پایان نامه ارشد رایگان درمورد عقل و دین، پیامبر (ص)، کمال مطلق

دانلود پایان نامه ارشد

کـه عـــقل خنـــده زد بـر درازی اَمــلـش 4
در قـــدح دیــده ‌ایــم عکـــس لب بـاده نـا خـــورده، رفتـــه از هوشـــیم5
من ای ساقـــی نه آنم کز می گلــرنگ بگریزم می گلرنگ ده کـز عـــقلِ پر نیرنگ بگـــریزم6
صحـــبت یـــار و اوان عیـــش و ایّام بهـــار از خــرد نبوَد که اکنون تَرکِ می‌خــوردن کنم7
میــــان مــــوی تا مـــوی میـــانـت نمـــی ‌بیـــند خـــرد یــک موی ما بیـــن8
ای جــاودان به صــورت اعــیان بر آمــده گـاهی نموده ظـــاهر و گـــه مظـــهرآمــده9
از روی ذات ظاهر و مظهر یکــی است لیــک در حکـــم عقـــل این دگــر آن دگــر آمده10
رفت آن سوار و صبــر و خــرد در رکاب او ای اشـکِ خون گرفته ، تو چــون ایستاده ای11
جلوه کنان همـی روی مرکــب راز زیــر ران غارتِ عقل وهــوش را ، فتنه سوار کرده ای12

جامی عقل کل را می ستاید چرا که انسان به وسیله ی آن می تواند خدا را درک کند و متنبه شود و با عشق الهی هماهنگ شده و به این وسیله دنیا را ترک مکرده و متوجه کسانی چون پیامبر (ص) می شود که او عقل کلی بود که در دریای مدینه به ارشاد پرداخت و همین عقل است که به او یادآور می شود که از روح مسیح در تو دمیده شده است.

مدهـــوش وار درقــدمت سـرفکـنده ‌ایم ما را به عشوه ، مست و سرانداز کرده ای1
اللـــه الـــله چـه نـازنـیـــن شــده ای آفتِ عـــقل و هـــوش و دیـن شده ای2
آزادگــی گــزین کــه نیرزد به نزد عـــقل مُلــک جهـــان به دیدن روی جهــانیان3
ای خواجه عقل ، بین که بزرگــانِ شهــر ما برخــویشتن فضای جـهان تنگ می‌کنند4
تا خـاکِ مدینــه شد ، دریــای وجـــودش عـــقل کـل وغواصــی دریای مدینـــه5
هر نفـــسم گفته پیـــرِعـــقل که جامــی ای زدمت نفخـــة مسیــــح وزیــده6
کند تدبیــر، عقلِ ذوفنون ،تا سازدم خنــدان من دیوانه از تدبیرِ عقلِ ذوفنون گریــم 7
رخـــت به منـزلـــگه اطــلاق بــرد رست ز قـید خــرد و عـــقل و دیــن8
بیش از این زلف مسلسل را منه برطرف روی کزخردمندان همه صیتِ جنون آمد برون9
برفت قــوّت طبــع جـــوانیم امـــروز ز عــقلِ پیــر بـه مداحــی توأم مأمور10

رخ ز دورم نمـــودی انـــدر راه زد ره عــــقلِ دوربیـــنِ مــــرا1
خواهی رسی به منزل مقصود جامیا جز بر سبکروان ره عقل و دین مچسب2
تدبیرِعقل و هوش ، زده راه عالمی خوش آن که ره به عالم بیهــوشی آورد3
جامی به این اعتقاد است که به وسیله ی عقل دوربین می تواند آثار وجود خدا را مشاهده کرد و از وابستگی های دنیا دل برید . پس باید به گویندگان این راه متوسّل شد تا از شرّ عقل حیله گر رها شده و با همراهی عقل هنرمند ، قدم در راه عشق الهی گذاشت .

فصل پنجم
تقابل عشق و عقل دردیوان جامی

1- عشق که آمد عقل می‌رود
رفـ ت عـــقـل از حـــریـمِ خلـــوتِ دل عشــــق آمــد به جــای او بنشســت1
عشق شد دردل مقیم ای عـــقل دردِ سـر ببر کاندر این خلوت سرا محـــرم نمی‌بینم تورا2
سپاهِ هـوش و خـــرد ناگرفتـه راهِ گــریـز گمــان مبر که شود مِلـک دل مسلّم عشـــق3
مرا پیوندِ خویشی بود با صبر وخـرد لیــکن دلم تا آشنای عشق شد بگسستم از خویــشان4
عشـقت گرفت کشورِ دل،گـو عــقل بـــرو کــان مُلــک را بسنده بُــود پادشــاه یکــی5
عقل چوغوغا کند. باشد به عشـق آورده روی ورد جامــی یا غیــاث المستغیثیــن الغیاث6
دهد فــراغ ز دستانِ عـــقل ، قصّه عشـــق مباش جامــی از این طـرفه داســتان فــارغ7
دل زحرف عشق پر ، افسونِ عقل از وی بشوی ازجوارمصحف این افسانه بیرون کردنی است8
دیدهِ عقل ، تیزبین شــد ز فــروغِ عشـــقِ تو هرچه خطا شمرده بود، آن همگی صواب شد9
دل شد خرابِ عـشق همان به که عــقل و دین زیـن پس تـاجِ خویش به جای دگـر نهــند10

2- گره عشق با تدبیرعقل هم گشوده نمی‌شود .
پیشِ اربابِ خرد ، شرح مکن مشکــل عشــق نکــتة خاص مگــو، مجلسِ عام است اینجا1
بشوی دل ز قوانیــن عـــقل و دیــن جامــی کـه ســرّعشــق بدین‌ها نمــی‌شود مــدرَک2
فیلسوفِ عـــقل را آدابِ بحثِ عشـــق نیست خالی ازحکمت بُود با این، در این معنی جدل3
مشکلِ عشق چو حل می نشود ، چند نهیـم گــوشِ ادراک بر افســـانة اوهـام وعـــقول4
شستم کــتابِ عشــق به تدبیـر عـــقل و بـاز خــطّ تـو مـی ‌بـرد به ســرِ درس ابجـــدم5
چند طعــنِ خرد ای عشــق، خـدا را مــددی شــاید از دردِ سـر او بـه جنــون بـاز رهــم6
بازم رهان ز خــویش ، که درکــارگاهِ عشــق کــاری نکــرد مـصــلحتِ عقــلِ ذوفنــون7
کجـا گردد به فکرعقل ، مشکل‌های عاشق حل که صد مشکلِ دگر پیش آیدش از حلّ مشکل‌ها8
پیــش طـــوفـان عشـــق،حیلـــة عـــقـل همچـــو بـر رهگــذرِ سیـــل،پـل است 9
ملاحـتِ سخــنِ عشــق ، عاشـــقان داننــد نیافـت چاشـنی این نمک، به جــز دلِ ریـش10
طریقِ عــقل رهـا کن که هیـچ کس ننشست به صــدرِ قرب ، به تدبیــرِ عقـلِ دوراندیش11

3- هماهنگی عشق و عقل غیر ممکن است .
از عشـــق تبّــرا چـه کنـم چــون نتوانـم با عـــقل تولّـا چه کنــم چــون نتــوانم1
هنرعشق است و دانایی زعلم و عقل یکتایی خوش آنکس کو دلی دانا و جانی پرهنردارد2
دل دفتــرِعشــقت نفــور از رقــم عـــقل جامــی بتراش این رقم از دفتــرم امـــروز 3
با وجودِ عقل و دین سامان نگیرد کارِ عــشق درهجومِ این شدی ، آن هردو یغما کاشکی4
در تمامی این ابیات منظورازعشق ،عشقِ الهی است که مقدّس است و نوعی هنر است که چنین عشقی نمی‌تواند با عقل جزیی سازگاری داشته باشد و به همین دلیل با هم به مقابله می‌پردازند .
4- عشق ، عقل را به جنون می‌کشد .
جرعه ای از جامِ عشقِ خود به خاک افشانده ای ذوفنونِ عقل را مجنون و شیدا کرده ای5
ای چــو جــان در دلِ مــن جـا کــرده عـــقل را عشـــقِ تو شیـــدا کــرده6
در کــوی عـــقل می نشــود یافت محــرمی ما وجنون عشق و به دیوارو در سخــن7
در این ابیات ، صحبت برسرعشقِ حقیقی است که هرکجا که باشد عقل جزیی را شیفتة خود می‌سازد . به همین دلیل که این عقل ،عقل کلی نیست . پس نمی‌توان با او درد دل کرد وبهتر است به جای درددل با چنین عقلی ، با در و دیوار صحبت کنی .

5- عشق فرمانِ عقل را نمی‌پذیرد .
کـنــد هــر دم بـیــان این نـکـــته را عـشـــق ولــی عـــقلش نمــی‌دارد مصــدّق1
خواهــم به نردِ عشـــقِ تـو، نقد دو کون باخـت تا کی فســونِ عـــقلِ دغـا باز شنوم2
مکوش ای عقل در اصلاح کارِ من ، که من زین پس زسودای پریرویی ، سرِ دیوانـگی دارم3
بـه تـــرک دوســت فـرمایــد خـــرد، لیــک زعشق این حکم را تمکین محال است4
در این ابیات منظورازعقل ، عقل جزیی است که سدّ راه تکامل ورشد آدمی است .این عقل با انواع ترفندها در پی اسیرکردنِ عشق است ولی عشق حقیقی ازپذیرفتن سخنان عقل سر باز می زند و به تمکین آن در نمی‌آید و درجهت رسیدن به کمال مطلق تلاش می‌کند.
6- عشق درحقِ عقل ستم می‌کند.
سنگ جفای عشـقِ تودریکدیگــر شکست هرچند عقل شیشه ناموس وننگ ساخت5
من ای ساقی نه آنم کز می گلرنگ بگریزم می گلرنگ ده کز عقلِ پرنیرنگ بگریزم6
عشق فریاد برآورد که ای عقل ، خمــوش بس بُود لذّت دردِ طلــب و جویایی7
هرشیشـه امیــد که تدبیــرِعــقل ساخت سنگِ جفای عشق تو دریکدیگرشکست8
این گفـته به عشــق خــوان کـه جامــی از عشـــق ، نـه از خـــرد نـوشتـــه9

جامی که زعقل وادب افتاده به عشق است درمحنت این کار، عجب ممتحنی شد1
باتوجّه با این ابیات درمی یابیم که : درپناه عقل ، عشق وارد صحنه می‌شود وظاهراً درحق عقل ستم می‌کند واو را به سکوت فرامی خواند تا جایی که شیشه امید وناموسِ عقل را می‌شکند تا با قربانی ساختن عقل بتواند مسیرکمال را هرلحظه بیشتر بپیماید تا به مرحلة کمال نزدیک ترشود.

7- عشق ،ویرانگرِعقل است .
هرکه را عشقِ توآدابِ خرد برهم زد نیست ممکـن که مؤدّب شود از پند ادیب2
عمرها درکوی دانش خانه ای می‌ساخت عقل موج زد طوفانِ عشق ، آن خانه ازبنیاد برد3
جذبـة عشــق توأم ، طــورِ خــرد برهم زد گر کنم بیــخودیی بر مـنِ دیوانــه مگـیر4
اساس عشق محکم گشت وبنیادِ خرد ویـران اغیثــونی اخــلّایی اعیــنونی احــبایی5
ما را چه کار با سر و ســامان،که عــشقِ تـو در کـار ِعــقل بی سر و ســامانی آورد6
از صــبر و خــرد کی شودم کار به ســامان کز هـر دو، مرا عشقِ تو بیگانگــی آورد7
عقل می‌گفت که چند است صفات تو وچون عشق زد بانگ که « سبحانک عما یصفون8 »
من کیستم ؟ از شــهرِ خــرد تاختــه ای درعشــقِ بتان دنیـی و دیــن باخــته ای9

به عقلم کی رسد دعـــوی که عشــــقت قفـــای عـــقلِ دعـــوی دار مــن زد 1
با تأمّل در این ابیات ، در می‌یابیم که جامی عشق حقیقی وآسمانی را می‌ستاید ومعتقد است که عقل جزیی همچون خانه ای است که استحکام چندانی ندارد و به همین دلیل است که خانه‌های ساخته شده به دست او، درمقابل چنین عشقی دوام نمی‌آورد و ویران می‌شود و تا جایی که در بیت آخر، عشق جهت تنبیه عقل پشت گردنی به او می زند تا کم کم قدم درمسیرکمال بگذارد.

8- عشق از عقل بی نیاز است .
زحکم عقل می‌بخشد فراغت ، عشقِ تو ما را همیشه خـوی تو درکشورِدل،پادشـاه بادا2
عشقت از دردِ سر هـوش وخرد بود به تنـگ دل من ترکِ خردکرد و کمِ هوش گرفت3
هجوم عشق تو ، مجنـون صفت خلاصی داد ز عــقلِ مصـلحت آموز و دانش اندوزم4
بگذرز طورخرد ، کاندرطریق عشــق هست عاقــلی دیوانــگی، دیـــوانگی فرزانگی5
عشــق تو خلاصـم کرد از بند خــردمندی یاد تـو فراغــم داد از پنــد خــردمنـدان6

9- عقل در اسارت عشق است.
ای سـرعقـــل ازخطّت برخطّ فرمان عـــشق گـــوی دل از طــرّه ات در خـم چوگان عشق1
زصبروهوش وعقل و دین سپاه انگیختی جامی اگر نه عشقِ خونریز، تو شاهِ صف شکن بودی2
عقل چو خیمة فکر، از دو جهـــان بیـرون زد

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد کمال انسانی Next Entries پایان نامه درباره آیات و روایات، سعادت و کمال، کارکردهای اجتماعی، باید و نباید