پایان نامه ارشد رایگان درمورد کمال مطلق، قرآن کریم

دانلود پایان نامه ارشد

است که بیان می‌دارد که چنین عقلی را باید دربرابر عشق قربان کرد چرا که چنین عقلی به سویی می‌رود که عشق او را فرا می‌خواند .

باز هم :
با دو عالـم عشــق را بیگانگــی انـدرو هفتــادو دو دیوانــگی
مطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بندو خـدااوندی صداع
پس چه باشد عشق ، دریای عدم در شکسته عقل را آن جا قدم1
با دقّت در تمامی ابیات ، این نکته بیشتر مورد توجّه واقع می‌شود که هر کجا تقابلی بین عقل و عشق دیده می‌شود منظور مقابله عشق جزیی با عشق الهی است وگر نه عقل کل و عقل عقل با عشق حقیقی هیچ تقابلی با هم ندارند وبا هم هماهنگ هستند .

فصل سوم
عشق در دیوان جامی

عشق حقیقی :
عشق حقیقی ( الهی ) همان عشق به خدا و صفات و افعال اوست . عشق ناب و حقیقی به خدا ، هنگامی به آن عشق اطلاق می‌شود که منجر به کمال انسان شود و آنگاه است که تمام دل به او تعلّق می‌گیرد و جان از تمایل به تمام آنچه جز خداست ، پاک می‌شود .

هر کس کمر به عشق و ولای تو بسته است کی باشد از کمند بلای تو در کمند1

کــه مـــی عشـــق را تویــی ساقـــی کاسُــهُ شَمــسُ وَجــهِکَ الباقی2

یـاری از کس نخواهــم انـدر عشــــق حَسبـــیَ اللــــهُ وَحـدَهُ و کَفی3

از خـارخـار عشق تودر سینه دارم خارها هردم شکفته بر رخم زان خارها گلزارها4

جامی عشق را همانند تیغ سوزنده ای می‌داند که به خاطر وصال به حضرت حق آن سوزش را تحمّل می‌کند چرا که او همچون مولانا معتقد است که وقتی عشق ومحبت باشد خارهم به گل تبدیل می‌شود .

در لشگر عشـق تو اسیــران همه گردند و زآتـــش دل‌ هاست در آن گــرد علــم‌ها1

با لـــــذّت آوارگـــــی وادی عشـقت غربــت زدگــان را نشــــود میــــل وطن‌ها2

وعدة غم می ‌دهد یارو نداند این قــدر کین نوید عشـــق باشد ، جان غــم پرورد را3

عشق یکرنگی تقاضا می‌کند وین روشن است ور نه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را؟4

کـی توان ســودای عشـــق را عــلاج ترک ایــن ماخولیــا کـــن ای طبیــــب5

پیش از آن روزی که گردون خاک آدم می‌سرشت عشـــق در آب وگلــم تخــم تمنّای تو کشت6

جامی عشق حقیقی را همچون ریسمانی می داند که او را به خدا متّصل می کند و از آوارگی و غربت نجات می دهد . او برای درمان این درد به دنبال پزشک و راه علاج و درمان نیست.

گر چه هر جا دلم آویزش و آمیــزش کـرد قبلة عشق همان است که بود از اول1
مگــو عشقت ز کـی بوده است و تـا کــی ندارد عشـــق ما آغــاز و انجـــام2
می ‌رســد از دولــت عشقــــم مـــدد بنــدة عشـقــم ز ازل تا ابـــد3
عشق من با تو قدیمی است نیم چون دگران کایم امروزبه کـوی تو و فـردا بروم4
پیـــش از اســاس گنبـــد فیــروزه سپهر عشـقت کشید رخت به کاشانة دلـم5
من عشق و مستی از اذل آورده‌ام با خود بلی انجام کارهر کسی بر وفق آغاز آمده6
در تمامی این ابیات ، جامی به صراحت بیان می‌کند که خداوند قبل از آفرینش انسان ، عشق را در وجود او قرار داده است و او در هر یک از این بیت‌ها مرتّب تاکید می‌کند که از همان ازل و آغاز عشق با او همراه بوده و در نتیجه اوعشق را قدیمی و با قدمت بر می‌شمرد و این که جای آن در دل است و این که در نظر اوعشق ماندگار و جاوید است نه این که امروز بیاید و فردا برود .

عاشــق تـو شهیـــد تیـــغ بــلاست سر کـــوی تو روضــه الشــهداست7
تا عشــــق توأم زبــون گرفتــه است دل قاعـــدة جنــون گــرفتــه ست8
چون تابم از تو روی که بر من بلای عشق راه خلاصی از همه سویی گرفته ست9

ندیدم هیچ مذهب خوش‌تر از عشق خوشا آن راهرو کین مذهب آموخت1

چارة حیرانی خود زیر بار عشق تو هر که را پرسم زمن صد بار حیران‌تر بود2

به جـرم عشـــق مـرا غم هــزار بار بسوخت عجــب تر آن که گناهم هنوز پاک نشد3

دردا که عشــــق یار به دیوانـــگی کشیــد خطّ جنــون به دفتــرفرزانــگی کشیـد4

نقــــد عشــــــق تـــو و دل ویـــــران گنـــج و کنـــج خــراب را مانــد5

داشت جامی دین ودنیا،زهد وتقوی،صبروهوش دولت عشق تو باقی باد کزهرشش بماند6

هجــوم عشـــق تـو دیوانه ساخت جامـی را شکست کلک و بر آتش نهاد دفتر خویش7

جلوة حسـن تو زینسان که جهــان را بگرفت هیچ کس را نتوان داشت زعشق تو معاف8

به جرم عشـــق تو گر می‌کشند گو بکشیدم که من نهفتن این راز بیش از این نتوانم1
راهـــی است پـر از خطــر ره عشـــــق آن جــا همــه رهــزنان بــی باک2
این چنین واله و شیدا که زعشـــق تـو منـم حاش للــه که بود بی تو سر ِزیستنم3
نیست جز عشق تو مقصود زهر گفت وشنید هرچه جز آن همه افسانه و افسون بینم4
گذشت عهد جوانی به کار عشق و هنــوز اگرچـه پیر شدم رو به کار خـود دارم5

در نظر جامی عشق حقیقی چیزی جزسرگردانی و سوختن و دیوانگی به دنبال ندارد. اودر راه خطرناک عشق ، جان را فدا می کند چون هدف او ، رسیدن به خداست.

درد عشقت ساخت روی خاکساران را چو زر یعنـی اکسیــر وجــودم خاک را زر می‌کند6
دامن جامی زدست عشق صد جا ، چاک شـد می ندارد عشق ، دست از دامـن صد چاک او7
لذّت عشـق فرو رفت مرا در رگ و پی عشــق می گویم و جان می‌دهم از لذّت وی8
در ره عشق به جـز محنت و غـم نیست ولی چه غــم از محنت راه است چو همراه تویی9

ماییم به راه عشق پویان همـه عمــر وصل تو به جدّ و جهد جــویان همه عمـر1
یک چشم زدن خیال تو پیــش نظـر بهتر که جمـال خوب رویان همــه عمـــر2

هر جا گــذرم نوای عشـــقت شنوم بر خــوان بلا صــلای عشـــقت شنــوم3
در دشــت روم نفیــر درد تو کشــم با کــوه آیم صـــدای عشـــقت شنــوم4

عجب به عشق تو مستغرقم نمی‌دانم که غیر تو به جهان هست دیگری یا نیست5 ؟
جلوة حسن تو کجاست که نیست ؟ جذبــة عشـــق تو که راسـت کـه نیست6 ؟

می‌کند عشق تو تاراج دل ودین الغیاث می‌ برد صبــر و قرار از جان غمگین الغیاث7
هر کــس که شـود مــرید عشـــقت اول کـــم مـــال و جـــاه گـــویـد8

آگهی جـوی در این راه که استــاد ازل رقـــم عشـــق به لوح دل آگــاه کشیــد9
پایة عشق بلند است همین بس که از او در دل امیدی و و در سر هوســی مـی‌آید10

جامی معقد است کسی که درد عشق داشته باشد صدای سخن عشق ر از همه جا می شنود چرا که این عشق ، دل و دین او را غارت کرده است و او را به گونه ای درگیر کرده که هیچ گاه حاضر به جدایی از او نیست . او عشق را همچون اکسیری می داند که جسم خاکی بی ارزش را به طلا تبدیل می کند.

از یمن عشق سوره یوسف به حکم نـصّ شد از میان جمله سُوَر « احسن القصص1 »
فنای عشـق شـو واز فنـا ، فنـا شـو نیــز که بی فنــای فنــا از خــدا نیابــی حظ2
نه نگاری که دل و جـان به غمش یار کنم عشق او هر چه کند حکم به آن کار کنـم3
طریق عشـــق سپردم از آن مخاطره غافل که از دیار سلامت به خطّــه خطر افتــم4
به بزم عشـق تو مستغنیم زساقی و مطرب مَیَم ترشـح دیده ست و نــی ترنّــم ناله5
بنمای جــمال عشــقِ عشــاق خودم تـا عاشــق ِ عاشــقِ جمــالت باشــم6
با تیـغ تـو گـر سر نفــرازم چه کنــم ؟ سـر در ره عشـــق تو نبازم چــه کنـم7 ؟
عشق را ایزد ضلالی خواند در قرآن کریم ای مفسّرشرح کن کین نکته را تأویل نیست8
از نظر جامی ، عشق حقیقی همچون سایه بانی است ک همه چیز حتی جان را در راه آن فدا می کند و هر موفقیتی را در گرو رضایت حق می داند و خود را از غیر حق بی نیاز می بیند.

عشق عقلی :
عشق عقلی که مبدأ آن توجّه به ذات حق تعالی و مخصوص مقرّبان درگاه است . عشق عقلی به کمال حسن معنوی تعلّق می‌گیرد منشأ آن محبّت به کمال مطلق و زیبایی است که محل آن قلب است و مربوط به اولیای حق و اهل معرفت است و بی زوال است .
رقاص جوش عشـــق تـو جز بیخودان نیند هر خـود پسند کـی سـزد آن دیگ را نخود1
قــوت جـــانم مباد جــز مـــی عشــــق توبــه زیـن مـی مـحــال مـی‌ بیـنــم2
راه وحـــدت به پای عشــــق سپـــر که بود علــم از ایــن عمــل معــزول3
مــی ‌بــود بــه سیـــنه راز عشــــقـت از هــر چــه گمـــان بـرم نهــان‌ تــر4
زندة عشــق نمــرده است و نمیــرد هرگــز لایـــزالی بــود این زندگــی و لــم یــزلی5
زسرّعشق بود ساکن ، زبان ارباب عشق لیــکن زبی زبانی غم نهانی چنان که دانی شد آشکارا6
کناره کن زجهان ،تا رســی به مأمــن هستــی به کــوه قــاف طلــب آشیــان عنقا را7
از این عشق جگر خواره چه دارم چشم بهبودی که بر داده به باد نیستی ، چون من هزاران را8
مــا قافلـــة کعــبه عشـــقیم که رفتــه ست ســرتا ســر آفــاق صــدای جــرس ما9
خاطرم خوش نیست هرگـزجزبه زیربارِعـشـق پیش عاشق هرچه جزعشق است بارِخاطراست10

بهـــر تــو پای بر سر عالــم نهاده ‌ایــم وز شاهــراه عشـــق تو این گـام اول است1
مــرا عشـق عزیـزی خــوار کـرده سـت چه گویـم عشـــق از این بسیار کرده ست2
نـیـایــد از دل بـی عشــــق کــاری مــرا ایـن نکــته در دل کـار کـرده ست3
ما را میان اهــل وفا عشـــق بـر کشیــد هر جـا کـه می‌رویـم به عشـــقیم سربلنـد4
زبنــده لاف عشـــقت گر گنــاه اسـت گنــاه از بنــده و عفــو از خـــداونـد5
ز ابرعشـــق تو باران و قطـره بر دل من خدنــگ محــنت و بـاران غــم فرود آیــد6
صد بارشدازعشــق توأم حال دگـرگـون یک بار نگفتـی که فلان حال تو چــون

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد مثنوی مولوی، عرفان اسلامی، حافظ شیرازی، دیوان حافظ Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد عشـــق، جامی، عشــق، عشـق