پایان نامه با موضوع روانشناسی اجتماعی، جامعه شناختی، سلسله مراتب، روانشناسی

دانلود پایان نامه ارشد

بی‏هنجاری در جامعه هستند. لذا مي‏توان ادعا کرد که بی‏هنجاری مانعي عمده برسر راه کنش ارتباطي است.
در مجموع بايدگفت که مسئله‏ي کنش‏ارتباطي در دل حوزه‏ي‏عمومي موضوعيت‏دارد و دغدغه‏ي هابرماس دموکراسي در حوزه‏ي‏عمومي است. هابرماس مهمترين مانع و بحران درون حوزه‏ي عمومي را رقيق شدن عقلانيت ارتباطي مي‏داند که محصول استثمار حوزه‏ي عمومي به‏دست عقل‏ابزاري در جهان سرمايه سالار است؛ لذا کنش ارتباطي را راهي براي تقويت حوزه عمومي و دموکراسي در ساحت فرهنگ و سياست مي‏داند.
در مجموع کنش ارتباطي تحت شرايط زير ممکن مي شود:
الف: سخنان افراد در يک ارتباط سالم نبايد متناقض باشد.
ب: با معيارهاي فرهنگي ارتباط هماهنگ و سازگار باشد.
ج: کنشگران بين ويژگي‏هاي زبان، وقايع و فرايندهاي مورد توصيف جدايي قائل باشند.
د: هدف ارتباط درک بين الاذهاني باشد.
ه:افراد مفهوم مشترکي از زمان و مکان داشته باشند و در معني بخشيدن به اشياء همان را به کار برند.
2-2- نظريه‌‏ي بی‏هنجاری يا آنومی
نظريه‏هاي آنومي را مي‏توان در دو دسته جاي‏داد. نخست رويکردهايي که جنبه‏ي روانشناسي‏اجتماعي دارند و بیشتر بر ابعاد ذهنی و نگرشی تاکید دارند و دوم رويکردهايي که جامعه شناختیاند و عمدتاً به وجوه ساختاري میپردازند. بر پایه این رویکردها مفهوم بیهنجاري به دوصورت مفهوم‏پردازي مي‏شود يکي در سطح کلان که ناظر به فقدان و يا کمبود وفاق عمومي روي هنجارهاي جامعه‏است که منجربه فرهنگ بي‏هنجار يا آنومیک مي‏شود و ديگري در سطح فردي که در اين وضعيت افراد به لحاظ روان شناختي از نظم هنجاري بيگانه شده‏اند(موريسون و سوليسيتور:1995).
در شرايط بی‏هنجار افراد احساس انزوا مي‏کنند و به ديگران نگاهي خصمانه دارند، چرا که گمان‏مي‏کنند همه تلاش‏دارند از آن‏ها سوءاستفاده کنند، فرد با احساس بی‏هنجاری ديگر به معيارهاي اخلاقي جامعه پايبندي ندارد و تنها بر پايه‏ي کسب سود شخصي بيشتر عمل مي کند. زماني که در جامعه ميان ابزار دستيابي به اهداف و اهداف تناسبي وجود ندارد(طبق نظر مرتون) و انسان ها براي برآوردن آرزوها و اهدافشان به فرصت هاي برابر دسترسي ندارند دچار احساس بي هنجاري شده و خشم و نااميدي بر آنها مستولي ميشود. چنين پديده اي در افراد، آن ها را خودخواه و خود محور مي سازد، ديگر نسبت به منافع همگاني بي تفاوت مي شوند و راه خود را از ديگران و از کل جامعه جدا مي کنند. با چنين ويژگي هايي افراد با امکاناتي که در اختيار دارند به اعمال نظر خود مي پردازند و با هر وسيله‏اي تلاش مي‏کنند تا سود شخصي خود را تامين کنند. اين افراد جدا افتاده از جامعه و بي اعتماد به ديگران و به ساختارهاي ارزشي جامعه، افرادي مستبدند که از برقراري ارتباط و تن دادن به اقتضائات تصميمات گروهي گريزانند. آرنت معتقداست که ويژگي‏هاي محصول احساس بی‏هنجاری از قبيل انزوا و بي اعتمادي، اين خوي استبدادي را در افراد تسهيل مي کند(آرنت به نقل از حيدري:2012). خودمحوري و تک افتادگي راه را براي برقراري ارتباط و تعامل مسدود مي کند و به انزوا و ارتباط گريزي افراد دامن مي زند.
دسته بندی نظریهها بدین صورت است که رویکردهای دسته نخست به روانشناسی اجتماعی آنومی اختصاص دارند و غالباً در سنت رفتاری/شناختی جای دارند و دسته دوم روکردهای ساختاریاند

الف) رويکردهاي مبتني بر سنت شناختی/رفتاری در روانشناسي اجتماعي
• سرول (1956)
از نظر سرول آنومی حالتي ذهني است که به بي هنجاري اشاره دارد و مجموعه اي از حالات مانند احساس بريدگي از اجتماع، نااميدي، جدايي، بيگانگي از نهادهاي اجتماعي و احساس بي‏قدرتي را در بر ميگيرد. در اين حالت فرد احساس مي‏کند که از ديگران فاصله داشته و به ديگران تعلق ندارد. سرول مدعي است که مقياس او تغيير در انسجام بين فردي را در يک جامعه به مثابه‏ي يک کل مي‏سنجد . همانطور که مي‏دانيم، زماني که جامعه بی‏هنجار مي‏شود پيوستگي و يکپارچگي آن در هم مي‏شکند .(سرول,1965)
• دين57 (1961)
آنومی را معادل بي‏هنجاري58مي‏گيرد و آن را يکي از اجزاي تشکيل‏دهنده‏ي از خودبيگانگي 59 مي‏داند(از خود بيگانگي 5 مولفه دارد: بي‏قدرتي ، بي‏معنايي ، بي‏هنجاري ، کناره‎گيري و با خود غريبگي)
دين مي‏گويد: بي هنجاري مطابق آنچه دورکيم در مورد بی‏هنجاری مي‏گويد ، زماني بوجودمي‏آيد که تغييراتي سريع در جامعه رخ دهند ، بطوري‏که هنجارهاي پيشين توان پاسخگويي به وضع موجود را ندارند – تغييراتي مانند کسادي اقتصادي و يا رشد سريع اقتصادي و… –مي‏توان گفت با توجه به نظرات دورکيم بی‏هنجاری حالتي ذهني است که سه مولفه دارد: تشويش يا اضطرابي درد آور، احساس جدايي از استانداردهاي گروهي و احساس بي هدفي(دين,1961) دين باتوجه به ادبيات تحقيق حداقل دو زير مجموعه‏ي متمايز از بي‏هنجاري را نام مي‏برد. نخست بي‏هدفي، که توسط مک‏ايور (1950) بيان شده است و بی‏هنجاری را اين‏گونه تعريف مي‏کند« فقدان ارزش‏هايي که به زندگي هدف و جهت مي‏بخشند، فقدان ارزش‏هاي اجتماعي شده و ذاتي ، عدم امنيت و گم گشتگي».
زيرمجموعه‏ي دوم از بي‏هنجاري تعارض و تقابل هنجارها با يکديگر مي‏باشد. براي مثال دراين حالت بين رهنمودهاي «رقابتي» و «تعاوني» و هم‏چنين بين رهنمودهاي مربوط به «فعال بودن » و «منفعل بودن» تعارض وجود دارد .
دين در مقاله‏ي خود مي‏نويسد که: اين حالت با چيزي که کارن هورناي تعارض عناصرناهم‏خوان در شخصيت مي‏داند مشابه است. مانند فردي که در شخصيت خود با بهنجاري‏هاي متعارضي روبروست، از جمله تعهد به قواعد مسيحيت از يک سو و فشاري که براي موفق شدن در امور دنيوي از سوي ديگر حس مي‏کند، يا تحريک شدن براي رسيدن به استانداردهاي سطح بالاي زندگي از يک سو، و انکار عملي همين استانداردها براي ديگر افراد از سوي ديگر .(دين,1961)
• شار و مک‏کلوسکي 60(1965)
آن‏ها بی‏هنجاری را بدين صورت تعريف مي‏کنند :
حالتي ذهني و روحي، مجموعه‏اي از نگرش‏ها، باورها و احساسات فردي. خصوصا اين‏که فرد احساس کند که جهان پيرامونش پر از هرج و مرج، گيج کننده و فاقد قواعد واضح و نظام‏مند است . احساس بي‏هنجاري احساس وجود بي اخلاقي در جامعه است . براي فرد بی‏هنجار هنجارهايي که رفتار را تنظيم مي‏کنند ضعيف و مبهم هستند. او در فضايي زندگي مي‏کند که «فشار هنجاري» پايين است و اخلاق وضعيتي آشفته دارد . هسته‏ي مفهوم بی‏هنجاری احساس خلاء اخلاقي است .
آنها معتقدند که محققيني که غالبا از مقياس سرول بهره گرفته‏اند گزارش مي‏کنند که بي‏هنجاري در ميان بخش‏هايي از جامعه در حد بالاتري است : مجرمان، افراد مطلقه، افرادي با تحصيلات، شغل و در آمد پايين، افرادي که تحرک رو به پايين را در سلسله مراتب اجتماعي تجربه کرده‏اند، ساکنين محله‏هاي فقيرنشين (با کنترل طبقه‏ي فرد)، مهاجران و بطور کلي افرادي که جزء بخش‏هاي هدفمند و موفق جامعه نيستند؛ يعني افرادي که از جريان اصلي مادي ونمادين جامعه به کنار هستند و زندگي آن‏ها محصور در انزوا، محروميت و غفلت است.
بنابراين به‏نظرمي‏رسد که بی‏هنجاری الگويي از ارتباط و تعامل را نشان مي‏دهد که فرصت‏هاي ديدن و فهم کردن چگونگي فعاليت جامعه و شناخت اهداف و ارزش‏هاي آن را کاهش مي‏دهد.
• راشينگ61(1971)
از نظر اين انديشمند دو مفهوم‏پردازي کلي از بي‏هنجاري وجود دارد. يکي فقدان وفاق يا توافق پايين در مورد هنجارهاي غالب جامعه ، که در اين حالت ما از يک جامعه يا فرهنگ بي‏هنجار سخن مي‏گوييم. بی‏هنجاری در اين مورد يک حالت اجتماعي است .
مفهوم پردازي ديگر بر نگرش‏هاي فردي تمرکز دارد ، در اين حالت افرادي که به لحاظ رواني از نظم هنجاري مسلط بيگانه شده‏اند به عنوان بي هنجار ديده مي‏شوند . مفهوم پردازي راشينگ مورد دوم را مد نظر دارد ، يعني سطح فردي .
سنجش اين مفهوم در اين سطح به اين خاطراست که بي‏هنجاري مفهومي گسترده و به اصطلاح پربار است و سنجش تمام ابعاد آن ممکن نيست . بنابراين تمايل به اختلال رواني، الکليسم، اعتياد و موارد مشابه مد نظر ما نيست. او مي‏گويد در نهايت منظور ما از بي‏هنجاري: «کناره‏گيري از تبعيت از يک يا چند بخش از استانداردهاي مسلط اجتماعي» است.
• کائو62 (2004،2007) منارد63 (1995)
بي‏هنجاري هر شکلي از بي نظمي يا فقدان پيوستگي و انسجام است که جامعه ممکن است از آن رنج ببرد. بطور کلي مي‏توان گفت که بي‏هنجاري را مي‏توان به عنوان يک متغير نگرشي در سطح فردي سنجش کرد و بی‏هنجاری را به عنوان يک مفهوم رواني – اجتماعي در نظر گرفت که در فرد بروز مي‏يابد . بر اين اساس بي‏هنجاري به اين مسئله اشاره دارد که آيا يک فرد با يک رفتار انحرافي خاص، که براي فرد يک دستاورد مالي دارد موافق است يا خير . در اين حالت بي‏هنجاري يک باور شخصي است که کنشگران نسبت به شکستن هنجارهاي فرهنگي دارند .
ملوين سيمن (1959) احساس بي‏هنجاري64 را يکي از ابعاد پنج‏گانه‏ي ازخودبيگانگي مي‏داند. لذا احساس بي‏هنجاري نسبت به بيگانگي رابطه‏ي جزء و کل است بدين معنا که بيگانگي اعم از احساس بي‏هنجاري است.
سيمن از علماي اجتماعي است که کوشيده است ابعاد از خود بيگانگي را تعريف کند. وي بيگانگي اجتماعي را از نظر فرد در رابطه با اجتماع، يعني از ديد روان شناسي اجتماعي مورد بررسي قرار داده و دراين رابطه پنج متغير زير را از هم تميز مي‏دهد.
1- ناتواني65: به حالتي گفته مي شود که فرد قادر به تحت تاثير قرار دادن محيط اجتماعي خود نباشد.
2- بي معنايي66: احساسي است که شخص تصور کند براي اعمال واعتقادات خود خطوط راهنمايي دراختيار ندارد.
3- بي هنجاري67: حالتي است که فرد احساس مي کند براي رسيدن به هدف هاي ارزنده خود نياز به وسايل نامشروع دارد.
4- انزواي اجتماعي68: هنگامي است که شخص احساس مي کند با ارزش ها و معيارهاي جامعه بيگانه شده است.
5- از خودبيزاري يا جدايي از خويشتن69: سيمن ميزان و درجه هر رفتاري را براساس پاداش هاي مورد انتظار آتي مي بيند و چون مارکس معتقد است؛ پاداش منحصراً درخود عمل نهفته نيست بلکه نسبت به کار امري خارجي است.
تمامي اين تعاريف و اين متفکران بي‏هنجاري را در سطحي فردي در قالب احساس بی‏هنجاری يا بي‏هنجاري، عملياتي و تئوريزه کرده‏اند.
احساس بی‏هنجاری به حالتي ذهني از بي‏هنجاري اشاره دارد، که احساس بريدگي از اجتماع، نااميدي، جدايي، بيگانگي از نهادهاي اجتماعي و احساس بي‏قدرتي را دربرمي‏گيرد و به واسطه‏ي اين حالت فردي، موقعيت ساختار اجتماعي را به مثابه يک کل نشان ميدهد (حيدري، 1391). اين احساس فردي که تجلي ساختارهاي اجتماعي است واجد سه بعد بي معنايي و بي اعتمادي، بي‏قدرتي و بت وارگي پول است که در سطح فردي عملياتي مي شود (حيدري و ديگران، 2011؛ حيدري و ديگران، 2013).
با اين شرح مفهوم احساس بي‏هنجاري به مثابهي حالتي فردي که تجلي ساختار اجتماعي است مورد استفادهي بسياري از محققان اين حيطه از لئو سرول (1956) تا کائو (2007) قرار گرفته است و بيش از 19 گونه عملياتي شدن از احساس بي‏هنجاري وجود دارد (خلاصه‏اي از اين عملياتي شدن‏ها را مي‏توان در حيدري، 2011) مشاهده کرد.

ب) رویکردهای جامعهشناختی
قواعد و هنجارها در کنش‏هاي متقابل انسان‏ها تعيين کننده‏ي رفتار آن‏ها هستند و پيروي از آن‏ها به سامان و توازن جامعه مي‏انجامد. مادامي که اين هنجارها و قواعد قدرت تنظيم کنندگي خود را داشته باشند و افراد نسبت به آن‏ها بي‏تفاوت نشوند. در غيراين‏صورت جامعه به وضعيت بي‏هنجاري يا آنومیک مبتلا مي‏شود(رفيع پور:1378). بی‏هنجاری پديده‏اي مدرن است و پيامد فرايند مدرنيزاسيون در ابعاد گوناگون. اين فرايند سبب مي‏شود تا ساختارهاي ارزشي اعتبار خود را از دست داده و انسان‏ها در شرايطي دوگانه و فضايي مبهم دچار سرگشتگي شوند.
دورکيم70 نخستين کسي بود که مفهوم بی‏هنجاری را، در سال 1893 در کتاب خود، تقسيم کار در جامعه، وارد ادبيات جامعه‏شناسي کرد سپس در کتاب ديگر خود به نام خودکشي (1897، ترجمه‏ي اسپالدينگ 71 و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با موضوع مکتب فرانکفورت Next Entries پایان نامه با موضوع مکتب فرانکفورت، کنش ارتباطی، وجوه معنایی