پایان نامه با موضوع رَطل، بخور، بباید، اندران

دانلود پایان نامه ارشد

اندران

افسنتین رومی بیفکن دران

جَمسفرم و تُربُد فِرنجمِشک هم

دگر تخم بالنگو در آنجا نهم

لسان ثور کوهی و غافَت بود

ز بستفایج هم در آن آورد

245
کمافیطس آور درین ادویه

کمادریس آور در آن ای ثقه

ز بعد سنا این دواها دگر

بجو از دو درهم ز هر یک اثر

دگر درهمی لاجورد آوری

بکوبی جریش و در آنجا نهی

بنه نصف درهم ز خَربَق در آن

ولی خَربَق اسود آور ازآن

زبیب منقّی در آنجا نهد

ولی وزن آن بیست درهم بود

250
بپز جمله با چار ارطال آب

به ناری رفیق ای خجسته خطاب

به حدّی که ماند از آن ربع آن

بکن صاف و افکن درآن بعد از آن

فتیمون مسحوق درهم چهار

بمالی در آن ای به حکمت مدار

وزین رَطل ثلثان از آن آزاد …..

وگر قی کنی ثلث باقی بخور

ولی اوّل شب ز قبل سحر

ز معجون دیگر نخستین بخور

255
صفت معجون

دو ثلث درم یاره ی فیقرا

ز غاریقون بود نصف درهم دوا

دگر مِلح نفطی دو دانق بود

ز محموده قیراط کافی شود

دوایی دگر

در ابواب حِکّه و جرب آن دوا

کز آب هَلیله و دگر رکن ها

شده مجتمع چون سَفوفی بخور

زواید ز سودا به آن هم ببر

صفت مرقی نافع در امراض سودا و در قولنج [15]

پس از ذبح دیکی سرم(؟) ای امیر

بنه دیک در آب و مِلح کثیر

260
ولی دیک را چون دوانی چنان

که ماند ز سستی بیفتد از آن

ز بَسفایج افکن در آن ده درم

ازین آب یک کاسه ای می خورم

کثیری ز سودا بریزد به آن

ز سودا بیابد نقا ناتوان

نمک سود و مالح چو مَغد و کلم

عدس باقلا لحم صید از نعم

به تخصیص صید حبل طیر(؟) آن

دگر لحم مِاعِز مخور کل از آن

265
شراب کهن هم ضرر می کند

دگر گرم و حریف و مالح بود

حموضت عفوصت همه بد بود

طعام دَسم دایماً می خورد

ز هر طعم غالب حذر کن دگر

به غیر از لذیذ دَسم هم مخور

چو پالوده های رقیق از نعم

که با دُهن بادام و شکّر خورم

دگر لحم حملان دجاج سمین

غذاهای نافع بود اندرین

270
شرابی که ماخولیا می برد

کند مزج آب کثیر و خورد

چو منقوع باشددر آن پیشتر

لسان ثور آنکه خورد ای پسر

شراب رقیق پر آب ای جوان

نباشد به ترطیب سر مثل آن

چو تسمین تری آورد در جسد

دراینجا علاجی مناسب بود

از آنها که فربه شود جسم از آن

به قوّت بود فعل تسمین آن

275
کند گرم آب و نشیند در آن

ولی بعد اکل غذا ای جوان

مفرّح دهد نفع در این بلا

شنو از مفرّح کنون رکن ها

صفت مفرّح

لسان البقر آن که کوهی بود

زرانباد امثال هم آورد

بکوبد ببیزد وزان یک درم

خورد با طلا لیک ممزوج هم

مفرّحی دگر [16]

لسان البقر لیک کوهی از آن

چو فقعش کنی در طلا بعد ازآن

280
خوری آن طلا فقع بینی عجب

بخور زین طلا ومکش آن تعب

صفت معجون یوخذ منه ایام الراﺣﺔ

جَمسفرم و حرمل زمرد سفید

ز استطوخودوس باید درآن هم مزید

فتیمون بباید زهریک ازآن

بباید درآن کفّی اندروزان

سه مثل دوا آب باید دگر

سه روزش بخویسان درآن ای پسر

بجوشان ازآن پس ولی غلیه ها

سه تا بیش نبود درآن جوش ها

285
به رفق وسبک غلیه باشد درآن

بیفشار آنگه دواها ازآن

بکن صاف وانگه به وزنش بگیر

زکشمش بکوب ای خجسته ضمیر

در این کوفتن آب مذکور هم

به خوردش بده تاشود هردو ضم

پس آنگه به تبخیر نه این خلیط

بپز تا مهرّا شود هربسیط

به هریک رَطل زین مرکّب دگر

بکن این دواها درآن مختصر

290
قرنفل دگر بادرنجویه بود

فِرنجمِشک با مصطکی زین عدد

دگر زعفران قشر اُترج بود

که تَجفیف آن اوّلا می کند

زهریک از این ها سه درهم بگیر

به هم زن دواها پس آنگه عِقیر

چوشد مجتمع باهم و مستوی

بود بعد از آن آن دوایی قوی

بزرگ است نفعش دراین رنج بد

ز ماخولیا هم شفا آورد

295
در این رنج باید به قلب اعتنا

که یابد زخفقان وعلّت شفا

به وجهی که گویم در احوال دل

مزاجات وامراض اورا مهل

ببین در مزاجات دل اولا

مرض ها واحوال آن بر ولا

دگر خفقان جمله امراض از آن

بباید نظردر تمامی آن

واز آن پس تدابیر ماخولیا

بباید نمودن درآن اعتنا [17]

300
عشق

چو عشق است از اقسام ماخولیا

در اخلاط چون او بود دایماً

ولی عشق از امراض روحی بود

معدّش زسودا و خشکی شود

به تعدیل اخلاط وترطیب از آن

تقدّم نمودن دگر دفع آن

صرع وسکته

دگر صرع باشد ازآن رنج ها

که عارض شود در دماغ ای فتی

بود سده ی غیره کامل زتن

که بندد مخارج زپی این محن

305
واز آن جنبشی بی نظام کریه

شود ظاهر از مبتلای نبیه

بود سکته هم سده ای تامه

که گیرد بطون دماغی همه

وز آن جنبش وحس باطل شود

زکلّ جسد مثل مرده بود

سه قسم است خلطی که صرع آورد

یکی آنکه در مغز واقف بود

دلیلش بود آنکه صاحب ضرر

به یک دفعه آید در آن بی خبر

310
ندارد شعوری به آن پیش از آن

به ناگاه افتد از آن ناتوان

علاجش بود مُسهلات قوی

که خَربَق در آن مُسهلات آوری

دوم شرکت معده با مغز سر

شود موجب صرع و سکته دگر

دلیل آنکه آن کس به غَثیان فتد

در آن حال بد صرع و سکته کند

علاجش بود مُسهلات قوی

که از شَحم حَنظَل در آنجا نهی

315
سوّم آنکه شرکت کند مغز سر

به اعضا همه از قدم تا به سر

مفصّل بگویم علاجش دگر

مناسب نباشد در آن مختصر

مبدّل بباید همه روزها

مقیی و مسهل همه وقت ها

مبدّل المزاج

خبر از مبدّل دهم این زمان

چه مفرد چه ترکیب ها اندر آن[18]

ز اسطوخودوس و وَج هر یکی

بود ده درم ده درم بی شکی

320
دگر سنبل و فلفل و زنجبیل

بنه پنج پنج ای خجسته دلیل

دو درهم دگر نصف درهم بود

ز غاریقون که در آن دوا می نهد

بگیر آب حَنظَل ولی رَطل از آن

عسل مثل این آب اندر وزان

بجوشان به هم تا قوامش رسد

قوام عسل چون که مفرد بود

دوا را بکوب و به آن کن خمیر

چو یک هفته هر صبح از آن بگیر

325
مقیی

مقیی نویسم از بعد این

که محتاج باشد معالج به این

پر مرغ تر کن به دهنی دگر

ایاره به آن پاش و آنگاه پر

فرو بر به حلق و بجنبان در آن

که قی فراوان بریزد در آن

دوایی مسهل

ز اهلیلج زرد پاک از نوا

بود ده درم لایق این دوا

ز اهلیلج کابلی نصف آن

ز بَسفایج سه درهم بیاور در آن

330

ز اسطوخودوس باید ز درهم چهار

بنفشه چو آن دروزان تاودار

فتیمون بنه شش درم اندران

پس آنگاه طبخش نما کل آن

هلیله چو بَسفایج این دو دوا

به شش رَطل آبش بپز هر دو را

به حدّی که ماند از آن رَطل ونیم

ز اثقال خالی کنش ای حکیم

سه داروی دیگر فکن اندران

بپز تا بود رَطل واحد از آن

335
بمال آن دواها به پالا دگر

به سر دار و بکن مزج آنگه بخور

ز سر داروی آن خبر این زمان

نویسم تمامی به شرح وبیان

بنه شَحم حَنظَل در آن ای سند

ولی وزن آن ربع درهم بود

ز غاریقون دو ثلث درم مستهی(؟)

ایاره در آن نصف درهم نهی[19]

دگر ثمن درهم ز خَربَق سیاه

بباید در آن ای معالی پناه

340
بیامیز این ادویه با عسل

بخور قبل مطبوخ آن بی خلل

ز مطبوخ آشام از بعد آن

دو ثلث رَطل کافی آمد دران

مسهلی دیگر

ز معجون نَجاح نافع بود

اگر مبتلا گه گهی می خورد

ولیکن فزایی بر اجزای آن

ز غاریقون و خَربَق ز شَحم اندران

ز فاروق و تریاق اربع دگر

به مقدار مثقال صبحی بخور

345
تعاهد کند شرب سکنجبین

ولی عنصلی می خورد اندر این

به تبدیل و تعدیل نافع بود

چو این مبتلا دایماً می خورد

ولیکن به مطبوخ زوفا خورد

که در این مرض نفع وافر دهد

کند حلّ سکنجبین پس خورد

در آبی که اوراق زوفا پزد

به بول آورد بعض این ماده

به اسهال بعضی به غلط تبه(؟)

350
دگر قسم ثالث که آید بخار

ز عضوی ز اعضا و ساز و فگار

علاجش بود شد بالای آن

کز آنجاست صاعد بخارات از آن

ز قبل صعود بخارات هم

که مانع شود از حدوث سقم

بمالند این عضو دلکی شدید

که از دَلک حمرت شود زو پدید

طلا کن برین عضو از بعد آن

ز خردل ز خر وحمام ای جوان

355
ز شیر یَتوع و دگر شیر تین

بود شیر از لاغیه همچنین

که تنقیط و تقریح آید از آن

بریزد رطوبات فاسد به آن

دهد نفع بسیار انجیر هم

که با جوز و بادام نوشد به هم

درین باب دارم حدیثی ظریف

که مصروع بوده است مردی شریف

شد این مرد مأمور از بعد آن

که شاهی که بوده است در آن زمان[20]

360
که رفتی به بستان انجیر………

به هم آورد بهر سلطان دگر

در این کار انجیر خوردی بسی

ندیده از او صرع و زحمت کسی

ز انجیر زایل شد این رنج بد

که بودی ملازم در او این مدد

دگر زانکه طفلی کند صرع هم

ولی سن طفلی بیان می کنم

چو شد آدمی او ز مادر جدا

ز بهر کمال نما جسم را

365
نباشد به قوّت که نهضت کند

بجنبد ز جایی به جایی رود

در این وقت آن بچه عاجز بود

بخوان طفلش اکنون خجسته ولد

چو برخاست طفل و روان گشت هم

صبی نام دارد ز اسما علم

چو در او منی شد ز قوّت پدید

وزان شهوت و لذّت زن چشید

کنون قوّتش کامل است اندران

بود نام او در چنین حین جوان

370
چو ماند بدین حال بعضی مدد

نه قوّت بیابد نه ضعفی رسد

بود نام آن امتداد شباب

نه گردد قوی و نه گردد خراب

و آن بعد چون ضعف سایه فکند

نه کوتاه گردد نه گردد بلند

بود کهل و زان پس چو گردد ضعیف

شود ناتوان حس های شریف

بود پیر و زان پس نماند در آن

وزان بعد رحلت کند زین جهان

375
چو طفلی کند صرع و افتد درو

علاجی که باشد در آنجا نکو

دهد نفع تعلیق فاوانیا

ز تعلیق بر او بیابد شفا

اموری که باید از آن احتراز

کرفس است و کراث و سیر و پیاز

شراب است و خردل دگر باقلا

کند صرع از اکل این جز[و]ها

ز بوهای بد صرع گردد پدید

چو مصروع بویی زآن [ها] شنید

380
چو قطران و کبریت و مردار و قیر

بجنبد ز آن صرع و گردد اسیر [21]

ازین بوی ها صرع حادث شود

اگر چه به هنگام تو بد بود

دهد نفع در صرع گه غرغره

که آرد رطوبت ز سر یکسره

از آن جمله غرغر به سکنجبین

بلاغم بیارد غراغر به این

حری از نبط  هم بیارد فرو

بلاغم چو غرغر نماید به او

385
ولیکن به سکنجبین غرغره

قوّی تر بود زین دوا ها همه

زسکنجبین آورد یک رطل

ز خردل نهد وقیه ای بی خلل

کند جمع آنگاه غرغر کند

بلاغم کثیری فرو آورد

بلاغم که باشد غلیظ و لزج

به غرغر فرو آرد این ممتزج

دهد نفع مصروع شمّ سُداب

ز بنجنکشت وپدنه  رود ای جناب 

390
ز فاوانیا گر کند شم از آن

دهد نفع در صرع تَشمیم آن

وگر همره صرع حرّی بود

بران حمرت رو دلالت کند

دروری ز حین اسیر بلا

گواهی است دیگر ز حرّ و لظی

چو گرمی کند با مرض اتّفاق

بکن فَصد صافن بکن حجم ساق

بکن عقر اَنف و بیفشان از آن

زواید ز خون سر ناتوان

395
توجه به اسهال آنگه نما

طبیخ هَلیله دهد نفع ها

کند ترک حلوا و لحم و لبن

تملّی ز هر چیز آرد محن

بنه دُهن ورد و دگر آب ورد

دگر خل بر سر ببر صرع و درد

بکن شمّ کافور و صندل در

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با موضوع درین، علاجش، سُهر، بباید Next Entries پایان نامه با موضوع تسعیط، زَیت، دُهن، فالج