پایان نامه با موضوع فلسفه کانت، ابژکتیویته، قانونگذاری، انقلاب کوپرنیکی

دانلود پایان نامه ارشد

استعلایی کانت محسوب میشوند. چرا که از نظر آنان از آنجا که کانت ادعا میکند که درباره اشیاء فینفسه هیچ دانشی نمیتوانیم داشته باشیم، چگونه میتوان دربارۀ اشیاء فینفسه این ادعا را مطرح کرد که آنها علت نمودهایند. (Thorpe, 2015: 202-203)
بهنظر میرسد که نیچه نیز شیء فینفسه کانت را اینگونه تفسیر میکند:
«نقطه ضعف فلسفۀ نقادی کانت بهتدریج برای نگاههای کمسو نیز آشکار شده است: کانت دیگر حق نداشت بین نمود و شیء فینفسه تمایز بگذارد. او خود را از حق این تمایز قديمي و آشنا محروم کرده بود. تا آنجا که در تطابق با مفهوم خود از علیت و اعتبار کاملاً درون پدیداری آن استنتاج علت پدیدار از خود پدیدار را بهعنوان امری ناروا رد کرده بود. از طرف دیگر [این مفهوم درون پدیداری علیت] از قبل براین تمایز پیشی میگیرد. چنانکه شیء فینفسه نه تنها استنتاج شده بلکه داده شده است.» (wp553)
«آشکار است که اشیاء فی نفسه نمیتوانند بهعنوان علت و معلول با یکدیگر مرتبط شوند، و همینطور نمودها با نمودها. این نتیجه در پی میآید که در فلسفهای که به اشیاء فینفسه و نمودها اعتقاد دارد، مفهوم علت و معلول نمیتواند بهکار آید» (wp554)
دو گزینگویه بالا در فهم خوانش نیچه از فلسفه نقادی کانت اهمیت زیادی دارند. آشکار است که نیچه طرفدار آن دسته از تفاسیر از تمایز شیء فینفسه – پدیدار است که این دو را دو حوزه یا جهان مستقل تلقی میکنند. اما شماری دیگر از مفسران کانت این تمایز را به گونهای دیگر تفسیر میکنند. از نظر آنان شیء فینفسه و پدیدار نه دو جهان مستقل، بلکه دو جنبهاند. بر اساس این تفسیر «تنها یک جهان یا یک مجموعه از ابژهها وجود دارد. اما دو راه برای لحاظ کردن این جهان [واحد] وجود دارد. این تمایز بین دو نوع از ابژه نیست، بلکه میان دو نوع مفهوم از یک ابژه است» (Thorpe,2015: 203) در واقع مفهوم پدیداری یک شیء یا یک ابژه به شرایط ضروری تجربه و بنابراین به مفهوم ابژه زمانی ـ مکانی ارجاع دارد. درحالیکه در مقابل مفهوم یک شیء به مثابه شیء فینفسه، شیء را از تمام شناختهای بشری متنزع میکند. بنابراین اگر ایدهآلیسم استعلایی را به طریق بالا تفسیر کنیم، آنگاه میتوانیم بگوییم انتقاد نیچه علیه کانت ناشی از یک تفسیر خاص او از فلسفۀ نقادی است. اگر مبنا را آن دسته از تفسیرها در نظر بگیریم که رابطۀ علی بین نمود و شیء فینفسه را رد میکنند، آنگاه میتوان گفت که نیچه در این مباحث پا را از کانت فراتر نگذاشته است. و اگر مبنا را تفاسیری قرار دهیم که به رابطه علی بین دو حوزه اعتقاد دارند، در این صورت نیچه، بر اساس مبنایی کانتی، ایدهآلیسم استعلایی وی را اصلاح میکند. کمااینکه خود نیچه نیز اذعان میکند که کانت با توجه به مفهوم درون پدیداری علیت نمیتوانست چنین رابطهای را به اشیاء فینفسه نسبت دهد.
در هر صورت به نظر میرسد سرچشمه رد دوگانگیهای متافیزیکی در اندیشه نیچه در خود فلسفه نقادی کانت است. بهخصوص اگر تفاسیر معرفتشناسانه و غیرمتافیزیکی از ایدهآلیسم استعلایی را بهجای تفاسیر متافیزیکی از آن( ارتباط علي بین دو حوزه) مدنظر قرار دهیم. طبق تفاسیر غیرمتافیزیکی از فلسفه نقدی، شیء فینفسه اساساً شیء65 نیست. چرا که کانت خود پیوسته تأکید میکند که شیئیت مربوط به حوزۀ پدیداری است و از مقولات ذهن ماست. بنابراین کانت خود عملاً چیزی بهنام حقیقت متافیزیکی را که همواره شناخت ما باید با آن مطابقت داده میشد، از کار خارج میکند. شیء فینفسه را میتوان صرفاً دارای معنایی منفی و حدی برای معرفت ما در نظر گرفت. عملاً دستآورد بزرگ انقلاب کوپرنیکی کانت همین از کار برکنار کردن مفهوم سنتی حقیقت و اشیاء فینفسهاند. کانت خود معیار حقیقت را به درون حوزه پدیدار سوق میدهد. شیء فینفسه هیچ نقشی در معرفت ما و اعتبار آن ایفا نمیکند. کانت پیش از نیچه ایدۀ مطابقت با اشیاء فینفسه را رد میکند و عینیت به معنای سنتی آن را بیاعتبار میسازد. از این جهت تمام اندیشه نیچه بسط و امتداد فلسفه کانت است و نه بر علیه مبانی آن. بر خلاف هگل که برای مثال کانت را به این متهم میکرد که ابژکتیویته (عینیت) در فلسفه نقادی، کماکان سوبژکتیو و ذهنی باقی میماند. هگل مي گويد:
«حقیقتی که کانت در مورد تعینات اندیشه ارائه میدهد، اساساً دچار نقص بزرگی است. او تعینات را هیچگاه به صورت فینفسهم و یا لنفسهم در نظر نمیگیرد، بلکه تنها به سوبژکتیو یا ابژکتیو بودن آنها توجه دارد. به بیان متداول، ابژکتیو بودن یعنی این که چیزی بیرون از ما خود را به ما عرضه کند و از طریق ادراک، از بیرون بر ما وارد شود. کانت ابژکتیو بودن تعینات اندیشه را [برای مثال علت و معلول] بدین معنا انکار میکند. به بیان دیگر این را که آنها به ادراک ما داده میشوند رد میکند، در واقع کانت آن تعینات را وابسته به تفکر و یا خودانگيختگی تفکر ما میداند و بنابراین در این معنا آنها را سوبژکتیو میانگارد» ( نقل از سجویک 1390: 102)
بنابراین هگل از این جهت که در پی نوعی عینیت متقن است و اعتقاد دارد که « تفکر و جهان ساختار منطقی مشترکی دارند» (همان) در مقابل كانت میایستد. اما برخلاف او نیچه با این قسمت از فلسفه نقادی مشکلی ندارد و صریحاً اعتقاد دارد که فکر ما همواره طبیعت را تحریف میکند. بنابراین باتوجه به تفسیر غیرمتافیزیکی از فلسفه کانت میتوان گفت که ایدۀ عبور از شیء فینفسه بهطور تلویحی در فلسفه وی نهفته بود. نیچه ادامه دهندۀ فلسفه نقادی در این زمینه است. علاوه بر اینکه بسیاری از نقدهای نیچه به شیء فی نفسه، نقدهایی است که کانت آن را مطرح کرده بود، مانند نفی «مطابقت» با شیء فینفسه یا شيئيت دادن به آن.
2-4-2) کانت و چشمانداز باوری
یکی از مباحث و در واقع ابداعات مهم کانت تأکید وی بر نقش پیشینی ها در اندیشه بود. اندیشیدن در خلاء و بدون پیشینی صورت نمیگیرد. «در کارشناختن این من هستم که بهطور فعال قضاوت میکنم ولی این کار درخلاً صورت نمیگیرد» (یاسپرس، 1390:66) ما همواره با دستهای از پیشینیها به قضاوت اشتغال پیدا میکنیم. این تحول مهمی در تاریخ اندیشه متافیزیکی بود که نقش پیشینی ها توجیه و برجسته میشد.
از این منظر چشمانداز باوری نیچه بر این تأکید کانت تکیه زده است. چشماندازباوری حاوی این نکته است که هیچ فهم در خویش و منفکی وجود ندارد. هر فهمی چشماندازی است. یعنی با مجموعهای از پیشفرضهاست كه هر فهمی امکانپذیر است. منتهی در این زمینه، نیچه فلسفه نقدی را بسط میدهد. او به تعدد پیشینیها و با چشمهای بیشتر به جهان نگریستن اعتقاد داشت. چشماندازی که کانت بر آن تأکید میکرد، یعنی پدیدار کانتی که توسط مقولات و زمان و مکان ساخته میشود، جز حقایق ضروری ما هستند که عامل بقای مایند. اما عوامل ضروری بقاء از نظر نیچه میتواند در طول زمان تغییر کند. همچنین نیچه طبیعت را فراتر از پدیدار کانتی درنظر میگیرد. اما این نیز خود یک نمود است نه شیء فی نفسه یا واقعیتی در خویش.
«آنتیتز این جهان پدیداری، جهان حقیقی نیست، بلکه جهان بیشکل وشكل ناپذير آشوب66 حسيات است ـ نوع دیگری از جهان پدیداری، نوع ناشناختنی آن برای ما» ( wp569)
درواقع نیچه به فراتر رفتن از سوژه کانتی اعتقاد دارد و طبیعتی را درنظر دارد که توسط سوژههای فعال متعدد ساخته میشود.
3-4-2) ميراث دوگانه كانتي در انديشه نيچه
طنین دوگانه در فلسفه نیچه، یک میراث کانتی است که در اندیشه او ادامه پیدا میکند. از نظر نیچه آگاهی و معرفت ما همواره سابژکتیو باقی خواهد ماند. به عبارتی معرفت ما از اساس دچار خطاست نه اینکه برخی معرفت ها خطا باشند. از نظر وی « نه اینکه پاره ای شناخت ها پندار باشند بلکه خود شناخت یک پندار هست، شناخت یک خطا و شاید بدتر از آن یک جهل است. این روش شوپنهاور برای تفسیر کانت بود که آن را به شدت، به سمتی مخالف روش دیالکتیکی ها برگرداند.»(دلوز،1390: 148) ریشۀ این بینش را میتوان بهخوبی در فلسفه کانت ردیابی کرد. این کانت بود که نشان داد شناخت ما از اساس سابژکتیو است و ابژکتیویته شناخت تنها بدین معناست که شرایط پیشینی آن برای ما انسانها مشترک است. که آن شرایط پیشینی نیز نه امری داده شده از خارج بلکه اعمال شده توسط مایند و مربوط به حوزه قانونگذاری سوژهاند. نیچه نیز به خطا بودن معرفت ما از این جهت که انسانگونه است اذعان دارد.
اما هنگامی که نیچه معتقد است که میتوان چشم اندازهای بیشتری-یا پیشینیهای دیگر- برای شناخت داشت، باز هم به این اذعان دارد که همه چشماندازها خطایند. و به بیان سورگنر خود «حقیقت نیچه»نیز چشماندازی است و حامل خطا ، نه حقیقتی فراچشماندازی. این خطا بودن نه به دلیل عدم انطباق با اشیاء فی نفسه بلکه به این دلیل است که نمیتوان همه چشم اندازهای ممکن در نگریستن به پدیدار را وارد کار کرد. اما نیچه این چشماندازی بودن را معضل تفسیرهای ما نمیداند. بلکه او به ارزشگذاری برای چشماندازها بر اساس ضروریات حیات اعتقاد دارد. این جا نقطهای در فلسفه نیچه است که برخی مفسران او مانند هایدگر را به اين نتيجهگيري ميرساند که نیچه باز هم متافیزیکی میاندیشد. از نظر هایدگر، اراده معطوف به قدرت ارزش خاصی را برای جهان در نظر میگیرد و هستی را به یک ارزش فرو میکاهد. و بنابراین جزیی از متافیزیکی است که دکارت بنا نهاد. از نظر دکارت تنها امور شکناپذیر هستنده محسوب می شوند. نیچه در این معنا یک دکارتی است. چرا که مبنا را اراده معطوف به قدرت قرار میدهد. با این تفاوت که سوژۀ نیچه ” اگو” ی روحانی نیست، بلکه بدنی است که نقطه تلاقی رانه و نیروها و اثرات مختلف است. بنابراین از نظر هایدگر نیچه با توصیف جهان به مثابه اراده معطوف به قدرت، ارزشی را بر هستی حمل میکند که این خود امری متافیزیکی است.( Clark, 2002:9-10) اما شاید بتوان گفت که نیچه خود ابایی از این ارزشگذاری ندارد. اساساً مشکل وی با متافیزیک بر سر نفس این ارزشگذاری نیست:
«من اراده ای جدید به انسان ها می آموزم و آن خواستن همین راهی است که بشر کورانه پیموده است و خوب پیمودن آن. نه در گوشه ای پنهان شدن مانند بیماران و مردهگان » Z, 21))

در طول تاریخ متافیزیک همواره ارزشگذاری و ارزشآفرینی وجود داشته است، اما این ارزشها معمولاً تحت عنوان حقیقت مطلق و استعلایی، جایگاهی فرابشری و مطلق مییافتند. بعد از کانت و فهمیدن این نکته که ما خود قانونگذار ارزشهای خود هستیم چارهای جز یک آفریدن آگاهانۀ ارزشها وجود ندارد و البته این امر از نظر نیچه مستلزم تبارشناسی ارزشهاست و تصفیه ارزشها از خاستگاههای موهوم آنها.
بنابراین نیچه مشکلی با اعمال ارزش بر جهان ندارد و به قول کافمن ملاک متافیزیکی اندیشیدن از نظر نیچه فرض کردن جهانی ایدهآل و استعلایی است که ارزش جهان و زمین را نفی کند. (cf: Clark, 2002:11). نیچه میپذیرد که حیات لاجرم مستلزم ارزشگذاری است و جزاین راهی برای زیستن وجود ندارد. «حقیقت نوعي از خطاست که بدون آن نوع خاصي از حيات نميتواند وجود داشته باشد.»(WP 493)
در نهایت باید گفت که کانت آغازگر راه آفرینشی بود که نیچه بر آن تأکید دارد. کانت بر نقش قانونگذاری سوژه تأکید کرد چرا او دریافت که حقایق ما توسط هیچ نیرو یا هیچ گونه عالم ماورایی تضمین شده نیستند و از جایی جز ما بر نمیخیزند. پروژه نیچه ازین جهت اصلاح پروژه نقادانه کانت است.
با حذف ملاک شیء فینفسه، بر سر اینکه نیچه کدام ملاک درون پدیداری را برای سنجش چشماندازها انتخاب میکند بین مفسران اختلاف وجود دارد. اما آنچه که روشن است این است که این قالب کاملاً قالبی کانتی است. چرا که کانت نیز به سنجشی درونپدیداری پرداخت و ملاک خطا و تحریف در کانت نیز درون حوزه پدیدار تعریف میشود نه در تطابق با اشیاء فینفسه.
5-2) نتيجه گيري
ميتوان گفت كه آراء نيچه دربارۀ حقيقت، چه در دورۀ اوليه و چه در دوره متأخر حيات فكرياش داراي مباني و پسزمينههاي كانتي گستردهاي است. رسالۀ TL بهعنوان نماينده تفكر دوره اوليه نيچه مورد بررسي قرار گرفت. علی رغم اينكه اين

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با موضوع علوم طبیعی، سوبژکتیویته، حقیقت وجود، مبناگرایی Next Entries پایان نامه با موضوع ادراک حسی