پایان نامه ارشد رایگان درمورد موازنه قوا، اطلاعات نامتقارن، موازنه قدرت

دانلود پایان نامه ارشد

آنان درصددند تا به نوعي از رقباي بالقوه خود قدرتمندتر باشند، چون اين برتري و مزيت قدرت چشم‌انداز بقا و امنيت آنان را بيشينه مي‌سازد. از اين‌رو، کشورها تلاش و تقلا مي‌کنند تا قدرت را به قيمت از دست‌دادن آن از سوي رقبا به دست آورند؛ ولي تأمين اين هدف از راه جنگ و تهاجم عاقلانه و هوشمندانه نيست (Waltz, 1989: 47). آغاز جنگ و توسعه‌طلبي اشتباه و غيرعقلاني است. جنگ و نيروي نظامي براي حفظ وضع موجود سودمند است نه براي تغيير و بر هم زدن آن (Waltz, 1979: 190-1).
بنابراين، اگرچه کشورها در پي افزايش قدرت خود هستند ولي مهم‌ترين هدف آن‌ها جلوگيري از افزايش قدرت ديگران و بر هم خوردن موازنه قدرت به ضررشان است. “اولين دغدغه کشورها بيشينه‌ساختن قدرت نيست بلکه حفظ جايگاهشان در نظام است” (Waltz, 1979: 126). راهبرد کشورها براي مقابله با تلاش و اقدام رقبا براي افزايش قدرتشان موازنه‌سازي است. کشورهايي که احساس تهديد مي‌کنند از طريق موازنه‌سازي درون‌گرا، يعني تقويت و افزايش توانايي‌هاي خود، يا موازنه‌سازي برون‌گرا، در چارچوب اتحادها و ائتلاف‌هاي نظامي به مقابله با کشور بر هم زننده موازنه قوا برمي‌خيزند. در نتيجه کشورهاي توسعه‌طلب به شدت از سوي ساير کشورها نظارت و کنترل مي‌شوند (Waltz, 1979: 128).
بر اين اساس، کشورها و قدرت‌هاي بزرگ نبايد در جهت دستيابي به هژموني جهاني و منطقه‌اي تقلا نمايند. کشورها نبايد تلاش کنند تا سهم خود از قدرت جهاني را بيشينه سازند؛ چون ساير کشورها از طريق افزايش قدرت خود يا تشکيل ائتلاف دسته‌جمعي به مقابله با آنان خواهند پرداخت. والتز استدلال مي‌کند که “در سياست بين‌الملل موفقيت به شکست مي‌انجامد. انباشت بيش از حد قدرت توسط يک کشور يا ائتلافي از آنان باعث مقابله سايرين مي‌شود. لذا، کشورها به ندرت جرأت مي‌کنند تا بيشينه‌سازي قدرت را به صورت هدف خود اتخاذ نمايند. سياست بين‌الملل براي چنين امري بسيار خطير و نگران‌کننده است” (Waltz, 1989: 49).
از اين‌رو، کشورهاي هوشمند از پيگيري چنين هدفي در سياست خارجي خود اجتناب مي‌کنند. انگيزه اندکي براي آنان وجود دارد تا به صورت تهاجمي اقدام نمايند. چون کشورهاي ديگر به مقابله با آنان برخواهند خاست. نظام بين‌الملل آنارشيک کشورها را مجبور مي‌کند تا به جاي پيگيري هژموني در پي حفظ جايگاه خود در موازنه قوا از طريق کسب ميزان مقتضي از قدرت باشند. اين امر بيانگر آن است که نظريه والتز ماهيت تدافعي و جهت‌گيري حفظ وضع موجود را دارد (Mearsheimer, 2009: 244). همين امر باعث شده است تا برخلاف ديدگاه ميرشايمر، بسياري نظريه والتز را مبني‌بر مفروض بازيگر عاقل به‌شمار آورند (Keohane, 1986: 173-1996).
بنابراين، از منظر نوواقع‌گرايي تدافعي، در وضعيت آنارشي، تامين و تضمين بقا و امنيت برترين و بالاترين هدف کشورهاي عاقل است. تنها در صورت تأمين و تضمين اين هدف، کشورها مي‌توانند بدون خطر و با اطمينان خاطر اهداف ديگري مانند آسايش، رفاه، سود و ثروت را تعقيب نمايند (Waltz, 1979: 126). اما والتز آشکارا باور و اذعان دارد که بقا به معناي تأمين امنيت کافي مستلزم بيشينه‌سازي قدرت و هژموني نيست؛ بلکه با کسب و حفظ ميزان مناسب و مقتضي از قدرت در موازنه قواي جهاني امکان بقا وجود دارد. عاقلانه‌ترين و کم‌هزينه‌ترين راهبرد تأمين بقا و امنيت نيز موازنه‌سازي است نه توسعه‌طلبي و جنگ (Waltz, 1979: 40).
واقع‌گرايان تدافعي به سه دليل پيگيري هدف بيشينه‌سازي قدرت براي دستيابي به هژموني جهاني و منطقه‌اي را راهبردي نابخردانه و احمقانه مي‌پندارند. اول، همان‌گونه که والتز استدلال مي‌کند، بيشينه‌سازي قدرت و هژموني يک کشور باعث مقابله ساير کشورها در چارچوب موازنه‌سازي برون‌گرا و درون‌گرا مي‌شود که آن را ناامن و حتي ممکن است نابود سازد (Waltz, 1989; Walt, 1987). دوم، سهولت و صعوبت توسعه‌طلبي و تهاجم بر مبناي تعادل يا موازنه دفاع‌ـ‌هجوم16 سنجيده و برآورد مي‌شود. اين موازنه نشان مي‌دهد که آيا امکان شکست کشور مدافع و موفقيت و سودمندي تهاجم وجود دارد يا نه. به نظر واقع‌گرايان تدافعي موازنه دفاع‌ـ‌هجوم معمولاً به شدت به نفع کشور مدافع سنگيني مي‌کند. هر کشوري که تلاش کند به ميزان بيشتر از آنچه که براي تأمين امنيتش نياز دارد قدرتش را افزايش دهد درگير جنگ‌هاي بازنده خواهد شد. از اين‌رو، کشورها به بيهودگي و بي‌اثري تهاجم واقف شده و به جاي آن بر حفظ جايگاه و موقعيت خود در موازنه قوا تأکيد و تمرکز خواهند کرد. در صورتي که کشورها مجبور به تهاجم نيز بشوند اهداف محدودي خواهند داشت (Van Evera, 1999).
سوم، نوواقع‌گرايان تدافعي استدلال مي‌کنند که توسعه‌طلبي و تهاجم حتي در صورت امکان نيز سودمند و به صرفه نيست. چون هزينه‌هاي توسعه‌طلبي و تهاجم در مقايسه با منافع و فوايد آن بيشتر است. اولاً، با توجه به عرق ملي، کنترل ملت‌هاي مورد هجوم و کشورهاي اشغال‌شده بسيار سخت است. ثانياً، استثمار و بهره‌برداري اشغال‌گران از اقتصادهاي صنعتي مدرن در شرايط فراگيري فناوري‌هاي اطلاعاتي بسيار دشوار است. واقعيت‌هاي نظام بين‌الملل آنارشيک که توسعه‌طلبي و بيشينه‌سازي قدرت را سخت و دشوار و شهوت و اشتهاي قدرت‌طلبي کشورها را محدود و مقيد مي‌سازد. در صورت بي‌توجهي به اين واقعيت‌هاي خطير، بقا و امنيت کشورها به خطر خواهد افتاد. چون همه کشورهاي عاقل اين منطق را درک کرده و بر پايه آن عمل مي‌کنند، رقابت امنيتي ‌و کشمکش بر سر بيشينه‌سازي قدرت از طريق توسعه‌طلبي و جنگ کاهش مي‌يابد.
نوواقع‌گرايي تهاجمي: نوواقع‌گرايي تهاجمي نيز انواع و اقسام مختلفي دارد که توسط نظريه‌پردازاني چون جان ميرشايمر، اريک لبس (Labs, 1997) و فريد ذکريا (Zakaria, 1998) ساخته و پرداخته شده است. با اين‌حال، مشهورترين نوواقع‌گراي تهاجمي جان ميرشايمر است که اين نظريه را در کتاب تراژدي سياست قدرت‌هاي بزرگ در سال 2001 تدوين و ارائه کرده است. به نظر ميرشايمر نوواقع‌گرايي تهاجمي بر پنج مفروض استوار است که علت و انگيزه کشورها براي بيشينه‌سازي قدرت در نظام بين‌الملل آنارشيک را توضيح مي‌دهد. اول، کشورها، به‌ويژه قدرت‌هاي بزرگ، بازيگران اصلي و عمده در سياست جهان هستند که در يک نظام آنارشيک اقدام مي‌کنند. دوم، همه کشورها از ميزاني از توانايي نظامي تهاجمي برخوردارند. بنابراين، هر کشوري قادر است تا به همسايگانش ضربه و خسارت وارد سازد. البته توانايي‌هاي کشورهاي مختلف با هم تفاوت داشته و در طول زمان تغيير مي‌کند. سوم، کشورها هرگز نمي‌توانند از نيات کشورهاي ديگر مطمئن باشند. چون برخلاف توانايي‌هاي نظامي، نيت کشورها که در اذهان تصميم‌گيرندگان آن‌هاست را نمي‌توان به صورت تجربي وارسي و تشخيص داد. حتي اگر بتوان به نيت کشورها در زمان حال پي برد، تشخيص و درک نيت آينده آن‌ها غيرممکن است. از اين‌رو، سياست‌گذاران هرگز نمي‌توانند مطمئن باشند که آيا با يک کشور طرفدار وضع موجود يا تجديدنظرطلب مواجهند. چهارم، هدف اصلي کشورها بقاست. کشورها تلاش مي‌کنند تماميت ارضي، آزادي عمل، خودمختاري و نظم سياسي داخلي‌شان را تأمين و حفظ نمايند. کشورها مي‌توانند اهداف ديگري مانند رفاه و حفظ حقوق بشر را پيگيري نمايند، اما اين اهداف در اولويت بعد از بقا قرار دارند؛ چون پيگيري و تأمين اين اهداف در صورت حيات و بقا امکان دارد. پنجم، کشورها کنش‌گران عاقل هستند؛ يعني آن‌ها قادر به اتخاذ راهبردهاي درستي هستند که چشم‌انداز و اميد بقاي آنان را بيشينه مي‌سازد. اين امر بدان معنا نيست که کشورها گاهگاهي دچار سوء‌محاسبه نمي‌‌شوند. چون کشورها در جهان پيچيده با اطلاعات ناقص عمل مي‌کنند، از اين‌رو، بعضي از مواقع اشتباهات بزرگ و بدي مرتکب مي‌شوند (Mearsheimer, 2001:30-31).
مجموع اين پنج مفروض شرايطي را به وجود مي‌آورد که کشورها نه تنها دغدغه موازنه قوا و حفظ قدرت دارند بلکه انگيزه قوي و شديدي را براي بيشينه‌سازي قدرت فراهم مي‌سازد. چون کشورها از يکديگر هراس دارند، تنها مي‌توانند براي تأمين امنيت‌شان به خود اتکا کنند و بهترين راهبرد براي تأمين و تضمين بقا بيشينه‌سازي قدرت نسبي است. از اين‌رو، برخلاف نوواقع‌گرايان تدافعي که استدلال مي‌کنند کشورها تنها در پي کسب ميزان مقتضي از قدرتند (Van Evera, 1999, Glaser, 1996, Waltz, 1989). نوواقع‌گرايان تهاجمي بر اين باورند که تأمين امنيت مستلزم کسب و بيشينه‌سازي قدرت نسبي تا حد امکان است (Labs, 1997). در نتيجه، آنان دوام و پايداري نظم و موازنه قواي موجود را زير سئوال برده استدلال مي‌کنند که کشورها هرگز از قدرت خود راضي نيستند و نهايتاً درصدد هژموني براي تأمين و تضمين امنيت‌شان هستند. هدف نهايي هژمون شدن و ماندن در نظام بين‌الملل آنارشيک است. حتي کشور هژمون نيز هنوز کاملاً راضي نبوده و درصدد است تا از ظهور رقباي هم‌طراز خود جلوگيري نمايد (Mearsheimer, 2001: 21- 42).
ميرشايمر، برخلاف والتز، استدلال مي‌کند که افزايش توانايي‌ها و مقدورات مي‌تواند امنيت کشور را بدون برانگيختن واکنش خنثي‌کننده و مقابله‌جويانه ساير کشورها تأمين کند. وقت‌شناسي دقيق و فرصت‌طلبي به موقع تجديدنظرطلبان، احاله مسئوليت17 و اطلاعات نامتقارن اجازه و امکان موفقيت را به هژمون بالقوه مي‌دهد. لذا، بيشينه‌سازي قدرت لزوماً خود شکست‌‌دهنده نبوده و کشورها مي‌توانند به‌طور عقلائي در جهت کسب هدف هژموني منطقه‌‌اي تلاش و عمل نمايند (Elman, 2007: 18).
بنابراين،‌‌‌ درچارچوب نوواقع‌گرايي تهاجمي، توسعه‌طلبي‌، تجاوز و تجديدنظرطلبي يک وضعيت‌ طبيعي است که کشورهاي عاقل بيشينه‌ساز قدرت ايجاد مي‌کنند. بيشينه‌سازي قدرت به منظور کسب هژموني، از نظر ميرشايمر، بر مبناي عقلانيت و محاسبات و ملاحظات عقلاني صورت مي‌گيرد. چون، شرايطي که وي براي توسعه‌طلبي مبني بر بيشينه‌سازي قدرت قائل مي‌شود آن را بسيار سخت مي‌سازد. اولاً، کشورها در صورت آماده بودن فرصت‌هاي مناسب دست به توسعه‌طلبي مي‌زنند. ثانياً، توسعه‌طلبي تنها زماني صورت مي‌گيرد که منافع آشکار و ملموس از خطرات و هزينه‌هاي آن بيشتر باشد. ثالثاً ، کشورها در صورت بلوکه‌ شدن توسط ديگران از توسعه‌طلبي دست کشيده و در انتظار فرصت مناسب مي‌نشينند. از اين‌رو، ميرشايمر در توضيح علت ندرت و قلت هژموني در طول تاريخ مي‌گويد: پيش از دستيابي به هژموني و تسلط، هزينه‌‌هاي تـوسعه‌طلبي معمولاً بيش از منافع آن است (Mearsheimer, 1990: 13).
به طور کلي ملاحظات نئورئاليستي در شناخت امنيت بين الملل، به اجمال، عبارتند از:
1. نئورئاليسم والتزي در مقابل رئاليسم كه بر سه اصل دولت گرايي، بقا و خودياري تأكيد داشت، بر محوريت مفهوم سيستم حاكم بر نظام بين الملل استوار است.
?. در حالي كه رئاليسم، سياست بين الملل را محصول تصميم گيري افراد و دولت ها مي شمارد، والتز معتقد است چنين نگاهي تقليل گرايان مي باشد و مهمترين اصل سازمان دهنده سياست بين الملل، عبارت است از ساختار نظام بين الملل.
?. والتز بين نظام بين الملل و ساختار نظام بين الملل، تفاوت قائل است . نظام در نگاه والتزعبارت است از الگوي رفتاري خاص كه بر رفتار دولت هاي متعامل حاكم است؛ ولي ساختار يعني ترتيب توزيع قدرت در سطح نظام بين الملل.
?. از ديد والتز، دولت ها مهمترين بازيگر در عرصه نظام بين الملل هستند، ولي يگانه بازي گرنيستند و حدودي از همكاري فراملي و نيز مشاركت نيروهاي غيردولتي در تمهيد امنيت ملي و بين المللي، قابل تصور و تأييد است.
والتز، مفاهيم مورد استفاده رئاليست ها (مانند منافع ملي، دولت گرايي، خودياري، نظام
آنارشيك بين المللي و امنيت ملي) را قبول دارد؛ اما بر خلاف مورگنتا كه حتي از اصطلاح وابستگي متقابل اسم هم نبرده، از وابستگي متقابل بين كشورها سخن مي گويد و بر حدي از واقعيت يافتن آن تصريح مي كند.
پرداختن به خطوط تفاوت و تمايز نئورئاليست ها نسبت به مكاتب فكري ديگر ، از آن روضرورت دارد كه اولا بر خلاف اظهارات ايده آليست ها و نئوايده آليست ها، به نظر مي رسد ليبراليسم درصدد توسعه بيشتر در برابر

پایان نامه
Previous Entries رشد هوشمند Next Entries جامعه مدرن