايجاد سازوکاري افتاده اند، و درصدد توزيع قدرت برمي آيند تا بتوان در عرصه بين الملل به ثبات دست يافت و از اين امر به نام موازنه ي قوا ياد مي کنند. البته بايدگفت در مورد اين که چه زماني موازنه ي قوا به وجود مي آيد و يا شرايط آن چيست، هيچ گونه اجماع نظري بين واقع گرايان وجود ندارد.
مباني مشترکي که مي توان براي واقع گرايان مطرح کرد عبارتند از ” دولت گرايي، بقا، خودياري”9 همانطور که قبلاً بيان شد واقع گرايان بسيار بر خودياري تاکيد مي کنند و همچنين در فرض واقع گرايان دولت- ملت ها يا کشورها بازيگران اوليه ي روابط بين الملل مي باشند.
به نظر مي رسد در تفکر واقع گرايان، بازيگر عاقل يا به عبارت بهتر يک سياستمدار خوب فردي است که بتواند با تمام توان منافع ملي کشور متبوع خود را به حداکثر ممکن برساند.
صادق حقيقت مهم ترين شاخص هاي واقع گرايي را چنين برمي شمارد:
“1- کليد واژه قدرت 2 – بدبيني نسبت به ذات انسان و جوامع انساني 3- تاکيد بر زور و موازنه قوا و معاهدات سري 4- تاکيد بر تعهدات قانوني 5 – محدوديت عمل سياستمداران 6 – تاکيد بر هست و واقعيت رفتار دول 7- تعارض منافع ملي با صلح جهاني 8- جهت گيري کشورها به سمت منافع ملي در روابط بين الملل 9- تکيه بر نظريات هابز و ماکياول 10- تحديد عملکرد سازمان هاي بين المللي به وسيله منافع ملي 11 – برتري ناسيوناليسم 12- روابط بين دولت ها و بدبيني تاريخي 13- توفيق نسبي در تفسير رخدادهاي روابط بين الملل ” 10
اکنون بعد از بررسي مولفه هاي واقع گرايي و آرمان گرايي براي روشن شدن بيش از پيش اين دو پارادايم مطرح در سطح روابط بين الملل، به طور خلاصه اين دو پارادايم را مقايسه کنيم. به نظر مي رسد. “کار” در کتاب” بحران بيست ساله” به خوبي و به طور موجز به اختلاف هاي فلسفي و تفکري دو پارادايم آرمان گرايي و واقع گرايي پرداخته است. نظر او را در ذيل مي آوريم:
“الف) آرمان گرايان: 1 – آرمان گرايان معتقد به آزادي عمل وسيع براي سياستمداران در طرح سياست خارجي هستند. 2 – به جاي توجه به اينکه افراد در عمل چگونه رفتار مي کنند، به اين نکته مي پردازند که افراد بايد چگونه رفتار کنند.
3-موازنه قوا، تسليحات ملي، استفاده از زور در روابط بين الملل، معاهدات سري و تقسيم غنايم را در جنگ تخطئه مي کنند. 4 – حقوق و تکاليف بين المللي را مورد تاکيد قرار مي دهند. 5 – معتقد به هماهنگي طبيعي منافع ملي بعنوان عامل تنظيم کننده صلح جهاني هستند.
6- به حکومت عقل در امور بشري و نقش افکار عمومي در حفظ صلح متکي هستند.
ب) واقع گرايان:1- واقع گرايان قدرت و منافع را بجاي آرمان گرايي در روابط بين الملل مورد تاکيد قرار مي دهند.
2- انسان را طبيعتاً قدرت طلب مي دانند
3- به تجربه و احتياط و دورانديشي معتقدند و به اصول ايده آليستي بدگمان مي باشند و براي درس تاريخ احترام قائلند.
4- بيشتر ديدگاه بدبينانه را به سياست بين الملل القاء مي کنند تا خوش بيني را.
5- قدرت را به عنوان مفهوم بنيادي در علوم اجتماعي تلقي مي کنند، باور دارند که رابطه قدرت در مفاهيم اخلاقي و حقوقي پيچيده مي شود، و معتقدند که تئوريها براي توجيه وقايع هستند نه شکل دادن به آنها.
6- مي گويند توسل به عقل و افکار عمومي نتوانسته است صلح را حفظ کند.
سازه انگاري11:
بحث در مورد سازه انگاري قدمت زماني چنداني ندارد. براي اولين بار از اواخر دهه 1980 ميلادي مباحثي مربوط به سازه انگاري از جانب افرادي چون نيکلاس انف و فريدريش کراتو چويل مطرح شد، ولي در آن مقطع اين نظرات چندان مورد توجه قرار نگرفت ولي در دهه 1990 مخصوصاً پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و به تبع آن فروپاشي نظام دوقطبي، بار ديگر شاهد مطرح شدن نظريه سازه انگاري هستيم. از همين زمان است که سازه انگاري توسط الکساندر ونت در عرصه ي روابط بين الملل به عنوان يک نظريه ي جديد مطرح شد.
” سازه انگاري را مي توان به عنوان يکي از رويکردهاي نظريه عام انتقادي، که مفروضه هاي هستي شناختي خردگرايي در مورد روابط بين الملل و سياست خارجي را به چالش مي طلبد و اصول و گزاره هاي متفاوت ديگري را ارائه مي دهد.”12
در تفکر سازه انگاران آنچه بسيار مورد توجه قرار مي گيرد، سرشت اجتماعي کنشگران اجتماعي است، به اين معني که دولت ها در عرصه ي روابط بين الملل و هر کنشگر انساني که ما مي شناسيم در حقيقت داراي يک “هويت” اجتماعي خاص مي باشند. به همين دليل است که برخلاف واقع گرايي که تاکيد آن بر روي ساختار مادي است در سازه انگاري بر ساختارهاي معنايي تاکيد مي شود. اصولاً سازه انگاران معتقدند در روابط بين الملل، دولت يک کنشگر اجتماعي محسوب مي شود و اصولاً خود دولت در مايه اي از اصول اجتماعي عمل مي نمايد و محيط داخلي و محيط خارجي و بين المللي نيز مجموعه قواعدي را که دارند بر آن بار مي کنند که از اين طريق منافعشان تأمين مي گردد. البته م

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با موضوع جنگ 22 روزه، توسعه منطقه، قرن نوزدهم، افغانستان Next Entries پایان نامه با موضوع الکساندر ونت، منطق اقدام، صاحب نظران