پایان نامه با موضوع تسعیط، زَیت، دُهن، فالج

دانلود پایان نامه ارشد

آن

کمافیطس و فَربیون قدر آن

بود شانزده هم دراهم بود

ایاره به این هر دو کامل شود

چو شش ماه بر آن رود از زمان

خورد شربتی چار مثقال از آن

550
دگر خسته در آن نباشد قوی

از آن چار درهم به خسته دهی

طبیخی ز اهلیلج کابلی

فتیمون درین پخته هم می پزی

زبیب اندرآن هم بباید دگر

ز مِلح سیه نیم درهم ببر

ازین آب یک وقیه حاضر بود

که بعد از ایاره هم آن دم خورد

دواها که در فالج آید به کار

نوشتم تمامی نکو یاد دار

555
دگر مسهلاتش ز جنس حبوب

نوشتم تمامی به ترکیب و خوب

غراغر نوشتم در آن ادویه

که آنها بود آلت غرغره

مروخ و شموم و عطوسات آن

ازین پس بخواهم نمودن بیان

مروخات

مروخ اوّلا دُهن اوفربیان

نویسم تفاصیل تحصیل آن

فراگیر رطلی ز زَیت کهن

دگر شمع احمر در آن ذوب کن

560
ولی وزن اثنان و عشرین بود

دراهم گه از شمع در آن نهد[30]

بود یازده درهم اوفربیون

که مسحوق و منحول باشد کنون

به هاون بکن کلّ این رکن ها

که گردد ………… به آن جزوها

دگر نسخه از دُهن اوفربیون

که بی ………. باشد نویسم کنون

ز بهر تشیج مفاصل دگر

که دارد در آن ها کمال اثر

565
فراگیر از فَربیون ده درم

ز آب شبت سی درم آورم

دگر زَیت و از دُهن شیره دگر

نهم هر یکی سی درم ای پسر

دگر خمر ریحانی سلسبیل

از آن یک رَطل آورم ای خلیل

به دیگی که سنگی بود این دوا

پزم تا نماند درو آب ها

شرابش نماند نماند در آن

به جز دُهن خالص ز اجزای آن

570
صفت روغن جُندِبادستر

دگر روغن جُندِباداستر

بود مرخ آن در فلج پر اثر

فکن لوز مر میعه ی سامله

دگر جند باداستر ز ادویه

به هاون دگر روغن زَیت هم

کنم سَحق با هم به هم آورم

صفت روغن شونیز

دگر دُهن شونیز نافع بود

چو اندر فلج مرخ آن می کند

ز شونیز و از لوز مر مثل هم

کند دق چندانکه دُهن آورم

575
صفت روغن قسط

دگر روغن قسط باشد نکو

چو در رنج فالج کند مرخ او

دهد نفع در فالج و لقوه هم

ز خام و بُرودَت چو آید سقم

ز سنبل ذَریره ی قصب قسط هم

ولی قسط تلخ اندر آن آورم

دگر ساوج هندی و اشنه نیز

ز هر یک دو وقیه نهم ای عزیز

دگر قرفه راسن سَلیخه بدان

ز هر یک از آن وقیه و نصف آن[31]

580
قرنفل بباید دگر……..آن

مساوی راسن بود اندران

بکوبند اجزای ……………………

کند نقع در خمر روز و شب…..

دگر روغن و آب هر یک از آن

بود پنج ارطال اندروزان

بینداز بر آن ببز نرم نرم

که با آب فانی شود محو هم

بکن دُهن صاف و بنه اندران

همه ثقل هایی که مانده از آن

585
سه رَطل دگر روغن حَل هم

بیفکن در آن ای خجسته قلم

سه رَطل دگر آب افکن در آن

بپز تا رود آب ها کل از آن

بکن دَلک عضو علیل اولا

به خرقه دگر مرخ این دُهن ها

شمومات

شمومات دیگر بیان می کنم

که گیرد اثر از شمومات هم

ز شونیز مقلی و اوفربیان

دگر طیب گرم است نافع در آن

590
چو مشک است وعنبر چو عود است هم

برد بوی ها را یقین آن سقم

ریاحین نمام است و آذان فار

دگر یاسمین نرگس آید به کار

چونسرین و سوسن دگر رازقی

شمومات نافع بود جملگی

عطوسات

عطوسات خواهم شمردن دگر

عطوسات باشد قویّ الاثر

زکُندُش دگربیخ طَرخون کوه

دگر زنجبیل است نزد گروه

595
دگر بوره احمر آذان فار

بنوشا درو صبر می بر ضرار

زهریک ازین نیم دانق بود

به یک دانگ مقدار آن که رسد

بگیر آب از اصل سلق اولا

دران آب حل کن یکی زین دوا

پس آنگاه تسعیط دارو بکن

بیاموز حکمت کسل ترک کن

دگر آب آذان فار است هم

که تسعیط از آن برد این سقم[32]

600
دگر وزن یک دانگ از آب سیر

به تسعیط دارو بود بی نظیر

دگر فَربیون قدر ….. از آن

باین آب ها نیز تسعیط آن

مسوحی دگر جند باد استر

به تسعیط آن در میاه ای پسر

ببینی از آن نفع ها بی کران

بری دردها از سر ناتوان

زسکبینج از نصف دانق دگر

کنی حل در آب صاف ای پسر

605
به تسعیط آن می بری این بلا

به عرض هنر می شوی مقتدا

مرارات جمله منافع دهد

زتسعیط آن نفع ظاهر شود

ولی آنچه گفته مجّرب در آن

بود این مرارات بشنوتوآن

زگرگی و بازّی ودرّنده ها

چو دُبّ و نَمِر چون غراب از هوی

دگر زیب باشد که زهره از آن

به تسعیط نافع بود اندرآن

610
دو جو زین مرارات تسعیط هم

برد همره شیر دختر سقم

دگر گفته جالینوس حبر کبیر

که کردم علاج فلج ها کثیر

به داروی موجود درهر مکان

که سهل است تحصیل آن هر زمان

بسی بارها آن مجّرب شده

که دیدم ازآن بارها فایده

چه چیز است آخر بگو این دوا

زشونیز دیدم شفا وصفا

615
به خلّ کهن نفع کردم از آن

بود یک شبی تا به روز اندرآن

صباح اندرین خل به سَحقش کنم

به تسعیط آن قَلع دردش کنم

ولی قبل تسعیط آن خسته را

بگویم که گیرد نسیم از هوا

کنم بارها سَحق شونیز هم

به زَیت کهن ای مبارک قدم

به تسعیط این زَیت وشونیز نیز

فشانم رطوبات سر ای عزیز

620
قریطون فاضل شنیدم که او

یرقان ببردی به تسعیط او

مسوحات [33]

مسوحات از پی به این آورم

مسوحات نافع بود در سقم

مرض های بارد تمامی از آن

منافع بود کم رسانده زیان

بود بوره سرخ و مِلح سیاه

یکی زان چو سَحقش کنی ای بناه

به زَیت آن قدر مدّتی از زمان

که لینّ شود مِلح و بوره دران

625
به حمام مالد در اعضا دگر

که دارد ز فالج اثر یا خبر

چوفلفل که مطحون شود اولا

به زَیت قلیلش کنی سَحق ها

مسوحی نکو ومناسب بود

رخاوت زاعضا به مسحش رود

دگر جند باداستر سَحق آن

چو با زَیت گردد مهرّا درآن

که گیرد از آن زَیت قوّت دگر

مسوحی بود در فلج معتبر

630
معجون مبدّل المزج درین مرض

معاجین که برد و رطوبت برد

زعضوی که معروض سستی شود

ولیکن به شرطی که باشد خفیف

تواند رسیدن به آن هر ضعیف

ز وَج و ز فلفل دگر زنجبیل

زشونیز وکمون گرمان سبیل

زهریک چو معجون شود در عسل

رطوبت برد کم کند آن خلل

دو زانها که باشند در انگبین

رطوبات فضلی رود رو یقین 

635
ولی هر که از این معاجین خورد

رفیقش ز آبی مناسب بود

که در آن یکی زین دواها پزد

انیسون شبت نانخواه ای سند

شود جمع گاهی سه دارد از آن

به وجهی که خواهم نمودن بیان

یکی وَج از آن بیست درهم بود

که معجون به آن نفع ها می دهد

دگر زیره ی اسود زنجبیل

بود پنج پنج ای خجسته خلیل

640
بکوب و بیامیز با انگبین

که با آبها نفع بینی ازین

دگر وَج پرورده چون زنجبیل

اثرها ز شربش ببیند علیل [34]

دهد نفع از امراض ترّی همه

شود ذهن صافی ازآن ای ثقه

کند حفظ نیکو و قوّت دهد

زطغیان به نسیان شفا آورد

چو چلغوزه کوبی و با انگبین

خوری نفع وافر ببینی ازین

645
که خاصیت صورتش این بود

که از رنج فالج شفا آورد

تدابیر فالج کنون شد تمام

خدا را ثنا ونبی را سلام

کنون مجمل آن عمل ها کز آن

خلاص از فلج یابد آن ناتوان

که غافل نباشی از آنها تو هم

به وقت تدابیر این درد وغم

یکی تنقیه راس وکلّ جسد

زخلطی که در آن بُرودَت بود

650
لزوجت بود نیز در آن مواد

که آرد در اعضا رخی وفساد

دوم زان عمل ها بود غرغره

که بلغم ز سرآورد یکسره

سوّم زان سعوطات باشد دگر

گشاید سدد از عضل های سر

شمومات باشد چهارم ازان

که باشد منافع کثیری در ان

بود پنجمین مرخ ومسح وجسد

که ازآن رخاوت تمامی رود

655
ششم آن دواها خورد دایما

که سازد مبدّل مزاجات را

دواها که آید درین ها به کار

نوشتم تمامی نکو یاد دار

تفاصیل امر غذاهای آن

لذیذ وخفیف و لطیف وجوان

تفاهت حُموضَت درآن کم بود

اگر مرغ باشد همیشه پرد

وگر هست ماشی همیشه چرد

به دشت وجبل هم بسی می دود

660

پرنده چو درّاج وکبک دری

چرنده چوآهو بود گر خوری

بود لحم عصفور نیکو بسی

که از قبض لحمش نترسد کسی

دگر لحم کرکی وقمری وغاز

چولحم بقر زان بکن احتراز

لحوم سِباع است نافع درآن

چوکفتار وروباه وامثال آن [35]

خورد آب ………………. در آن

کمون و شبت ………… اوزان آن

665
مرق از عصافر …………خورد

………………. او را منافع رسد

لحومش خورد گر بترسد از آن

که بندد طبیعت از آن ناتوان

چو یابد نقا و بخواهد غذا

که قوّت بیابد از آن ها نما

چو اسفید باجی به قرخ حمام

که پرواز کرده نبود جمام

پزد سلق آنگاه با آن خورد

مری رغوه ی خردل ای پر خرد

670
ولی مِلح آن اندرانی بود

که مشوی کند اندرآن افکند

ولی شّی باشد به خلّ وشراب

عسل نیز با آن بود مستطاب

دگر صَعتر وابهل و ابخدان

انیسون وشونیز وسِمسِم درآن

بود سِمسِم اسود که مقلی شود

غذایی ازین سلق آنگه خورد

شرابش بود آب با انگبین

که سازد مقوّه خورد بعد ازاین

675
بگویم که چونش مقوّه کند

که تا دافع فضله ی بد بود

چونصف رَطل از عسل می پزد

در آن شش رَطل آب خالص نهد

بود ده درم عود هندی درآن

ز برگ قرنفل سه درهم بدان

دگر دار چینی بود زنجبیل

بود پنجمین مصطکی ای خلیل

از این پنج هریک بود یک درم

پس این جمله در کیسه ای افکنم

680
ببندم سرکیسه وان کیسه را

در آب وعسل افکنم ای فتی

بجوشد به حدّی که ماند ازآن

ز آب وعسل نصف مقدار آن

فرو گیرم آنگه که هست آن تمام

از آن می خورم در عطش والسّلام

ولی خمر با سایر اَنبذِه

نباید که مفلوج نوشد همه

که ترطیب سر می کند این شراب

ز شربش نبینی صلاح وصواب

685
حذر کن که دیدی به سرآب گرم

بدن نیز از آن نگه دار گرم [36]

مگر آنکه این آب آبی بود

که آذان فار اندرآن می پزد

ویا آب ریحان …………… 

دگر لحم صیدش مناسب شود

دگرلحم اهلی خورد نا به کام

چو ستوی بود کم رساند سقام

شوی را کند مسح دراین زمان

به دهنی که گیرند از گردکان

690
بپزد به صَعتر قلایا دگر

مطبخن مناسب بود زان بخور

لقوه

ز لقوه بگویم سخن بعد ازین

حکایات از باب صفت درین

شنیدی ازین پیش کاین مبتلا

دو درد است با هم که آرد بلا

ز یک نیمه رویش تشنّج کند

دگر نیمه رو با رخاوت بود

قباحت ز منظر در آن ظاهر است

دگر حس ذوقش از آن فاتِر است

695
حدوثش ز کیموس سرد غلیظ

ببندد مجاری پی از مریض

به پی کاورد قوّت آن عضل

که جنبد به آن فک ها بی خلل

علاجش علاجات فالج بود

غراغر عطوسات اوجب بود

علاجی که مخصوص باشد به آن

فرو داشتن زو و سر اندران

به آبی که پخته شود اندران

ریاحین مذکوره یادآور آن

700
فرو دار سر بر بخار شراب

که افتد درو سنگ پر حرّ و تاب

دگر چیست تبخیر از سندروس

که از تحت قمعی رود در روس

بیابد کسی صحّت این مبتلا

به حسن تدابیر او در غذا

دگر امتناع تمامش ز ما

چه در صیف باشد چه اندر شتا

فی التشنج

بگویم سخن در تشنّج دگر

که بد علّتی باشد آن پرخطر

705
که آن جنبشی بی ارادت

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با موضوع رَطل، بخور، بباید، اندران Next Entries پایان نامه با موضوع تشنّج، ذرور، علاجش، رمد