پایان نامه با موضوع شناخت درمانی، نگرشهای ناکارآمد، سوگیری

دانلود پایان نامه ارشد

احساسات خود درباره وقایع باید نحوه تفکر را نسبت به آنها عوض کرد. نمیتوان ادعا کرد که مشکلات هیجانی یک فرد، صرفاً خیالی است. بلکه تأثیر وقایع نامطلوب(مثلاً از دست دادن شغل) میتواند به دلیل افکار و عقاید بیهوده فرد بسیار وخیمتر شود و مزاحم سازگاری فرد با چنین وقایعی گردد. درمان شناختی به مراجعان کمک میکند تا دیدگاههای جایگزین را تدوین کنند و به حل مشکلات خود بپردازند. تدوین دیدگاههای جایگزین بر این اصلِ درمان شناختی تاکید میکند که همیشه برای دیدن چیزها بیش از یک راه وجود دارد و بنابراین اصل، هر فرد دیدگاه خود را انتخاب میکند(باتلر251 و هوپ252، 1996، به نقل از نینان و درایدن،1953؛ ترجمهی دهقانی و گنجوی،1387). درمان شناختی مبتنی بر مدلی از پردازش اطلاعات است که در آن، فرد فرض میکند تفکرش طی پریشانی روانشناختی دستخوش تحریف شده و انعطافناپذیر میشود، در قضاوتش مطلقنگر میگردد و آنرا بیش از حد تعمیم میدهد و باورهای پایهای وی درباره خود و جهان، ثابت و قطعی میشوند(ویشار253،1996). در حالت آرامش ذهنی، ممکن است فرد برداشتها و ارزیابیهای خود را از وقایع وارسی کند تا اطلاعات دقیقتر و واضحتری به دست آورد. اما هنگام اختلال هیجانی، معمولاً با سوگیری منفی مداوم نسبت به افکارش اطلاعات ورودی را تحریف میکند. بنابراین اطلاعات بیش از حد انعطافناپذیر و تعمیمیافته میشوند. مثلاً هنگامی که فردی به مهمانی دوستش دعوت نشده ناراحت میشود زیرا دعوت نشدن را به معنای دوست داشتنی نبودن خود تعبیر میکند. او به جای یافتن دلایل دعوت نشدن یا باز گذاشتن ذهن در اینباره، بر این خیال خود که دوست داشتنی نیست پا بر جا میماند(نینان و درایدن، 1953؛ ترجمهی دهقانی و گنجوی، 1387).

نظریههایی در مورد فرایند تغییر در شناخت درمانی
اصل مقدماتی این شیوهی درمانی این است که شناختدرمانی تلاش میکند برای:کاهش باور در طرحوارههای ناکارآمد یا برای نافعالسازی آنها، کاهش فراوانی افکار خودآیند منفی، کاهش محتوای منفی افکار مربوط به خود، جهان و آینده و کاهش استفاده از تحریفهای شناختی/خطاهای منطقی و افزایش استفاده از ادراک عینی وقایع و کاربرد درست و صحیح آن(فری، 1999؛ ترجمهی صاحبی و همکاران، 1382).
با این وجود چندین دیدگاه دیگر نیز در مورد چگونگی دستیابی به این تغییرات وجود دارد. اخیراً چندین نویسنده از جمله فری و اوئی254(1989)، بکهام255(1990)، باربر256 و درابیس257(1989) و بروین258(1989) در مورد ماهیت تغییر در فرایند شناخت درمانی نظریههایی ارائه دادهاند. باربر و درابیس(1989) دیدگاه هولون، اوانز259 و درابیس(1988) را درباره تغییرات ایجاد شده در فرایند شناخت درمانی در قالب سه مدل از تغییر توصیف کردهاند:
– مدل تغییر برونسازی260
– مدل فعالسازی- نافعالسازی261
– مدل مهارتهای جبرانی262
در مدل تغییر برونسازی اینگونه فرض میشود که شناختدرمانی باورها یا طرحوارهها را تغییر داده و همچنین فرایندهای زیربنایی که باعث تداوم و ایجاد این باورها میشوند را مورد اصلاح و بازسازی قرار میدهد. در مدل فعالسازی- نافعالسازی اینگونه فرض میشود که شناخت درمانی تنها شامل تغییر در خود باورها یا فرایندها نیست، بلکه منجر به نافعالسازی طرحوارههای منفی یا فرایندها نیز میشود و همچنین طرحوارههای کارآمدتر را فعال میکند. در مدل مهارتهای جبرانی فرض براین است که بیمار با استفاده از شناخت درمانی مهارتهایی را کسب میکند و سپس آنها را برای کم کردن تفکر منفی هم در طول دوره حاد و هم در دوره بهبودی مورد استفاده قرار میدهد(فری، 1999؛ ترجمهی صاحبی و همکاران، 1382).
علاوه بر این، باربر و درابیس(1989) مدل تغییر برونسازی را به دو بخش تقسیم کردهاند: (1) تغییر در محتوای طرحوارهها و (2) تغییر در فرآیند شناختی. آنها شواهد ناشی از تغییر در طرحوارهها را بررسی کرده و نتیجه گرفتند که هیچگونه شاهدی دال بر اثر اختصاصی شناختدرمانی در این زمینه وجود ندارد. با توجه به مدل تغییر در فرآیند نتیجه گرفتند که هیچگونه اساس منطقی برای تغییر در چنین فرآیندهایی وجود ندارد، اما بیشترین تغییری که در این زمینه رخ میدهد، مربوط به تغییر در جاذبه افکار یا تغییر در مهارتهای بیمار برای مقابله با افکار است. بنابراین آنها نتیجه گرفتند که تغییر در فرآیندها بهتر است در قالب تغییر در دیگر مهارتها تفسیر شود.آنها همچنین انتقاد کردهاند که تغییر در فرآیندها در طی شناختدرمانی به تغییر بین افکار خودآیند و کنترل شده مربوط بوده و استدلال میکنند که این امر ناشی از تغییر در مهارتهای جبرانی است، زیرا شخص قبل از این نمیتوانسته آنها را به طور کامل کنترل کند. نهایتاً اینکه آنها دیگر مدلهای «فرآیندمحور» در خصوص تغییر را مورد انتقاد قرار دادهاند و اینچنین مطرح نمودهاند که این مدلها میتواند چنین تغییراتی را در قالب تغییر در محتوا یا کسب مهارتهای جبرانی در نظر بگیرد. همچنین معتقدند فعالسازی-نافعالسازی طرحوارهها که در طی شناختدرمانی رخ میدهد، در درمان به وسیله داروهای ضد افسردگی نیز صورت میگیرد.آنها مدل ایجاد مهارتهای جبرانی یا ترمیمی را به عنوان ساز و کار بهبودی در طی شناختدرمانی انتخاب کردهاند، اگرچه آنها ظاهراً نتیجه گرفتند که تغییر در محتوی به عنوان بخشی از فنون ایجاد مهارتهای شناختی محسوب میشود. البته در خصوص موضعگیری آنان چندین نکته مطرح میشود: نخست اینکه آنها تغییر در محتوای طرحوارهها را نتیجه کاربرد مهارتهای جبرانی در طی زمان میدانند که تمایز آن چندان روشن نیست. دوم اینکه آنها در تلاش برای مردود دانستن تغییر فرایند به عنوان سازوکار احتمالی شناختدرمانی چنین مطرح میکنند که تغییر در شناختوارهها در درمانهای مختلف در فرایندهای متفاوتی رخ میدهد. اگر این گفته درست باشد، میتوان گفت که وقتی فردی یک نوع درمان دریافت کرده باشد، هنگامی که برای دریافت یک درمان دیگر مراجعه میکند، باید فرایندهایش تغییر کند. بنابراین امکان رد کردن تغییر در فرایندهای شناختی به عنوان ساز وکار احتمالی در شناختدرمانی وجود ندارد. سوم اینکه مدارکی دال بر تغییرات شناختی وجود دارند. این تغییرات توسط وسایل سنجش مانند مقیاس نگرشهای ناکارآمد و پرسشنامه سبک اسناد اندازهگیری شده است. مقیاس نگرشهای ناکارآمد شامل سوالاتی است که در آن افراد میزان توافق و عدم توافق خود را برای مجموعهای از باورهای ناکارآمد اعلام میکنند(فری، 1999؛ ترجمهی صاحبی و همکاران، 1382).
سازوکارهای مطرح در فرآیند تغییر در شناختدرمانی
ساز وکارهای دیگری در تغییر شناختی همخوان با شناخت درمانی افسردگی مطرح میباشند که در زیر به توضیح آنها پرداخته میشود:
1.تغییر طرحواره/قانون/باور: تغییر در محتوای یک طرحواره یا جانشینی یک طرحواره به جای طرحواره دیگر. برای مثال «بابانوئل در روز عید مسیح برای بچهها اسباببازی میآورد» در مقابل اینکه«هیچ شخصی به عنوان بابانوئل وجود ندارد».
2.تغییر در پردازش شناختی: این تغییر میتواند در قالب استفاده از یک خطای منطقی که به وسیله بک و همکاران(1979) شناسایی شده است یا به صورت تفکر عینی و علمیترِ مطرح شده از سوی برنز(1980) یا به صورت انرژی مجدد به نظام واقعیتآزمایی گفته شده از سوی بک و فریمن(1990) صورت گیرد. بخشی از مدل مهارتهای جبرانی نتیجه ایجاد مهارتهای جبرانی و تغییر باورهاست. همچنین این امکان وجود دارد که تغییر در فرایند تفکر به دنبال ایجاد مهارتهای جبرانی رخ دهد.
3.فعالسازی-نافعالسازی طرحوارهها: فعالسازی یا نافعالسازی طرحوارهها یا تغییر در جاذبه یا غلبه یک طرحواره یا میزان انرژی مرتبط با آنها میتواند تغییرات شناختی را در پی داشته باشد.
4.ایجاد مهارتهای جبرانی: با ایجاد و بکارگیری راهبردهای جدید نظیر اسناد مجدد،آموزش حل مسئله و تنظیم گفتار درونی تغییرات شناختی میتواند صورت گیرد. این کار معمولاً همراه با میزانی از مداخلات آگاهانه است که میتوان آنرا شبیه به اصلاح ضربه پشت دست بازیکن تنیسی دانست که سعی میکند توپ را از طرف چپ زمین به سمت راست زمین هدایت کند. باورهای جدید به گونهای پسگستر باورهای قدیمی را بازداری میکنند و در نتیجه در یکی از آنها یک سری تغییر رخ میدهد.
5.تغییر در باورها به وسیله اطلاعات جدید: وسیله تمرین در بکارگیری چالشهای منطقی نیز به وجود میآید. پدیده(آها) در تغییر باور وجود دارد و از طریق کامل شدن ناگهانی یک فرایند رخ میدهد.
6.تغییر در دسترسی به خاطرات موقعیتی ناهشیار: بروین(1989) به طور واضح مشخص نمیکند که چه اتفاقی در نتیجه آن رخ میدهد. ممکن است تغییر در محتوا باشد یا نافعالسازی و شاید هم تغییر در فرایند.
7.کاهش در فراوانی افکار خودآیند منفی: فرض بر این است که افکار خودآیند منفی با تکرار زیاد از حد، باعث تداوم هیجانهای منفی میشوند. بنابراین کاهش در فراوانی آنها چه با تلاشهای هشیارانه باشد و چه نتیجه تغییر شناختی دیگر، باید منجر به کاهش هیجانهای منفی شود(فری، 1999؛ ترجمهی صاحبی و همکاران، 1382).

اصول شناخت درمانی
(1) نیازمند به ضابطه است. (2) محدود است.(3) قابلیت آموزش دارد. (4) بر ائتلاف درمانی استوار است. (5) تأکید بر زمان حال دارد.(6) جلسات درمانی آن ساختارمند است.(7) مبنی بر هدف و(حل) مسأله است. (8) درمان شناختی پیشگیری از عود را تشویق میکند. (9) تأکید برمشارکت فعال با بیمار یا فرد دارد. (10) از تکنیکهای متنوع و متفاوتی برای تغییر خلق، رفتار و تفکر استفاده میشود(بک، 1995؛ به نقل از وطنخواه، 1388).
مدل شناختی بک از افسردگی
این نظریه چهار مؤلفه دارد که همه آنها شناختی هستند به گونهای که به وقایع درونی ربط دارند و شخص ممکن است از آنها آگاه باشد در حالی که به وسیله افراد دیگر مستقیماً قابل مشاهده نیستند. اما مانند وقایع درونی نظیر درد یا گرسنگی تجربه میشوند. در زیر به توضیح این موارد پرداخته میشود:
*افکار خودآیند: پدیدههایی گذرا و شامل جملات و عباراتی هستند که در جریان آگاهی رخ میدهند، انواع مختلفی دارند و ممکن است از حالت هوشیاری خارج شوند.
*طرحوارهها: ساختارهای نسبتاً با ثبات سازمان شناختی فرد که به عنوان انتخابگر، قالب، یا طرح عمل میکنند. و ممکن است برای خلاصهسازی تجارب فرد از جهان و تواناسازی او برای سازماندهی رفتار به کار برده شوند.
*خطاهای منطقی: خطاهایی که در فرایند استدلال روی میدهند، مانند نتیجهگیری درمورد اینکه وقایع به طور کلی معنای منفی میدهند به این دلیل که معنای مثبتی در آنها وجود ندارد.
*مثلث شناختی: به محتوای افکار مربوط است. افکار خودآیند و طرحوارهها نیز محتوا دارند و خطاهای منطقی بر پایه این محتوا به صورت سوگیرانه عمل میکنند که این سوگیری باعث ایجاد افراط بیشتر میشود. در افسردگی به دلیل اینکه محتوای فکر در مورد خود، جهان و آینده منفی است، تفسیر دادههای حسی با خطاهای منطقی صورت میگیرد و در نتیجه افکار خودآیند منفی و طرحوارههای متمرکز بر خود، جهان و آینده تشدید میشوند(فری، 1999؛ ترجمهی صاحبی و همکاران، 1382).
راهبردها و فنون شناخت درمانی
این درمان نسبتاً کوتاهمدت است و حداکثر 25 هفته طول میکشد. اگر بیمار در عرض این مدت بهبود نیافت، در تشخیص باید تجدید نظر کرد. درمان نگهدارنده هم میتوان به مدت چندین سال انجام داد. در شناخت درمانی هم مثل سایر رواندرمانیها خصوصیات درمانگر در توفیق درمان مهم است. درمانگر باید گرمی و صمیمت خود را به بیمار نشان دهد، تجربه زندگی هر بیمار را بشناسد و با خود و بیمار واقعاً روراست و صادق باشد. او باید بتواند ارتباطی ماهرانه و پر تعامل با بیمار خود برقرار کند. شناخت درمانگر در آغاز هر جلسه باید دستورالعملهای کار را تعیین کند، به بیمار تکلیف منزل بدهد که در فاصله جلسات انجام دهد، و مهارتهای تازه را به او بیاموزد. درمانگر و بیمار باید فعالانه همکوشی کنند. سه مولفه شناخت درمانی عبارت است از: جنبههای آموزشی، فنون شناختی و فنون رفتاری.
1-جنبههای آموزشی: شامل توضیح سه

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با موضوع شناخت درمانی، فیزیولوژی، پدیدارشناسی Next Entries پایان نامه با موضوع افکار خودکار، مشاوره گروهی، شناخت درمانی