پایان نامه با موضوع انعطاف پذیری، بیماری روانی، روانشناسی مثبت گرا، طبیعت انسان

دانلود پایان نامه ارشد

زوهار و مارشال سه نوع هوش عقلاني، هيجاني و معنوي ذكر كرده‌اند. آن‌ها مشخصات افراد داراي هوش معنوي بالايي را اين‌گونه ذكر كرده‌اند: اين افراد انعطاف‌پذيرند؛ درجة بالايي از هوشياري نسبت به خويشتن دارند؛ توانايي رويارويي با مشكلات و دردها و چيره شدن بر آن‌ها را دارند. همچنين الهام از طريق ارزش‌ها و بصيرت‌ها، اجتناب از بد كردن نسبت به ديگران، تفكر وحدت گرا (پي بردن به روابط ميان اشيا و پديده‌هاي گوناگون) جست‌وجو براي پاسخ دادن به سؤال‌هاي اساسي، عدم وابستگي به ديگران و مقاومت در برابر شيوه‌ها و سنّت‌هاي معمول جامعه از ويژگي‌هاي ديگر آن‌هاست.
ويژگي‌هايي كه لازمة هوش معنوي است، احتمالاً در كنار توانايي‌ها و فعاليت‌هاي ديگري قرار دارد كه عبارت‌ است از: دعا كردن، تعميق، رؤياها و تحليل رؤيا، باورها و ارزش‌هاي ديني و معنوي، شناخت و مهارت در فهم و تفسير مفاهيم مقدس و توانايي داشتن حالات فراروندگي. براي مثال، بعضي از حقايق قديمي ـ همانند آزار نرساندن ـ كه فضايل اخلاقي را مورد توجه قرار مي‌دهند، ممكن است به عنوان روش‌هايي براي تقويت هوش معنوي مطرح باشند. همچنين مسائل معنوي ممكن است شامل مواردي از قبيل تفكر دربارة سؤالات وجودي مانند وجود زندگي پس از مرگ، جست‌وجوي معنا در زندگي، علاقه‌مندي به عبادت و تعميق مؤثر، رشد حس هدفمندي زندگي، رشد رابطه با خود، هماهنگي با قدرت برتر و نقش آن در زندگي خود باشد.
سانتوس معتقد است: هوش معنوي در مورد ارتباط با آفرينندة جهان است. وي اين هوش را توانايي شناخت اصول زندگي (قوانين طبيعي و معنوي) وبنانهادن زندگي بر اساس اين قوانين تعريف كرده است:
• شناخت و تصديق هوش معنوي؛ يعني باور داشتن اين مسئله كه ما موجوداتي معنوي هستيم و زندگي جسماني (در اين جهان) موقتي است.
• بازشناسي و باور يك موجود معنوي برتر (يعني خداوند)؛
• اگر خالقي هست و ما مخلوق هستيم، بايد كتاب راهنمايي هم وجود داشته باشد.
• لزوم شناسايي هدف زندگي (وجود چيزي كه انسان را فرامي‌خواند) و پذيرفتن اين نكته كه از نظر ژنتيكي بعضي از توانايي‌ها رمزگذاري شده‌اند.
• شناختن جايگاه خود نزد خداوند (شخصيت فرد بازتاب فهم وي از خداوند است).
• شناخت اصول زندگي و پذيرفتن اين امر كه براي داشتن زندگي موفق، بايد سبك زندگي و تصميمات خود را مطابق اين اصول شكل داد.
2-19- بررسي الگوهاي رايج هوش‌ معنوي
براي عملياتي ساختن نقش هوش معنوي در سازمان، ابتدا لازم است الگوها و مؤلّفه‌هاي رايج هوش معنوي بررسي و شناسايي شود.
2-19-1- الگوي ايمونز
ايمونز هوش معنوي را شامل پنج مؤلّفه مي‌داند:
1) ظرفيت براي تعالي؛
2) توانايي تجربة حالت‌هاي هشياري عميق؛
3) توانايي خدايي كردن و تقدّس بخشيدن به امور روزانه؛
4) توانايي سود بردن از منابع معنوي براي حل مسائل؛
5) ظرفيت پرهيزگاري (رجایی، 1385: 27).
2-19-2- الگوي امرام و دراير66
امرام و دراير (2007)، هفت مؤلّفه براي هوش معنوي مطرح كرده‌اند:
1) هشياري: آگاهي و خوددانايي رشديافته؛
2) فيض الهي: زندگي همراه با تظاهر عشق الهي و اعتماد در زندگي؛
3) معنايابي: معناداربودن فعاليت‌هاي روزمره از طريق احساس هدفمندي و حس وظيفه‌شناسي در روبه رو شدن با رنج‌ها و مشكلات زندگي؛
4) تعالي: حركت فراتر از خويشتن منفرد به سوي كليت به هم پيوسته؛
5) حقيقت: زندگي با پذيرش و گشاده‌رويي، كنجكاوي و عشق براي تمام مخلوقات؛
6) داشتن صلح و آرامش نسبت به خويشتن (حقيقت، خداوند و ذات حقيقي)؛
7) هدايت دروني: آزادي دروني همراه با مسئوليت و خرمندي در اعمال (بناب، 1389).
2-19-3- الگوي سيسك67 و تورنس68
سيسك وتورنس(2001) مؤلّفه‌هاي هوش معنوي را در شش زمينه مطرح كرده‌اند (رجایی، 1388):
1) ظرفيت‌هاي اصلي69: علاقه‌مندي به مسائل هستي و عالم وجود و مهارت‌هايي مانند تمركز، الهام، و بصيرت؛
2)ارزش‌هاي اصلي70: پيوستگي ووحدت، مهرباني، احساس ثبات وتعادل، مسئوليت‌پذيري، و عبادت؛
3) تجربه‌هاي اصلي71: آگاهي ازتجربه‌هاي غائي و معناي آن‌ها، تجربه‌هاي اوج، احساس تعالي، و حالت‌هاي هشياري عميق؛
4) رفتارهاي پرهيزگارانة مهم72: حقيقت، عدالت، مهرباني، و پرستاري؛
5) نظام نمادين73: شهر، موسيقي، رقص، استعاره، داستان؛
6) حالت‌هاي مغزي74: از خود بي‌خود شدن و خلسه.
البته مؤلّفه‌هاي مطرح‌شده از سوي سيسك و تورنس تا حدّ زيادي همان مؤلّفه‌هايي است كه توسط ايمونز مطرح شده است.
2-19-4- الگوي زوهار (2004)(بر گرفته از رجایی، 1388)
1) خودآگاهي75: شناختن استعدادها و خواسته‌ها، ارزش‌ها، نيازها و ويژگي‌هاي منحصر به فردخودمان؛
2) خودانگيختگي76: پيش‌شرط ضروري خوش‌حالي، ابتكار و بديهه‌گويي، يادگيري از طريق آزمايش و خطا و خلاقيت در سازمان است.
چشم انداز محوري و ارزش محوري77: طبق اصول و باورهاي عميق شخصي، تصميم‌گيري، رفتار و زندگي كردن است. چنين افرادي با انديشه‌هايي همچون كمك به ديگران يا خدمت به اهداف متعالي برانگيخته مي‌شوند و با آرمان‌هايشان زندگي مي‌كنند.
3) كل‌نگري78: توانايي ديدن الگوهاي بزرگ‌تر، همراه با روابط و ارتباطات موجود بين اجزاي كل است. افراد كل‌نگر توانايي ديدن مشكلات از زواياي گوناگوني را دارند و ارتباط بين عوامل پيراموني هر چيز را هنگام بررسي آن مي‌بينند.
4) دگرخواهي79: وجود ويژگي دگرخواهي در كاركنان يك سازمان موجب مي‌شود كه با همدلي با يكديگر كار كنند. هنگام نياز، به سرعت به كمك يكديگر مي‌شتابند و همكاري بين اعضاي يك گروه عمق بيشتري مي‌يابد. در چنين سازماني ارتباط بين سطوح سازمان انساني‌تر مي‌شود، مديران نگرش و رفتار بهتري با كاركنان دارند وكاركنان انگيزه و عشق بيشتري به كارشان پيدا مي‌كنند.
5) استقبال از تفاوت‌ها80: ارزش نهادن به ديگران وعقايد آن‌هاست؛ يعني تفاوت‌ها را به عنوان يك فرصت مي‌بينيدوبه اين نكته باوردارندكه فقط «يك بهترين راه» وجود ندارد. اين ويژگي همچنين كمك مي‌كند هنگام صحبت باكساني كه با وي موافق نيستند يا حتي مخالف‌اند، توانايي ديدن موضوع را از ديدگاه ديگران نيز به دست آورد.
6) استقلال رأي81: مي‌دانند چه مي‌خواهند و براي رسيدن به آن مناسب‌ترين راه ممكن را انتخاب مي‌كنند. كساني كه استقلال رأي دارند، نظر مشورتي ديگران را مي‌شنوند و درباره آن‌ها فكر مي‌كنند، اما در نهايت، از قالب‌هاي دروني خود براي تصميم‌گيري استفاده مي‌كنند و اجازه نمي‌دهند ديگران برايشان تصميم بگيرند. آنان ذهن تحليل‌گري دارند و براي تصميم‌گيري‌هاي مستقل خود، از تحليل‌هاي شخصي‌شان استفاده مي‌كنند.
7) تواضع و فروتني82: فروتن مغرور نيستند، ولي عزّت نفس، اراده و اعتماد به نفس دارند و محدوديت‌هاي خود را مي‌شناسند و مي‌دانند به تنهايي قادر به انجام كاري نيستند، به همة افراد گروه امكان رشد مي‌دهند، از اشتباه كردن نمي‌ترسند و امكان اشتباه را براي همه در نظر مي‌گيرند.
8) علاقه به طرح چراهايبنيادي83:كاركناني كه هرگزازپرسيدن دربارة چراهادست برنمي‌دارند، هميشه به دنبال يافتن روش‌هاي بهتر كاري، انتخاب مواد اولية بهتر، دست‌يابي به مسيرهاي بهتر و يافتن علل اصلي موانع پيش آمده در كار هستند. چنين كاركناني خلّاقيت بالايي دارند و مي‌توانند پيشنهادهايي براي بهينه‌سازي هريك از عوامل كاري داشته باشند.
9) توانايي تغيير چارچوب‌هاي ذهني84: افرادي كه توانايي تغيير چارچوب‌هاي ذهني خود را دارند، يعني اين توانايي را دارند كه به مسائل از زواياي گوناگون نگاه كنند، بخصوص از زاوية ديد ديگران. چنين افرادي چارچوب‌هاي محدودكنندة ذهن خود را مي‌بينند و براي يافتن نگرش جديد، از آن‌ها مي‌گذرند. براي مثال، به عنوان پدر يا مادر، نيازها و نحوة نگرش بچه‌ها را مي‌فهمند و با توانايي درك نگرش بچه‌ها، هنگام بروز مشكلات، واكنش‌هاي بهتري ارائه مي‌دهند و راه‌حل‌هاي مناسب‌تري مي‌يابند. در نتيجه، كشمكش كمتري در خانواده‌شان روي مي‌دهد.
10) استفاده مثبت از مشكلات و چالش‌ها85: مهارت استفادة مثبت از مشكلات و چالش‌ها در كاركنان يك سازمان موجب مي‌شود كه افراد از اشتباه كردن نترسند و با اطمينان، كار خود را انجام دهند؛ در چنين سازماني، شكست معنا ندارد؛ زيرا هر گامي كه به موفقيت منجر نگردد، درسي به افراد مي‌دهد و سپس افراد را در سازمان براي دست‌يابي به موفقيت مصمّم‌تر مي‌كند.
11) احساس رسالت86: به دنبال اهداف عميق شخصي مي‌روند. در اين مسير، زندگي براي آن‌ها زيبا مي‌شود و مي‌توانند تغيير مثبت و زيبايي ـ هر قدر كوچك ـ در جهان به وجود آورند. احساس رسالت هميشه به معناي اين نيست كه رهبر بزرگي در جهان شوند. انسان مي‌تواند در شغلي كه به نظر ديگران كوچك و معمولي است، با چنان عشقي كار كند كه همگان اين عشق را احساس كنند، عشقي كه انگيزه‌اش نيرويي در درون فرد است كه مي‌گويد: «بايد چنين كنم.» احساس رسالت به زندگي انسان آرامش و خوش‌حالي عميقي مي‌دهد و موجب مي‌شود در وي چنان شور زندگي بدرخشد كه الهام بخش ديگران شود.
2-20- سخت رویی
با آغاز سده بیست و یک، گروهی از روان‌شناسان به رهبری مارتین سلیگمان87، روان‌شناس و پژوهشگری مشهور در رویکرد روان‌شناسی بیماری گرا که نخستین بار، مفهوم ناتوانی اکتسابی را مطرح کرد، تصمیمگرفتندبه بررسی یافته‌های پژوهشی خوددرپنج دهه گذشته بانام مکتب روان‌شناسی بیماری‌گرا بپردازند. آن‌ها به این نتیجه رسیدند که با وجود دستاوردهای چشمگیری که در یافتن درمان‌های مؤثر برای بیماری‌های ذهنی و رفتارهای ناکارآمد حاصل شده بود، در روان‌شناسی، در کل، توجه اندکی به رشد، توسعه و خود شکوفایی افراد سالم شده بود.
درنتیجه، سلیگمن وهمکارانش درصددبرآمدند، درجهتدهیدوبارهبهپژوهش‌های روان‌شناختی، دو مأموریت کاملاً جدید را موردنظر قرار دهند:
– کمک به افراد با شخصیت سالم، برای برخورداری از شادی و بهره وری بیشتر در زندگی؛
– کمک به شکوفاسازی قابلیت‌های انسانی.
بدین ترتیب بود که مکتب روان‌شناسی مثبت گرا ایجاد شد. علم روان‌شناسی که در آغاز به جای مطالعه سلامت روان به بررسی بیماری روانی می‌پرداخت تا مدت‌ها استعداد بالقوه آدمی برای رشد و کمال را نادیده می‌گرفت. اما در سالهای اخیر، شمار روزافزونی از روان‌شناسان، به قابلیت کمال و دگرگونی در شخصیت آدمی ایمان آورده‌اند. تصویری که روان‌شناسان مثبت گرا از طبیعت انسان به دست می‌دهند خوش بینانه و امید بخش است، زیرا آن‌ها به قابلیت گسترش، پرورش، شکوفایی و کمال انسان و تبدیل شدن به آنچه در توان آدمی است، باور دارند.
سخت رویی، نه تنها ما را در قبال بیماری‌ها ایمن می‌کند بلکه باعث افزایش طول عمر نیز می‌شود. یکی ازمباحث مهم در روانشناسی مثبت گرا که بسیارمورد توجه قرار گرفته است، سخت رویی است. اصطلاح سخت رویی در مورد افرادی به کار برده می‌شود که در برابر فشار روانی مقاوم تر هستند و نسبت به بیشتر افراد کمتر مستعد بیماری هستند. افرادی که دارای این ویژگی هستند معمولاً بر زندگی خود کنترل بیشتری احساس می‌کنند، نسبت به آنچه انجام می‌دهند تعلق خاطر بیشتری دارند، و در قبال عقاید و تغییرات جدید پذیرا هستند. تحقیقات جدید تر نشانگر پیوندی نه تنها بین سخت رویی و بیماری بلکه بین سخت رویی و طول عمر می‌باشد. بنابراین داشتن این ویژگی نه تنها ما را در قبال بیماری‌ها ایمن می‌کند بلکه باعث افزایش طول عمر نیز می‌شود.
سخت رویی یک سبک عمومی و یا شکلی از کارکردهاست که شامل مؤلفه‌های زیر می‌باشد:
1) مؤلفه شناختی مربوط به چگونگی تفسیر و درک رویدادها می‌باشد.
2) مؤلفه رفتاری نحوه عملکرد و رفتار در پاسخ به رویدادهای محیطی است.
3) مؤلفه هیجانی مربوط به احساس یا روحیه عاطفی فرد می‌شود.
2-20-1- فواید آموزش سخت رویی
– آموزش این ویژگی باعث رشد و پرورش ویژگی‌های فردی، روانی و شخصیتی از قبیل تطابق و سازگاری، انعطاف پذیری و تاب آوری در افراد می‌شود.

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با موضوع هوش معنوی، هوش عاطفی، کنترل عواطف، هویت اخلاقی Next Entries پایان نامه با موضوع نیروی کار، اجتماع محلی، نظریه وابستگی، محرومیت نسبی