پایان نامه ارشد رایگان درمورد نجدي، مي‌شود، داستان‌هاي، ستوانيار

دانلود پایان نامه ارشد

زين تا مچ پاهايم را گم کرده بودم. اسب دست ديگرش را هم جلو برد. تمام سنگيني تنم روي دستهايم ريخت. پاهاي اسب از دو طرف باز شد. شانه‌هايم پايين آمد و با صورت به زمين افتادم” (همان،1388الف:88) اسب ديگر بدون گاري قادر به انجام هيچ کاري نبود نه مي‌توانست راه برود نه بايستد (اسب پس از رنجي طاقت فرسا تغيير هويت مي‌دهد ديگر قادر نيست بدون گاري کاري انجام دهد. کل داستان تلاش نافرجام اسب براي کسب آزادي است و حفظ هويت است.(تاجريان،11:1386). اين داستان نشان دهنده بيگانگي انسان با محصول كار خويش و به فراخور آن از خودبيگانگي است.

4-3-3-نگرش ناتوراليستي:
نجدي در بسياري جاها از بيان اتفاقات و حوادثي که شبيه ناتوراليسم‌هاست ابايي ندارد. او به جامعه و انسانها با نگاهي ناتوراليستي مي‌پردازد. از مهمترين مؤلفه‌هاي ناتوراليستي كه در آثار او به چشم مي‌خورد، ترس، وراثت، جبر و بيان زشتي‌هاي جامعه است. در بسياري از داستان‌هاي نجدي به صحنه‌هاي ناتوراليستي از زشتيهاي جامعه برمي‌خوريم كه به گونه‌اي انسان را دلزده مي‌كند”رمانتيك‌هاي انگلستان معتقدند كه هنرمند با بيان پلشتي‌هاي موجود و با گفتن زشتيها، انسان را به آرامش مي‌خواند” (رستمي،55:1387).
در داستان “رودخانه‌اي براي ستوانيار” نجدي صحنه‌هاي زشتي از مرگ ستوانيار ارائه مي‌دهد. ستوانيار كسي است كه در حادثه كشتار باغشاه صد و سي و هفت سرباز و افسر جوان را به جرم اغتشاش عليه شاه به رگبار گلوله مي‌بندد. اين حادثه اثر بدي روي خانوادة او و نگرش مردم نسبت به خانواده‌اش مي‌گذارد. عزيز خانم همسر او بعد از اين حادثه از او جدا مي‌شود و تا روز مرگ ستوانيار از ائمه مي‌خواهد كه به او كمك كند تا جزئيات آن حادثه را فراموش كند. پسران و دختران او تنها زماني كه او مرده است و براي تقسيم ارث و خاكسپاري او به خانه‌اش مي‌آيند. نجدي با ديدي كاملاً ناتوراليستي به جزئيات مراسم دفن ستوانيار اشاره مي‌كند. ستوانيار از ترس اعمال غير انساني خود دوست ندارد كه او را خوابيده در قبر بگذارند. بنابراين وصيت مي‌كند او را ايستاده زير يكي از درختان به خاك بسپارند. براي همين پسرانش او را گچ مي‌گيرند تا بتوانند ايستاده دفنش كنند.
“مهندس و برادرش هم بعد از دريافتن اعماق فاجعه بار اشتباهشان مجبور شدند گچ و سيمان را با لبه قالي از شکم تا کشاله ران پاک کنند. تا اميرآقا بتواند با دستهايش ، يخ زده در دستکش آغشته به ملاط ، بي‌هيچ اهانتي فتق‌بند را زير بيضه مرحوم که حالا بي سر و صدا، مچاله شده بود، پيدا کند، بردارد و کمي با ترديد به اطرافش نگاه کند و لحظه‌اي بعد آن را با شقاوت شگفت آوري در سطل کنار تختخواب بياندازد” (نجدي،152:1387).
نجدي در ادامه داستان براي بيان و توصيف وضعيت ستوانيار و عواقبي که از نتيجه کارهاي جگرخراش او نصيب فرزندانش مي‌شود به زندگي امير و فساد او که نتيجة رفتار پدرش است مي‌پردازد “اميرآقا گفت: کافر؟ تو به من مي‌گويي کافر؟ حالا گوش کن… مي‌دوني اولين… وقتي فهميد من پسر ستوانيار اسدخان هستم چکار کرد؟ روي تختخواب نشست ملافه را دور تنش پيچيد و همين طور زل زد به من… بعد رفت لباسهايش را پوشيد؛… روي ميله‌هاي پايين تختخواب من، اصلاً به حرفهام گوش نمي‌داد. اميرآقا داشت داد مي‌کشيد: اون رفت و من… توي دستهام گرفته بودم و نمي‌دانستم با آن چکار کنم؟ من پسر ستوانيار فرشاد اسدخاني.
اميرآقا به ميز مشت مي‌زد و صدايش درخت به درخت تا به حياط مي‌رفت. از آن شب به بعد…” (همان،159:1387).
در داستان “بيگناهان” صحنه‌اي ديگر از فضاي ناتوراليستي حاكم بر داستان‌هاي او به چشم مي‌خورد”در راهرو پر از موزائ‍يك، ب‍ين اتاق بازپرس و دستشويي، زن سرايدار يك‍ي از شانه‌ها‌يش را به ديوار تك‍يه داد و روي همان ديوار پائ‍ين آمد. با استخوان دنده و آرنجش روي موزائ‍يك‌ها افتاد. بعد از آنكه او را روي زم‍ين تا كنار در توالت بردند، مرتض‍ي موزائ‍يك‌هاي روي پرده س‍ينما را ديد كه پاشنه كفش زن سرايدار تا لنگه‌هاي باز توالت خ‍يس م‍ي‌شد. روي همان تصوير خ‍يس و غمبار كف راهرو، مرتض‍ي فهم‍يد كه زن سرايدار حت‍ي نم‍ي‌تواند يك پ‍يراهن چرك مُرده يا ملافه مچاله شده‌اي را از پنجره‌اي به خيابان پرت کند” (نجدي،1388ب:26).
در داستان”گياهي در قرنطينه” نجدي با توصيف بيماري طاهر و حالات او به گونه‌اي دلخراش به شرح اوضاع او در رختخواب بيماري مي‌پردازد. نجدي چنان صحنه به صحنه از واژگان استفاده مي‌كند كه خواننده مي‌تواند به خوبي وضعيت طاهر را درك كند و در بعضي حالات با او يكي شود. تاثيري كه نثر نجدي بر خواننده مي‌گذارد تا مدتها در ذهن او مي‌ماند” كشاله ران طاهر زخم شده بود، حالا او ناخنش را روي پوست شكم و گردنش مي‌كشيد. در خوابي پر از لخته‌هاي خون،خون دلمه، پايين مي‌رفت” (نجدي،1388الف:81).
ترس و وراثت از ويژگي‌هاي ناتوراليست‌هاست”اعتقاد راسخ به نقش مهم وراثت کمابيش در همه ناتوراليستها مشترک است” (فورست و اسکرين،26:1380) نجدي با تاثير پذيري از آنها به نقش وراثت در زندگي انسانها اشاره کرده است. نجدي در داستان “گياهي در قرنطينه” بيماري طاهر را بر اثر ترس مي‌داند، ترسي كه از طريق وراثت به او رسيده است.
“مرض طاهر اين جور ترس‌ها نيست، اون داء الصدف گرفته، يه ترس ارثي … داء الصدف ترسهاييه که نسل به نسل به آدم مي‌رسه، فکرش را بکن پدر پدر پدر پدربزرگ تو يه روز از خونه‌ش مي‌آد بيرون، مي‌بينه سرگذر، يه تپه جمجمه، از دست و پاي مردم، توي محله‌ش درست کرده‌ن … خيال مي‌كني اون چكار مي‌كنه؟ داد مي‌كشه چرا؟ مي‌زنه خودشو مي‌كُشه؟ نه، رنگش مي‌پره، شايدم مي‌ره يه گوشه، شكمشو مشت مي‌كنه و بالا مي‌‌آره، چشمهاش پر از اشك مي‌شه، امّا اون اصلاً نمي‌فهمه كه مال استفراغشه يا گريه‌س… بعد وقتي بچه‌دار شد فقط خوشگليش نيست که به بچه‌ش ارث مي‌رسه، ترس هم هست، آره … ارث، ارثيه، ارثيه، از اين بچه به اون بچه، از اين نسل به نسل ديگه …تا اينكه يهو يه طاهري پيدا مي‌شه كه اينطوري مي‌افته روي زمين و زخمهاشو مي‌خارونه… زخمهاي ترس رو…” (همان،1388الف:82)

4-3-4-انسان:
انسان در نگاه نجدي، در چارچوب جبر تعريف مي‌شود. او تمامي مسائل انساني را با نگاهي جبرگرايانه مي‌بيند. در نگاه او تلاش انسان به نتيجه‌اي نمي‌رسد زيرا او نسبت به خود هيچ اختياري ندارد. انسان هرگز فرداي خود را انتخاب نمي‌كند. همان‌طور كه براي بودن، تولد، اسم، رفتارها هميشه از انسان سلب شده است. انسان داستان‌هاي او اسير جبري بي‌رحم است.
4-3-4-1-جبرگرايي:
مهمترين بينش حاكم بر داستان‌هاي نجدي، بينش جبرگرايانه اوست. جبري كه سرتاسر زندگي انسان را چنان فرا مي‌گيرد كه گويي هيچ راهي براي خارج شدن از بن بست‌هاي زندگي وجود ندارد. نجدي همچون ناتوراليست‌ها منكر بزرگترين ويژگي انسان يعني اختيار است. انسان داستان‌هاي او در دنياي بي‌رحم و آشفته قرن هياهوي ماشين رها شده و سردرگم است. اين همان چيزي است كه در داستان‌هاي ناتوراليستي به آن برمي‌خوريم “جبري كه رمان ناتوراليستي به آن دست مي‌آويزد زندگي را خرد مي‌كند، عوامل ماشيني يك جانبه و يك جهته جايگزين عمل انساني مي‌شود و اين جبر يك مضمون بيش ندارد. متلاشي شدن تدريجي انسان” (سارتر،191:1370).
در داستان “روز اسبريزي” به خوبي بينش جبرگرايانه او به چشم مي‌خورد. اسبي كه مجبور مي‌شود به گاري بسته شود و نمي‌تواند از دايرة اجبار قالان‌خان بيرون بيايد تا اينكه اسير گاري مي‌شود و بدون آن حركت برايش غير ممكن است. اسب در اين داستان نماد انسان امروزي است كه گرفتار محصول دست خويش مي‌شود. در داستان‌هاي نجدي اشياء در حركت‌اند و انسان ساكن. اين نشأت گرفته از بينشي است كه منكر اختيار انسان مي‌شود و او را در دست جهان پيرامونش اسير مي‌داند “درختان او را دور مي‌زدند” “پاييز با صداي برگ از زير پايش رد شد” (نجدي،1388ب:187). جبري كه در داستان‌هاي نجدي بيان مي‌شود، هميشه هم جبر ماشيني نيست بلكه گاهي جبر انسان بر انسان ديگر است. در “رودخانه‌اي براي ستوانيار” نمونة اين جبر در رفتار ستوانيار با نوكرش مشاهده مي‌شود.
“بالاجاي گماشته با لگن از پله‌ها بالا رفته بود و اين نه غمگين‌ترين بلكه، خالي‌ترين لحظه زندگي بالاجاي بود كه با لگن خالي، خودش را كنار چشمهاي بي‌نگاه تيمسار رسانده بود. ساعت ديواري پشت سرش تيك تاك مي‌كرد و بالاجاي صداي دلش را شنيد كه از ميله‌هاي يك پرچم بالا مي‌رود….آزادي” (نجدي،149:1387).همين بي‌اعتقادي به اختيار باعث مي‌شود آزادي براي بالاجاي عزيز باشد.
در داستان “شب سهراب كشان” مرتضي در شب نقل داستان رستم و سهراب ساعت‌ها بين مزارع برنج و تاريكي شب سرگردان دنبال سيد نقال مي‌گردد، تا پايان نقل داستان رستم و سهراب را خودش رقم بزند و از كشته شدن سهراب جلوگيري كند و روايتي ديگر بسازد. او در كشاكش با سيد در آتشي كه افروخته مي‌گردد، مي‌سوزد. نقال نيز مي‌سوزد اما پرده سالم مي‌ماند(ر.ك.درويشيان،خندان،118:1382). همان‌گونه كه ملاحظه شد، تلاش براي رهايي از فضاي جبري داستان‌ها امکان‌پذير نيست. جبر حاکم بر داستان هيچ راه گريزي براي انسان باقي نمي‌گذارد.
داستان”A+B” جبر مرگ چنان بر داستان سايه انداخته است كه بعد از ماهها راوي هنوز نمي‌تواند از آن خلاص شود. تمام اشياء و محيط خانه در فضايي سرد و مرگ‌آور قرار گرفته است و هيچ راه فراري از آن نيست. نجدي معتقد است كه اتفاقات زندگي انسان بدون خواستة او اتفاق مي‌افتد و انسان هيچ دخالتي در آن نمي‌تواند بكند”همان لحظه بايد مي‌فهميدم که به شکل تهوع‌آوري تمام اتفاقهاي آن روز، بيرون از انتخاب من بود. هوا بي‌آنکه من بخواهم تاريک مي‌شد و سيامک بي‌هيچ دليلي دوباره راه افتاد از من جلو زده بود” (نجدي،1388ب:184).

4-3-4-2-تنهايي و انتظار
انسان داستان نجدي لطمه خورده و تحقير شده است. ويژگي بارز انسان‌هاي داستان او درماندگي و انتظار است انسان داستان نجدي مظلوم، بدبخت، بيچاره است”در جهاني پر از بيگناهان زندگي مي‌كند. مردم پشت سوختگي،كف صابون،رماتيسم و گريه‌هايشان پنهان شده‌اند. مردان و زنان بيگناهي كه اگر پيراهنشان را كنار بزنند، پوستي از معصوميتشان ديده مي‌شود كه روي استخوانهايشان پوشيده‌اند.” (نجدي،1388ب:27-26) نجدي عاشق آدم‌هاي اطرافش است صداي پاهاي آنها براي او لذت‌بخش است “حتي در خيابان هم كه دانه دانه شدند و لذت شنيدن پاي آنها با خيابان رفت” (همان،1388ب:27) آنچه كه در داستان “بيگناهان” مرتضي را به زندگي اميدوار مي‌كند، حضور مردمي است كه در كنار خود حس مي‌كند. با اينكه مظلوميت اين مردم نجدي را غمگين مي‌كند حضور آنها باعث قوت قلب او مي‌شود. انسان داستان نجدي چون خود اوست قلب رئوفي دارد. روحيه او لطيف است، همچون روحيه يه شاعر. حس همدردي در تمام شخصيت‌هاي داستاني او مشهود است.
مرتضي در داستان “بيمارستان نه،قطار” با ديدن وضعيت مردي كه از قطار به بيرون پرت مي‌شود متاثر مي‌شود و تمام سعي خود را مي‌كند تا او را دوباره سوار قطار كند گرچه او مرده است ” زير يكشنبه‌اي كه صداي ابري شدنش به گوش نمي‌رسيد توي اتومبيل باران مي‌باريد” (همان،1388ب:74). در “شب سهراب‌كشان” مرتضي لال است و در پايان داستان مي‌ميرد. در “استخري پر از كابوس” مرتضي براي يك قو همان‌گونه ناراحت مي‌شود كه براي يك انسان”صورت مرتضي خيس بود. قايقي كنار استخر از باران پر مي‌شد.مرتضي گفت من گريه نمي‌كنم مدتهاست چشمهام آب مرواريد آورده…” (نجدي،1388الف:20) منصور در داستان “تن‌آبي، تنابي” بعد از اينكه پپسي را از دست مي‌دهد گريه مي‌كند”پيرمردي كه روي يكي از پله‌ها نشسته بود پرسيد:ــ ساعت چنده جوون؟ منصور آهسته گفت: نمي‌دونم. پيرمرد گفت: مگه بيرون بارون مي‌آد؟ منصور حتي نتوانست بگويد نمي‌دانم” (نجدي،1388ب:90)

4-3-4-3-يأس و اندوه:
از ويژگي‌هاي بارز داستان‌هاي نجدي فضاي يأس و نااميدي است كه بر آن حاكم است. اين يأس با مرگ نيز همراه مي‌شود. در تمام داستان‌هاي نجدي، چيزي براي نااميد کردن، زجر کشيدن و عذاب کشيدن وجود

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد ناخودآگاه Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد نجدي، مليحه، داستان‌هاي، آزادي