پایان نامه ارشد رایگان درمورد کمال انسانی

دانلود پایان نامه ارشد

ساقی برد از کف عنـان عقل و هــوش چون به بزم دُرد نوشان ، جام می‌گیرد به دست6
کنـد هــر دم بیــان ایـن نکــته را عشـــق ولــی عقلـــش نمــی‌ دانــد مصـــدّق7
فهـــم را گـــم شـــود ، سـر ِ رشــته چـــون رود زان میــان ، سخـــنِ باریــک8
دهانــت ســرّ غیــب آمـــد میــان نیــز خـــرد را کــی تــوان تفهیــم کــردن9
با خــرد رازِ دهانــش را چه آرم در میــان قاصـراست ازفهـم این سرّنهــان ، ادراکِ او10
دو نرگــس تو که مستنــد و ناتوان هـر دو شدند آفــتِ عقــل و بلـای جـان هــر دو11

جامی ، عقل جزیی را در برابر درک نکات ظریف ناتوان می بیند و می گوید من چگونه می توانم به راز درونی عشق اشاره کنم چرا که وقتی عشق با ناز و کرشمه به باده گساری می پردازد ، عقل این راز را نمی تواند درک کند

خوی که تو را زتابِ می‌ریخته ازجبین فرو موجِ بــلا آمـده برسرِعقــل و دین فــرو1
زهــی دور زلفت به هــر چیــن دلـــی زهـــر عقـــده ای عقـــل را مشکـــلی2
و از آن پسم نرسیده هــنوز قوّتِ عقــل به پایه ای که یمیــن را جدا کنم ز شمال3
بینمــت ای خـــرد به کـار تـــو گــم کـارگـــه چــرخ و کــارگـه انجـــم4
فروغ روی تو آتش زند به خرمنِ عــقل اگرنه پرده کشــد سنبــلِ سمـــن پوشت5
معتقـــد غیــر دویـــی نیست عقــل خـاک سیـــه بر ســر ِایـن اعتــقـاد6
ز بس که ذکـر تو سربسته می‌کنم ز بتان به فهــم کس نرسید کــز کدام می گویم7
جامی معتقد است دلی که به وسیله ی عشق گرفتار شود عقل جزیی نمی تواند در این راه گره از مشکلات او بگشاید چرا که او به مرحله ای نرسیده که بتواند درست و اشتباه را از هم تشخیص دهد.

عقل بالملکه
در این مرحله ، نفس آدمی می‌تواند معقولات نظری را ازمعقولات بدیهی که در او به هم رسیده ، کسب کند . (عقل منفعل)
دلی کو ذوق نادانـی چشد هر دفتـر دانش که بندد نقش کلک ، عقل شوید زآب نیسانش1
آن به که ز اشارتِ معمـــارِ عقـــل ودین در بــاغِ مُـــلک ، قصـــر عدالت بنــا کنـی2
تا جواب آن کنم انشا ، دبیــرِعـــقل گفت بـر مــدار ازچهـــرة اندیشــه جلبــاب حیا3
عـــقل را روشن شـود ماهیت حسنت اگر پــردة حیـــرت نـبنــدد دیـــدة ادراک را 4
چند درد سرکشد جامی زگفت وگوی عقل ای حریفان بازش ازیک جرعه لایعقل کنیـد5
که تواند زد ، دل اندر دامن مقصــود چنگ گرنه عقل و وهم چنگ از دامن دل بگسلنـد6
نبخشـــد جـــانِ جــامــی را خلاصــی ز قیـــدِ عـــقل جـز جـــام مـــروّق7
وجود سایه و خورشید فی الحقیقه یکی است اگـــرچه پیشِ خــرد باشد این سخن مشکل
یاران دو اسبه عـازم مــلک یقــین شدنــد تا کی عنـــان عـــقل به دست گمـــان دهم8
زان تـازه خـطّ سبــز که بر لــب فزوده ای هـــوش وخـــرد به تازگــی از ما ربوده ای9

جامی می داند که تنها دل است که می تواند در راه رسیدن به کمال تلاش کند و عقل و ظن و گمان راه به جایی نمی برند به همین دلیل از عقل می خواهد که در راه عشق قصر عدالت به پا کند تا دوستانش به این طریق به سرزمین یقین هدایت شوند.

عــقل از تو چه دریابد تا وصف تو اندیشـد درعـــقل نمــی‌گنــجی ، در وصـف نمی‌آیی1
دل نه ز انسان به کمند توگرفتار شد ای جان که توان داشت به تدبیــرِ خرد ، چشم رهایی2
هرزمـان ازدور رخ بنمایی و پنهـــان شوی برقِ خرمن سوزِعقل و هوش وصبرجان شوی3
تا چـــند پـی نفــــسِ دغـــا بــاز روم تــا کـــی رهِ عـــقلِ حیـــله پــرداز روم4
بگشای گوشِ هوش که این طشت را طنین آوازة سـکـــندر و افســـانة جـــم اسـت5
ور چــه اربـابِ دیــن و اهــــلِ خــرد مـی‌کننــد انـدر آن ، تـو را تحــسیـــن6
تا زیند اندر پنــاهِ دولتش ، پیــر و جــوان یاورِ او باد هم بختِ جوان هم عقلِ پیـــر7
بنـــازم آن ســـوار نــازنیـــن را کـه بـرد از کف عنــانِ عـــقل و دیـن را8
عکـــس رخت نمـــود در آییـــنة سپـــهر نامش خرد به شــب مه و روز آفتـــاب کرد9
فراهم کی شود کارم ،زعقل وصبرودین،زینسان که سنگ انداخت درهنگامة ایشان،جنون من10
به رخ ، چـو جــعد مسلسل نهی هــزاران دل ز راهِ عـــقل به هـــر تار مــو بگــردانی11
جامی تاکید می کند که عقل جزیی جایگاهی ندارد که قادر باشد عشق را توصیف کند چرا که او هم چون برقی عقل و هوش و صبر را از بین می برد و عاشق را از خود بی خود می کند . پس او می خواهد راه و روش عقل جزیی را رها کنیم تا به مرحله ی کمال راه یابیم.
گفـــته ای کعـــبه بُـود خــانـة مــن لیـــکن این پیــشِ خـــرد مــمنوع است1
گـر بیــدارم اسیــرِ صــد شــور و شــرم ور درخــوابم زعقـــل و دیــن بی خبـــرم2
کجا گردد به فکرعقل ، مشکل‌های عاشق حل که صد مشکلِ دگرپیش آیدش ازحلّ مشکل‌ها3
فـریـــبِ عـــقـل را نوشیـــن لــبِ تــو فســـونِ سحـــر بر شـکّــر نوشــته اسـت4
سـاغـــرِ داد بـر اربــاب خــرد پیـــمودند سنـگِ بیـــداد به جـــام من دیـــوانه زدند5
میــانِ نازکـت افــزون بُود ز فهـم عقـــول چو سـرّغیب که بیــرون بُود از درک حواس6
طریــق عــقل رها کن که هیچ کس ننشست به صــدر قرب، به تدبیر عــقل دور اندیش 7
3- عقل بالفعل :
در این مرتبه ، نفس آماده است که هروقت بخواهد معلومات و معقولات نظری را که در مرحلة پیش به آن رسیده و کسب کرده که درخاطرحاضر است ، آن‌ها را دریابد و مورد استفاده قرار دهد ، بی آن که به نظری تازه نیاز یابد .
جهـــان پناها چــون مرتقای همّـــت تــو زهرچه عـــقل تصوّرکند ازآن اعلاست8
سوی معراج حقایق عقل وجان را سلّم است شکل و ترتیب سطورش کامد سلّم نما9
پایه پایه عـقل ازآن سلّــم چو می‌آیــد فــرو می‌نهــد گویی ز هر پایه فــرازِ عرش پا1
چون دبیرعقل زد بهــر من این سنجیــده رأی سر زد ازخاطر به وفق رأیش این مطلع را2
جامی عقل بالفعل را هم چون نردبانی می داند که می توان به وسیله ی آن به عرش پا گذاشت و او چنین عقلی را در ایجاد اراده و همت بلند موثر می داند.
ماند صد مشکل درین ره وزهمه مشکل تر آنک کامل العــقلی که داند حلّ یک مشکــل نماند3
هرگـــز از سرّ میانت یک ســر مــویی نبـرد گرچه آمد عــقل ، در حــلّ دقایق مو شکــاف4
فــرقِ مــن تا قـــدم ربــودة تـوسـ صبـــر و هــوشی کــه مانــده ، بربای5
نه خــرد راست قصـوری و نه دیـن را خللـی کــه دهـــم دل بـه غــزالــی و سرایم غــزلــی6
گویند کیست جامی ؟ آشوبِ عقل و دیـن است ماهـی است کج کلاهی ، شوخی است نکته دانی7
می‌دهد خطّت فسـون بهرفریب عقل و هـوش هست با خط لعل میگونت درین افسون یکی8مکن عــــزم رحــیل ای تـــرک ســر مســت کــه خـــواهد شد عنـــانِ عـــقلــم از دسـت9
بــه کامــش هرچــه عـــقل آن را شـناســد صــلـاح دیـــن و دنیـــا بــاد حاصـــل10
دمــاغِ عــقل ز فکــر زمـــانه ســـوداییست پیــالـه ای دو سـه در ده ، عــلاـج ســودا را11

عنــانِ نــاز به کف تا سواره بگـذشتی که برد زکف عنــان عقل و دیــن را1
کشف حجاب از کتاب عقل چه جویم چون زورقهاش تو به توست حجابت2
چــو ابــــرو نماید مبینید ســـویش که غارتگر عــقل و دیـــن می‌نماید3
جامی عقل را از این که بتواند به رازی از رازهای عشق پی ببرد ناتوان می بیند و او بیان می کند که هرچند عقل دقیق باشد باز نمی تواند پرده ز راز عشق بردارد و زیبایی عشق ، عقل و هوش را فریب می دهد و جادو می کند.
بوالفضولی طعنه زد کای کارِتو سرگین کشی کی خردمند این هنر را مایة عزّت شناخت4
این نسخه که نزهتگـه عــقل و جــان است در خوبی او چشمِ خرد،حیران است5
به حکــم عــقل کشیدم به کارخـانة نظـم به دست فکر گریبان خاطرفاتر6
مجو ازعقل شـرح دل که دُرد آشام میــخانه به جام می حواله کرد این معما را7
شیوة عـقل از دل دیوانه بیـرون کردنی است نا موافق هرچه هست ازخانه بیرون کردنی است8
هرچه شد در دل گره ، ازمصلحت بینی عقل از درون با نعرة مستانه بیرون کردنی است9
بـگــشا چشـــم حقیقـــت بیــن را که تورا بینش اهلِ خرد است10
جامی عقل بالفعل را در ایجاد چنین اثری (دیوان) موثر می داند که او با کمک عقل توانسته از افکار بیهوده به دور باشد چرا که او عقل جزیی را از این که بتواند درباره دل توضیح دهد ناتوان می بیند.

4- عقل فعال (بالمستفاد)
در این مرتبه ، همة استعدادهای مراتب پیش از میان رفته ، یعنی به فعلیت رسیده ، پس همة علوم و مدرکاتِ نفس ، اورا مشهود است و درنظرش موجود است . عقل بالمستفاد را عقل مضاعف هم نامیده‌اند . وبه اصطلاح در این مرتبه ، نفس آدمی به عقل فعال اتّصال یافته و به بالاترین کمال انسانی رسیده است .
خاک رهـش ، جلا ده چشـــمِ خــرد بُود آن را به نقد جان بخرد هـرکه بخــرد است1
اوصافِ او پیش خرد بیرون بُود ازحدّ وعدّ حاشا که در عمر ابد آخر شود این داســتان2
دکانِ شــرع را آمد دکاندار احمــد مرسل که باشد عــقل تا سـازد دکـان بالای دکانش3
از او شد عــقل کلّ دانا زهی امـّی ناخوانا که خوانند ابجــد ابراهیم و آدم در دبستانش4
کشتــی عــــقل و وهـــم بشکــستیـم غـوطــه در بـحــر بیــکـــرانه زدیــم5
کــنه ذاتــش نگــنجـد انــدر عــــقل تیـــر حکـمش نیــاید انــدر شســـت6
در ادراک اســـرار امّ الــکـــتـاب زهـــر مصــرعش عــــقل را فتـــح باب7
باز در بــزم غمت نعرة نوشانوش است عقل حیران و خرد واله و جان مدهوش است8
جای تاکید می کند که عقلِ کل ، دانایی خودش را ازآن بیسواد و درس نخوانده (رسول اکرم ) گرفت تا جایی که در دبستان او حضرت ابراهیم و آدم درس آموختند . او دل را به واسطه ی صبر و عقل همانند پروانه ی سبک بالی می بیند که به طرف شمع می رود تا با او هم رنگ شود.

ز روی و زلف تو دانست عـــقل خرده شـناس که سـرّ دور چـه و معنــی تسلسل چیســت1 ؟
شـد چــو پروانه دل ازصبــر و خـرد ساخته پر سـوی آن شمـــع ، ولی سوخـــته پر بــاز آمد2
رفت عقل و صبروهوش ای دل مکن از ناله بس کاروان چون شد روان ، شرط است فریاد جرس3
کدام شیــفته ، دل در کــمند زلــف تو بسـت

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد عشـــق، جامی، عشــق، عشـق Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد عقل و دین، پیامبر (ص)، کمال مطلق