پایان نامه با موضوع حيات، چيزي، کسي

دانلود پایان نامه ارشد

آزمون و تکليف است ظرف جزاي نهايي نخواهد بود.
ضرورت موت گاهي از لحاظ مبدأ قابلي طرح ميشود. يعني حد وسط آن را محدوديت بدن بر عهده دارد، و زماني از لحاظ مبدا غايي مطرح ميگردد، چنانکه بيان شد و به همين لحاظ دنيا براي هيچ کس جاودانه نيست، چون نشئه و جايگاه آزمون براي رسيدن به جزا و کيفر است و دائمي بودن نشئهاي که براي آزمون آفريده شده است نامعقول و بي معناست و اين نشئه بايد برچيده شود و امتحان شدگان به هدف برسند. مرگ، هجرت و پلي است براي ورود به نشئه پاداش و کيفر يعني قيامت. بنابر اين انسان و هر موجود متفکر و مختاري که دنيا براي او نشئه امتحان است، حتماً بايد از حوزه امتحان خارج شود و به نتيجه آزمون خود که صلاح يا طلاح است برسد. اما خود دنيا که محل آزمون است؛ دليل انقطاع و عدم جاودانگي آن اين است که دنيا نشئه حرکت است و حرکت بدون هدف معقول نيست و نرسيدن به مقصد مايه بطلان است و هرگز موجود باطل به صورت يک نشئه مهم موجود نخواهد شد. پس حتماً به مقصد خود ميرسد و آن همان دار القرار است که پايان مسير هر متحرک خواهد بود.395
پس چون اولاً دنيا دار امتحان است و ثانياً هر کسي بايد به جزاي امتحاني که داده برسد و دنيا ظرفيت اين را ندارد که ظرف جزاي تام باشد پس بايد با هجرت از اين عالم و ورود به نشئه ديگر به جزاي کامل برسند.
ضرورت مرگ از امکان وجود آدمي سرچشمه ميگيرد و بر اين اساس هر موجود ممکني ميميرد و ضرورت دارد که بميرد، زيرا هر موجود ممکني بايد در سير تکويني اش به غايتي برسد. غايت تکويني تمام موجودات نيز انسان است و غايت انسان نيز خداوند و ملکوت اوست و مرگ چيزي جز اقبال تدريجي نفس به خداوند و ملکوت او نيست. بنابراين تا وقتي وجود و حيات آدمي در مرحله دينوي است، همانند کودکي است که به لحاظ ضعف وجودي و نقصان جوهرياش به گاهوارهاي مثل بدن نياز دارد که در مکاني مثل دنيا تکان دهندهاي مثل زمان او را به حرکت در آورد تا او به حد حرکت جوهري خويش برسد ولي هنگامي که به نهايت بلوغ رسيد ناگزير از اين گاهواره بايد خارج شود و اين خروج از حيز بدن و مکان و زمان همان مرگ است که او را به قرارگاه ابدي اش رهنمون ميسازد.
هر نفسي بايد جهان مادي را ترک کند و به عبارتي ديگر قضيه “هر نفسي مرگ را مي چشد” يک قضيه ضروريه است و نه امکاني. ملاصدرا ميفرمايد: دنيا مانند مزرعه است و ارحام زنان مانند زمين قابل کشت و نطفه در ارحام مانند بذري است که در مزارع پاشيده ميشود و تولّد مانند جوانه زدن و ايام جواني مانند نشو ونماي گياه و ايام ميانسالي مانند سفت شدن دانهها و ايام شيخوخت و کهنسالي مانند خشک شدن گياه است و بعد از اين حالات چارهاي جز چيدن گياه نيست و حصاد و چيدن همان مرگ است.396
هر کسي که درباره پديده مرگ که اکثر مردم آن را از جمله شرور ميدانند تفکر کند، مييابد که در مرگ خير کثيري است و هيچگونه شريتي در آن نيست – که به ميت و ديگران ميرسد، اما خيري که به ديگران ميرسد اين گونه است که اگر مرگ مرتفع ميشد زندگي بر مردم سخت ميشد و زمين براي آنها تنگ و نفس کشيدن برايشان مشکل ميشد چه برسد به اينکه بخواهند حرکت کنند يا بخورند و بياشامند. پس در اين فرض که مرگ مرتفع شود با اين شرايط سخت زندگي، انسان زنده حالش از حال و احوال مرده بدتر است (و آرزوي مرگ ميکرد) و اما خيري که به خود ميت ميرسد، به خاطر آزادياش است از اين وجود دنيوي که هميشه در معرض آفات و سختي هاست و همچنين قرار گرفتن در جوار رحمت الهي.397
ابن سينا در مورد ضرورت مرگ ميفرمايد: “اگر قرار باشد که انسانها در دنيا جاودان و باقي باشند، انسانهاي قبل از ما نيز بايد باقي باشند و اينان اگر قدرت بر توليد مثل داشته باشند و نميرند ديگر در زمين جاي پايي نخواهد بود و زمين نميتواند اين افراد را تحمل کند ولو آنکه به صورت ايستاده و غير متحرک باشند چه برسد به اينکه بنشينند و در زمين حرکت کنند.398
3ـ2ـ3ـ7. حقيقت مرگ
مرگ از جمله آيات حکيمانه باري تعالي در نظام خلقت است و حقيقت آن مانند حيات ناشناخته و مجهول است و مرگ يک سرنوشت اجتناب ناپذير است.مسأله مرگ از جمله اموري است که اگر وحي و تعاليم پيامبران و ائمه اطهار عليه السلام نبودند کسي نميتوانست ماهيت مرگ را دريابد و نيز بفهمد چه خواهد شد. آياتي که ميتوان از آنها مرگ را تفسير کرد يکي آن آياتي است که از مرگ به “توفي” تعبير کرده است.399 مرگ در فرهنگ قرآن به معناي وفات است. وفات يعني اخذ تام و در اختيار گرفتن تمام و کمال يک حقيقت و انتقال آن به سراي ديگر نه فوت به معناي زوال و نابودي. انسان در فرهنگ قرآن متوفّي است نه ضالّ و مرگ توفّي است نه ضلالت و گم شدن در زمين، و متوفّي خداوند متعال و ملک الموت و ملائکه الهي هستند.
مرگ عبارت است از قطع علاقه روح از تن، و روح يا نفس در هنگام مرگ توسط فرشتگان مخصوصي که بر اين کار گمارده شدهاند، گرفته ميشود و به حيات در برزخ ادامه ميدهد.
“قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ”400؛ بگو فرشته مرگي که بر شما گمارده شده جانتان را ميستاند آنگاه به سوي پروردگارتان باز گردانيده ميشويد.
کافران ميگفتند: آيا وقتي مرديم و در روي زمين پراکنده و گم شديم آيا دوباره زنده ميشويم که خداوند تعالي به پيامبرش صلي الله عليه و آله فرمود: بگو فرشته مرگ که بر اين کارتان گمارده شده همه وجود شما را ميگيرد و چيزي از حقيقت شما روي زمين پراکنده و گم نخواهد شد. پس اولا مرگ به معناي فنا و نابودي نيست و شما نابود نخواهيد شد و ثانيا چون تمام حقيقت شما با مردن نزد فرشته مامور الهي محفوظ است رجوع شما با ارجاع مامور خدا به سوي پروردگار خدا خواهد بود. “ثُمَّ اِلي رَبِّکُم تُرجَعون”. بنابراين انسان با انتقال به سراي ديگر سفر جديدي را آغاز ميکند و به مقصد نهايي خود ميرسد “إِلَى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ”401؛ آن روز است که به سوي پروردگارت رفتن خواهد بود.
حقيقت انسان عبارت است از جان و روح و نفس او که با کلمه “من، تو” از آن حکايت ميکنيم و روح آدمي غير از بدن اوست و بدن در وجودش و شخصيتش تابع روح است و روح با مردن متلاشي نميشود و معدوم نميگردد بلکه در حيطه قدرت خداي تعالي محفوظ است.402
حقيقت انسان روح اوست که توفي ميشود و خدا يا ملک الموت يا فرشتگان آن را ميگيرند و استناد توفي به “کم” اشاره دارد که تمام حقيقت انسان روح اوست.
“كُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ …”403؛ هر جانداري چشنده طعم مرگ است و همانا روز رستاخيز پاداشهايتان به طور کامل به شما داده ميشود.
مرگ از مراحلي است که در مسير تقدير به طور وجوب و حتم بايد باشد و همه بايد آن را طي کنند و مرگ يکي از حقايق عالم است. کلمه موت، اين کلمه به معني نداشتن حيات و آثار حيات از شعور و اراده است البته نداشتن کسي و چيزي که ميبايست داشته باشد و قابليت داشتن آن را دارا باشد، البته براي اين کلمه معاني ديگري نيز هست. يکي معناي فلسفي که موت را عبارت ميدانند از مفارقت روح از بدن و قطع علاقه تدبيري آن و ديگري معنايي است که در روايات آمده که آن را عبارت دانسته است از انتقال از خانه به خانهاي ديگر و اين معني که براي موت کرديم وصف آدمي است به اعتبار بدنش و اما روح آدمي در هيچ جاي کلام خداي تعالي چيزي که به اتصاف آن به موت گويا باشد وجود ندارد.404
مرگ عبارت است از جدايي روح از جسد و اين تنها در جانداران داراي جسد تصور دارد و اما ارواح نميميرند.405 آنچه ميميرد بدن است نه روح و مرگ عبارت است از قطع علاقه تن از روان. پس مرگ روح را نميميراند بلکه روح مرگ را ميچشد و در خود هضم ميکند. آن سان که انسان شربت را ميچشد و در خود هضم ميکند. پس آنچه چشيده ميشود (مرگ) از بين ميرود نه چشنده.406
بر اين اساس انسان در ديدار با موت مرگ را ميميراند و از اين تحول ميگذرد و جاودانه مي شود چون مرگ يعني بريدن وابستگي هاي روح از بدن و رهايي روح نه مرگ روح. خداي سبحان درباره بهشتيان ميفرمايد: “لا يَذوقُونَ فيها المُوت الّا المَوتُه الاولي”407 يعني وقتي بهشت ميروند تحول ديگري در کار نيست و غير از دگرگوني و مرگي که پيشتر چشيدهاند مرگ و تحولي را نخواهند چشيد.408
“اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ”409؛ خدا روح مردم را هنگام مرگشان باز ميستاند و نيز روحي را که در موقع خوابش نمرده است قبض ميکند. پس آن نفسي را که مرگ را بر او واجب کرده نگاه ميدارد و آن ديگر نفسها را تا هنگامي معين به سوي زندگي دنيا باز پس ميفرستد. قطعاً در اين امر براي مردمي که ميانديشند نشانه هايي از قدرت خدا است.
مرگ و خواب از يک سنخ هستند و در رديف هم ذکر شدهاند. اين آيه صراحت دارد بر آنکه مرگ و خواب از جنس واحدند و يک حکم دارند. در حال مرگ و در حال خواب در هر دو حال خداوند جان را مي گيرد، ليکن آن کسي که اجلش رسيده است آن جان را نگاهداشته و آنکه اجلش نرسيده است جان را در موقع بيداري به او بر ميگرداند.
اگر قرآن به آن چيزي که از انسان گرفته ميشود تعبير “نفس” ميکند از آن نظر است که از نظر قرآن خود واقعي انسان همان است که گرفته و برده ميشود.410
به عبارت ديگر از اين دو آيه بر ميآيد، مرگ و خواب نظير يکديگرند و در هر دو مورد چيزي که معيار شخصيت انسان است گرفته ميشود با اين تفاوت که آن چيز که در هنگام خواب گرفته شده برگشت داده ميشود اما در مورد مرگ قابل برگشت نيست.
اينکه فرمود: “يتوفاکم = ميگيرد شما را” و نفرمود: “يتوفي روحکم = ميگيرد جان شما را” دلالت دارد بر اينکه حقيقت انساني که ما از آن به کلمه “من” تعبير ميکنيم همان روح انساني است و بس و چنان نيست که خيال ميکنيم که روح جزئي از انسان است و يا صفت و يا هيأتي است که عارض بر انسان ميشود.411
انسان ترکيبي است از روح و جسم. روح گوهري است غير مادي که ارتباط آن با جسم مايه نور و حيات آن است و به هنگام مرگ خداوند اين رابطه را قطع ميکند و روح را به عالم ارواح ميبرد و به هنگام خواب نيز اين روح را ميگيرد اما نه آن چنان که رابطه به کلي قطع شود. بنابراين روح نسبت به بدن داراي سه حالت است: ارتباط تامّ (حالت حيات و بيداري)، ارتباط ناقص (حالت خواب) و قطع ارتباط به طور کامل (حالت مرگ). پس خواب چهره ضعيفي از مرگ است و مرگ نمونه کاملي از خواب.412
از امام جواد عليه السلام پرسيدند که مرگ چيست؟ فرمود: همان خوابي است که شب هنگام شما را فرا ميگيرد با اين تفاوت که مرگ مدتش طولانيتر است و شخص از آن بيدار نگردد مگر در روز قيامت.413
نظير اين آيه که در مورد حقيقت مرگ است و آن را مانند خواب دانسته، آيه 60 سوره انعام است.
اکثر حکماي مسلمان نتوانستهاند به سادگي از کنار آن بگذرند و چون تفسير و تبيين مرگ و حقيقت آن به تفسير زندگي دنيوي وابسته است و بر اساس بينش الهي همانطور که حيات انسان ريشه در امور ماوراي طبيعي دارد، مرگ او نيز همين گونه است به همين جهت حکماي اسلامي، مرگ را از نفس انساني که موجودي است مجرد و ماوراء طبيعي، پي ميگيرند و ما قبلا درمورد نفس از ديدگاه حکما صحبت کرديم.
ابن سينا:
حکيم بزرگ اسلام، بوعلي سينا چون حقيقت انسان را همان نفس ميداند که براي رسيدن به تکامل به بدن نياز دارد بيشتر به مباحث و مسائل نفس و ارتباط آن با بدن پرداخته است و درباره مرگ که يکي از مراحل آفرينش انسان است به طور مستقل نپرداخته ولي به صورت گذرا و در خلال مباحثي مانند: ارتباط نفس با بدن و علل ترس از مرگ و مداواي آن از حقيقت مرگ سخن گفته است.
کسي که مردن را جاهل است و نميداند حقيقتش چيست پس من براي او بيان ميکنم و روشن ميسازم که مرگ بيشتر از آن نيست که نفس انساني آلات خود

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درمورد خلیج فارس، آلاینده ها، محیط زیست Next Entries منبع مقاله درمورد رسوب گذاری، زیست محیطی، ارتباط معنی دار