پایان نامه ارشد رایگان درمورد کمال مطلق، خواجه عبدالله انصاری، کمال انسانی، عطار نیشابوری

دانلود پایان نامه ارشد

است ، امّا این عشق ، انسان را به معارف و حقایق عالی می‌رساند . راه عقل ، راه دیدن و راه عشق ، راه چشیدن است پس عشق بر عقل ترجیح دارد .
3- مدد رسانی عشق در سیر و سلوک بهتر از عقل است . اهل معرفت می گویند : کمال انسانی در این است که به تمام حقیقت وجودش به سوی حق سیر کند و برای رسیدن به این مقصود باید از عشق مدد گرفت نه از عقل . پس عشق بر عقل برتری دارد .
4- عقل خدا در برون می‌جوید ، امّا عشق ذات حق را در درون می‌یابد او در فطرت آدمی خدا را می‌بیند ، امّا عقل دنبال استدلال وصغرا و کبرا می‌رود و قطعاً معرفتی که از راه درون حاصل می‌شود ، برتر از معرفتی است که از راه برون به دست می‌آید .
5- راه عشق برای تزکیّة نفس بهتر از راه عقل است ، اهل عرفان بر این باورند که برای پاک سازی روح ، راه عشق از راه عقل هم سریع تر و هم بی خطر تر است . سال‌ها طول می‌کشد تا با پای لنگان عقل جادة تهذیب و تزکیّه را پیمود . در صورتی که این کار با مرکب عشق ، بسیار سریع طی می‌شود و گاهی می‌توان راه صد ساله را یک شبه به پایان برد .
پس عشق بر عقل ترجیح دارد واین ترجیح را می‌توان در زبان و کلام عرفا دید . همچنان که حا فظ عشق را به نهایت درجه رساند و عقل را وسیله ای ناقص و ناتوان دانسته و در همه جای دیوانش ، برتری عشق بر عقل را گوشزد می‌کند و می‌گوید1:»
قیاس کردم و تدبیر عقل در راه عشق چوشبنمی است که به بحر می‌کشد رقمی2
عشق کامل زادة عقل سالم است
«این که عشق و عقل کدام بردیگری برتری دارد. می دانیم که عشق به کمال مطلق و دوست داشتن حسن و بری از نقص و عیب ، والا کمالی است که در نهاد آدمی نهاده شده و انسان به طبیعت انسان بودن خویش ، عاشق و دوستدا راست و سالک و رهسپار است ، ولی نیروی واهمه که هماره در تکاپو و جنبش است بیشتر اوقات ؛ مزاحم آدمی است و او را از راه راست عشق منحرف و به راه‌های کج منعطف می‌سازد.
برای شناختن راه راست و رسیدن به آنچه به حسب واقع و نفس امر ، کمال است و به اقتضای طبیعت، مورد توجّه است . نیرویی لازم است که بد کاری ، فریبکاری ، گمراهی ، و واهمه را دریابد و آن را عقب براند ، بلکه به زیر فرمان بکشد تا انسان ازهمین راه راست ، عاشقی صادق و دوستداری شایسته و لایق باشد و به مقام والای قرب به خیرو کمال برسد .
فیاض کلّ ، آن نیرویی را که نامش خرد و کارش اندیشه و ثمره‌اش هدایت و معرفت است را به انسان واگذار کرد . تا کمال مطلق را خردمندانه دریابد و عالمانه و عارفانه آن را خواستار و در راه شایستة رسیدن به آن رهسپار و از تقرب سرافراز و با افتخار گردد . پس تقرب و نزدیک شدن به محبوب ، و محبوب شدن نزد او ثمرة خضوع و اطاعت است و خضوع و اطاعت صمیمانه و خالصانه و صادقانه ، لازمة محبّت و عشق حقیقی زاده عرفان و عرفان کامل نتیجة فکر و اندیشةدرست است .
پس پایه و ریشة همة کمالات آدمی عقل است . چنان که نتیجه و مایة برتری و سروری او نیز عقل است . و درحقیقت ، شخصیّت حقیقی و جاودانی وی برای رسیدن به کمال عقل است . پس به حکم عقل خود را به وسیله سوز و گداز عشق عارفانه ، قرین لذّت و بهجت دائم ساخت1 .»
تقابل عشق و عقل از نظر نجم الدّین رازی
«شیخ نجم الدّین رازی معتقد است در طریق فنا جز با قدم عشق نمی‌توان وارد شد . در این مرحله آنچه می‌تواند راهبر واقع شود بی خودی است و چون عقل عین بلا شناخته می‌شود . از وارد شدن در این وادی ناتوان خواهد بود .
شیخ نجم الدّین اعتقاد دارد ، راه عشق راهی است که به حرم فنا منتهی می‌شود ودر حریم فنا ، جایی برای غیر باقی نمی‌ماند . با این همه او در در ارتباط با عشق وعقل می‌گوید هر اندازه نور عشق بیشتر باشد، نور عقل نیز بیشتر خواهد بود .2 »
تقابل عشق و عقل از نظر خواجه عبدالله انصاری
«از میان عرفای ایرانی ظاهراً خواجه عبدالله انصاری نخستین کسی است که رساله ای مستقل در باب عشق و عقل نوشته وی در این رساله بیان می‌کند که گویا در ایام جوانی مکاشفه ای به او دست می‌دهد و درحالی که « بیدار است به خواب می‌رود » و می‌بیند ، « خلقی در عمارتی جمع‌اند و دو نفر در طلب امارت هستند ، یکی انکار پیشه ، دوم عشق عیار پیشه.» آن دوبرای فرمانروا شدن دلایل رجحان و برتری خود را بر دیگری بر می‌شمارند که پس از گفت و گوی آنان عشق به امارت و عقل به وزارت می‌رسد .
حاصل این گفت و گو این است که اگرچه عقل سبب رسیدن انسان به کمال و و علم و فهم و بلاغت است و نیز عقل سبب حفظ انسان از بلایا و آفات و برطرف کنندة نیازهای وی است و در بین آفریدگان نیز برترین مقام را داراست ، امّا عشق از طریق رسانیدن انسان به خدا ، سبب کمال و علم واقعی انسان است زیرا خدا کمال مطلق است و علم و بلاغت واقعی نزد اوست و اتّحاد با او ، که از طریق عشق میسّر می‌گردد ، سبب بی نیازی حقیقی نیز هست . وی ملامت را هم به سلامتی که از عقل حاصل می‌شود ترجیح می‌دهد چون ملامت سبب آمادگی عاشق برای پذیرفتن اتّحاد و وصال با معشوق است و خلاصه ، هر چند وجود عقل برای راهنمایی به سوی معشوق ( خدا ) لازم است ، تنها عشق است که از طریق آن می‌توان به خدا رسید .
پس به نظر خواجه عبدالله ، عشق باید مسلّط بر عقل باشد و در سیر به سوی معشوق ، رهبری با اوست ، اگرچه راهنمایی عقل نیز ضروری است . ولی وی عشق را برتر از عقل می‌داند1 .»
تقابل عشق و عقل از نظر شیخ روزبهان
«شیخ روزبهان در همان حال که به زبان عشق و عرفان سخن می‌گوید از نقش عقل و اهمّیت آن غافل نیست به همین جهت است که او ضمن این که عشق را صفت قدسی می‌شناسد روی این نکته تاکید می‌کند که عقل قدسی در روح قدسی « آیینه قدم » است زیرا که عقل از حق تبارک و تعالی همان است که نخستین صادر از حق تبارک و تعالی شناخته می‌شود .
اعتقاد راسخ و باور راستین شیخ روز بهان به موازین و ملاکات عقلی موجب شده که او حتّی در باب عشق نیز به لزوم رعایت سلسله مراتب مقامات بر یکدیگر بیندیشد . او معتقد است رسیدن به عشق رحمانی بدون عبور از مراحل عشق انسانی امکان پذیر نیست .
شیخ روزبهان در برخی موارد از عشق و عقل سخن گفته و به این ترتیب ادعا می‌کند که عشق و عقل از هرموجود دیگری به خداوند تبارک و تعالی نزدیک تر شناخته می‌شوند . او وقتی از عشق و عقل سخن می‌گوید در واقع به محبّت اشاره می‌کند و معتقد است این صفت از صفات قدیم حق تبارک و تعالی به شمار می‌آیند1.»
تقابل عشق و عقل ازنظر عطار نیشابوری
«عطار در دیوانش عقل را ( بی بصیرت ) می‌داند و دست ادراک فقیهانی چون « شافعی » و « بوحنیفه » را از فهم و ادراک آن کوتاه و نارسا می‌بیند .
دل شناسد که چیست جوهر عشق عقــل را زهرة بصارت نیست
عشـق را بو حنیفه درس می‌گفت شافعی را در او روایت نیست2
این طعنه زدن به عقل در زبان عطار به منزلة عدم اعتقاد به اصل عقل نیست ، بلکه این فقط هنگامی است که عشق در نهاد انسان رسوخ نکرده و در دل وی منزل گزیده باشد ، در این جاست که به نظر او عقل « عقیله » است آن چنان که خود در دیوانش گفته است .
عقـل کجا پی برد شیوة سودای عشــق باز نیـابی به عشق سـرّ معمای عشــق
عقل تو چون قطره ای مانده ز دریا جدا چند کند قطره ای ، فهم ز دریای عشق
خاطـر خیّاط عقل گرچه بسی بخیه زد هیـچ قبایی ندوخت لایق بالای عشــق3
عطار در کتاب « منطق الطیر » به بیان عشق و مقایسة آن با عقل پرداخته و با ترجیحی که به عشق می‌دهد . می‌نویسد :
عقل در سودای عشق استاد نیست عشــق کار عقل مادرزاد نیست
عشق اینجا آتش است و عقل دود عشق چون آمد گریزد عقل زود
ور به چشم عقل بگشایی نظـر عشــق را هرگـز نبینی پا و سر
مــرد کار افتاده باید عشــق را مــرد آزاده بایــد عشـــق را
تو نه کار افتاده ای نه عاشقــی مرده ای تو، عشق را کی لایقی1»
تقابل عشق و عقل از نظر حافظ
با توجّه به این بیت ، حافظ غم را هنر عشق می‌داند .
ناصحم گفت که جزغم چه هنر دارد عشق برو ای خواجة عاقل هنری بهتر از این2
به نظر حافظ ، راه عشق بی انتها و جایگاه هلاکت و فناست . ولی دل به عشق دادن و از قید عقل رستن هم خوش است .
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست آن جا ، جز آن که جان سپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشـق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیـچ استخــاره نیست
ما را ز منــع عقــل مترسان و مــی بیار کان شحنه در ولایت ما هیچ کـاره نیست3
همچنین :
اشک حافظ خـرد و صبـــر به دریا انداخت چه کند سوز غم عشــق نیارست نهفـت4
در این بیت ، عقل مورد تمسخر واقع می‌شود چرا که قادر نیست غم عشق را پنهان کند .
«مقابلة عشق و عقل در جای جای دیوان حافظ به چشم می‌خورد ، و این که جایگاه عشق بسیار برتر از عقل است5.»
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد1
ای که از دفتـر عقــل آیت عشـــق آموزی ترســم این نکـــته به تحقیق ندانی دانست2
عاقـــلان نقطة پرگــار وجـــودند ولی عشــق داند که در این دایــره سر گر دانند3
در جایی دیگر :
به کـوی میــکده هر سالکی که ره دانست دری دگــر زدن اندیشــة تبه دانست4
ورای طــاعت دیوانــگان ز مــا مطلب که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست5
در این بیت‌ها به این نکته اشاره می‌شود که اگرچه عقل جایگاهی خاص دارد ولی عشق جایگاهی بس والاتر دارد و این که عاشق از دفتر عقل نشانه‌های عشق را فراگرفته وچنین کسی آنقدر کامل است که با این عشق الهی در مسیر کمال رهنمون شده است .
تا جایی که :
کرشمة تو شــرابی به عاشــقان پیمود که علم ، بی خبر افتاد و عقل بی حس شد6

تقابل عشق وعقل از نظر مولوی
مولوی ، در بسیاری از اشعار خود ، از عشق و عقل سخن گفته که برای نمونه به مواردی اشاره می‌شود :
عاشق از خود چون غذا یابد رحیق عقــل آن جا گم بماند بی رفیق
عقل جزوی عشــق را منکــر بود گرچه بنمایدکه صاحب سرّ بود
زیرک و داناست امّا نیست، نیست تا فرشتـه لا نشد اهرمنی است1
در این ابیات ، مولانا عشق الهی را می‌ستاید و بیان می‌دارد که با وجود چنین عشقی عقل جزیی تک وتنها می‌ماند و در پی انکار عشق برمی آید ولی با تمام زیرکی که دارد موفق نمی‌شود چراکه عقل جزیی نمی‌تواند از راز عشق حقیقی آگاه شود .
همچنین :
داند او کو نیکبخت و محرم است زیرکی ز ابلیس و عشق ز آدم است
زیرکــی سبّــاحی آمد در بحــار کم رهد غــرق است او پایان کار2
یا :
عقل را قربان کن اندر عشق دوست عقل‌ها ، باری از آن سوی است کوست
عقــل‌ها آن ســو فرستاده عقــول مانده این سو که نه معشوق است گول3
باز هم در مورد عقل جزیی در برابر عشق حقیقی

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد مثنوی مولوی، عرفان اسلامی، حافظ شیرازی، دیوان حافظ Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد عشـــق، جامی، عشــق، عشـق