پایان نامه با موضوع حقوق بشر، مکتب فرانکفورت، قرن نوزدهم، ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

ارتباط معکوس دارند و اين ارتباط حاصل خوانش هابرماس از نظريهپردازان کارکردگرايي است که به آنومي مي‏پردازند.
نگرش انتقادي نسبت به دنياي مدرن در بيشتر آثار غيرمارکسيستي قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم حضور دارد. از ديد آنها در جوامع مدرن صنعتي، مردم افراد تک افتاده يا تودهاي بي شکل تلقي ميشوند، که در آن همهي چيزهاي خوب مربوط به فرديت از ميان رفتهاند. دنياي مدرن نوعي برهوت معنوي تلقي مي شود، هر گونه معنايي از زندگي رخت برميبندد و مردم در دنيايي که قادر به درک آن نيستند، تهي بوده و روحيهي خود را باخته اند و اين مضمون ها به شيوههاي مختلف در آثار بنيانگذاران جامعهشناسي ديده ميشود- در مارکس با عنوان از خود بيگانگي، در دورکيم با عنوان بي هنجاري، و در وبر با عنوان سرخوردگي.(کرايب،1385: 266).
به طورويژه و از آن جهت که مدنظر اين نوشتار است، اين موضوع در انديشه‏هاي دورکيم واجد مختصاتي است که با موضوع اين پژوهش ارتباط نزديک‏تري دارد. جامعه‏ي مدرن و تمايزاتي که در دل آن بوجود مي‏آيد از نظر دورکيم محصول پديدآيي تمايزات اجتماعي و تغيير ماهيت جهان اجتماعي است. دغدغه‏ي دورکيم قوام و بقاي فردگرايي و آرمان‏هاي دموکراسي در دل جامعه‏ي ارگانيک بود. دورکيم معتقد است که بی‏هنجاری وضعيتي است که مانع شکل‏گيري اين شاکله‏ي اخلاقي مي‏شود و به جاي شکل‏گيري فرديت به خودسري منجرمي‏شود.
هابرماس و فهمي که از حوزه‏ي عمومي تمايزيافته و زيست جهان دارد با دغدغه‏ي دورکيم در مورد انسان اجتماعي و مبتني بر فردگرايي اخلاقي نسبت دارد. در تمايزگذاري ميان نظام و زيست جهان هابرماس فراوان از سنت کارکردباوري هنجارين برداشت مي‏کند که نمايندگان اصلي‏اش دورکيم و پارسونزهستند(کرايب،1385: 499). اگرچه هابرماس بر دورکيم نقد‏هايي دارد اما خود اعتراف مي‏کند که در فهم زيست جهان، دورکيم براي او يک پيش‏رو محسوب مي‏شود و خود را به دورکيم مديون مي‏داند چراکه دورکيم مانند هابرماس در پي بازسازي مفهوم آزادي، انسجام و اقتدار اخلاقي در جامعه است (هابرماس، 1981، هم‏چنين بنگريد به پيکرينگ، 2001)
از اين حيث فهم هابرماس از زيست‏جهان با فهم دورکيم از جامعه‏ي ارگانيک و وضعيت بی‏هنجار نسبت دارد (ريتزر، 1996: 550). مسئله‏ي چيرگي عقل ابزاري بر زيست‏جهان و جداکردن فرد از زيست‏جهان و امتناع کنش ارتباطي محصول چيرگي عقل ابزاريِ مبتني بر سودمداري است که مسئله‏ي مشترک دورکيم، مرتون (1968) و هابرماس (1384 و 1388)بوده و هم‏چنين در مفهوم از خودبيگانگي در آراي مارکس و ماکس وبر قابل تشخيص ميباشد. مرتون در تئوريزهکردن بي‏هنجاري معتقد است بت‏وارگي پول يکي از بسترهاي رفتارهاي مبتني برخودخواهي است و دورکيم در کتابهاي خودکشي و تقسيم کار نيز معتقد است افسارگسيخته شدنِ حرص و ولع انسان در وضعيت بی‏هنجار بستري است که مانع شکل‏گيري فردگرايي اخلاقي و انسجام اجتماعي در دنياي مدرن است و مانع شکل‏گيري اخلاق مسئوليت در انسان مدرن مي‏شود که خطري است براي حفظ انسجام جامعه. غلبه‏ي عقلانيت ابزاري به اشکال مختلف مورد انتقاد متفکران کارکردگرايي آمريکايي از پارسونز تا مسنر و روزنفلد (2000) نيز بوده است. از نظر مسنر و روزنفلد چيرگي خرده نظام اقتصادي بر ساير خرده نظام‏هاي جامعه در عمل انسجام اجتماعي را از ميان مي‏برد. آنها اين وضعيت را بی‏هنجاری نهادي مي‏نامند. لذا بي‏هنجاري وضعيتي است که در آن کنشگر از زيست‏جهان و حوزه‏ي عمومي مي‏بُرد چرا که در اين وضعيت در حالتي خودسر و خودخواه قرار گرفته و مطابق ادبيات هابرماس از کنش ارتباطي مي‏گريزد.
هابرماس در تئوري کنش ارتباطي (1984)و هم‏چنين دانش و علايق بشري (1972) بر دو دسته از موانع دروني و بيروني تاکيد مي‏کند. ويژگي مشترک اين دو دسته از موانع, تحريف نظام‏مند ارتباط و وارون جلوه دادن حقيقت ارتباطي است. موانع بيروني مانند ايدئولوژي، سوژه‏اي ارتباط‏گريز را برمي‏سازد که گزاره‏هاي ايدئولوژيک را حقيقت محض مي‏داند و بيرون از اين گزاره‏ها امکان گفتگوي رهايي بخش و آزاد ندارد. موانع دروني نيز سندروم‏ها و حالات روانشناختي ناخودآگاه است که البته تجليات ساختار در حالات رواني فرد است. تحريف نظام‏مند مفهومي است که هابرماس از فرويد به عاريت مي‏گيرد. کاري که موانع دروني و بيروني با ارتباط مي‏کنند، علاوه بر تحريف نظام‏مندِ ارتباط، خودفريبي نيز هست. خودفريبي در قالب رابطه‏ي ايده‏آل گفتگويي که هابرماس رابطه روانکاو و درمانجو را چنين رابطه‏اي مي‏بيند قابل رفع است (هابرماس، 1972: 219). به همان نسبت که فرد مي‏تواند اسير تکانش‏ها و وسواس‏هاي دروني باشد، موانع بيروني که بر سر سوژه آوار مي‏شوند نيز ميتوانند مانع گفتگو و رهايي شوند. عدم رهايي از چنين موانعي از منظر هابرماس نمودي از ناپختگي است، چنانکه کانت ميپندارد، و گفتگو راه رهايي است. تاکيد بر گفتگو در حوزه عمومي در واقع دفاع از حقوق بشر است.
هابرماس چنين دفاعي را در قالب ارتباط‏گرايي80مطرح مي‏کند و آن را در مواجهه‏ي بين دولت و جامعه‎ي مدني مي‏بيند. از نظر هابرماس «ارتباط‏گرايي دفاع از حقوق بشر نيز هست، و در عين حال بر نقش دولت صحه گذاشته و حتي اين نقش را لازم مي‏داند، يعني تعهد دولت به مداخله در فرايند هويت‏يابي و حفظ آن. چنين مداخله‏اي حتي ضروري نيز هست، خصوصا در برهه‏هايي که بقاي اقليت‏هاي مذهبي، فرهنگي، اخلاقي و ملي در معرض خطر قرار مي‏گيرند» (هابرماس، 1995: 850). بدين ترتيب عمده‏ترين دغدغه‏ي هابرماس خودمختاري و رهايي بشر است، رهايي‏اي که در قالب عقل روشنگري امکان آن بوجود مي‏آيد. از اين حيث دغدغه‏ي او همچنان دغدغه‏ي مدرنيته و پتانسيل‏هاي آن است. اگرچه هابرماس را از متفکران مکتب فرانکفورت مي‏دانند اما نقطه‏ي اشتراک او با پيشينيانش در اين مکتب تنها در نقد عقل ابزاري است. هابرماس همچنان روشن‏گري را داراي قابليت براي رهايي مي‏بيند و برخلاف استادش آدورنو که راه رهايي را تنها در عبور از کاپيتاليسم مي‏ديد- چيزي که براي آدورنو محال به نظر مي‏رسيد- برخلاف آدورنو و هورکهايمر (1389) که عقل روشن گري را در بازگشت به اسطوره تحليل ميکردند نگاه هابرماس نسبت به عقل روشن گري مثبت است و آن را رو به پيشرفت مي‏بيند. چيزي که او را از متفکران و فلاسفه‏ي قرن نوزدهم و خصوصا کانت جدا مي‏کند اين است که هابرماس رد اين خرد را نه در پتانسيل‏هاي دروني سوژه، بلکه در دل تاريخ و جامعه مي‏بيند. لذا هابرماس از جامعه دفاع مي‏کند تا حقوق فرد را در دل جامعه تحقق بخشد. از اين حيث شايد با دورکيم هم قرابت‏هايي داشته باشد(دورکيم، 2003). يعني فرديت مد نظر هابرماس جز در درون جامعهاي عقلاني ممکن نيست. از اين حيث نگاه هابرماس به جامعه و نسبتش با فرد وراي دوگانه‏هاي رايج فرد/ جامعه، و عامليت/ساختار قرار مي‏گيرد. هابرماس مدافع جامعه و حوزه‏ي عمومي است و عقلانيت رهايي بخش را – در آثار دانش و علايق بشري و نظريه‏ي کنش ارتباطي- در دل جامعه و زيست جهان و در بستر تاريخي‏اش در نظر مي‏گيرد، عقلانيتي که حاصل مدرنيته و روشنگري است. بدين منظور او نظريه‌اي در مورد علائق برسازنده‏ي شناخت81 مطرح مي‏کند تا بين شناخت و رهايي ارتباط برقرار کند. علايق معطوف به چيرگي بر طبيعت در قالب کنش استراتژيک در پي منقاد کردن طبيعت و انقياد انسان نيز هستند. اين وجهي از عقل روشنگري است که مورد تاکيد پيشينيان مکتب فرانکفورت نيز بود و همان عقل ابزاريِ وام گرفته از وبر است. آنچه که دغدغه‏ي هابرماس است علايق ارتباطي و رهايي‏بخش است.
تجليگاه اين علايق رهاييبخش در دل حوزه‏ي عمومي است. حوزه‏ي عمومي قلمرويي از زندگي اجتماعي است که در آن چيزي همچون “افکار عمومي” مي تواند شکل بگيرد (هابرماس، 1388: 265). اين قلمرو زندگي اجتماعي آنگاهي که افراد خصوصي گرد هم مي آيند تا از مسائل عمومي و امور همگاني بحث و گفتگو کنند فعليت مي يابد. با اينکه شکل گيري حوزه عمومي، دست کم، مستلزم وجود آزادي بيان و گردهمايي و گفتگوي داوطلبانه و مشارکت جويانه است، اما لزوماً به وجود نهادها، تشکل‏ها و انجمن ها وابسته نيست. مثلاً افراد مي توانند پارک‏ها، خيابان ها، ميدان‏ها، کافه ها و … را به قلمرو زندگي اجتماعي و عرصه‏ي تحقق حوزه عمومي بدل نمايند و از اين مکان‏ها براي تجمع و مباحثه پيرامون امور عمومي و بعضاً اقدام به عمل اجتماعي بهره بگيرند. اما جامعه مدني، بخشي از حوزه عمومي است که به خود در قالب تشکل ها و انجمن ها و سازمان هاي اجتماعي شکل داده و به اصطلاح خود را نهادينه ساخته است. بنابراين، حوزه عمومي به کل عرصهي واسط ميان فرد خصوصي و دولت سياسي مربوط مي شود اما جامعه مدني به قلمرو هايي از حوزه‏ي عمومي اشاره مي کند که کم و بيش ساخت يافته و نهادمند هستند و افراد در قالب تشکل هاي خود جوش و انجمن هاي خود گردان سامان مي يابند. از ديدگاه هابرماس، آنچه براي شکل گيري و تثبيت حوزه عمومي و نيز جامعه مدني ضرورت دارد اين‏است که دسترسي بدانها براي همگان ممکن باشد و آزادي افراد در مشارکت فعالانه در آنها به رسميت شناخته شده و از همه مهمتر از مداخله‏ي تحريف‏گرانه و مخل دولت، بوروکراسي و بازار (يا آنچه هابرماس مداخله ي قدرت و اجبار از يک سو و پول، از سويي ديگر مي نامد) مصون باشند (هابرماس، 1388).
ويژگي‏هاي حوزه‏ي عمومي از نظر هابرماس را مي‏توان بدين شرح برشمرد: بستري براي شکل گيري افکار عمومي، تبادل نظر و بحث، ميانجي بين دولت و قدرت عمومي، مشارکت دموکراتيک، امکان حضور براي همه ي شهروندان، مبارزه با جزم انديشي، حل اختلافات از طريق گفتگو و تکثر عقيدتي و فرهنگي. با اين اوصاف مساله هابرماس مساله جامعه‏ي مدني و نسبتش با آزادي است.
آنچه که توجه بدان ضروري مي‏نمايد اين است که حوزه عمومي و بستر کنش ارتباطي از منظر هابرماس پيش از آنکه امر سياسي باشد حيطه‏اي فرهنگي و ادبي است. يعني حوزه‏ي عمومي ريشه در زيست جهان فرهنگي کنش‏گران دارد. اين حوزه فضايي بود براي استدلال و مباحثه که چندان متاثر از منزلت افراد نبود و فضاي برابري براي استدلال و مباحثه پديد مي‏آورد و همين فضا موجب شد که استدلال‏ها و مباحثات حوزه عمومي از زير يوغ کليسا و دولت خارج شود. با اضافه شدن جنبه‏ي ارتباطات و رسانه‏اي، اين حوزه داراي تاملي انتقادي با ويژگي بازانديشي در خود شد و افکار عمومي با ويژگي منحصر به فردي که در جهان مدرن داشت متولد شد. هابرماس مدعي است که تولد بورژوازي و چيرگي عقل ابزاري حوزه‏ي عمومي را رو به انحطاط برد. رسانه‏ها با پيوند خوردن به منطق ايدئولوژيکِ کنش استراتژيک و سودمدارِ عقل ابزاري همهي حيطه‏ها از امر سياسي گرفته تا ذوق زيبايي‏شناسي و هنري را تسخير کردند. در اين نقطه هابرماس وامدار انديشه آدورنو و هورکهايمر در مورد صنعت فرهنگ سازي و فريب توده‏اي است (بنگريد به آدورنو و هورکهايمر، 1389). اين تسخير در قالب ايدئولوژي دست به تحريف نظام‏مند ارتباطات و حاشيه‏اي کردن افراد مي‏زند.
هابرماس (2000) در مصاحبه اي با يوهان آرناسون82 معتقد است که نئوليبراليسم مبدل به يک ايدئولوژي فراگير شده است و بر روند جهاني شدن نيز اثر مي‏گذارد. او مي‏گويد:
«هسته‏ي ايدئولوژيک نئوليبراليزم کاهش تدريجي مشروطه‏خواهي دموکراتيک به نفع آزادسازي اقتصادي است. يعني جايگزين کردن خودمختاري سياسي شهروندان با خودمختاري فردي توليدکنندگان و مصرف‏کنندگان با فرايند نظم‏زدايي اجباري بازار به جاي تنظيم سياسي. اين کار نه تنها موجب افتراق ساختار فرصت‏هاي بازندگان و برندگان است بلکه تمايز و افتراقي فزاينده در شرايط واقعي زندگي کساني پديد مي‏آورد که در بازي [سرمايه] ايفاي نقش مي‏کنند و کساني که هيچ نقشي در بازي ندارند- يعني حاشيه‏اي کردن و کنار گذاردن بخش‏هايي از جمعيت».
اين نوع نگاه براي جوامع در حال توسعه خاصه ايران مي‏توانند کاربردي جدي داشته باشد. از يک سو روند جهانيشدن در حيطه‏هاي مختلف اقتصادي/اجتماعي/فرهنگي و از ديگر سو ساختار سياسي و فرهنگياي که با توجه به

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با موضوع مکتب فرانکفورت، کنش ارتباطی، وجوه معنایی Next Entries پایان نامه با موضوع آماري، اطمينان، تعيين، روش‏هاي