پایان نامه با موضوع امام صادق، جهان اسلام، جامعه اسلامی، فرهنگ اسلامی

دانلود پایان نامه ارشد

روایتی از منابع اهل سنت نقل شده اما برخی آن را نادرست شمرده و برای اثبات نظر خود به تمجید منصور از امام صادق(ع) و اظهار تاسفش از رحلت آن حضرت استناد جسته است. اینها همچنین این اقدام را از طرف منصور، مخالف روش او در تحکیم پایههای خلافتش میدانند. جعفریان(1384) در رد این ادعاها مینویسد: «ولی باید گقت هیچکدام از این دو امر، نص تاریخی و دلیل بر عدم شهادت آن حضرت نیست. زیرا اظهار تاسف منصور به عنوان یک خلیفه که نمی خواهد به ظاهر بپذیرد امام(ع) به دستور او به شهادت رسیده، امری کاملا طبیعی است و مشابه آن درباره مامون نسبت به امام رضا(ع) نیز وجود دارد و اصولا درباره سلاطین و قتلهای سیاسی که به دستور آنان صورت می گیرد، این رویه امری عادی است. همچنین حرکت منصور و کشتن شمار زیادی از علویان و دشمنی صریح او با آنان که بدون وقفه ادامه داشت با ادعای استحکام پایههای خلافت منصور منافات دارد. به عکس فرض کشته شدن امام صادق(ع) به دستور منصور، مطابق روش حکومتی او بوده، چنانکه رویه معمول او در برخورد با دشمنانش نیز همین بوده است، گرچه اقدامات این چنینی وی در پس پرده و کاملا محرمانه انجام می گرفته تا از عوارض جانبی آن در امان باشد. بنابراین اگر گزارشی تاریخی درباره مسموم شدن آن حضرت به دست منصور وجود داشته باشد، زمینه پذیرش بیشتری نسبت اظهار تاسف منصور وجود دارد.(جعفریان، 1384الف: 327-326) مجید معارف(1384) نیز در این زمینه معتقد است: «منصور بارها و بارها آن حضرت را از مدینه به عراق احضار می کرد تا از این رهگذر مقام او را از نظر مردم پایین آورد و خطاب به آن حضرت سخنانی بر زبان می راند که قلم از نگارش آن شرم دارد. این آزارها برای منصور کافی به نظر نمی رسید تا اینکه به دست کارگزار خود در مدینه غذای آن حضرت را مسموم کرده و به شهادت رساند.»(معارف، 1384: 231-230) در سند تاریخی دیگری از قول منصور دوانیقی آمده است که خطاب به امام گفت: «من قطعا تو را میکشم و حتما خانوادهات را به قتل میرسانم. حتی کسی از شما که قامتش به طول تازیانهای باشد بر روی زمین نمیگذارم.»(عاملی، 1365: 88-78)
در مجموع با در کنار هم قرار دادن اسناد و ادله تاریخی در خصوص برخوردهایی که بین امام و منصور دوانیقی صورت گرفته است به نظر نمیرسد رابطه منصور با امام، دوستانه و غیرخصمانه بوده باشد بلکه بالعکس، خلیفه عباسی امام را در راه نیل به مقاصد خود مانعی جدی تلقی میکرد در راه محو کردن ایشان و تاثیرشان بر جامعه شیعه از هیچ تلاشی دریغ نکرد. منصور پس از آنکه از بابت استحکام پایههای خلافت مطمئن شد، دست به تضعیف جریان فکری و فرهنگی امام صادق(ع) زد و حتی در این مسیر از اقدامات خصمانه نیز ابایی نداشت. بنابراین با توجه این ادله و نیز دیدگاههای برخی مورخین و بزرگان علم حدیث که دو نمونه از آنها در سطور فوق، به نظر نمیرسد آن امام همام به مرگ طبیعی از دنیا رفته باشد.
4-6 وضعیت اجتماعی و فرهنگی آن عصر
4-6-1 فترت سیاسی امویان و کاهش فشار دستگاه خلافت
عمده دوره حیات امام صادق(ع) از نظر سیاسی، دوره ضعف و تزلزل حکومت بنی امیه و فزونی قدرت بنی عباس بود. این دو گروه مدتی در حال کشمکش و مبارزه با یکدیگر بودند. از زمان هشام بن عبدالملک، تبلیغات و مبارزه سیاسی عباسیان آغاز گردید و در سال 129ق وارد مرحله مبارزه مسلحانه و عملیات نظامی شد و سرانجام در سال 132ق به پیروزی رسید. از آنجا که بنیامیه در این مدت گرفتار مشکلات سیاسی فراوان بودند لذا فرصت ایجاد فشار و اختناق نسبت به امام اصدق(ع) و شیعیان را نداشتند. عباسیان نیز چون پیش از دستیابی در پوشش شعار طرفداری از خاندان پیامبر(ص) و گرفتن انتقام خون آنان عمل میکردند، فشاری از طرف آنان مطرح نبود از این رو این دوران، دوران آرامش و آزادی نسبی امام صادق(ع) و شیعیان و فرصت مناسبی برای فعالیت علمی و فرهنگی آنان به شمار می رفت. بنابراین در دوره عمده حیات ایشان تا پیش از روی کار آمدن منصور دوانیقی، فشار و اختناق دستگاه خلافت به حداقل ممکن کاهش پیدا کرده بود.
4-6-2 وضعیت جدید جامعه اسلامی و باز شدن عرصههای فکری و فرهنگی
از نظر فکری و فرهنگی نیز عصر امام صادق(ع)، عصر جنبش فکری و فرهنگی بود. در آن زمان شور و شوق علمی بی سابقهای در جامعه اسلامی به وجود آمده بود و علوم مختلفی همچون قرائت قرآن، تفسیر، حدیث، فقه، کلام، طب، فلسفه، نجوم و ریاضیات پدید آمده بود. به طوری که هر کس که متاع فکری داشت به بازار علم و دانش عرضه می کرد. بنابراین نوعی عطش علمی به وجود آمده بود که لازم بود امام به آن پاسخ گوید. از مشخصات این عصر انتشار علوم اسلامی همچون تفسیر، فقه، حدیث، کلام، جدل و علوم دیگر مانند انساب، لغت، شعر، ادب، خط، تاریخ و نجوم بود.(امین، 1374: 65)
در حدود نيمه قرن اول در داخل كشور اسلامى براى مردانى كه مى‏خواستند به اسلام خدمت كنند يك جبهه بيشتر وجود نداشت و آن جبهه مبارزه با دستگاه فاسد خلافت بود، ساير جبهه‏ها هنوز به وجود نيامده بود و يا اگر به وجود آمده بود اهميتى پيدا نكرده بود، حوادث عالم اسلام همه مربوط به دستگاه خلافت بود و مردم از لحاظ روحى و فكرى هنوز به بساطت و سادگى صدر اول زندگى مىكردند. اما بعدها و در زمانهاى بعد تدريجا به علل مختلف جبهه‏هاى ديگر به وجود آمد، جبهه‏هاى علمى و فكرى. يك نهضت علمى و فكرى و فرهنگى عظيم در ميان مسلمين آغاز شد. نحله‏ها و مذهبها در اصول دين و فروع دين پيدا شدند. به قول يكى از مورخين، مسلمانان در اين وقت از ميدان جنگ و لشكركشى متوجه فتح دروازه‏هاى علم و فرهنگ شدند. علوم اسلامى در حال تدوين بود. از يك طرف زد و خورد امويها و عباسيها فترتى به وجود آورد و مانع بيان حقايق را تاحدى از بين برد، و از طرف ديگر در ميان مسلمانان شور و هيجانی براى فهميدن و تحقيق پيدا شد؛ لازم بود شخصى اين جبهه را رهبرى كند و بساط تعليم و ارشاد خود را بگستراند و به حل معضلات علمى در معارف و احكام و اخلاق بپردازد. در زمانهاى قبل چنین زمينه‏هایی نبود. امام صادق(ع) فرصت را براى تعليم و تأسيس كانون علمى مناسب ديد و به اين كار همت گماشت. بغداد كه كانون جنبش علمى اسلامى صدر اسلام است در زمان امام صادق(ع) بنا شد.(مطهری، 1389ج18) جرجی زیدان در این زمینه مینویسد: «کم کم با انتشار اسلام ممالك اسلامى وسيع شد و صحابه در اطراف متفرق گشتند و فتنه و آشوب برخاست و آراء و عقايد، مختلف گشت و مراجعه و استفتا فزونى يافت. ناچار مسلمانان به تدوين حديث و فقه و علوم قرآن پرداختند و به استدلال و اجتهاد و استنباط تمسك جستند».(زیدان، ]بی تا[: 75 به نقل از مطهری، 1389ج14 : 391)
شهید مطهری در تشریح این دوره می نویسد: در اين زمان، ما مى‏بينيم كه يكمرتبه بازار جنگ عقايد داغ مى‏شود و چگونه داغ مى‏شود! اولًا در زمينه خود تفسير قرآن و قرائت آيات قرآنى بحثهايى شروع مى‏شود. طبقه‏اى به وجود آمد به نام «قُرّاء» يعنى كسانى كه قرآن را قرائت مى‏كردند و كلمات قرآن را به طرز صحيحى به مردم مى‏آموختند. (مثل امروز نبوده كه قرآن به اين شكل چاپ شده باشد.) يكى مى‏گفت من قرائت مى‏كنم و قرائت خودم را روايت مى‏كنم از فلان كس از فلان كس از فلان صحابى پيغمبر، كه اغلب اينها به حضرت امير مى‏رسند. ديگرى مى‏گفت من [قرائت خودم را روايت مى‏كنم‏] از فلان كس از فلان كس از فلان كس. مى‏آمدند در مساجد مى‏نشستند و به ديگران تعليم قرائت مى‏دادند، و غيرعربها بيشتر در حلقات اين مساجد شركت مى‏كردند، چون غيرعربها بودند كه با زبان عربى آشنايى درستى نداشتند و علاقه وافرى به ياد گرفتن قرآن داشتند. يك استاد قرائت مى‏آمد در مسجد مى‏نشست و عده زيادى جمع مى‏شدند كه از او قرائت بياموزند. احياناً اختلاف قرائتى هم پيدا مى‏شد. از آن بالاتر در تفسير و بيان معانى قرآن بود كه آيا معنى اين آيه اين است يا آن؟ بازار مباحثه داغ بود، آن مى‏گفت معنى آيه اين است، و اين مى‏گفت معنى آيه آن است. در حديث و رواياتى كه از پيغمبر رسيده بود نیز اینگونه بود.
از اينها بالاتر نحله‏هاى فقهى بود. مردم مى‏آمدند مسأله مى‏پرسيدند، همين‏طور كه الان مى‏آيند مسأله مى‏پرسند. طبقاتى به وجود آمده بودند- در مراكز مختلف- به نام «فقها» كه بايد جواب مسائل مردم را مى‏دادند: اين حلال است، آن حرام است، اين پاك است، آن نجس است، اين معامله صحيح است، آن معامله باطل است. مدينه خودش يكى از مراكز بود، كوفه يكى از مراكز بود كه ابوحنيفه در كوفه بود. بصره مركز ديگرى بود. بعدها كه در همان زمانِ امام صادق اندلس فتح شد يك مراكزى هم به تدريج در آن نواحى تشكيل شد، و هر شهرى از شهرهاى اسلامى خودش مركزى بود. مى‏گفتند فلان فقيه نظرش اين است، فلان فقيه ديگر نظرش آن است. اينها شاگرد اين مكتب بودند، آنها شاگرد آن مكتب؛ و يك جنگ عقايدى هم در زمينه مسائل فقهى پيدا شده بود. از همه اينها داغتر بحثهاى كلامى بود. از همان قرن اول طبقه‏اى به نام «متكلّم» پيدا شدند، كه اين تعبيرات را در كلمات امام صادق مى‏بينيم و حتى به بعضى از شاگردانشان مى‏فرمايند: «اين متكلمين را بگوييد بيايند.» متكلمين در اصول عقايد و مسائل اصولى بحث مى‏كردند: درباره خدا، درباره صفات خدا، درباره آياتى از قرآن كه مربوط به خداست؛ آيا فلان صفت خدا عين ذات اوست يا غير ذات اوست؟ آيا حادث است يا قديم؟ درباره نبوت و حقيقت وحى بحث مى‏كردند، درباره شيطان بحث مى‏كردند، درباره توحيد و ثنويّت بحث مى‏كردند، درباره اينكه آيا عمل ركن ايمان است كه اگر عمل نبود ايمانى نيست، يا اينكه عمل در ايمان دخالتى ندارد بحث مى‏كردند، درباره قضا و قدر بحث مى‏كردند، درباره جبر و اختيار بحث مى‏كردند. يك بازار فوق العاده داغى متكلمين به وجود آورده بودند.(همان)
ایشان در ادامه عواملی که موجب پیدایش این جنبش علمی شده بود را اینگونه عنوان میکند:
1. آزادی و حریت فکر و عقیده در اسلام، البته ناگفته نماند که عباسیان نیز در این آزادی فکری بی تاثیر نبودند اما ریشه این آزادی در تعلیمات اسلام بود به طوری که اگر هم عباسیان میخواستند، نمیتوانستند جلوگیری کنند.
2. محیط آن روز اسلامی یک محیط کاملا مذهبی بود و مردم تحت تاثیر انگیزه های مذهبی بودند. . تشویقهای پیامبر اسلام(ص) به کسب علم و تشویقها و دعوتهای قرآن به علم و تفکر و تعقل، عامل اساسی این نهضت و شور و شوق بود.
3. اقوام و مللی که اسلام را پذیرفته بودند نوعا دارای سابقه فکری و علمی بودند و بعضا همچون نژاد ایرانی و مصری و سوری که از مراکز تمدن آن روز به شمار میرفتند. این افراد به منظور درک عمیق تعالیم اسلام به تحقیق و جستجو و تبادل نظر می پرداختند.
4. تسامح دینی یا همزیستی مسالمت آمیز با غیرمسلمانان مخصوصا همزیستی با اهل کتاب. مسلمانان اهل کتاب را تحمل می کردند و این را برخلاف اصول دینی خود نمیدانستند. اهل کتاب در آن زمان مردمی دانشمند و مطلع بودند و مسلمانان با آنان برخورد علمی داشتند و این خود بحث و بررسی و مناظره را به دنبال داشت.(همان: 160-142)
4-6-3 ورود فرهنگها و ملیتهای جدید به جهان اسلام
علاوه بر آنچه در سطور فوق توصیف شد، این عصر به علت آمیزش فرهنگی و تمدنی اقوام و ملیتهای مختلف نیز حائز ویژگیهای خاصی است که نسبت به دورانهای ماقبل خود متمایز میشود. در این عصر، اسلام گسترش قابل توجهی میان اقوام و ملل گوناگون داشته و به تبع آن با فرهنگهای مختلفی برخورد کرده است. بعد از تصرف سرزمینهای زیادی در اقصی نقاط دنیا توسط سپاهیان اسلام، شهرهای مختلف جهان از شرق آسیا تا غرب آفریقا و جنوب اروپا تحت سیطره حکومت یکپارچه مکتب اسلام درآمدند و ملیتهای گوناگون با زبان، آداب، رسوم و فرهنگهای متفاوت پا به جهان اسلام گذاشتند. بدیهی است این فرهنگها در یکدیگر آمیخته شده و از هم تاثیر می پذیرفتند و به این ترتیب فرهنگهای ایرانی، رومی و نیز افریقایی و اروپایی وارد فرهنگ اسلامی شدند.(حسینی میرصفی، 1384)
ورود فرهنگهای جدید از چند منظر حائز اهمیت است.

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با موضوع امام صادق، حکومت اموی، زین العابدین، تحلیل داده Next Entries پایان نامه با موضوع امام صادق، جهان اسلام، شهید مطهری، احکام شرعی