پایان نامه با موضوع فَصد، سرفه، مطبوخ، سُعال

دانلود پایان نامه ارشد

گردد از آن کسی

1170
درد گلو و اسباب آن

ازین پس بگویم سخن در گلو

سبب ها دواهای نافع درو

خناق است و ذبحه از آن رنج ها

که آرند در حلق رنج و عنا

ورم باشد این هر دو درد شدید

که از خلط در حلق گردد پدید

علاجش بود قطع آن ماده

که از جمع آن این ورم آمده

به فَصد و به تحلیل و تلبین دگر

بباید ورم برد و دردش به در 

1175
غراغر در اینجا منافع دهد

که تردیع و تحلیل در آن بود

بکن فَصد قیفال و عرق زبان

ولی عرق شیب زبان باشد آن

حجامت دگر گه ضروری شود

چو از رگ زدن حال مانع بود

دو موضع حجامت بر آن نافع است

که در قطع این دردها دافع است

نخستین میان دو شانه بود

دگر ساق پا هم منافع دهد

1180
ملین طبیخ فواکه بخور

به تلیین ازو این بلاها ببر

دوایی که اصحاب صنعت بران

گواهند در نفع و تاثیر آن

فراگیر خیطی به رنگ ارغوان

بکن حنق افعی به آن در زمان

پس این بند بر حلق مخنوق زار

بپیچ و حناقش ببر بی قرار

به تلیین بطنش توجّه نما

به آب هَلیله و دگر میوه ها

1185
به مطبوخ خرنوب هندی مقام

برد حقنه ی نرم ازو این سقام

چو تلیین نمودی و فارغ شدی

ز تلیین به کار دگر آمدی

محاجم نهادن کنون بر قفا

مُحاذی درد از تن مبتلا

که از وضع محجم دما کم شود

ز صَب نوازل شفا آورد [61]

از آن بعد رو در غراغر نهد

ازین درد غرغر شفا آورد

1190
به ماءالشعیری که پختی در آن

عدس قشر خشخاش غرغر کن آن

در اثنای اعمال این غرغره

غراغر بباید ولی لیتره(؟)

بود آب انگور روبه یکی

لسان الحمل گربزه بی شکی

چو بینی نقای بدن بعد ازین

غراغر بباید قوی تر ازین

سماق و زرشک و عدس گزبره

بپز در گلاب و بکن غرغره

1195
بپز برگ پنج اصل آن ورد هم

سماقت بباید به آن کرد ضم

به آبی که ممزوج باشد به خل

بپز تا برد غرغر آن این خلل

چو پختی به سرکه دگر سَحق کن

طلا کن به فم بعد از آن بی سخن

که تاثیر این در علاج خناق

عجیب و غریب است بر اتفاق

وگر بعد این خشکیی در دهن

هویدا شود اندرآن ممتحن

1200
کند مضمضه روغن گل دگر

مفتر ولیکن نه برد و نه حر

عمل کن پس از مضمضه این برود

که ارکانش خواهم به تو گفت زود

طباشیر و سکر کثیرانشا

بکن سَحق اوّل چو گردد هبا

بنه بعد از آن بر خنک بر لسان

رها کن زمانی که بگدازد آن

دگر زانکه محتاج باشی در آن

به تبرید زاید مکن اندر آن

1205
یسیری ز کافور کارد فتور

نباشد بُرودَت از آن بس ضرور

پس ار  زانکه کافی نباشد عمل

به این حبّه ها کم نگردد خلل

بکن فَصد و بگشای از بعد آن

عروقی که جا کرده تحت اللسان

بکن مضمضه بعد از این فَصدها

به خل و نمک تا بیابد شفا

وزان پس ز خسته طبیعت بران

به مطبوخ خرنوب هندی مکان

1210
مطبوخ خیار چنبر[62]

ز اجزای مطبوخ گویم خبر

که مطبوخ باشد کثیر الاثر

هلیله بنه پنج یاره درم

بنه تَمر هندی همین وزن هم

هلیله بود پاک از دانه ها

چو بی دانه شد پاک از لیف ها

ز آلو و عناب هر یک دگر

بود بیست دانه در آن کارگر

زبیب منقّی بنه اندران

ولی بیست درهم بود وزن آن

1215
در آن برگ گل پنج درهم بگیر

بنفشه سه درهم بود ناگزیر

به سه رَطل آبش بپز ای حکیم

به حدّی که ماند از آن رَطل و نیم

بکن صاف و در آن بنه بعد ازآن

ز دوشاب خرنوب هندی مکان

ولی وزن آن بانجده درهم است

و یا بیست درهم اگر آن کم است

بنه بیست درهم ز ترانگبین

بخور تا بیابی منافع ازین

1220
امراض صدر

چو فارغ شدی از خناق و گلو

به سینه شتاب و نظر کن درو

حجاب است در سینه کان قاسم است

میان دو پهلو ز تن قائم است

ز قدام چسبد به هر استخوان

که در سینه دارند آنها مکان

ز خلف است آن متصل با فَقار

فَقارات صدری ولی یاد دار

فضایی که باشد درون بدن

که عمّال دارند آنجا وطن

1225
دو نصف است یک نصف بالای آن

شش و دل گرفته در آنجا مکان

دگر نصف پایین در آنجا بود

قوایی که روح نبات آورد

میان دو قسم فضای درون

غشایی است جانی خردسم(؟)زبون

غشایی بر اضلاع گسترده است

ولی اندرون جای این پرده است

1230
غشایی بر اضلاع گشته محیط

و لیکن ز بیرون تن ای نشیط

چو وارم شود واحدی اغشیه

بود درد وحمّی درین تفرقه [63]

سُعال

ولی کلّ واحد ز آماس ها

بود نام آن خاص از اسم ها

چو قاسم شود وارم از اغشیه

ز قدام تن ذات صدرش سمه

ور از خلف وارم شود این غشا

بخوان ذات عرضش ازین نام ها

1235
ور آماس حاصل در آن بوده است

که بر باطن ضلع گسترده است

بخوان ذات حبش کنون این بلا

ولیکن به خالص بخوان ابتلا

ور آماس دارد ز بیرون مقر

غشای برونی اضلاع و بر

بخوان ذات حبش نه خالص ولی

بخوان غیر خالص اگر عاقلی

ور آماس در پرده ی قاسم است

ببر سام خوانش که اینش سمه است

1240
علامت درین رنج ها آن بود

که دل خسته از آن الم ها کنند

به حمّی بود دایماً مبتلا

سُعالش بود مبتلا دایما

بود نَفث دم گه گهی همرهش

ز ضیق نفس هم فزاید غمش

کنون این ورم ها و این دردها

تداویش باشد یکی ای فتی

در اوّل سبب با علامت بدان

وزان پس تدابیر می کن در آن

1245
سبب ها در اکثر نوازل بود

که در صدر درد و بلا آورد

عوامل نوازل

در اوّل علاج نوازل بکن

پس از فَصد در آن تعلّل مکن

طبیخی ز خشخاش باید خورد

چو خواهد که طبخش کنون بشنود

بکوبند خشخاش تر با قشور

مهرّا کنش بعداز آن بی فتور

بکن صاف و شکر به آن کرد ضم

دوم ره به آتش بنه از کرم

1250
بپز تا بگیرد قوام این دوا

چو جُلاب مذکور در طب ها(؟)

وگر هست مفقود خشخاش تر

ز خشخاش یابس بجو این اثر

بخویسان در آبش یکی روز و شب

ولی آب گرمش بود منتخب [64]

نوازل چو باشد شدید وقوی

در آن بذر بیخ اندکی آوری

وگر شدّت نزله دارد کمال

یسیری ز افیون برد اعتلال

1255
که سازی طبیخت به افیون قوی

کمال اثر یابی ای مولوی

همی پخته می پز کنون این طبیخ

که زاید شود قوّت این به سیخ(؟)

خورد صبح تا شب ازین پخته هم

که گردد به آن بی گمان نزله کم

دوم قسم نزله که باشد غلیظ

در اکثر بود برد در آن مریض

علاجش بود عزم تسخین سر

به تَکمید خرقه مسخن دگر

1260
به حدّی که گرمی بیابد دماغ

شود گرم و نیّر مثال چراغ

چو یابد سُخونت گدازد فضول

نیاید ز سر فصل بارد نزول

نوازل چو بستی ز رأس علیل

علاج ذواتش بیابد علیل

علاجش به فَصد است و تقلیل دم

پس از آن علاج ذوات الم

مراد از ذواتم الم ها بود

که صدر وشش وجنب وارم شود

1265
دگر ذات عرض است و برسام نیز

همین هاست معنی ذوات ای عزیز

اگر این ورم ها ز صفرا و دم

تکوّن پذیرد رساند الم

وگر خلط سودا و بلغم بود

که آرد ورم مایه غم شود

بود فَصد واجب درین ها همه

که کم گردد آن محنت و تفرقه

در اوّل از آن سو ولی فَصد کن

که باشد خلاف وجع بی سخن

1270
اگر کافی است این و کم شد مواد

به فَصدی دگر ضعف گردد زیاد

اگر نیست کافی دگر رگ بزن

ازان سو که دارد وجع ممتحن

دگر بحث تحقیق و تلیین بود

که نافع بود گاه و گاهی ضررآورد

چو باشد محلّ ذوات از بدن

حوالی قلب اسیر محن

چو مسهل بجنباند اخلاط بد

ورم ها قبول زواید کند[65]

1275
در آن محنت و آن ورم دان قبول

شرور و مکاره بیابد حصول

همین است ضر ملیّن در آن

چو باشد گریزت مکن عزم آن

دگر گاه باشد مواد ذوات

مرکّب ز خون و دگر فاسدات

پس از فَصد چاره نباشد دگر

ز اسهال و اخراج آن اصل شر

سُعال

کنون می نویسم سبب در سُعال

نمایم در آن نیز تحقیق حال

1280
سُعال اوّل و جنبش شش بود

که شش دفع موذی به آن می کند

ولی موذی اش گر نکو بنگری

بود حرّ و برّ وجَفاف و تری

ولی کلّ واحد ازین کیف ها

بود ساده یا باشد از خلط ها

اگر حرّ ساده بود در سقیم

به راحت رسد از صبوب نسیم

به آب خنک کم شود آن سُعال

شود سرفه زایل نماند ملال

1285
به این سرفه چیزی نیاید به در

ز صدر سقیم اسیر ضرر

وگر سرفه باشد ز خون یا مرار

برآید به سرفه ز صدر فگار

یسیری ز نَفث قلیل رقیق

وزان نَفث راحت نیابد علیل

اگر سرفه باشد عرض در ورم

که دارد ذوات ممدّ سقم

در اوّل بباید علاج ذوات

از آن پس به سرفه نمود التفات

1290
وگر زانکه نبود عرض این سُعال

که باشد مرض سرفه و اعتلال

اگر جای نگرفته در یک مقام

بکن فَصد او از خلاف سقام

وگر حاجت افتد به تکرار فَصد

بکن فَصد ثانی هم از سوی درد

مطبوخ زوفا

ز مطبوخ زوفا صباحی بده

بنفشه مربی در آن هم بنه

ز مطبوخ زوفا بگویم خبر

که هست او درین درد عالی اثر [66]

1295
ز عناب بستان تو عشرین عدد

سپستان عددهاش خمسین بود

بنه تین اصفر سه دانه در آن

منقّی بنه ده درم دروزان

دگر اصل سوس مقشّر بود

کز آن بانجده درهم آنجا نهد

ولی اصل مرضوض باشد در آن

شعیر مقشّر بود جزو آن

چو مرضوض سازی بنه سی درم

ز خشخاش ماند در آن هفت درم

1300
کتیرا و خطمی دگر حبّ به

ز هر یک از این پنج درهم بنه

بنه پنج درهم ز زوفا دران

که باشد بسی کامل و پهلوان

وگر سرفه با او رطوبت بود

در آنجا دو چیز دگر می پزد

یکی قشر از اصل شَمار تر

دوم شعرجن است آن پر هنر

بپز جمله در چار ارطال ما

به حدّی که رطلی شود آب ها

1305
بکن صاف و از آن سه وقیه ستان

بنه پنج درهم خمیره دران

بخوراین طبیخ و بخور ای امیر

ز بعد دو ساعت ز ماءالشعیر

که دُهن بنفشه در آنجا نهد

چو دهنی که دانه کدو آورد

ز فانید باشد در آن بهره ای

خورد تا نماند در او سرفه ای

لعوق للسُعال

نویسم لعوقی ز بهر سُعال

که از آن رود سرفه ی پر ملال

1310
بود بذر خطمی و بذر قثا

دگر لوز مقشور و این جزوها

ز هر یک بنه هفت درهم دران

کثیرانشا صمغ هر یک از آن

سه درهم دگر نصف درهم بود

بکوبد ببیزد دگر آورد

سپستان و عناب و دیگر زبیب

که باشد منقّی ز عجم ای لَبیب

دگر اصل سوس مقشّر بود

که مدقوق و مرضوض در آن نهد

1315
پزد جمله در آب شیرین دگر

ز ثقلش مصفّی کند زودتر [67]

مصفی کند آب از بعد آن

به می پخته شیرین کنش در زمان

در آنجا کند آن دواها دگر

به ظرفی زجاجی کند مدّخر

بلیسد از آن مبتلای علیل

به هر وقت چیزی کثیر و قلیل

بران دُهن بادام سازد مزید

چو نبود لهیب و عطش شدید

1320
دگر زانکه دارد لهیب و عطش

ز دُهن بنفشه و کدو روغنش

بده خسته را ای طبیب خلوق

پس از آنکه خورد این مبارک لعوق

ز بذر قطون خطمی و حبّ به

لعابات بستان به خسته بده

حسویی جهت غذا

حسویی ز آب و به حالت سَمید

بود آرد از باقلا هم مفید

بده تا خورد خسته ی مبتلا

مگر یابد از سرفه ی بد شفا

1325
موم روغنی

ز اجزا قروطی آور تو جمع

ز دُهن بنفشه کتیرا و شمع

ببند از در آب آن مبتلا

چو تشنه شود خسته بعد از غذا

ز صمغ و کتیرا که تلیین کند

ز صدرش به آن منع تشخین(؟) کند

مسهلی در وقت

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با موضوع الم، حبّ، وجع، حبّه Next Entries پایان نامه با موضوع سوس، حبّ، حبّه، دُهن