پایان نامه با موضوع رقابت در بازار، اوقات فراغت، مصرف‌كننده، سود سهام

دانلود پایان نامه ارشد

تنها خود را به اثبات نمي‌رساند، بلكه خود را نفي مي‌كند و به جاي خرسندي احساس رنج مي‌كند. بنابراين كارگر فقط زماني كه خارج از محيط كار است، خويشتن را درمي‌يابد و زماني كه در محيط كار است، خارج از خويشتن خویش مي‌باشد.(همان منبع)
چنين كاري، كار اجباري است كه نيازي را برآورده نمي‌سازد، بلكه ابزاري صرف براي برآورده ساختن نيازهايي است كه نسبت به آن خارجي هستند. ما در اينجا شاهد از خودبيگانگي هستيم كه قبلاً به شكل بيگانگي از اشياء مشاهده كرده بوديم.
انسان موجودي است كه به خلاف حيوان كه در توليداتش فقط خود را بازتوليد مي‌كند و از اين طريق نيازهاي جسماني‌اش را مرتفع مي‌سازد، مي‌تواند تمام طبيعت را بازتوليد كند. اما در نتيجه‌ی كار بيگانه شده، وجود نوعي آدمي، به وجودي بيگانه و به ابزاري در خدمت حيات فردي‌اش تبديل مي‌شود و بدين ترتيب آدمي از ذات معنوي و وجود انساني‌اش بيگانه مي‌شود.
پيامد مستقيم اين واقعيت كه آدمي از محصول كار خويش، از فعاليت حياتي خويش و از وجود نوعي خودبيگانه مي‌شود، بيگانگي آدمي از آدمي است. در حقيقت اين قضيه كه سرشت نوعي آدمي از او بيگانه شده است، به اين مفهوم است كه آدم‌ها از هم و هركدام از آنها از سرشت ذاتي آدمي بيگانه شده‌اند.
اگر محصول كار به كارگر تعلق داشته باشد و اگر اين محصول چون نيرويي بيگانه در برابر او قد علم مي‌كند، فقط از آن جهت است كه به انسان ديگري غير از كارگر تعلق دارد. اگر فعاليت كارگر مايه عذاب و شكنجه اوست، پس بايد براي ديگري منبع لذت و شادماني زندگي‌اش باشد. نه طبيعت، بلكه فقط خود انسان است كه مي‌تواند اين نيروي بيگانه بر انسان باشد. (مارکس ، ۱۳۶۳)
تنها در اوج تكامل مالكيت خصوصي، راز اينكه انسان از يك سو محصول كار بيگانه شده و از سوي ديگر وسيله‌اي است كه با آن كار خود را بيگانه مي‌كند، آشكار مي‌شود.
2-1-3. نقد سرمایه داری در دیدگاه مارکس
2-1-3-1. بحران زایی
از منظر مارکس سرمايه در روند رشد خود، با ديناميسمي دروني و وقفه ناپذير مدام رشد مي‌كند و مانند توده بهمن، مدام بزرگتر مي‌شود و تمام موانع را از سر راه بر مي‌دارد، يا “آنها را مي‌بلعد تا خود فربه‌تر شود، و وقتي ديگر مانعي نبود، سرانجام خود را مي‌بلعد .” (مارکس،1386)
ماركس معتقد است، بزرگ و انبوه شدن در ذات سرمايه است و ثابت ماندن در حكم مرگ آن است. او تلاش مي‌كند ثابت كند كه اين رشد تا ابد ممكن نيست و در جايي به ركود و سپس بحران مي‌كشد و آنگاه است كه ساعت مرگ سرمايه فرا مي‌رسد.
سرمايه دمادم تضادهاي دروني خود را مي‌آفريند، كه در بحران‌هاي اقتصادي تظاهر مي‌يابد. تضاد اصلي كه سرنوشت سرمايه را رقم مي‌زند، تضادي است كه ميان سرشت جمعي نيروي كار براي توليد ارزش اضافي (سرچشمه سرمايه) و شكل فردي مالكيت ابزار توليد و محصولات توليدي در مي‌گيرد. همين تضاد است كه سرانجام رشد سرمايه را به بن بست مي‌كشد. (همان منبع)
ماركس نكته‌اي را يادآور مي‌شود كه براي درك بحران هاي نظام مهم است: در فراگرد بغرنج انباشت سرمايه، پس از تراكم و تمركز و انحصار، بخشي از نقدينه خود را از روند توليد آزاد مي‌كند و به صورت سرمايه خالص مالي به جريان مي‌افتد. انبوهه ثروت فردي بر كل روند توليد چيره مي‌شود و بر سير آن تأثير مي‌گذارد. اصل “كمترين سرمايه براي بيشترين بهره” رقابت طبيعي كار با سرمايه را به رقابت شديد سرمايه با سرمايه متحول مي‌كند. هرگاه سرمايه به سودي هم ارز با موازين مشخص رقابت در بازار دست نيابد، كل نظام دچار بحران مي‌شود. (همان منبع)
ماركس بار ديگر نتيجه مي‌گيرد: “انحصار سرمايه براي شيوه توليدي كه خود با آن و تحت تأثير آن شكوفا شده، به صورت مانع رشد در مي‌آيد. تضاد ميان تمركز وسايل توليد از سويي و سرشت اجتماعي نيروي كار از سوي ديگر به حدي مي‌رسد كه همنشيني آنها ديگر در پوسته سرمايه‌داري نمي‌گنجد. اين پوسته سرانجام مي‌تركد.”
ماركس توضيح مي‌دهد كه با پيشرفت فني، تناسب ميان سرمايه ثابت و سرمايه شناور به سود اولي به هم مي‌ريزد، در حاليكه بيشترين سود هميشه از بخش دوم ناشي مي‌شود. با پايين آمدن ميزان سود، انگيزه توليد افت مي‌كند، و سرمايه از رشد و تكامل، يعني عنصر حياتي خود دور مي‌افتد. علايم بيماري به صورت رعشه ‌هایي از عارضه‌هاي اقتصادي و اجتماعي ظاهر مي‌شود. سرانجام با يورش گوركناني كه سرمايه‌داري خود آفريده است (پرولتاريا) ناقوس مرگ آن به صدا در مي‌آيد. (همان منبع)
ماركس فروپاشي قطعي حكومت سرمايه را مژده مي‌دهد:
“هر نظم تاريخي در تكامل جامعه، پايه‌هاي مادي سامان‌هاي برتر را فراهم مي‌آورد. هر شكل اجتماعي در مرحله معيني از كمال، جاي خود را به نظمي بالاتر مي‌دهد. هنگامي كه تضاد ميان مناسبات توزيع ثروت، كه بازتاب شكل تاريخي مناسبات توليدي هستند، با نيروهاي توليد و ظرفيت هاي توليدي به نهايت برسد، تعارض دامنه و ژرفاي بي سابقه اي پيدا مي‌كند. در اين حال برخوردي قطعي ميان تكامل مادي توليد و شكل اجتماعي آن پديد مي‌آيد. ماركس اين شرايط را زمينه‌اي براي انقلاب اجتماعي مي‌داند.(همان منبع)
2-1-3-2. بهره کشی و تشدید شکاف طبقاتی
تنها انگيزه‌اي كه سبب مي‌شود صاحب سرمايه در كشاورزي، صنعت، عمده‌فروشي يا خرده‌فروشی كالايي خاص سرمايه‌گذاري كند، سود شخصي خويش است. براي سرمايه‌دار مفيدترين شيوه به كار انداختن سرمايه در شرايطي كه يك ميزان خطر وجود داشته باشد، شيوه‌اي است كه بيشترين سود را نصيب او سازد، اما اين شيوه هميشه مفيدترين شيوه نيست.
از دیدگاه مارکس ، مفيدترين شيوه‌اي كه مي‌توان سرمايه را به كار بست، بهره بردن از نيروهاي توليد است. نرخ سود مانند اجاره بها و دستمزد با رونق جامعه افزايش و با ركود آن كاهش نمي‌يابد. به عكس نرخ سود در جوامع ثروتمند معمولاً پايين و در جوامع فقير بالاست. نرخ سود معمولاً در كشورهايي كه به سرعت در حال زوال مي‌باشند، بالاترين سطح را دارد. (مارکس، ۱۳۶۳)
‌كارگر تا زماني به عنوان كارگر موجوديت دارد كه در مقام يك سرمايه براي خود وجود داشته باشد و هنگامي به عنوان يك سرمايه وجود دارد كه براي او سرمايه‌اي وجود داشته باشد. در نظام سرمایه‌داری، كارگر بيكار، يعني آدم كاركني كه خارج از روابط كار است، به حساب نمي‌آید.
بر این اساس،‌ نيازهاي كارگر چيزي جز يك چیز نيست؛ تأمين معاش كارگر تا وقتي كه به كار مشغول است. يعني تا آن حد ضروري است كه نسل كارگران از گرسنگي نميرند. بنابراين دستمزد كارگر به همان اندازه كه نگهداري و مراقبت از ساير ابزارهاي توليد اهميت دارد، يا به كلام ديگر به همان اندازه كه طرف سرمايه به طوركلي براي بازتوليد آن با بهره، موردنياز است و يا مانند روغني كه به چرخ‌ها مي‌مالند تا از حركت نيفتند، مهم شمرده مي‌شود. سرمايه‌دار و كارگر، مصرف‌كننده را فريب نمي‌دهند، بلكه يكديگر را فريب مي‌دهند و اين موضوع به رابطه‌اي طبيعي تعبير مي‌شود. (همان منبع)
كار، سرمايه و رابطه ميان اين دو خصيصه، مالكيت خصوصي را به نمايش درمي‌آورد. مسير حركتي كه اين اجزاي تشكيل‌دهنده بايد طي كنند، به شرح زير است: (همان منبع)
الف) وحدت با ميانجي‌يابي، سرمايه با كار: در اين مرحله سرمايه و كار با هم وحدت دارند، سپس اگرچه از هم جدا شده و نسبت به هم بيگانه مي‌شوند، اما متقابلاً تكامل مي‌يابند و يكديگر را به عنوان وضعيتي ايجابي ارتقاء مي‌دهند.
ب) تضاد ميان سرمايه و كار: كه يكديگر را به صورت متقابل طرد مي‌كنند. كارگردر این ميان، سرمايه‌دار را به عنوان ناوجود خويش مي‌داند و به عكس هركدام سعي مي‌كند ديگري را از حيات ساقط كند.
ج) تضاد هركدام با خويش: سرمايه‌دار كاملاً قرباني مي‌شود و به صفوف طبقه كارگر درمي‌آيد، در حالي كه كارگر (البته فقط به صورت استثنا) سرمايه‌دار مي‌شود. كار مرحله‌اي از (تكامل) سرمايه و هزينه آن محسوب مي‌شود، از اين روي دستمزد كار غرامتي است كه سرمايه مي‌دهد. (مارکس،1377)
از نظر مارکس، مبارزه آشتي‌ناپذير سرمايه‌دار و كارگر مزدکار را تعيين مي‌كند. در اين مبارزه پيروزي ناگزير از آن سرمايه‌دار است. سرمايه‌دار بدون كارگر بيشتر مي‌تواند زندگي كند تا كارگر بدون سرمايه‌دار. پايين‌ترين و ضروري‌ترين سطح دستمزد آن است كه معاش كارگر را براي دوره‌اي كه كار مي‌كند، تأمين مي‌کند.
تقاضا براي كار انسان همانند همه كالاهاي ديگر، ضرورتاً سطح توليد آدمي را تنظيم مي‌كند. هرگاه عرضه بيش از تقاضا مي‌شود، بعضي از كارگران به ورطه گدايي و بينوايي مي‌افتند. لذا بقاي كارگر تابع همان شرايطي مي‌شود كه بقاي هر كالاي ديگر؛ پس كارگر تبديل به كالا مي‌شود و بايد بخت و اقبال يارش باشد تا خريداري بيابد. هنگامي كه سرمايه‌دار سود مي‌برد كارگر لزوماً سودي نمي‌برد، اما هرگاه سرمايه‌دار ضرر كند كارگر لزوماً ضرر مي‌كند. مثلاً اگر سرمايه‌دار قيمت بازار را به راه‌های مختلف بالاتر از سطح قيمت طبيعي نگاه دارد، كارگر سودي نمي‌برد. (مارکس، 1377)
در مورادي كه كارگر و سرمايه‌دار رنج مي‌برند، كارگر به خاطر هستي خويش رنج مي‌كشد و سرمايه‌دار به خاطر سودي كه بايد از مال بي‌جانش درآورد.
ماركس سه وضعيت را در جامعه مورد نظر قرار می‌دهد و وضعيت كارگران را در آنها بررسي می‌کند: (همان منبع)
الف) اگر ثروت جامعه‌اي در سراشيب سقوط قرار گيرد، هيچ طبقه‌اي به اندازه طبقه كارگر چنين بي‌رحمانه دچار رنج و سختي نمي‌شود.
ب) اگر ثروت جامعه‌اي در حال افزايش باشد، اين تنها وضعيتي است كه مطلوب كارگران است، در اين شرايط رقابت ميان سرمايه‌داران شروع و تقاضا براي كارگران از عرضه آن بيشتر مي‌شود.
بالا رفتن دستمزدها باعث مي‌شود كه كارگران بيش از حد كار كنند. كارگران اگر درآمد بيشتري بخواهند بايد اوقات فراغت خويش را بيشتر قرباني كنند و لذا تمام آزادي خويش را از دست بدهند. در چنين جامعه‌اي كه بيش از همه براي كارگران مطلوب است، نتيجه ناگزير براي كارگران، كار بيش از حد، مرگ زودرس، تنزل تا سطح ماشين و نوكر و مطيع سرمايه شدن است.
با افزايش سطح دستمزدها، جنون سرمايه‌داران براي پولدار شدن، كارگران را نيز فرا مي‌گيرد كه تنها با قرباني كردن ذهن و جانشان آرام مي‌شوند. با افزايش دستمزدها و كار بيش از حد كارگران، بخش عظيمي از كار انباشته مي‌شود و در نتیجه‌ی آن انباشت سرمايه صورت مي‌گيرد. وقتي كار زيادي انباشته شود در واقع محصولات كارگر هر چه بيشتر از او گرفته مي‌شود تا آنجا كه كار او به عنوان دارايي شخص ديگري در مقابل او قرار مي‌گيرد و لذا محصول كار با كارگر، بيگانه‌تر مي‌شود.
همچنين انباشت سرمايه، تقسيم كار را شدت مي‌بخشد، كارگر را يك بُعدي مي‌سازد و او را تا حد ماشين تنزل مي‌دهد و رقابت او را نه تنها با آدم‌ها بلكه با ماشين‌ها نيز موجب مي‌شود. ‌انباشت سرمايه رفته رفته موجب مي‌شود كه كميت معيني از صنعت، كميت بيشتري از محصولات را توليد کند و توليد مازادي به وجود آيد و بخش عظيمي از كارگران اخراج شوند و دستمزدها به پايين‌ترين سطح ممكن برسد.
ج) در كشوري كه به ثروتي سرشار دست يافته است، هم دستمزد كار و هم سود سهام احتمالاً بسيار اندك است و رقابت براي اشتغال چنان زياد است كه موجب كاهش سطح دستمزدها تا بدان حد مي‌شود كه به زحمت كفاف معاش تعدادي از كارگران را مي‌دهد. (همان منبع)
از نظر ماركس در این نظام همه چيز با كار خريده مي‌شود، اما در همان حال اعلام مي‌كند كه كارگري كه قادر نيست هر چيز را بخرد، مجبور است خود و هويت انساني‌اش را بفروشد. از این منظر، كار يگانه قيمت ثابت چيزهاست، در حالي كه در عمل چيزي ناپايدارتر از قيمت كار كه دستخوش نوسانات فراوان است وجود ندارد.
2-1-3-3. پول سالاری
نياز به پول نيازي است واقعي كه نظام جديد اقتصادي آن را به وجود آورده و اين تنها نيازي است كه اين نظام به وجود مي‌آورد. كميت پول به چنان ميزاني افزايش مي‌‌يابد كه به تنها كيفيت مؤثر آن تبديل مي‌شود.
هر چه كمتر باشي، كمتر از زندگي بهره بگيري، زندگي از خودبيگانه‌ات بيشتر خواهد شد؛ هر چه بيشتر داشته باشي، اندوخته وجود بيگانه‌ات بيشتر خواهد بود.

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با موضوع نظام سرمایه داری، آگاهی اجتماعی، نیروی کار Next Entries پایان نامه با موضوع صنعت فرهنگ، رقابت در بازار، کالاهای فرهنگی، از خود بیگانگی