پایان نامه ارشد رایگان درمورد فروغ فرخزاد

دانلود پایان نامه ارشد

همان پرنده زخمي كه از بي‌پناهي پنجره را باز ديده بود و آمده بود داخل و خودش را به در و ديوار زده بود. روي كاناپه نشست ،زخمي و خسته” (همان،80:1383)
“راهرو تاريك. پيرزن چراغ را روشن كرد. همه چيز پريشان و به هم ريخته. ديوارها پر از لكه هاي سياه و عنكبوت در گوشه و كنار تار تنيده بود دور خودش دور خانه، دور همه چيز. آجرهاي سنگ فرش از چرك و كثافت سياه شده بود، راهرو مستقيم به طرف در مي‌رفت كه رو به رو به حياط باز مي‌شد و پله‌ها، پله‌هاي سياه شده و پر از خرت و پرت كه در ميان دو اتاق رو در روي هم به بالا خانه مي‌رسيد” (همان،53:1383).

3-5-7-فاعل قرار دان اشياء:
روانيپور با فاعل قرار دادن اشياء هم به بيان شاعرانه داستان توجه داشته است و هم جبر طبيعت بر انسان را مورد توجه داشته است.
“وگردباد گوشة ميدان آمده بود و به پر و پايش پيچيده بود و زور مي‌زد تا او را بلند كند و ببرد،ببرد تا كجا….كجا بيندازد” (رواني‌پور،1369ج:10)
“آبادي ساكت و بي‌صدا ايستاده بود” (رواني‌پور،1369ب:310)

3-5-8-توصيف
توصيف بخش وسيعي از داستانهاي روانيپور را به خود اختصاص داده است، که از طرفي باعث صميميت در لحن او ميشود و هم ميتواند حاصل جزئي نگري زنانه باشد. توصيف در داستانهاي او چندگونه است. “طبيعت در داستان اهل غرق و داستانهاي مربوط به جنوب، بيشترين سهم را در فضاسازي ايجاد ميکند” (احمدي،3:1383)

3-5-8-1-فضاسازي براي بيان انديشه
کاربرد ارکان طبيعت در داستانها و بهرگيري از آن براي توصيف فضا از ويژگيهاي نويسنده است باد، طوفان، صداي جيغ پرندگان در داستانهاي او نشان از وضعيت بد است. در شب بلند تمام اين ارکان همنوا با گلپر ميشوند تا اوضاع وحشتناک زندگي گلپر را در شبي تاريک بيان کنند. در سنگهاي شيطان گردبادي که همراه با دانههاي شن ريز و خراشنده است و مانع رفتن مريم به آبادي ميشود بيانگر وضعيت ناآرام آبادي است.
“به ميدان آبادي رسيد. گز آشنا و قديمي از سرما سياه شده بود وتنه باريك و بلند نخلي بي‌سر به سمت چپ ميدان انگار تير آهني به زمين فرو رفته بود. بچه‌ها پا پتي با گرزهاي نخل، اسب سواري مي‌كردند، لبهايشان سرخ شده و مفشان آويزان بود.” (رواني‌پور،1369ج:9)
“گردباد دور او و تخته سنگ پيچيد. انگار نمي‌خواست او به آبادي برسد و شايد زورش آنقدر زياد باشد كه بتواند او و تخته سنگ را بلند كند و بيندازد جايي دور… دور و او شكل تخته سنگي درآيد،” (همان،1369ج:6)
“دوباره باد بوره مي‌كشيد. بو…بو…،تو نخل‌ها مي‌پيچيد،همه چيز را با خودش مي‌آورد و مي‌زند به درها،درهاي اتاق پنج دري بهم مي‌خوردند.غُناهشت دريا گوش آدم را كر مي‌كند” (رواني‌پور،1369الف:45) باد، دريا، از عناصري هستند كه در داستان به شيوه‌هاي گوناگون بيان مي‌شود و وحشت و ناآرامي را بيان مي‌كند.
“جفره” زير فريادهاي گلپر جان مي‌داد. باد پاييزي سينه‌كشان از دريا مي‌آمد،لا به لاي نخل‌ها مي‌پيچيد و خاك وخاشاك و كاغذ‌هاي مچاله شده را با خود مي‌برد” (همان،1369الف:33)
“خالو و خالوزاده‌ها و فكسنو، زنهايي كه با موج نرم شليته‌هاي رنگارنگشان به طرفت مي‌آيند و بچه‌هاي آبادي با چشمان درشت و سياه،كنجكاو و پاپتي با صداي جت زاده جمع مي‌شوند.” (همان،1369الف:71)
“گاهي صداي پرنده‌اي خواب آلود از دور دست مي‌آمد. از آبادي چيزي پيدا نبود. انگار هرگز آن سوي دريا دهكده‌اي به نام جفره وجود نداشته و انگار در ابتدا همه چيز و همه جا فقط آب بوده است وآب” (روانيپور،1369ب:24).
“درميدانگاه، استكان‌ها و شيشه‌هاي خالي، باد خاكستر چاله‌هاي آتش را مي‌تاراند. پر مرغان كشته شده در هوا و خروس‌ها كه بالاي سر جدا شده مرغها دلگير مي‌خواندند. غباري زرد رنگ آسمان آبي را دور كرده بود. گردبادي در دور دست جاده‌ي باريك زبانه مي‌كشيد، مانند زني آواره و بلند بالا دور خودش مي‌گرديد، خش و خاشاك را به هوا بلند مي‌كرد…كي بود كه خاك بر سرش مي ريخت….؟شنا آ” (رواني‌پور،26:1388)
“گرم بود هوا داغ داغ.پرنده‌اي در ميان شاخه‌هاي نخلي تنومند آشيان مي‌ساخت. پرنده‌اي كه خوش داشت يك جانشين شود، نه در مسير باد، نه در مسير ريگ‌هاي بيابان، در ميان بازوان نخلي سر سبز كه كه هر ساله تاره مي‌دهد، تاره‌اي شيرين…پرنده آنچه را كه اندوخته بود به بازوان نخل تنومند مي‌داد، بي‌دريغ، تا آشيانه‌اي بسازد” (همان،32:1388) نويسنده با توصيف زيبايي لانه سازي پرنده به آينده آينه نيز اشاره دارد.
“كوچه‌اي صاف و يكدست، ديوارهاي زرد با آجري قرمز و نرده‌اي سفيد كه شاخه‌هاي گل از لابه لايشان سرك مي‌كشيد، پنجره‌ها با شيشههاي رنگي، تورهاي زيباي پردهها…صداي آهنگهايي كه مثل ململ، ململي كه نسيم به بازويش گرفته باشد،در كوچه ميپيچيد” (همان،107:1388)
“بايد ميرفت. از اين نگاه آشنا و رفيقانه مي‌بريد. گفت خداحافظ و راه افتاد. كف پايش يخ زده بود. باد زبر و خراشيده به صورتش مي‌خورد. گاوي از دور ماغ مي‌كشيد. معطل كرده بود. نبايد مي‌ماند، اين همه….” (رواني‌پور،1369ج:9).
“با آهنگ ني كه عوض ميشد، ميچرخيد، پاهايش را محكم به زمين ميكوبيد و مانند شعله آتشي نيلگون كه باد به جانش تاخته باشد، تن جوان و زندهاش را به سوي مانسي مي‌كشيد…” (همان،80:1388)

3-5-8-2-توصيف طبيعت
از ويژگي بارز داستانهاي روانيپور توصيف طبيعت درآثار او، مخصوصا در داستانهاي بومي است. طبيعت سهم زيادي در داستانهاي او دارد و در بسياري مواقع توصيف طبيعت در خدمت فضاسازي و بيان انديشه است.
“كوههاي فكسنو، خاكستري و دلگير، تيغ كشيده به دل آسمان با رنگ سرخ كم رنگي از پسين بر تاركشان پيش چشمان جت زاده قد مي‌كشيد. راههاي مالرو انگار ماري دور كوه مي‌پيچد و بالا مي‌رود و آخرين دورش را كه مي‌زند در دل كوههاي ديگر ناپديد مي‌شود” (رواني‌پور،1369الف:70)
“راسه‌اي دارد فكسنو كه از جنگل‌هاي كُنار گذشته است و كناره دريا پيچ مي‌خورد، از ميان سنگ‌هاي صيقل خورده و بزرگي كه شيطان بر سر راه آدم گذاشته، مي‌گذرد، در گرماگرم دشت سينه پهن مي‌كند و به آبادي مي‌رسد دو شاخه مي‌شود، يكي به طرف كوههاي فكسنو…” (همان،1369الف:68)
“تو گلهاي صحرايي را رها مي‌كني و از ميان گورها مي‌گذري ، تا به خانه برسي، ره توشه برداري و خروسخوان بروي به فكسنو، روستايي پشت جنگل‌هاي كنار، نشسته بر كوههاي بلند با نخل‌هاي خشك و باريك و دو تا درخت گل ابريشم در ميدان و جوي باريك آبي كه معلوم نيست از كجا مي‌آيد و از زير درختان رد مي‌شود تا زنها زير سايه وسيع و معطرش آبادي را پر از صداي ظرف كنند و يا بچه‌هاي بي‌خبر و بازيگوش در باريكه آب مثل ماهي دراز بكشند و بروند.” (همان،1369الف:68)
“سوز سردي از روبه رو به صورتش مي‌خورد. زمين يخ زده بود و سنگ‌هاي كوچك از سرماي غريب بهمن ماه ترك برداشته بود. باد توي نخلستان بالاي آبادي افتاده بود و او مي‌توانست شاخه‌هاي پريشانشان را ببيند كه هر لحظه به جانبي خم مي‌شدند” (همان،1369ج:7)
“صداي بوره باد در سرش مي‌پيچيد و گردباد انگار رو به آبادي هجوم مي‌برد و مانند جن پير و پريشان گيسو همه چيز را از ديدش پنهان مي‌كرد، جني كه انگار با صداي نا‌مفهوم و ترسناك گاهي آرام و زماني فرياد‌كشان در كار بستن طلسمها بود و كارش كه نمي‌گرفت پريشان و جنون زده خش و خاشاك را به هوا بلند مي‌كرد” (همان،1369ج:5).
“كاميون از پيچ گردنه پايين مي‌آمد.پهنه افق شرابي بود، باريكه راهي از ميان دشت مي‌گذشت و پرنده‌اي در دور دست پرواز مي‌كرد…” (روانيپور،71:1388).
“زاير اسب را شناخت، اسبي با يالهاي بلند وچشماني بي‌اعتنا به سختيهاي جهان. دلاور ده روز بعد از آنكه آنها در جفره اتراق كرده بودند، گم شده بود و حالا آمده بود با سواري زخمي و عزيز بي‌آنكه زمان بر جانش خط و نشاني بگذارد” (رواني‌پور،1369ب:291)
“آن روزها، جهان خشك بود و آسمان صاف. ماهيها از تشنگي به ساحل پرت مي‌شدند، و تنه درختها ترك مي‌خورد و لب‌ها همه به تاول مي‌نشست. در شهر تانكرهاي آب غُرغُر عصرانه لوله‌هاي خشك و خالي را بي‌صدا مي‌كرد” (همان،1369ب:258)
“نباتي با چشمان خودش ديده بود كه بچه‌برو با قدمهاي بلند از دريا برآمده ودر ميان آبادي گشته بود. مردي لاغر و دراز كه رنگ رخسارش نقره‌اي بود، سرش به آسمان مي‌رسد و دستانش آنقدر باريك و بلند كه مي‌توانست از لاي درزهاي در داخل شود و هر بچه‌اي را كه مي‌خواهد با خودش ببرد.” (همان،1369ب:142)

3-5-8-3-توصيف شخصيت
توصيف اشخاص از ديگر توصيفات داستانهاي اوست. نويسنده از اين طريق شخصيتهاي داستان و ويژگيهاي خاص آنها را جلوي روي خواننده ميگذارد.
“چه زيبا بود مه‌جمال، چه چشمان آبي و زلالي داشت، هزار پري دريايي انگار در چشمانش خانه داشت” (رواني‌پور،1369ب:23)
“غروب با دوتا گلدان شمعداني به خانه رسيد و سينه به سينه سياوش شد كه از خانه بيرون مي‌آمد. در روشنايي گنگ غروب او را مي‌ديد. بلند با چشمان ميشي غريب و پوست مهتابي و حلقه‌هاي سياه مويش” (رواني‌پور،109:1383)
“سرهنگ بازنشسته آقاي حميدي بلند بالا و لاغر،چشم‌هاي درشت و برآمده‌اي داشت. صورتي سرخ و كوچك، ابروهاي پرپشت و سفيدش فاصله چنداني با چشم‌ها نداشت. سايباني سفيد روي چشمان برآمده درشت. موهايش را مرتب كرده بود، بلوز و شلواري كهنه و چروكيده به تن داشت، پك محكمي به سيگارش مي‌زد، دودش را به هوا فوت مي‌كرد.” (همان،75:1383)
“در باز شده بود و پيرزني وحشت زده،گيج و آشفته با صورتي بيضي شكل و موهاي پريشان و سفيد در چهار چوب ايستاده بود. چشمان درشتش انگار نوري نداشت.” (همان،52:1383)
“هاسميك بالا بلند بود،صورت گردي داشت و چشماني كه هميشه دو قطره اشك در آن غلت مي‌زد و وقتي نگاهش مي‌كردي حواست پرت مي‌شد و با خودت مي‌گفتي همين حالاست كه آن دو قطره اشك روي گونه هايش سر بخورد و به چينهاي فشرده دور لباسش برسد. لباني بي‌رنگ و غصه‌دار كه خود به خود مي‌لرزيد و آدم خيال مي‌كرد كه انگار مي‌خواهد حرفي بزند و يا فرياد بكشد.” (رواني‌پور،1369ج:53)
“دايه با پوزة جمع شده و تيز و با نگاهي كه مثل مته آدم را سوراخ مي‌كرد توي چشمهاي مريم خيره شد. ابروهاي خالكوبي شده بي‌مويش بالا رفته بود. ستاره سبز رنگ رو چانه‌اش تكان تكان مي‌خورد، انگار با خودش حرف مي‌زد. روي شقيقه‌هاي سخت و استخوانيش دو حلقه موي سرخ چسبيده بود. از زير مينار سياهش گيسهاي باريك و بلند مثل مارهاي سرخ و خوني تا زمين كشيده مي‌شد.” (همان،1369ج:12).
“كنيزو بالا بلند با دوتا چشم ميشي و پوست شكلاتي از كوچه مي‌گذشت. بوي خوشش همه جا مي‌پيچيد.” (روانيپور،1369الف:8).
“ها پنجاه سال پيش‌تر موهاي بلندي داشتي با تارهاي طلايي كه زير نور آفتاب برق مي‌زد و چشم‌هايي مثل زُمرد كه با نور آفتاب رنگ عوض مي‌كرد. شليته ليمويي تنت بود با برگ‌هاي سبز زيتون، قدم كه مي‌زدي موج برمي‌داشت…” (همان،1369الف:68)

3-5-9-ويژگي زبان زنان
“زنان در حوزه نثر اعمّ از نويسندگي، رمان و داستاننويسي و تحقيق و پژوهش به دليل اينکه ميتوانستهاند ستمي را که معيارهاي سنّتي بر زن روا داشته و به کشتن انسانيت و استعدادهاي او منجر شده، به اثبات برسانند، به پيشرفتهايي دست يافتهاند امّا در زمينه شعر کمتر توفيق يافتهاند؛ زيرا در حوزه نثر ميتوان با بيان صريح انديشه و واقعيت و لو به قيمت شعار زدگي به دنياي زنانه نزديک شد اما شعر در نزد ما و همه ملل ديگر به سنّتهاي هنري ريشهدار و مردانه تکيه دارد که زن به لحاظ روح و تعابير شعري خود، توانايي و اجازه پرداختن به چنين مسائلي را ندارد. شايد بتوان فروغ فرخزاد را مستثني کرد” (حسنآبادي،35:1381)
يکي از خصوصيات کلام زنانه جزئي نگري و توجه به جزئيات و آوردن آنها در کلام است “جزئي نگري، پرداختن به مسائل عاطفي و خانوادگي، با عشقي مادرانه به اشياء و طبيعت و مردم نگاه کردن، هويت بخشيدن به اشياء، رويکرد به زبان اشاره و تمثيل، گريز از مستقيم گويي از ويژگيهاي زباني اوست” (همان،232:1381). مثلا در مورد پديده زايمان به جزئيات نيز توجه دارد. او به عنوان يك زن كه پديده مادري را تجربه كرده

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد دريا، "، بومي، بود" Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد نهضت مشروطه، سلسله مراتب، ظلم و ستم