پایان نامه با موضوع زمان گذشته، عالم ماده، امام صادق

دانلود پایان نامه ارشد

افتادهاي بدان گونه که اعضاي بدن تو از قبيل دست و پا بدون آنکه از بدن قطع و جدا شده باشند از يکديگر فاصله بگيرند و با هم تماس و تلاقي نداشته باشند و در اين حالت هيچ يک از حواس ظاهري و باطني خويش را براي احساس و ادراک چيزي به کار نگيري در اين حالت ذات خويش را بدان گونه که فقط ذات تو و فاقد هر چيزي به جز ذات تو است خواهي يافت. پس در اين حالت مفروض، ذات خويش را به نفس ذات خويش بدون واسطه و دليلي خواهي يافت و شناخت. پس ذات و گوهر تو امري است ما سواي جسم و عوارض جسم.385
علامه طباطبايي:
يکي از راههاي اثبات تجرد نفس، راه علم حضوري به خويش است. خودآگاهي، شناخت و آگاهي هر کس از وجود خويش امري بديهي است. هر کسي نفس خويش را با علم حضوري درک ميکند. هر انساني درکي از خويش دارد و خود را ممتاز از ساير موجودات ميشناسد، ولي بايد براي اثبات تجردش دليل آورد که علامه طباطبائي اين برهان را اين گونه تقرير ميکند: “هر يک از ما (چنانچه تجربه و قراين نشان مي دهد موجودات زنده ديگر نيز همين حال را دارند) شعور به خويشتن (من) دارد. مشاهده ميکند عينا که چيزي است که قابل انطباق به هيچ عضو و خواص عضوي نيست. زيرا با زياه و نقيصه اعضا تفاوت نميکند و با اختلاف سنين عمر و تحليل رفتن قوا تغيير نميپذيرد جز اينکه کامل تر و روشن تر مي شود و گاهي ميشود که يک يا چندين عضو و گاهي همه بدن فراموش ميشود ولي خويشتن فراموش شدني نيست. مشاهده ميکند که از آن دمي که ميتواند از روزهاي گذشته خود به ياد آورده و اين حال شهودي خود را متذکر شود (بايد به اين نکته متوجه شود که اين تذکر غالبا با تذکر يک سلسله افعال يا حوادث همراه است که زماني هستند، و گرنه “من” که مشاهده ميشود، قابل انطباق به زمان، حتي به حسب تصور نيز نيست) پيوسته يک چيز ثابت و غير متحول مشاهده ميکرده و کمترين تبدل و تغييري در خود “من” نميديده و نميبيند. مشاهده ميکند چيزي است واحد که هيچ گونه کثرت و انقسامي ندارد. مشاهده ميکند (و اين از همه بالاتر است) اينکه چيزي است صرف و خالص که هيچ گونه تحديد نهايي و خليط در وي موجود نيست و هيچ گونه غيبت از خود ندارد و هيچ گونه حائلي ميان خودش و خودش نيست.
اين بيان نتيجه ميدهد که علم به نفس مادي نيست و بالاتر از اين نتيجه ميدهد که نفس خودش علم به خودش ميباشد. يعني واقعيت علم و واقعيت معلوم در مورد نفس يکي است.”386
آنچه در اين برهان بر آن تکيه شده اين است که “نفس” يا “من” که معلوم به علم حضوري ما است، هيچ يک از ويژگيهاي ماده را ندارد و از اين راه غير مادي بودن آن ثابت ميشود. مثلاً:
الف – هر کس به علم حضوري ميداند که “من” غير از بدن اوست و احساس ميکند که نقيصه و زياده و تحليل و تقويت بدن و نيز فراموشي اعضا و بلکه همه بدن، خللي در “من” رخ نميدهد.
ب – هر کس به علم حضوري مييابد که “شخصيت” و “من” او دستخوش تغيير و تحول نيست.
ج – هر کس به علم حضوري مييابد که “نفس” يا “من” انقسام پذيري ندارد.
د – هر کس به علم حضوري احساس ميکند که خودش از خودش غيبت ندارد و هيچ چيز نميتواند بين خود و خودش حايل و حاجب شود با اينکه ميدانيم هر شي مادي سراسر حجاب و غيبت است و حضور و شهود حقيقي در عالم ماده راه ندارد.
ه – هر کس به علم حضوري احساس ميکند که چيزي خليط او نيست و موجودي است صرف و خالص از هر گونه شوائب و آميختگي به غير خود.
آيت الله مصباح:
علم حضوري به نفس عين وجود آن است و هر انساني کما بيش از چنين علمي برخوردار است ولي اين علم مراتبي دارد و در آغاز مرتبه ضعيفي از آن تحقق مييابد که متناسب با ضعف وجود نفس ميباشد و از اين جهت مورد آگاهي قرار نميگيرد. تدريجاً آگاهي ضعيفي نسبت به آن پيدا ميشود ولي باز هم در حدي نيست که بتواند تفسير ذهني روشني از آن داشته باشد و از اين جهت آن را با بدن، اشتباه ميکند. هر قدر وجود نفس کاملتر و مرتبه تجردش بالاتر باشد آگاهي وي از خودش بيشتر خواهد بود تا بحدي که آن را با روشني کامل مييابد که جوهري است مجرد و مستقل از بدن، اما چنين عملي جز براي کساني که مراحل تکامل معنوي را پيموده باشند حاصل نميشود و از اين روي اکثر انسانها براي حصول علم آگاهانه به نفس، نيازمند به برهان ميباشند. براي اثبات تجرد نفس راههاي گوناگوني وجود دارد. از جمله آنها دلايلي است که با استفاده از روياها و احضار ارواح و خوابهاي مغناطيسي و همچنين از اعمال مرتاضان و کرامات اولياء خدا و مانند آنها اقامه مي شود.
در يک دسته ديگر از دلايل، از مقدماتي استفاده ميشود که بايد در علوم تجربي و به خصوص روانشناسي و زيست شناسي، اثبات گردد مانند اين مقدمه که همه اندام ها و سلولهاي بدن تدريجاً عوض ميشود و حتي سلولهاي مغز در اثر تحليل رفتن و تغذيه از مواد جديد، دگرگون ميشوند در حالي که نفس، وجود شخصي ثابتي دارد که در طول دهها سال باقي ميماند و هر انساني از اين وحدت شخصي خود آگاه است.
اما برهانهاي فلسفي خالص براي تجرد نفس نيز بر دو دسته تقسيم ميشوند: يک دسته براهيني که از تحليل همان علم حضوري متعارف حاصل مي شود و يک دسته براهيني که نخست، تجرد پديدههاي نفساني مانند محبت، اراده و ادراک را ثابت ميکند و آنگاه تجرد موضوع آنها که نفس است، اثبات ميگردد.
يکي از براهين بر تجرد نفس اين است که وقتي در وجود خودمان يعني همان “من درک کننده” دقت کنيم، ميبينيم وجود من امري بسيط و غير قابل تقسيم است و مثلاً نميتوان آن را به دو نيمه “من” قسمت کرد در صورتي که اساسيترين خاصيت اجسام، قسمت پذيري است اما چنين خاصيتي در نفس، يافت نميشود و حتي به تبع بدن هم قابل قسمت نيست. پس ناچار مجرد خواهد بود.387
و اما از جمله براهيني که ابتدا تجرد پديدههاي نفساني مانند ادراک و اراده را اثبات ميکند به واسطه آن تجرد موضوع آن “نفس” است ثابت ميشود بدين قرار است:
اگر ادراکات حسي از قبيل فعل و انفعالات مادي بودند ميبايست با فراهم شدن شرايط مادي تحقق يابند در صورتي که بسياري از اوقات با وجود فراهم شدن شرايط مادي به سبب تمرکز نفس در امر ديگري، ادراک و آگاهي تحقق پيدا نميکند. مثلاً به دليل توجه و تمرکز نفس در مسألهاي، چشم در عين اينکه صحنهاي را نگاه ميکند آن چيز را نميبيند و يا در عين اينکه صوتي به گوش انسان برخورد ميکند آن را نميشنود.
پس نتيجه ميگيريم که حصول ادراک منوط به توجه و تمرکز نفس است و نميتوان ادراک را از قبيل فعل و انفعالات مادي دانست.
يا مثلاً گاهي چيزي را درک ميکنيم و پس از گذشتن ساليان درازي آن را به خاطر ميآوريم. حال اگر فرض شود که ادراک گذشته، اثر مادي خاصي در يکي از اندامهاي بدن بوده است بايد پس از گذشت دهها سال محو و دگرگون شده باشد مخصوصاً با توجه به اينکه همه سلولهاي بدن در طول چند سال تغيير مييابد و حتي اگر سلول هايي زنده مانده باشند در اثر سوخت و ساز و جذب مواد غذايي عوض شدهاند پس چگونه ميتوانيم همان صورت را عينا بياد آوريم يا صورت جديد را با آن مقايسه کنيم و مشابهت آنها را دريابيم.388
3ـ2ـ3ـ6 . ضرورت مرگ
مرگ يکي از قوانين عمومي آفرينش است قانوني که براي همه انسانها و همه موجودات زنده است. قرآن، مرگ را به عنوان يکي از سنت هاي عمومي الهي ميداند.389
در مورد ضرورت مرگ قرآن ميفرمايد “نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ عَلَى أَن نُّبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَنُنشِئَكُمْ فِي مَا لَا تَعْلَمُونَ”390؛ مائيم که مرگ را ميان شما قرار داديم و بر ما نتوانيد سبقت جست و ميتوانيم امثال شما را به جاي شما قرار دهيم و شما را به صورت آنچه نميدانيد پديدار گردانيم.
مراد از جمله “اَن نُبَدِّلَ اَمثالَکُم” اين است که شما را با امثالي از بشر تبديل کنيم و يا امثال شما را بجاي شما تبديل کنيم و به هر حال معناي آن اين است که جماعتي از بشر را با جماعتي ديگر، نسلي را با نسل ديگر عوض و تبديل کنيم، اخلاف بيايند جاي اسلاف را بگيرند. خلقت خداوند بر اساس تبديل امثال است يعني طبقهاي بميرند و جا براي طبقهاي ديگر باز کنند. اسلاف بميرند و اخلاف به جاي آنها قرار گيرند.391
در بحث از پديده موت، به اين نکته بايد توجه داشت که پديدههاي موت و حيات نظام متعاقبي را در جهان هستي بوجود ميآورند. همواره مرگ يک گروه زمينه حيات را براي گروهي ديگر فراهم ميسازد. اگر مردمي که در هزار سال قبل ميزيستند، نميمردند نوبت زندگي به انسانهاي امروز نميرسيد. همچنانکه مردم امروز اگر جا تهي نکنند، امکان وجود براي آيندگان نخواهد بود. اگر گلهاي سال گذشته از رويه زمين برچيده نشده بودند گلهاي با طراوت و جوان سال جديد ميداني براي خودنمايي نمييافتند. ماده براي پذيرش حيات از لحاظ مکان، ظرفيت محدودي دارد. ماده جهان با سير طبيعي و حرکت جوهري خويش، گوهرهاي تابناک روح هاي مجرّد را پديد مي آورد. روح مجرد، ماده را رها ميکند و به زندگي عاليتر و نيرومندتري ادامه ميدهد و ماده مجدداً گوهر ديگري در دامن خويش ميپروراند. در اين نظام، جز تکامل و توسعه حيات چيزي نيست و اين توسعه در نقل و انتقال ها انجام ميگيرد.
آفرينش همچون سوداگري است. بازار جهان بازار تهيه و فروش و تحصيل سود و باز تکرار اين کار است. نظام مرگ و زندگي نظام مبادله است، نظام افزايش و تکميل است.392 پس ضرورت مرگ براي جايگزين شدن و پيدايش تحولات جديد است. خداوند به مشيت حکيمانه خود مرگ و حيات را با هم و در کنار هم آفريد تا همواره موازنه و تعادل در انواع موجودات زنده برقرار باشد.
مرگ يکي از سنن حکيمانه و خيرهاي عالم است که بر اثر آن توازن و تعادل در جهان طبيعت برقرار مي شود و زندگي مطبوع و گوارا ميگردد. مرگ به تقدير حتمي الهي به حيات افراد پير و ناتوان که نيروي فعاليت و قدرت حرکت را از دست دادهاند پايان مي بخشد تا ميدان کار و کوشش براي جوانان گسترش يابد و زندگي از شور و نشاط برخوردار شود.
امام صادق عليه السلام: “گروهي در زمان گذشته به پيامبر خود گفتند: در حق ما از درگاه خدا مسالت کند که مرگ از ما برداشته شود. خداوند موت را از آنها برداشت و ديگر نميمردند. پس جمعيتشان زياد شد تا اينکه خانه هايشان براي آن ها ضيق شد و نسلها زياد شدند و شخصي بايد پدر، پدربزرگ و تمام اجدادش را سير ميکرد و حتي آنها را تميز ميکرد و به آنها رسيدگي ميکرد و از امر معاش باز ميماندند. در نتيجه به پيامبر خود گفتند: از خدا درخواست کن که ما را به حالت قبل برگرداند و آن پيامبر از خدا خواست و دعايش مستجاب شد.”393
اگر زندگي در شرايط طبيعي کره زمين بدون مرگ ميبود قطعاً مصائبي بزرگ و طاقت فرسا و مفاسدي عظيم و غير قابل جبران به بار ميآورد و در نتيجه هم نسل فعّال و هم نسل از کار افتاده و پير، هر دو در رنج و عذاب بودند.
ماده عالم از نظر قابليت پذيرش صورت، يک قابليت محدود و معين و ظرفيت مشخصي دارد. مادهاي که در همين زمين و اطراف زمين هست مقداري که استعداد دارد صورت گياه بپذيرد، صورت حيواني بپذيرد، ميپذيرد، بالاخره محدود است، نا محدود نيست، اگر تمام مواد اين عالم اين صورتها را پذيرفتند و بنا شد اينها بمانند و نيست نشوند اولين اثرش اين است که راه را بر آيندگان ميبندند. اين انبساط هستي اين که تمام اشيائي که امکان وجود دارند به وجود بيايند اصلاً بستگي دارد به اينکه صورتهايي که در عالم پيدا ميشوند محدود و فاني باشند تا نوبت به صورتهاي بعدي برسد. پس هستي و مبدأ هستي اگر بنا بشود ـ و بايد هم ـ فيض وجودش عام باشد، خواه ناخواه بايد اين نيستيها وجود پيدا کند تا زمينه براي هستيهاي بعدي پيدا بشود.394
دنيا نمي تواند ظرف جزاي تام باشد. همچنين موجود دنيوي نميتواند با حفظ هويّت دنيايي خود اخروي گردد، پس چارهاي جز هجرت از نشئه دنيا به نشئه آخرت نيست، و اين هجرت و انتقال از عالمي به عالم ديگر “موت” نام دارد. به عبارت ديگر حکمت و برهان، عدل خدا و ضرورت جزا را ثابت ميکنند. ليکن ظرف جزا را با کمک ادله ديگر بايد فرا دنيا دانست؛ يعني دنيا که ظرف

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درمورد جزیره قشم، محدودیت ها، معیار استاندارد Next Entries منبع مقاله درمورد خلیج فارس، آلاینده ها، محیط زیست