پایان نامه با موضوع شناخت انسان، حکمت خداوند

دانلود پایان نامه ارشد

نوع واحد منحصر در شخص قلمداد ميشود به طوري که همه کمالاتش را بالفعل از مبدأ فيض الهي ميگيرد. رابعاً برتر از نظام عالم، در نوع و شخص ممکن نيست. در نوع ممکن نيست چون فاعل در فاعليت خود تام است. به عبارت ديگر اگر بهتر از اين نظام ممکن بود خداوند به سبب علم، قدرت وجود بي نهايتش آن را ميآفريد و در شخص ممکن نيست زيرا نوع منحصر در شخص است و شخص ديگري وجود ندارد تا تصور شود که احسن است و تعدد و تکثر در شخص، مستلزم داشتن ماده و استعداد است در حالي که مجموع عالم هستي داراي ماده و استعداد نيست.180
ب ـ برهان إنّي: راهي که خلاصه ميشود در مطالعه مخلوقات و پي بردن به اسرار و حکمتها و مصالحي که در کيفيت و کميت آنها منظور شده است و به مرور زمان هر مقدار که بر دانش بشر افزوده ميشود بيشتر به حکمتهاي آفرينش پي ميبرد. برهان إنّي پي بردن از معلول به علت است از اين رو هدف از اين برهان تامل و تفکر در آيات الهي براي آگاهي از احسن بودن نظام جهان هستي است.
ملا صدرا چندين فصل181 از کتاب اسفار را براي بيان کردن عنايت و حکمت خداوند در خلقت آسمانها، زمين، افلاک، انسان و غيره قرار داده است تا انسان با مطالعه و سير در آيات آفاقي و انفسي پي به احسن بودن نظام هستي ببرد.
ملا صدرا در باب برهان إنّي ميگويد: هنگامي که حکيم به مخلوقات از پايين ترين مرتبه به اعلي مراتب نظر ميکند در مييابد که موجودات به طور فطري و غريزي مشتاق کمالات برتر هستند. هنگامي که از بالا به پايين مينگرد، ميبيند که موجودات عالي در عين تلاش براي رسيدن به مراتب برتر از روي عطوفت و رحمت، توجه به موجودات سافل کرده، آنها را تحت تدبير و هدايت خويش قرار ميدهند تا جايي که آخرين مرتبه کمال ممکن برسند. پس صورت نوعي، ماده را با شکل بخشيدن و صورت بخشيدن مناسب تکميل ميکند و نفس، بدن را با بخشيدن قوي و آلات به آن تدبير و هدايت ميکند و همچنين عقل نيز در مرتبه برتر، از روي عطوفت توجه به نفس نموده او را از آلودگي هاي مادي پاک گردانيده و به نور معرفت ارشاد و هدايت مينمايد.182
خلاصه آن که عالمي که مراتب اسفل، مشتاق و عاشق رسيدن به مراتب بالاتر باشند و مراتب برتر، خود را مسئول هدايت و ارشاد و تدبير مراتب پايين تر بدانند، به تحقيق احسن عوالم ممکن و متصور خواهد بود.
همچنين ابن سينا183، علامه طباطبايي184 و ديگر حکما احسن بودن نظام آفرينش را بيان کردهاند.
نکته اي که بايد مد نظر داشت اين است که شر نسبت به افراد جزئي و خاص صادق است و در نظام کلي هرگز شري وجود ندارد و همه چيز خير است. در فلسفه نبايد جزئيات را ملاک قرار داد. ملاک خير و شر کل نظام هستي است و در کل نظام هستي شري نيست و هر چه هست خير است. نه انسان و نه موارد جزئي ديگر معيار خير و شر واقع نميشوند، بلکه معيار و محور بررسي خير و شر، کل نظام و مجموعه جهان هستي است. اموري که در ظاهر، شر قلمداد ميگردند ميتوانند در کل، خير محسوب شوند. و هر چه را که انسان شر حساب ميکند اگر در چهارچوب نظام هستي به آن نگاه کند حتماً به خير بودن آن اقرار ميکند. اينکه انسان به حوادث و پديدهها جزئي مينگرد و خودش را معيار ارزش گذاري اشياء قرار ميدهد، باعث ميشود که به شر بودن بعضي پديدهها حکم کند. مثال انساني که خودش را معيار ارزش گذاري پديدهها قرار ميدهد مانند خفاشي است که نور چشم او را اذيت ميکند و به خاطر آن، حکم به شر بودن نور کند در حالي که همين نور باعث حيات و زندگي موجودات کره زمين است. اين در حالي است که علم انسان بسيار اندک است و هر روز قوانيني جديدي از جهان طبيعت براي انسان کشف ميشود و قوانين که تا به حال براي او کشف شده در برابر چيزهايي که نميداند و براي او مجهول است اصلاً قابل مقايسه نيست.
“يمتنع ان يعلم اسباب الاشياء الکلية بالانظار الجزئية لان افعال الباري تعالي انما الغرض منها هو النفع الکلي و الصلاح علي العموم و ان کان يعرض من ذلک ضرر جزئي و مکاره مخصوصة احيانا. و المثال احکامه في الشريعه الحقه و حدوده فيها، و ذلک انه حکم بالقصاص في القتل و قال: (وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَاْ أُولِيْ الأَلْبَابِ)185 و ان کان موتا و ألما لمن يقتص منه و کذلک قطع يد السارق فيه نفع عمومي و صلاح کلي و ان کان ألما للسارق و ضررا له”186؛ ممتنع است که شناخته شود اسباب اشياء هستي با نظرهاي جزئي به خاطر اينکه غرض اصلي از افعال خداوند نفع کلي و مصلحت براي عموم است و اگر چه گاهي اوقات از اين نفع کلي و صلاح عمومي براي بعضي از اشخاص ضرر جزئي حاصل ميشود. و مثال آن مانند احکام در شريعت اسلام است، مانند حکم قصاص در قتل، و خداوند فرموده: اي خردمندان براي شما در قصاص زندگاني است، و اگر چه در قصاص مردن و اذيت شدن براي کسي که تقاص پس ميدهد ميباشد، همچنين قطع کردن دست دزد براي عموم جامعه به نفع و مصلحت است و اگر چه سارق از آن اذيت و آزار مي بيند.
ما ليس موزونا لبغض من نغم ففي نظام الکل کل منتظم187
نغمه هاي ناموزون در بعضي از گوشها با توجه به مجموع آهنگها کاملاً موزون است.
در داوري بين اينکه چه چيزي خير است و چه چيزي شر، نبايد محور را انسان و سود و زيان او قرار داد. نبايد گفت هر چه ملايم و سازگار با انسان است خير و هر چه ملايم با حال او نيست، شر است زيرا انسان نيز مهرهاي از مهرههاي جهان هستي است و از اين جهت هيچ امتيازي بر موجودهاي ديگر ندارد. منشأ خيلي از اشکالات که در مورد شرور پديد ميآيد از محور قرار دادن نفع و ضرر انسان پديد ميآيد و اگر محور قضا و حکم، کل نظام و مجموعه جهان هستي باشد نه خصوص انسان، بسياري از امور که به لحاظ جزئي و فردي شر به حساب ميآيند، به لحاظ کل نظام شر نخواهند بود و ما بدليل علم نامحدود و اينکه از بسياري از جهات حکمت ناآگاه هستيم، نميتوانيم وصله ناهمگون بودن و شر بودن را بر اشياء بزنيم.
2ـ3. ملاک تشخيص خير و شرّ
انسان با فطرت پاک و إلهي که خداوند در وجود او نهاده قابليّت تشخيص خوبيها و بديها را دارد. “فَألهَمَها فُجورَها وَ تَقواهَا”188؛ سپس پليد کاري و پرهيزگارياش را به او الهام کرد.
هنگامي که خلقت انسان تکميل شد خداوند بايدها و نبايدها را به او تعليم داد و توان تشخيص راه از چاه و خوبيها از بديها را از طريق عقل، فطرت و وجدان بيدار به او داده است.
علامه طباطبائي در مورد آيه ميفرمايند:
مراد از اين الهام اين است که خداي تعالي صفات عمل انسان را به انسان شناسانده، و به او فهمانده عملي که انجام مي دهد تقوي است يا فجور است، علاوه بر تعريفي که نسبت به متن عمل و عنوان أولي آن کرده، عنواني که مشترک بين تقوا و فجور است، مثلاً تصرّف مال را که مشترک بين تصرف در مال يتيم و تصرّف در مال خويش است، و همخوابگي را که مشترک بين زنا و نکاح است، به او شناسانده، علاوه بر آن اين را هم به او الهام کرده که تصرف در مال يتيم و همخوابگي با زن أجنبي فجور است، و آن دوي ديگر تقواست و خلاصه کلام براي انسان مشخّص کرده که تقوا چگونه اعمالي و فجور چگونه اعمالي است.189
” … وَ هَدَيناهُ النَّجدَين”190 ؛ و او را به خير و شرّش هدايت نموديم.
منظور از “نجد” راه خير و شر است همچنانکه در حديثي از امام علي (عليه السلام) نقل شده است.191
پس خداوند قدرت آگاهي و شناخت خير و شر را از طريق اداراکات عقلي و استدلال و از طريق فطرت و وجدان، بدون نياز به استدلال در درون آنها قرار داده است. و به خاطر همين است که هر انساني ميداند عدل خير و نيکو و ظلم قبيح و شرّ است و احسان به مردم خير و به حقوق ديگران تعدي کردن ظلم است: که اگر اين معرفت فطريِ خير و شرّ از انسان گرفته شود، در واقع انسانيّت انسان از او گرفته شده است، که در اين حالت با بقية حيوانات ديگر فرقي نميکند.
امام علي (عليه السلام):
“من لم يعرف الخير من الشرّ فهو بمنزلة البهيمة”192 هر کسي که خير را از شرّ تشخيص ندهد پس او به منزلة يک حيوان است.
همچنين آياتي در قرآن، شناخت خوبيها و بديها را نزد انسان مسلم ميگيرد. مانند:
“إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاء ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ”193 ؛ در حقيقت، خدا به دادگري و نيکوکاري و بخشش به خويشاوندان فرمان ميدهد و از کار زشت و ناپسند و ستم باز ميدارد، به شما اندرز ميدهد باشد که پند گيريد.
جملة “لَعَلَّکُم تَذَکّرون” حاکي از آن است که امر الهي به عدل و احسان و نهي از فحشاء و منکر، جنبة يادآوري دارد و آدمي اين خوبي و بديها را در سرشت خود آموخته است و خداوند در اين آيه فقط به يادآوري آن اشاره ميفرمايد. شناخت انسان از چنين خوبيهائي متوقّف بر شرع و وحي نيست و اگر هم در قرآن به آنها سفارش شده تأکيد آن چيزي است که عقل و فطرت آن را درک کرده است.
همچنين آيات ديگري بر اين موضوع دلالت ميکنند، مانند: بقره 221، اعراف 26، نور27
بعضي از آيات هم حالت پرسشگري دارند و عقل مخاطب را مورد خطاب قرار داده؛ که اگر تعقل و تفکّر کند به خير بودن يا شر بودن اشياء پي ميبرد، مانند:
“هَل جَزاءُ الإحسانِ إلّا الإحسان”194 ؛ مگر پاداش إحسان جز إحسان است.
قرآن در اين آيه با استفهام انکاري سؤال ميکند عقل و وجدان مخاطب را مورد خطاب قرار داده و از او سؤال ميکند، که آيا جزاي احسان غير از احسان است و به او يادآوري مي کند که جزاي احسان، احسان است، نه چيز ديگر. همچنين آيات سورة ص28 ، قلم 35 و 36 بر اين مطلب دلالت ميکند.
اما عقل در بسياري از مسائل جزئي راه ندارد و خداي سبحان در بسياري از مسائل جزئي که عقل از ادراک آنها عاجز است، وحي را براي انبياء (عليهم السلام) و قرآن و عترت را براي انسان عادي معيار سنجش قرار داد.195 وجود انبياي الهي و تعاليم آسماني ضروري مينمايد تا در آنچه آدمي به قوّة خرد خويش از خيرات درک کرده، مؤيّد و در زمينه آنچه از حوزة معرفت بشري خارج است، مؤسّس باشد و فصل الخطاب آراي متعارض قرار گيرد196.
“كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ”197؛ بر شما جنگ واجب شده است، در حالي که براي شما ناگوار است. و بسا چيزي را که خوش نميداريد، و آن براي شما خوب است و بسا چيزي که دوست ميداريد و آن براي شما بد است و خدا ميداند و شما نميدانيد. تشخيص خير و شرّ هر چيزي موقوف بر شناخت چند امراست: 1ـ شناخت کمال آن چيز، که بدانيم چه چيزي براي آن کمال ميباشد يا ضدّ کمال آن شيء است. 2ـ شناخت کمال هر شياي به شناخت کامل ماهيت آن موقوف است. 3ـ شناخت راههاي کلّي که به کمال شيء منتهي ميشود. 4ـ تشخيص مصداقهاي راهها در شرائط و موقعيتهاي گوناگون. دقّت در اين مواردي که گفته شد به اين نتيجه ما را ميرساند که انسان با اطلاعات محدود خود به هيچ وجه نميتواند خير يا شر قطعي را تشخيص دهد. به طور مثال طبق تصريح برخي فيلسوفان، تشخيص ماهيّت انسان و ديگر اشياء امري مشکل است و آنچه در تعريف خود و ديگر موجودات به صورت جنس و فصل ارائه ميدهد، مراد فصل حقيقي نيست، بلکه لازم بيّن است.
در پايان آيه که فرمود: خدا ميداند و شما نميدانيد، به فهم ناقص بشري به خيرات و شرور واقعي اشاره دارد و ميفرمايد شما هم در تشخيص خيرات و هم در تشخيص شرور دچار اشتباه هستيد و ملاک، کراهت و محبّت شما نيست که هر چيزي را دوست داشتيد خير و هر چيزي را کراهت داشتيد، بد باشد.آيه بر اين مطلب اذعان دارد که جهل و عدم شناخت انسان از واقعيت امور، منشأ خطاي انسان در حکم به خيريّت شر يا بر عکس ميشود. در ضمن اين آيه يک حکم کلي از طبيعت بشري بيان شده است و آن اينکه شناخت انسان در خصوص خير و شر ناقص است چرا که انسانها معمولاً هر چه را که موجب رنج او باشد به خصوص اموري مثل جنگ که موجب فناي جان خود و عزيزان و زخم و جرح

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با موضوع عالم ماده، واجب الوجود، نظام احسن Next Entries پایان نامه با موضوع ناخودآگاه