پایان نامه ارشد رایگان درمورد موازنه قدرت، سلسله مراتب، نفت و گاز

دانلود پایان نامه ارشد

المللي ذي نفع ساخته است؛ درنتيجه، گسترة وسيعي از قلمرو نيرو هاي متخصص را با جنبه هايي از ديپلماسي آميخته است. شايد به واسطة فهم اين مطلب است كه ديپلماسي انرژي هم با جنبه هاي سخت و هم نرم افزاري قدرت مورد ملاحظه قرار مي گيرد.
ديپلماسي انرژي و منافع ملي
براي تأمين منافع ملي كه يكي از دانش واژه هاي اصلي علم سياست و مشتمل بر حياتي ترين نيازهاي يك دولت است، در عصر جهاني شدن رنگ جهاني به خود مي گيرد؛ يعني نمي توان بدون در نظر گرفتن ملاحظات نظام اقتصاد سياسي جهاني، به ويژه توجه به تغيير ساختاري ناشي از تغيير در روندهاي اقتصاد جهاني، منافع خود را تدوين كرد. كشور ها بدون فهم چگونگي تغيير در ماهيت و توزيع قدرت يعني منافع ملي قادر به حفظ و بازتوليد قدرت ملي كه يكي از الزامات سياست خارجي است، نمي باشند. در اين راه سوزان استرنج ما را به تغيير ساختاري به خصوص به تغيير در ساختار توليد در اقتصاد جهاني توجه مي دهد (Strange,1994,103)
لذا ضرورت ديپلماسي انرژي ناشي از شكل گيري گونه هاي جديد ديپلماسي، و با توجه به دربرگرفتن عناصر نامحسوس قدرت و متأثر از تغيير در اقتصاد جهاني ظهور كرده است.ارتباط ديپلماسي انرژي و منافع ملي به اين موضوع برمي گردد كه دستيابي به امنيت انرژي در قالب كشور و يا منطقه اي منفرد امري مبهم بوده و غالباً زير سؤال رفته است؛ درنتيجه، دستيابي و تسهيل فرايندهاي مرتبط به آن موضوعيتي در رابطه با وابستگي متقابل پيچيده است. اين ادبيات مبتني بر اين پيش فرض است كه در نظام اقتصاد سياسي جهاني كشور ها و نهادهاي غيردولتي فعال در زمينه اقتصادي، گردش يكپارچه اي را كه معرف اقتصاد جهاني است، تشكيل مي دهند. به اين ترتيب، كاركرد وابستگي متقابل پيچيده معطوف به اين است كه ديپلماسي انرژي با ايفاي نقش ميانجي در حل وفصل مناقشات ديرين و رفع سوءتفاهمات و در جنبة ايجابي با تعميق پيوندها،مناسبات ميان كشور ها و تعاملات جهاني را بهبود بخشد. در اين معنا خط مشي اخير به واسطه اينكه وضعيت باثبات تري را بر مناسبات از حيث امنيت عرضه، امنيت تقاضا و ضرورت سرمايه گذاري در زمينه مالي و فني حاكم مي سازد، يكي از ابعاد مهم در ارتباط با منافع ملي تلقي مي گردد. به باور جوزف ناي چيزي كه سياست خارجي وابستگي متقابل مواد خام راجع به آن است، تغيير شكل قدرت يا نيرو هاي ماوراء كنترل ما نيست.( Nye,1997,134)
بلكه در ترسيم سياست هاي آينده به ويژه با وجود چالش هاي متعدد محيطي و تغيير آب و هوا، پيوند هاي انرژي و سياست خارجي به عنوان فرصتي براي ارتباطات و همكاري بيشتر در حوزه انرژي براي گذار به آينده اي نوين در اختيار قرار گرفته است. بر اين اساس، يكي از مزاياي روابط تجاري آن است كه كشور ها منافع مشتركي را در تداوم روابط باثبات و مسالمت آميز آينده مي يابند. درواقع، اين چنين وابستگي متقابلي به يك نياز تمدني در دوره جهاني شدن پاسخ مي دهد (سيف زاده، 1385 ، ص 99 ). مطابق اين انگاره، سلامت و حتي بقاي دولت، نه به تقويت كردن شرايط ايستا، بلكه به وفق يافتن با پيشرفته ترين و موفق ترين عملكرد ها در نظام جهاني وابسته است؛ و شكست نسبت به اين سازگار شدن، افزايش پايدار در آسيب پذيري معنا مي شود .
طبق اصول نظام اقتصاد سياسي جهاني به دنبال رشد و توسعه اقتصادي مي روند، نه تنها به سبب اينكه در سلسله مراتب قدرت جهاني از جايگاه بالاتري برخوردار شوند، بلكه همچنين به واسطه اينكه بتوانند مشروعيت نظام كشوري خود را ارتقاء بخشند. بر اين اساس، غالب سياست هايي كه معطوف به رشد و توسعه اقتصادي در خط مشي عمومي كشور ها دنبال مي شود، با نگاه به اين موضوع است كه علاوه بر ارتقاي قدرت، در برخي جنبه ها با حفظ نظام سياسي و مشروعيت داخلي هم بخشي دارند.
دست آخر، اين تنها كشورهاي صادركننده نفت و گاز نيستند كه به واسطه نياز به سرمايه گذاري، بازار امن براي تقاضا، دانش مديريتي جديد، و… نياز به بسط وابستگي متقابل در اين زمينه را دارند بلكه اساساً در جهت مخالف، وقتي كه موضوعيت منابع انرژي از جهت قطع جريان انرژي و يا اختلال در ترتيبات بين المللي مرتبط با اين بخش، شايد تنها در نگاه كشورهاي واردكننده، به عنوان يك سلاح سياسي توسط كشور هاي توليدكننده استفاده مي شود، كشور هاي واردكننده بهاي سنگين تري مي پردازند. درنتيجه، تدارك سازوكاري كه در آن امنيت انرژي به طور گسترده اي تضمين شود، شايد بيش از كشورهاي صادركننده، براي واردكنندگان انرژي داراي با نفت خارج از كنترل، زور 15 جريان ” ، مطلوبيت باشد. به علاوه طبق اين عقيدة عمومي” مي يابد و با زور خارج از كنترل، هر چيزي ممكن است در جهان اتفاق بيفتد واردكنندگان دلايل خوبي بيشتر از رقابت در حوزة ،(Friedland & et al., 1975, p.437)انرژي و يا تأكيد صرف بر قواعد بازار، براي تصديق كردن وابستگي متقابل دارند.
بند سوم: چارچوب نظري پژوهش؛نظريه نو واقع گرايي
در مكتب رئاليسم، روابط بين الملل همان روابط بين الدول بود .دولت ها در شرايطي هرج ومرج آميز (آنارشيك) فعاليت كردند ، جنگ اجتناب ناپذير بود،درگيري و كشمكش بيش از همكاري و صلح متداول بود .انتقاد نئورئاليستي بر رئاليسم اين بوده كه اولاً، دولت ها همه روابط موجود در جهان را پوشش نمي دهند؛ چون برخي از روابطي كه دولت متصدي آن است، در واقع، توسط جوامع در واقع، آب است ،” ديگ مي جوشد ” برقرار مي شود. درست مانند اين مثل كه وقتي مي گوييم كه مي جوشد و استفاده از ديگ، صرفا اشتباه كلامي يا اصطلاح متداول است و ديگ (دولت) جز قالبي براي آب (افراد جامعه) نيست. دومين ايراد رئاليسم از نظر نئورئاليست ها، اين بود كه طبع بشر، آنگونه كه رئاليست ها مي گويند، شرارت بار و ستيزه جو نيست. از نظر روش شناختي ، تشخيص شرارت در فطرت بشر، ناشي از مفروضات ديگري است كه هنوز اثبات نشده اند.
بنابراين، طمع كار و محتاج ناميدن انسان توسط انسان و تعميم آن به گستره بين المللي، حداقل همه رفتارهاي انسان ها را پوشش نمي دهد ؛ يعني هستند رفتارهاي اخلاقي و انساني كه نمي توان آنها را نتيجه گرايانه ناميد. مهم ترين واقعه تاريخي كه سبب بي اعتباري تحليل هاي رئاليستي شد، پايان جنگ سرد بود كه بر پايه مفروضات رئاليست ها، نبايد اتفاق م ي افتاد.(مارتين، لينور جي.1383 ، ص 35)
براي اينكه شوروي، هم از قدرت سخت افزاري چشم گيري برخوردار بود، هم دولتي بسيارمقتدر و قوي داشت و هم اينكه توازن قدرت در عرصه بين المللي حاكم بود. فروپاشي شوروي نشان داد كه اولا قدرت نظامي ضامن امنيت پايدار نيست، ثانيا آنگونه كه گفته مي شد انسان ها، آن قدر شرير و حقير نيستند كه هميشه محتاج لوياتان پرقدرت باشند و بالاخره اينكه ،قانون عام را نمي توان به همه زمان ها و مكان ها تعميم داد.
بر اساس اين قبيل انتقادات بود كه نئورئاليسم در قامت مكتب قوي و جامع ، ظهور و با تكيه بر برخي مفروضات، مفاهيم و تزها رونق گرفت.
مفروضات نئورئاليسم
مفروضات نئورئاليسم، تفاوت جوهري با مفروضات رئاليسم ندارد و حتي مي توان گفت كه مفروضات اين دو، به شدت (نه كاملا)ً مشترك است. تفاوت مفروضات را در منازعه رئاليست ها و ايده اليست ها به وضوح مي توان ديد. اين امر از آن روست كه اين دو مكتب ، تفاوت هاي معرفت شناختي، انسان شناختي و حتي هستي شناختي مهمي با هم دارند ؛ اما اين تفاوت در جدال بين رئاليست ها و نئورئاليست ها، قابل توجه نيست. با اين توضيح، هفت مفروض نئورئاليسم را مي توان به ترتيب زير برشمرد:
يك. دولت، اصلي ترين مبناي تحليل در روابط بين المللي است.
دو. دولت ها در تعقيب منافع و دستاوردهاي نسبي اند و نه مطلق. يعني مي توان حاصل
بازي را به جاي صفر، مثبت دانست.
سه. دولت ها به عنوان بازيگران اصلي امنيت بين المللي، صرفاً در پي منافع ملي هستند.
چهار. نقش مؤسسات و نهادهاي سياسي – اقتصادي بين المللي در امنيت جهاني را نمي توان ناديده گرفت.
پنج. دولت ها، بازيگراني عقلاني هستند و تعقيب حداكثر سود، يگانه انگيزه آنها براي فعاليت در عرصه بين المللي است.
شش. دولت ها در شرايط هرج ومرج آميز (آنارشيك)، فعاليت (رقابت) مي كنند و عقلانيت آنها در همان شرايط شكل مي گيرد.
هفت. رفتار دولت ها فقط در قالب نظام بين الملل معني دار است. به عبارت ديگر ، تصور دولت ها به عنوان بازيگران عقلانيت گرا، يكپارچه و هم افق ، فقط در قالب نظامي تحقق مي يابد.
همانگونه كه ملاحظه مي شود ، مفروضات نئورئاليستي دو تفاوت عمده با مفروضات رئاليستي دارد. نخست اينكه نئورئاليست ها، مؤسسات و نهادهاي سياسي – اقتصادي را مستقل از دولت ها در نظر مي گيرند و ديگر اينكه، در برداشت نئورئاليستي، سطحي از هم كاري در بين دولت ها قابل تصديق است و نمي توان گفت سود يك دولت در عرصه بين الملل، حتما زيان دولت ديگر را در پي دارد. بر پايه اين مفروضات، مفاهيم بنيادي نئورئاليست ها نسبت به رئاليست ها متفاوت مي شود و اينان، به جاي سياست قدرت، امنيت، حاكميت و منافع ملي، ب ر مفاهيم كليدي ديگري تأكيد مي كنند.
مفاهيم كليدي نئورئاليسم
مفاهيم كليدي، اضلاع اصلي پارادايم فكري را تشكيل مي دهند . در رئاليسم، مفهوم اهميت دارد. اين اهميت نشان مي دهد كه هدف اصلي و غالب در اين ” سياست قدرت ” پارادايم، تجميع و تعقيب قدرت در هر سياست است. بنابراين، سياستي كه منتهي به افزايش يا تحكيم قدرت ملي نمي شود، اساساً نوعي اشتباه و انحراف است. كالين هي ، معتقد است كهنئورئاليست ها، دو مفهوم كليدي دارند كه عبارتند از:
1. موازنه قدرت
در موازنه قدرت، از قدرتمندشدن دولت يا مجموعه اي از دولت ها ممانعت مي شود ؛ براي اينكه در صورت قدرتمندشدن يك طرف، استقلال طرف ديگر مخدوش مي گردد.( Clark, Ian,1989,140)
اين منطق توزيع قدرت، استعاره اي است كه از علم مكانيك برگرفته شده و در آن، دولت ها مانند قطعات ساعت عمل مي كنند و به محض عمل كند يا تند قطعه اي، كل ساعت نمي تواند زمان را به درستي نشان دهد. در نئورئاليسم، آنچه طرد مي شود، توزيع سلسله مراتبي قدرت از يك سو و استقلال مفرط كشورها، از سوي ديگر است. بر اين اساس، در شرايط هژموني قدرت، هم خون ريزي زياد مي شود و هم محروميت. اگر قدرت به صورت آنارشيك توزيع شده باشد نيز احتمال جنگ بسيار زياد است . اين امر از آن روست كه هر كدام از دولت ها ، استعداد شرارت شان بسيار بيشتر از ظرفيت شرافت شان است. بنابراين، نئورئاليست ها از توزيع قدرت ميان خوشه ها دفاع مي كنند. بعضي كشورهاي قدرت طلب خوشه ها، مي خواهند وضع موجود را حفظ كنند و برخي ديگر مي خواهند اين وضع را براندازند و همين تفاهم – تنازع ، منجر به ( همان.)”. حفظ موازنه قدرت و در نتيجه، امنيت بين المللي مي شود
2. دستاورد نسبي
مطابق تحليل نئورئاليستي، مسأله مهم اين نيست كه دولت ها چگونه مي توانند مانع از كسب برخي چيزها شوند؛ بلكه مسأله اين است كه در مقايسه با رقباي خود چگونه عمل خواهند كرد؟ اينجا نوعي رقابت و مقايسه مهم است و بحث بر سر منع مطلق ديگري يا تصرف مطلق به نفع دولت خود نيست. اگر فرصت هاي بين المللي را مانند كيك فرض كنيم، نئورئاليست ها به سهم هر دولت از اين كيك توجه دارند و هر بازيگري، هوشيار است به اينكه در مقايسه با رقيب خود، چه اندازه در كيك بين المللي سهيم است.( Baylis, John,1995,9)
مفروض اين برداشت آن است كه به هرحال، همگان از اين كيك سهمي دارند؛ برخلاف برداشت رئاليستي كه اندازه كيك خود را حتي به زيان ساير بازيگران بزرگ مي كرد و بر سر سهم بيشتر، آتش جنگ ها شعله ور مي شد. اين فرض، اتفاقا با منطق موازنه قدرت هم سازگار است؛ يعني مابين عده اي كه خواهان ضبط كل كيك هستند و آنها كه فقط به سهمي از كيك قانع هستند، نوعي تعادل وجود دارد.
3. ضرورت هژمون
از نگاه نئورئاليست ها، ثبات در نظام و امنيت بين المللي، هنگامي ميسر است كه قدرت هژمون بين المللي وجود داشته باشد تا عناصر يا بلوك هاي خاطي و سركش را كنترل نمايد. دليل ضرورت چنين عاملي، اين است كه دولت ها ذاتا در پي رقابت و توسعه طلبي هستند و همين علايق امپرياليستي، حفظ وضع موجود را با خطراتي مواجه مي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد وزارت امور خارجه Next Entries عرضه و تقاضا، نقش برجسته