پایان نامه ارشد رایگان درمورد موازنه قوا

دانلود پایان نامه ارشد

كند. ضرورت ديگر براي موجوديت و فعاليت دولت پرقدرت و هژمون، اين است كه در پناه چنين ثباتي، سازمان ها و مؤسسات بين المللي، مجال تولد و توسعه مي يابند.( Rotberg and Theodore K. Rabb,1979,39-52)
حال، مسأله قابل طرح اين است كه مكتب نئورئاليسم، با اين مفروضات و مفاهيم، در پي ارائه و اثبات كدام ديدگاه جديد است ؟ اين مسأله با تشريح تزهاي كليدي نئورئاليسم، آشكار مي شود.
تزهاي كليدي نئورئاليسم
مقصود از تز، يافته و استنتاج نظري جديدي است كه با رعايت اصول علمي حاصل گرديده و بر مفروضات و مفاهيم مشخصي استوار است. تز، اولا ابهام نظريه رقيب خود را ندارد و ثانيا معطوف به نفي مدعيات اصلي نظريه رقيب است. بنابراين، مي توان از تز به عنوان نوعي ابداع ياد كرد. در غير اين صورت، تز به حد نوعي مكمل، تحشيه يا نقد دروني تقليل مي يابد. در نتيجه، تز به موازيني گفته مي شود كه اولاً فصل خاص يك ديدگاه است، ثانيا داراي قواعد و اسلوب روش شناختي است و ثالثا،ً فاقد ابهاماتي است كه در نظريه رقيب مشاهده مي شود. با اين توصيف، تزهاي اصلي نئورئاليسم، بدين قرارند:
1. محوريت ساختار سيستمي
مكتب نئورئاليسم، بخصوص شاخه كنت والتزي آن (در مقابل شاخه گاتفريد كارل كيندرمني كه مانند مورگنتا بر اصالت دولت تأكيد دارد)، وجود سيستم بين المللي را كه اجزاي آن در تعامل و تعاطي مستمر هستند، مسلم مي انگارد. در مقابل رئاليست ها ، كه بر اصالت دولت هاي ملي و نفي نقش ساختارهاي غيردولتي تأكيد م ي كردند، نئورئاليسم، آشكارا از مهم ” اقتضاي سيستم ” سيستمي مركب از اجزاي متعامل سخن مي گويد. در اين رويكرد، هم ارتقاء م ي يابند .كه بعضاً به واسطه نقش مهم خود تا حد اعضا ” تصميم اجزا ” است و هم اهميت دارد و هم واقعيات، هم همكاري وجود دارد و هم منازعه، علاوه بر آن، هم برداشت هم منافع نقش قابل توجهي دارد و هم قدرت، هم هنجار داراي اعتبار است و هم نفع.
اين در حالي است كه در برداشت رئاليستي، مقولاتي مانند هنجار ، ب ه واسطه خاستگاه، به عنوان F نامعلوم و ماهيت سنجش ناپذيرش ، طرد م ي شد و يا مقولاتي مانند نيات ، به دور افكنده مي شدند و نيز بر منازعه به عنوان يگانه قانون روابط بيناشخصي و F تخيل گرايي بين المللي، پاي مي فشردند.
عمل م ي كنند و اين ” در رابطه با يكديگر ” به عقيده كنت والتز، اجزاي سيستم بين المللي اجزا، به دليل رفتارهاي متفاوت، به نتايج متفاوتي نايل مي آيند. مهم اين است كه آنها در تعامل با هم هستند.( Keneth, Waltz,1979,33-34)
اين تعامل، هرچند وابستگي متقابل و مثبت نيست، اما متفاوت از روحيه والتز از ” . انزواطلب، خودخواه و ستيزه جوي فرد يا دولتي است كه مدنظر رئاليست ها بود(Buzan, Barry et al,1993)
“ساختار به عنوان متغير مقيدكننده يا محدودسازنده رفتار سياسي ياد مي كند ساختاري، تحت رهبري و مديريت قدرت هژمون نيست. بنابراين، استقلال جويي و خودكفايي، موضوع امنيت ملي را نزد واحدهاي عضو سيستم برجسته مي كند و اعضا مي كوشند از طريق توسعه داخلي يا ائتلاف راهبردي، ضريب تهديد و آسيب پذيري خود را به حداقل برسانند.
بنابراين، كوشش و سياست گذاري داخلي و خارجي اعضا، برحسب وزن آنها در جهت گيري كشور تنظيم مي شود. در عين حال، هنوز قدرت و حدود شمول سيستم به اندازه اي نيست كه اعضا را به تبعيت از فرمولي واحد و مشترك وادار كند. به همين دليل است كه با تحول در ميزان قدرت اعضاي موازنه، سيستم هم تغيير م ي پذيرد. به تعبير گيلپين، هرگاه دولت ها بدي ن نتيجه برسند كه سود تغيير وضع موجود، بيش از تداوم آن است، انتخاب عقلاني حكم به تغيير وضع موجود مي دهد.
2. اولويت توانايي بر نيت
يكي از مهمترين تفاوت هاي رئاليست ها و ليبرال ها، اين بود كه دسته اول بر قدرت عيني و ملموس تأكيد داشتند؛ در حالي كه دسته دوم، نيت و اراده و به طور كلي باورهاي جهان شمول ذهني را مقدم بر توان فيزيكي مي دانستند. اين تفاوت فكري در منازعه بين نئورئاليست ها و نئوليبرال ها هم تداوم يافته است. بر اين اساس، نئورئاليست ها قايل به شكل دهي به نيات توسط قدرت بالفعل هستند؛ در حالي كه ليبرال ها، قدرت را تابعي از برداشت هاي ذهني و نيات دروني مي دانند. استقلال امر واقع كه از اعتقادات اساسي رئاليست ها بود، در نزد نئورئاليست ها هم، هرچند با تغييراتي در محدوده شمول آن، حضور دارد. نئورئاليست ها، در مقابل نئوليبرال ها جبهه مي گيرند كه فقط سعي در افزايش اندازه كيك بين المللي دارند و هدف خود را نه منافع ملي كه رهايي بشر عنوان مي كنند. تفاوت مهم رئاليست ها و نئورئاليست ها ، در ارج نهادن به توانايي، اين است كه رئاليست ها، بر چهره ملموس و خشن قدرت توجه داشتند و قدرت را صرفا به تبعيت آشكار تابع از آمر فرومي كاستند؛ در حالي كه نئورئاليست ها ، بر چهره هاي جديد قدرت نظير نيروهاي باوراننده، اقناع و اغواكننده نيز توجه داشته و بنيان گذاران رئاليسم كلاسيك را نكوهش مي كنند كه صرفا زور را ستايش كرده و آن را تنها وسيله كسب، حفظ وتوسعه قدرت مي شمردند.
3. دولت به عنوان اولين بازيگر
بازيگر نظام بين الملل مي دانستند و معتقد بودند كه دولت به ” تنها ” رئاليست ها، دولت را عنوان تجسم كامل اتباع خود، داراي قدرتي تام، تفكيك ناپذير و غيرقابل سلب مي باشد. نئورئاليست ها، ضمن قبول دولت به عنوان بازيگر اصلي، به نقش عوامل غيردولتي و فرايندهاي بين المللي هم اعتقاد دارند كه در بعضي مواقع، حتي به نقش دولت شكل داده و در به نتيجه رسيدن يا نرسيدن اقدام دولتي، مؤثر واقع مي شوند. علاوه بر اين، رئاليست ها در مقابل ليبرال ها، كه دولت را كارگزار اخلاق مي دانستند ، آن را بازيگري كه هميشه در جستجو و سخن مي گويند ” ارزش ” تجميع قدرت است، تعبير مي كنند؛ اما رئاليست ها، به جاي قدرت، از و دولت را بازيگر بيشينه كننده ارزش مي دانند. هرچند مقصود نئورئاليست ها از ارزش، درنهايت، قدرت با چهره اي ديگر است؛ اما توجه به چهره هاي متعدد قدرت، داراي لوزام پيشيني و الزامات پسيني متعددي است كه با مفروضات رئاليستي، فاصله زيادي دارند. براي مثال ، لازمه توجه به چهره نخست و سخت افزاري قدرت، توسعه ماشين نظامي يا گسترش سرزميني است. در اين فرمول از قدرت، عناصري مانند رضايت، فرهنگ، هم كاري و گفتگو اهميت مي يابد. در اين تلقي، ديگر دولت را نمي توان تنها بازيگر قلمداد كرد؛ بلكه برعكس، دولت ها حتي براي تكثير و تحكيم قدرت خود، به جامعه نيازمند مي شوند و همين نياز، دولت را به جستجوي ارزش سوق مي دهد نه زور يا قدرت عريان.
4. ساخت آنارشيك نظام بين الملل
ساخت هرج و مرج آميز نظام بين الملل و تلاش همه دولت ها براي افزايش امنيت و بقاي ملي، ايده ملي رئاليست ها و نيز نئورئاليست هاست. نئورئاليست ها ، در بحث با نئوليبرال ها ، همواره بر اين تز خود اصرار مي ورزند كه هنوز قاعده اصلي در تعامل بين دولت ها، بر اساس قدرت است. اينان در قبال تأكيد نئوليبرال ها بر نقش رژيم ها و نهادهاي بين المللي در تقليل آنارشي حاكم بر جهان، پيوسته از آنارشي بين المللي به عنوان يگانه و اصلي ترين عنصر در تنظيم مناسبات بين المللي ياد مي كنند.( Joseph M. Grieco,1993,119)
از اين منظر، خود رژيم ها و نهادهاي بين المللي، به انحاي مختلف، زير سلطه قدرت هژمون هستند و تصور استقلال براي اين نهادها و رژيم هاي به ظاهر مستقل، نوعي ساده انديشي است. نئورئاليست ها، بر اين باورند كه دولت ها هنوز
مسايل اوليه امنيت و بقا را حل نكرده اند و جنگ و نابودي، همچنان بر روابط انسان ها، گروهها و كشورها حاكميت دارد و اگر همكاري صورت مي گيرد، براي به ت أخير انداختن جنگ و ممانعت از نابودي است.( Smith, Steve,1996,15)
آنها مي پرسند كه در چنين فضايي چگونه مي توان امنيت ملي را به دست نهادهايي سپرد كه قطعا تحت سلطه قدرت ديگر هستند؟ بنابراين، اگر نئورئاليست ه ا با اصل همكاري موافقت دارند، به منظور رهايي از تهديد و آسيب پذيري هايي است كه تحكيم امنيت و بقاي واحد سياسي را دشوار كرده است. اين در حالي است كه هم كاري مورد نظر نئوليبرال ها، نوعي هم كاري مثبت براي ارتقا و تثبيت امنيتي است كه علي الاصول وجود دارد. در واقع، نئورئاليست ها، امنيت ملي را پروژه اي تأسيسي مي دانند كه به يمن حاكميت، منافع ملي و قدرت حاصل مي آيد؛ اما نئوليبرال ها، امنيت ملي را فرايندي اجتناب ناپذير قلمداد مي كنند كه لازمه زندگي صلح آميز است و ضرورتا بايد تثبيت شود. از منظر نئوليبرال ها، ماهيت تبعيض آميز اقتصاد سياسي بين المللي است كه دغدغه انسان ها را افزايش داده و اگر اين منطق ناصحيح، تصحيح شود، مي توان رفاه و تعالي بين المللي را شاهد بود. در جواب نئوليبرال ها ، نئورئاليست ها، بر اهميت امنيت فيزيكي مانند سرزمين، سلاح هاي تهاجمي و بازدارنده، منا بع طبيعي تجديد ناپذير، تجهيزات و استحكامات فني و نيروي انساني ماهر و آموزش ديده تأكيد مي كنند.
نكته مهمي كه ايضاح آن ضرورت دارد، اين است كه نئورئاليست ها، چرا و با كدامين روش شناخت به موازين خاصي معتقد شدند؟ اگر اصول و مفروضات اينان متفاوت از اصول و مفروضات رئاليست ها است، علي الاصول بايد روش فهم نئورئاليست ها متفاوت از رئاليست ها باشد؛ چراكه شيوه تحليل، به اندازه مضمون و محتواي تحليل اهميت دارد. در ادامه مبحث، اركان و موازين روش شناختي نئورئاليسم را بررسي مي كنيم تا وجوه افتراق و اشتراك آنها از اسلاف شان مشخص گردد.)مورگنتا،،1370 ، ص . 428)
نوواقع گرايي و تحليل سياست خارجي
نوواقع‌گرايان در مورد امکان به‌کارگيري نظريه‌هاي سياست بين‌الملل، از جمله نوواقع‌گرايي، براي تحليل سياست خارجي کشورها اختلاف نظر دارند. کنت والتز کاربست نظريه‌هاي سياست بين‌الملل براي تحليل سياست خارجي را امکان‌پذير نمي‌داند؛ در حالي که جان مير شايمر، بر امکان‌پذيري تحليل سياست خارجي به‌وسيله نظريه‌هاي سياست بين‌الملل تأکيد مي‌ورزد. وي استدلال مي‌کند که اصولاً هر نظريه سياست بين‌الملل ضرورتاً بايد قدرت تبيين سياست خارجي را نيز داشته باشد. به‌رغم اين اختلاف نظرها، ادعاي اين نوشتار آن است که مي‌توان نوواقع‌گرايي را به عنوان چارچوب نظري براي تحليل سياست خارجي به کار بست. از اين‌رو، تلاش‌هايي براي تحليل قطر نيز صورت گرفته است.
ساختار آنارشيک نظام بين‌الملل
نوواقع‌گرايي يا واقع‌گرايي ساختاري10 را نخستين‌بار کنت والتز11 در کتاب نظريه سياست بين‌الملل ارائه داد.Waltz,1979)).نوواقع‌گرايي به اصول و مفروضه‌هاي محوري واقع‌گرايي کلاسيک مانند کشورمحوري، قدرت‌محوري، موازنه قوا، آنارشي يا وضع طبيعي بين‌المللي و يک‌پارچگي و عقلانيت کشورها وفادار است. اما با وجود اين، نوواقع‌گرايي از چند جهت از واقع‌گرايي کلاسيک متمايز مي‌شود که آن را به صورت نظريه‌اي متفاوت و مستقل در مي آورد.
نوواقع‌گرايي، برخلاف واقع‌گرايي کلاسيک، نظريه‌اي در سطح تحليل کلان يا تصوير سوم12 است که رويکردي برون‌ به ‌درون13 به نتايج و سياست بين‌الملل دارد. نوواقع‌گرايي نظريه‌اي سيتميک يا نظام‌مند است که استدلال مي‌کند سياست بين‌الملل را مي‌توان به صورت نظامي که داراي ساختار دقيق و مشخصي مي‌باشد تلقي و تعريف کرد. ساختار نظام بين‌الملل متشکل از واحدهاي متعامل با قواعد رفتاري معيني است که به رفتار واحدها شکل مي‌دهد.
ساختار نظام بين‌الملل به‌وسيله يک اصل نظام‌بخش14 و توزيع مقدورات و توانايي بين واحدها تعريف و تشکيل مي‌شود. اصل نظام‌‌بخش در سياست بين‌الملل که به ساختار نظام بين‌الملل شکل مي‌دهد آنارشي است (Waltz, 1979: 27) . از اين‌‌رو، مهم‌ترين عامل تعيين‌کننده سياست بين‌الملل و انگيزه و منبع ارجحيت‌ها و رفتار سياست خارجي کشورها نظام بين‌الملل و ويژگي‌هاي آن به‌ويژه ساختار آنارشيک آن است.
پرسش اصلي نواقع‌گرايي اين است که چرا کشورهاي مختلف با ساختار سياسي متفاوت، وضعيت و موقعيت جغرافيايي گوناگون و تمايزات ايدئولوژيک، رفتارهاي سياست خارجي مشابهي از خود بروز مي‌دهند؟ نوواقع‌گرايان علت اين رفتار مشابه را ماهيت نظام بين‌الملل و محدوديت‌هايي مي‌دانند که براي

پایان نامه
Previous Entries عرضه و تقاضا، نقش برجسته Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد موازنه قوا