پایان نامه با موضوع فلسفه ارسطو، ظاهر و باطن، عدم و ملکه

دانلود پایان نامه ارشد

يا بدن است. آيا قرآن انسان را ترکيبي از روح و بدن ميداند همچنانکه در فلسفه ارسطو اين حقيقت مطرح است و يا اينکه واقعيت انسان را همان روح ميشمارد که به گونهاي با ماده همراه بوده و محصول تکامل همان ماده است. شايد از برخي آيات بتوان نظريه نخست را استفاده کرد (سوره حجر آيه 29 و سوره سجده آيه 9). ظاهر اين آيات در ابتدا نظر اين است که انسان ترکيبي از بدن و روح است و هنگامي که آفرينش آدم به پايان رسيده، آنگاه در آن جزء ديگري پديد آمده و روح با بدن همراه گرديده و او را به صورت موجود زنده اي درآورده است. ولي از آيات ديگر استفاده ميشود که حقيقت بالاتر از ترکيب است، حقيقت و واقعيّت انسان همان روح است که به گونهاي با اين بدن همراه ميباشد.369
“قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ”370؛ بگو فرشته مرگي که بر شما گمارده شده جانتان را ميستاند آنگاه به سوي پروردگارتان بازگردانيده ميشود.
قرآن در اين آيه در سه مورد لفظ “کم” به کار برده است، از اين بيان معلوم ميشود که حقيقت انسان “کم” همان است که قابض الارواح ميگيرد و انسان واقعيتي جز آن ندارد و اگر روح نيمي از انسانيت و شخصيات انسان را تشکيل ميداد بايد به جاي “يتوفاکم” بفرمايد “يتوفي بعضکم” در حالي که ميگويند “و يتوفاکم” شماها را اخذ و قبض ميکند.
“ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ”371؛ آنگاه نطفه را به صورت علقه درآورديم، پس آن علقه را به صورت مضغه گردانيديم و آنگاه مضغه را استخوانهايي ساختيم بعد استخوانها را با گوشتي پوشانديم آنگاه جنين را در آفرينشي ديگر پديد آورديم. آفرين بر خدا که بهترين آفرينندگان است.
در اين آيه آخرين مرحله آفرينش انسان را با جمله “ثُمّ اَنشَاناهُ خَلقاً آخر” بيان کرده است. در لغت عرب انشاء بر احداث و ايجاد بي سابقه اطلاق ميشود. قرآن به خاطر تفهيم اينکه اين مرحله از آفرينش صد در صد يک چيز نو و تازه است و هرگز مماثل و شبيه آفرينشهاي پيشين نيست لفظ انشاء به کار برده است. قرآن در اين مرحله آخر خلقت انسان که در ديگر آيات به “دميدن روح” تعبير آورده است، لفظ “انشاناه خلقا آخر” به کار برده تا روشن شود که چنين خلقتي کاملاً بي سابقه بوده است و آفرينش او در اين مرحله غير از آفرينشهاي پيشين است.
در “انشاء” اخير او را صاحب حيات و قدرت و علم کرده. آري به او جوهره ذاتي داد که از آن تعبير به “من” ميکنيم که نسخه قبلي آن در مراحل قبلي يعني در نطفه و علقه و مضغه و عظام پوشيده به لحم نبود، و اين آفرينش جديد با آن ماده قبلي نه در ذات شرکت دارد و نه در صفات و تنها با آن نوعي اتحاد و تعلق دارد تا آن را در رسيدن به مقاصدش به کار گيرد، مانند آلتي که در دست صاحب آلت است و در انجام مقاصدش استعمال مي کند نظير قلم براي نويسنده، پس تن آدمي آلتي است براي جان آدمي.372
“هل اتي علي الإنسان حينٌ من الدهر لم يکن شيئاً مذکوراً”373؛ آيا انسان را آن هنگام از روزگار به ياد آيد که چيزي در خور ياد کردن نبود.
اين هم يکي از آياتي است که اين حقيقت را روشن ميسازد و ميرساند که واقعيت انسان در روح و روان خلاصه ميگردد و بدن لباسي است که براي او پوشانيده شده و يا ابزاري است که از طريق آن کارهايي انجام ميدهد. مذکور بودن انسان کنايه است از موجود بودن بالفعل او، و نفي آن يعني نفي مذکور بودنش تنها به مذکور بودنش خورده، نه به اصل شي بودن انسان، نميخواهد بفرمايد انسان شي نبوده، چون ميدانيم شي بوده ولي شيئي که مذکور شود نبوده .374
به عبارت ديگر آيه نميگويد انسان اصلاً چيزي نبود بلکه ميگويد چيز قابل توجهي نبود. يعني نميگويد “لَم يَکُن شَيئاً” تا بودن انسان را در زمانهاي پيشين به طور مطلق نفي کند، بلکه ميگويد “لَم يَکُن شَيئاً مَذکُوراً”. جاي گفتگو نيست که هر فردي پيش از آنکه به صورت انسان درآيد، در مرحله خاک و گل و در مراحل بعدي نطفه و علقه بود ولي همه اينها از نظر قرآن چيز قابل ذکري نيست. آنچه قابل توجه است همان حالت نفساني اوست که داراي علم و قدرت ميگردد و ميتواند بار آزمايش را به دوش بکشد.
در فلسفه دو مسأله و دو رکن است که اصل تمام مباحث بوده و تمام مسائل گرد اين دو قطب ميچرخند و دور ميزنند و محور همه مسائل در فلسفه الاهيه اين دو اصل است. يکي “توحيد” است و ديگري “معرفت نفس”، و دومي راه رسيدن به اولي است. جمهور فلاسفه اسلامي در مورد تجرد نفس انساني اتفاق نظر داشته و آن را اثبات کرده اند. از جمله؛ ابن سينا.
ابن سينا: ايشان در بيشتر کتابهايش در مورد نفس صحبت کرده مخصوصاً کتاب نفس شفا و رساله نفس و همچنين نمط سوم از کتاب اشارات و تنبيهات را اختصاص به بحث نفس داده است.
در مورد بيان موجوديت و تحقق نفس انساني مي گويد: کسي که از درک صحيح و سالم برخوردار باشد چه مزاج صحيح و سالمي داشته باشد يا مزاج صحيح و سالمي نداشته باشد اگر به خود رجوع کند، در مي يابد که مدرک ذات خود است و وجود ذات خود را مي پذيرد. همچنين کسي که خوابيده است و به همين جهت حواس ظاهري او همچون شنوايي، بويايي و بينايي کاري انجام نميدهند ذات خود را در مييابد به گونهاي که اگر او را به نامش بخوانيم از خواب بر ميخيزد و همچنين او حالت فرضي را بيان ميکند که اگر انسان ذات خود را در اول خلقتش (به شرط اينکه داراي عقل و مزاج صحيح و سالم باشد) فرض کند، به گونهاي که بدن او در هوايي طلق (هوايي که گرم يا سرد يا موذي نباشد) معلق باشد، اعضاي بدن خود را مشاهده نکند و اعضاي بدن او هيچ گونه تماسي با يکديگر نداشته باشند آنگاه در مييابد که هر چند از هر چيزي غير از ذات خود غافل است اما از ذات خود غافل نيست.375
قيد “هواي طلق” براي آن است که اگر هوا طلق نباشد يعني گرمي يا سردي آن از حرارت و برودت بدن بيشتر باشد و بدن آن را احساس کند در اين صورت انسان به بدن توجه ميکند و ممکن است ذات خود را همان بدن بداند يعني مدرَک خود را چيزي غير از بدن نداند. در چنين حالتي که ابن سينا آن را فرض کرده، انسان از هر چيز مادي غافل است. از اعضاي ظاهر (چشم، گوش، …) و اعضاي باطن (قلب، مغز…)، از اينکه جسم داراي ابعاد سه گانه است، از حواس و قواي خود و از اشياي خارج از بدن خود، ولي از ذات خود غافل نيست و آن را درک ميکند.
اين دليل علاوه بر اثبات انّيت و وجود نفس، مغايرت نفس و بدن را هم ثابت ميکند و شيخ به لحاظ اين غرض همين دليل را در آخر نفس شفا بيان نموده است.376
با توجه به اينکه در حالت فرضي انسان معلق، او از هر چيزي غافل است در مييابيم که مدرک ذات، هيچ يک از مشاعر و حواس ظاهر و باطن نيست. نتيجهاي که از اين مطلب گرفته ميشود آن است که مدرِک، ذات نفس است که خود را بدون واسطه377 و با علم حضوري و ادراک شهودي در مييابد. بنابراين هيچ گونه دوگانگي ميان (مدرِک) ذات انسان و خود ذات (مدرّک) وجود ندارد.
از آنجا که حيات پس از مرگ در گرو اثبات تجرد و ماندگاري نفس است ابن سينا با ارائه ده دليل در کتاب شفا تلاش ميکند اثبات کند که نفس انساني مجرد است. ستون فقرات دلائل دهگانه مبتني بر اين است که نفس چون جوهري واحد است صلاحيت دارد محل معقولات باشد.378
همه اجزاء بدن پس از اينکه به حد کمال و نشو رسيدند کم کم از قوت رو به ضعف ميروند و اين کار در چهل سالگي يا کمتر از چهل سالگي، اتفاق ميافتد، ولي قوه مدرکه معقولات، بيشتر اوقات پس از چهل سالگي رو به قدرت و نمو ميگذارد و تواناتر ميشود و اگر اين قوه از قواي بدني بود بايد که آنهم مانند ديگر قوا ضعيف شود و اينکه گاهي ضعيف ميگردد، براي عوائق و موانعي است که رخ داده و اين ثابت ميکند که قوه عقلي در شمار قواي بدني نيست و همچنين قوه عاقله نفس با ابزار ادراک نميکند.379
همچنين ابن سينا در فصل شانزدهم از کتاب نفس اشارات ميخواهد از بساطت معقول و حال بر تجرد محل آن که نفس ناطقه است استدلال کند.
با اثبات اين اصل بديهي که در ميان معقولات بعضي از آنها به اجزاي متباين در وضع قبول قسمت نکنند (يعني قابل اشاره حسي نباشند)، گوئيم: وقتي که نفس يک معقول را به ملاحظه وحدت تعقل کند چنين معقولي به اجزاء متباين در وضع منقسم نخواهد بود. سپس گوييم جوهر مفارق و نفس ناطقه که محل معقول واحد است قسمت پذير نيست، براي اين که مقتضاي قانون و اصل کلي انقسام محل که نفس ناطقه باشد به قسمت مقداري، مستلزم انقسام حال است. با اينکه انقسام معقول واحد که حال در نفس است به اجزاي متباين در وضع، محال مي باشد و ترتيب قياس بدين گونه است:
صغري: نفس محل معقول واحد است.
کبري: و معقول واحد قسمت پذير نيست.
نتيجه: پس نفس ناطقه و هر جوهر عقلي از جهت اينکه محل معقول است قابل قسمت نخواهد بود.
يا آنکه بگوييم: صغري: محل معقول واحد منقسم نيست.
کبري: و هر جسم يا جسمانياي منقسم است.
نتيجه: پس محل معقول واحد جسم و جسماني نخواهد بود.380
ملاصدرا:
ملاصدرا براي اثبات قوه عاقله و نفس در شواهد الربوبيه ميفرمايد: از جمله اموري که حاکي از وجود قوه مجردي در انسان است اين است که قادر بر ادراک اموري است که وجود آنها در خارج ممتنع است مانند اجتماع ضدين با هم و اجتماع عدم و ملکه با هم و چون اين امور در نفس موجودند لذا ما ميتوانيم حکم کنيم به اينکه هيچ يک از آنها در جسم موجود نخواهند بود (زيرا حکم به عدم وجود آنها در اجسام فرع بر تصور آنها است و حکم بر شي بدون تصور آن شي ممکن نيست).
و همچنين ما ميتوانيم حرکت و زمان و لا نهايت را که وجود هر يک از آنها در ماده و عالم اجسام محال است، ادراک کنيم. و نيز از جمله شواهد بر وجود قوه عاقله، ادراک وحدت مطلقه و ادراک معني بسيط عقلي است (که به هيچ وجه قابل انقسام نيستند) و حال آنکه هر چه که در جسم حلول ميکند به تبعيت جسم قابل انقسام است 381(پس قوه عاقله ادراک کننده اين امور، جسم و جسماني نيست).
و در مورد حدوث نفس انساني ميگويد: بايد دانست که نفس موجودي جسماني الحدوث است ولي پس از استکمال و خروج از قوه به فعل و طي مراحل کمال موجودي است روحاني البقاء.382
بدين معني که در آغاز امر و ابتداي حدوث و تکون از همين مواد و عناصر موجود در عالم پديد ميآيد و در اين هنگام صورتي است قائم به بدن اما پس از استکمال و خروج از قوه به فعل در بقاي ذات خويش نيازي به بدن ندارد بلکه قائم به ذات خويش و بدون آلات و ادوات جسماني به بقاء خودش ادامه ميدهد.
بعضي از دليلهايي که صدر المتالهين براي اثبات نفس مي آورد بدين قرار است:
1- شخص تو هيچگاه و در هيچ حالي از احوال ذات خود غايب و غافل نيستي بلکه در جميع احوال حتي در حال خواب و يا حالت اغماء و بي هوشي از ذات خويش آگاهي. در حالي که گاهي از کليه اعضاي دروني و بيروني و يا از هر يک از آنها در وقت معيني غافل و بي خبري. پس تو موجودي هستي وراي اين اعضاء و جوارح.383
2 – او نيز مانند ابن سينا، نفس و بدن را در جهت قوت و ضعف و کمال و نقص بر عکس يکديگر ميداند. زيرا بدن انسان از آغاز تا چهل سالگي پيوسته به جانب رشد و کمال و قوت ميرود و نفس به موازات بدن رو به جانب رشد گام مينهد. و مراتب رشد و کمال طبيعي را ميپيمايد و تجارب و معلوماتي را از طريق حواس ظاهري و باطني بدست ميآورد. هر چند معلومات ديگري زايد بر حدود متعارف کسب ننمايد ولي پس از رسيدن به چهل سالگي نفس به سر حد رشد و کمال نائل گشته و باز راه کمال را مي پيمايد و بالعکس بدن و آلات بدن رو به جانب نقص و ضعف و سستي مينهند.384 بنابر اين نفس مجرد از بدن و جسم است.
3 – اگر خويشتن را چنين فرض کني که در آغاز خلقت (قبل از التفات و توجه و تماس و ارتباط به چيزي از موجودات اين عالم) با صحت و سلامتي بدن و کمال عقل و درايت در يک نقطه اي از هواي آزاد و گشادهاي

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درمورد نمونه برداری Next Entries منبع مقاله درمورد جزیره قشم، محدودیت ها، معیار استاندارد