پایان نامه با موضوع خونريزي، زميني، اخلاقي

دانلود پایان نامه ارشد

که وجود ندارد.319
همچنين شرور اخلاقي که از انسانها سر ميزند از جمله اموري است که در تقسيم بندي ارسطويي داراي خير غالب همراه با شر قليل است.
“الانسان المستعد للکمالات النفسانية و العقلية و الخيرات الظنية و الحقيقة قد يعتريه بسبب امور اتفاقية اعتقادات فاسدة و جهالات مرکبة و اخلاق ذميمة و اعمال سيئة و اقتراف خطيئات تضره في المعاد، ولکن هذه الشرور انما تکون في اشخاص قليله اقل من اشخاص سالمين عن هذه الشرور و الافات و في اوقات اقل من اوقات العافيه و السلامه عنها”320؛ انسان که استعداد دريافت کمالات نفسي و عقلي و خيرات زيادي را دارد گاهي به سبب اموري، اعتقادات فاسده يا جهل مرکب يا اخلاق و اعمال زشت يا گناهاني که به امر معاد او ضرر ميزند بر او عارض مي شود، اما اين شروري که ذکر شد در اشخاص معدود و قليلي در بعضي از زمانها اتفاق ميافتد که تعداد آنها از افرادي که از اين شرور سالم ماندهاند خيلي کمتر است.
در اينجا بايد نکتهاي گفته شود و آن شبههاي است که شيخ الرئيس ابن سينا از آن جواب داده است. شبهه اين است که اگر شرور اخلاقي که از انسانها سر ميزند در اقليت ميباشد، چرا بر بيشتر مردم، جهل يا طاعت شهوت و غضب غالب است و چرا به اين مردم شر قليل نسبت داده شده است؟ جوابي که اين فيلسوف بزرگ از اين اشکال داده چنين ميباشد: همچنان که احوال بدن سه قسم است: يکي آنکه زيبايي و صحت را به کمال رسانده و در نهايت حسن و صحت هستند، ديگري گروهي که از هيچ گونه سلامت و حسني برخوردار نيستند بلکه در نهايت زشتي و بيماري به سر ميبرند، و قسم سوم گروهي که از زيبايي و سلامتي نسبي برخوردارند و متوسط بين دو گروه قبلي ميباشند. گروه اول و دوم در اقليت به سر ميبرند اما اکثريت قاطع را گروه سوم متوسطين تشکيل ميدهند. همچنين حال نفس از نظر زيبايي باطني و سلامت نفساني بر سه قسم است. گروه اول آنها که در نهايت زيبايي و سلامتي باطنياند و از لحاظ عقلاني و اخلاقي يا عقل نظري يا عملي هيچ گونه کم و کاست و عيب و نقصي ندارند. گروه دوم دستهاي هستند که چنان در جهل مرکب و رذائل اخلاقي و معاصي غوطه ورند که هيچ گونه اميدي به نجات و رستگاري آنها نيست. گروه سوم که متوسط بين دو گروه قبل است يعني در فضايل اخلاقي و عقلاني به کمال نرسيده و از عالي ترين درجه سعادت اخروي برخوردار نيستند و جهل آنها جهل بسيط است و در معاد به آنها ضرر نميزند، از لحاظ علمي و عملي ناقصاند ولي در جمع اهل سلامت هستند و از خيرات اخروي بهرهاي ميبرند. دو قسم اول در اقليت به سر ميبرند و نادر ميباشند اما اکثريت قاطع را گروه سوم تشکيل ميدهند که از فضائل عقلاني و اخلاقي برخوردارند اگر چه گروه اول اندک ميباشند اما اگر گروه سوم را به آنها بيافزائيم به اکثريت قاطعي ميرسيم که در آخرت خوشبختند.321
اين بحث را ميتوان در آياتي که مربوط به خلقت حضرت آدم322 عليه السلام است پي گيري کرد.
هنگامي که خدا خواست آدم را بيافريند و خليفه اي از جانب خودش بر روي زمين قرار دهد، موجودي که نماينده او باشد و صفاتش پرتويي از صفات پروردگار، آن را به فرشتگان اعلام کرد: “و اذ قال ربک للملائکة اني جاعل في الارض خليفة” فرشتگان ميدانستند که در طبيعت انسان شر و فساد هست و لذا با تعجب سوال کردند: “قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفک الدماء” آيا کسي را بر روي زمين قرار ميدهي که فساد و خونريزي کند در حالي که ما تو را عبادت ميکنيم، تسبيح و حمدت به جا ميآوريم و تو را از آنچه شايسته ذات پاکت نيست پاک ميشمريم. خداوند در اينجا پاسخ سر بستهاي به آنها داد “قالَ انِّي اَعلَمُ ما لا تَعلَمُون” فرمود: من چيزهايي ميدانم که شما نميدانيد.
فرشتگان آن چنان که از سخنانشان پيدا است پي برده بودند که اين انسان فردي سر به راه نيست، فساد ميکند، خون ميريزد و خرابي به بار ميآورد. ملائکه اين مطلب را از کلمه في الارض (در روي زمين) دريافته بودند. زيرا ميدانستند انسان از خاک آفريده مي شود و ماده به خاطر محدوديتي که دارد طبعا مرکز تزاحم است، چه اين که جهان محدود مادي طبع زياده طلب انسانها را نمي تواند اشباع کند، حتي اگر همه دنيا را به يک فرد بدهند باز ممکن است سير نشود. اين وضع مخصوصاً در صورتيکه توأم با احساس مسئوليت کافي نباشد سبب فساد و خونريزي ميشود.323
علامه طباطبائي در اين باره ميفرمايد:
ملائکه از کلام خداي تعالي که فرمود: ميخواهم در زمين خليفه بگذارم، چنين فهميده اند که اين عمل باعث وقوع فساد و خونريزي در زمين ميشود، چون ميدانستهاند که موجود زميني به خاطر اينکه مادي است، بايد مرکب از قوايي غضبي و شهوي باشد و چون زمين دار تزاحم و محدود الجهات است، و مزاحمات در آن بسيار ميشود، مرکباتش در معرض انحلال و انتظامهايش و اصلاحاتش در مظنه فساد و بطلان واقع مي شود، لاجرم زندگي در آن جز بصورت زندگي نوعي و اجتماعي فراهم نميشود و بقاء در آن به حد کمال نميرسد جز با زندگي دسته جمعي و معلوم است که اين نحوه زندگي بالاخره به فساد و خونريزي منجر ميشود.324
فرشتگان ميدانستند که آدم موجودي مُلکي و زميني است و موجود زميني مادي و مرکّب از قواي غضبيّه و شهويّه است و قلمرو ماده، منطقه تزاحمها و درگيريها و لازمهاش افساد و خونريزي است.325
بعد از خلقت انسان، آدم به لطف پروردگار داراي استعداد فوق العادهاي براي درک حقايق هستي بود. خداوند اين استعداد او را به فعليّت رسانيد و همه اسماء را به او تعليم داد. علم اسماء چيزي شبيه “علم لغات” نبوده است. بلکه مربوط به فلسفه و اسرار و کيفيات و خواص آنها بوده است، خداوند اين علم را به آدم تعليم کرد تا بتواند از مواهب مادي و معنوي اين جهان در مسير خويش بهره گيرد.326
بعد از تعليم اسماء به آدم، خداوند آنها را بر ملائکه عرضه کرد و آن حقايق را نشان داد. گفت: شما اينها را به من معرفي کنيد، بگوييد نام اينها چيست؟ براي آنها مجهول بود. در پاسخ گفتند: خداوندا، منزهي تو جز آنچه به ما تعليم دادهاي چيزي نميدانيم. آن وقت به آدم ماموريت داده شد که اي آدم، فرشتگان را از اسماء و اسرار اين موجودات با خبر کن. هنگامي که آدم حقايقي را که براي آنها مجهول بود تعليم داد، خداوند به فرشتگان فرمود: من نگفتم رازهاي نهاني وجود دارد که من آن رازها را ميدانم و شما نميدانيد؟ يعني شما از آن موجود، فقط اين جنبهاش را ميدانستيد و ميشناختيد و ميگفتيد او منشا شر و فساد ميشود، اما اين جنبه اش که او ميرسد به جايي که شما بايد در مکتب او بياموزيد، اين را ديگر شما نديده بوديد. انسان موجودي است که در طبيعت او شر و فساد هست و در عين حال در طبيعت اين موجود اين استعداد هست که برسد به جايي که ما فوق فرشتگان و ملائکه قرار بگيرد و اين دو هم به يکديگر آميخته است، تفکيک ناپذير است.327
خداي سبحان در پاسخ و رد پيشنهاد ملائکه، مساله فساد در زمين و خونريزي در آنرا از خليفه زميني نفي نکرد و نفرمود: که نه، خليفه ايکه من در زمين ميگذارم خونريزي نخواهد کرد و فساد نخواهد انگيخت. در عوض مطلب ديگري عنوان نمود و آن اين بود که در اين ميان مصلحتي هست که ملائکه قادر بر ايفاء آن نيستند و نميتوانند آنرا تحمل کنند ولي اين خليفه زميني قادر بر تحمّل و ايفاي آن هست.
آري انسان از خداي سبحان کمالاتي را نمايش ميدهد و اسراري را تحمّل ميکند که در وسع و طاقت ملائکه نيست. اين مصلحت بسيار ارزنده و بزرگ است بطوريکه مفسدة فساد و سفک دماء را جبران ميکند.328
ملائکه نگفتند: خدايا اين را که مي آفريني منهاي شر و فسادش خلق کن. اگر براي ملائکه اين مسئله مطرح بود ـ آن طور که اغلب ما اين طور فکر ميکنيم و ميگوييم خوب، انسان آفريده شود منهاي شر و فسادش ـ همين طور سخن ميگفتند. نه، ميدانستند اگر انسان آفريده شود آن شر و فساد هم جزء آن هست و قضيه منها ندارد. آنها ميدانستند که انسان توام با اين شر و فساد است منتها ما بعد شر و فساد يعني جنبه هاي خير کثير را ديگر نميديدند. خداوند آن جنبه هاي ديگر را به آنها اعلام کرد. وقتي که فرشتگان آن استعدادهاي ديگري که در همين انسان هست و آن خيرات کثيري که بر وجود اين انسان مترتب است ديدند، اعتراض خودشان را پس گرفتند و فهميدند که چرا بايد چنين موجودي آفريده شود.329
مطالب بسياري از قسمتهاي مختلف اين آيات استفاده ميشود اما آنچه مربوط به بحث از آن فهميده ميشود نکات زير است که در مطلب قبل بيان شدند.
1 – تفکيک ناپذيري خير و شر در خلقت آدم.
2 – آفرينش مادي و زميني انسان سبب فساد و شر ميباشد.
3 – آفرينش خير کثير همراه با شر قليل در خلقت انسان همراه با ذکر اين نکته که دوري از آن شر قليل در خلقت انسان اجتناب ناپذير است.
3ـ2ـ3. مرگ
3ـ2ـ3ـ1. واژه شناسي مرگ در قرآن
* توفّي:
قرآن کريم از مرگ با عنوان “توفي” ياد کرده است.
کلمه “توفي” به معناي گرفتن چيزي است به طور تمام و کامل، مثلاً وقتي ميگويند: “توفيت حقي من فلان” و نيز “استوفيت حقي من فلان” معنايش اين است که من تمام حقم را از فلاني گرفتم.330 کلمه توفّي به معناي اين است که چيزي را به طور کامل دريافت کني، مانند توفّي حق و توفّي قرض از بدهکار، که معنايش تا دينار آخر حق و طلب را گرفتن است.331
“توفّي” (بر وزن ترقي) از ماده “وفي” به معني تکميل کردن چيزي است و اينکه عمل به عهد و پيمان را وفا ميگويند به خاطر تکميل کردن و به انجام رساندن آن است و نيز به همين دليل اگر کسي طلب خود را به طور کامل از ديگري بگيرد، عرب ميگويد: توفي دينه، “يعني طلب خود را به طور کامل گرفت”.
در آيات قرآن نيز توفي به معني گرفتن، به طور مکرر به کار رفته است مانند “وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُم بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ …”332؛ و اوست کسي که شبانگاه روح شما را به هنگام خواب ميگيرد و آنچه را در روز به دست آوردهايد ميداند.
در اين آيه مساله خواب به عنوان توفي روح ذکر شده، درست است که واژه توفي گاهي به معني مرگ آمده و متوفي به معني مرده است ولي حتي در اين گونه موارد نيز حقيقتا به معني مرگ نيست بلکه به معني تحويل گرفتن روح است.333
* موت:
يکي ديگر از واژه هايي که در قرآن بر مرگ و مردن دلالت ميکند واژه “موت” است. اين واژه 165 بار در 143 آيه آمده است. مفردات با بررسي اين واژه در برابر انواع حيات مي گويد که موت داراي انواعي است:
1- موت در برابر قوه ناميهاي که در انسان و حيوان و گياه موجود است مانند “يُحيَي الارضَ بَعدَ مَوتِها”334؛ زمين را بعد از مرگش زنده ميسازد.
2- زوال قوه حافظه، مانند: “قالَت يلَيتَني مِتُّ قَبلَ هذا وَ کُنتُ نَسياً مَنسياً”335؛ گفت اي کاش پيش از اين مرده بودم و يکسر فراموش شده بودم.
3- زوال قوه عاقله که همان جهالت است، مانند: “اَو مَن کانَ مَيّتاً فَاحيَيناهُ”336؛ آيا کسي که مرده دل بود و زندهاش گردانيديم …
4- حزن و خوفي که مکدر و تيره کننده حيات است، مانند: “وَ يَاتيَهُ المَوتَ مِن کُلِّ مَکان وَ ما هُوَ بِمَيّت”337 ؛ و مرگ از هر جانبي به سويش ميآيد ولي نميميرد.
5- خواب که مرگ خفيف است، “وَ هُوَ الَّذي يَتَوَفّاکُم بِالَليلِ”338 و به خاطر همين خداوند تبارک و تعالي مرگ و خواب را به نام “توفي” نامگذاري کرده است.339
اين واژه در قرآن به معاني ديگر آمده که در ذيل به آن اشاره ميشود:
* جدايي روح از بدن و جسد، مانند: “کُلُّ نَفسٍ ذائِقةُ المَوت”340؛ هر جانداري چشنده طعم مرگ است.
* آب مني و نطفه (مراحل پيشين آفرينش انسان)، مانند: “كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ”341 ؛ چگونه خدا را منکريد با آنکه مردگاني بوديد و شما را زنده کرد باز شما را ميميراند و باز زنده ميکند.
* گمراهي بي ايماني و کفر، مانند: “اِنَّکَ لاتُسمِعُ المَوتيَ”342؛ البته تو مردگان را شنوا نميگرداني.
* در مورد بتهاي فاقد حرکت و جنبش

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درمورد خلیج فارس، اقیانوس هند، عوامل طبیعی Next Entries منبع مقاله درمورد خلیج فارس، جزیره قشم، آلودگی نفتی