پایان نامه ارشد رایگان درمورد عشـــق، جامی، عشــق، عشـق

دانلود پایان نامه ارشد

شد7
رسیـد جــان به لب و دم نمــی‌توانم زد که ســرّعشـــق همی ترسـم آشکـارا شود8
ای مـن غــلام همــت آن رندِ پاکــبـاز کـو درد و داغِ عشـــق به مردانگـی کشید9
جان که من می‌کنم از هجرتوفرهـاد نکند آنچه من می‌کشم از عشق تومجنون نکشیـد10
گفتم ازعشق توخالی نیست درعالم کسی گفت جامی هرکه عاشق نیست درعالم مباد11
جامی زخرابات غرض بادة عشـق است خواهی زسبودرکش وخواهی زقـدح نــوش12
جامی در راه عشق هر ذلّت خواری را تحمل می کند ولی از شرح راز عشق خودداری می کند چرا که معتقد است عشق باعث سربلندی و والامقامی است.
بر خصم جـور پیـشه مکش تیــغ انتقــام در کیشِ عشق ، عفــو ز قاتل ، به ز قصــاص1
دین ما عشــق است ای زاهد مگو بیهوده پند ما بـه ترک دین خــود گفتن نخواهیم از گزاف2
بیش از این تاب ملامت نیست در عشقت مرا روی خــود بنمـای تا زاهــد مـرا دارد معـاف3
گـو طبیبم ز غم عشـــق تو پرهیــز مفــرما کـه مزاج من بیـمار بـه عشــق است مــوافق4
در دلم زینسان که محکم شد اساس عشـق تو کــی به طـــوفان غم و سیل بلا یابد خلل5
دوای عشــق گویند از سفرخیزد چـه دانستم که دردل مهرآن مه خواهد افزون شد به هر منزل6
علاج خویش پرسیدم طبیب عشـق را روزی ز فکر عقبی و ســودای دنیی داد پرهــیزم7
منـزل نکــرده دل هنـوز اندر حریم سینه‌ ام عشق تو در دل داشت جا، من عاشق دیرینه ‌ام8
عشــّاق تو را قدر چو از عشـــق بلند است چــون در صفشـان از همــه بالـا نشینــم9
در ملک عشـــق منصب عالی و دون نیست نیکــان نـمـوده میـل بـه عالـی بدان بـه دون10
ای بوالهــوس از معرکة عشـــق و ملامـت بگذر به سلامت که نه جای هــوس است این11
عشق در هر دل که سازد بهر دردت خانه ای اول از سنــگ ملامــت افکنــد بنیــاد او12
حدیث عشق که منشوردولت ابد است به گفت و گوی مقلّد کجا شود کوتاه ؟1

جامی تاکید می کند که عشق همراه با سرزنش و ملامت است و برای این درد به دنبال درمان و معالجه نیست چرا که تحمل این درد او را آن قدر محکم کرده است که سرشت او با این درد سازگار شده است.

ســـرود عشـــق هم با عاشــقان گــوی چـه دانــد زاهــد خشک این ترانــه2
از عشــق سخـن مرتبـه ای نیـک بلند است واعــظ نبــود لـایق این پایــة عالــی3
هردین ،که نه عشق است همه کفروضلال است با عشـــق تو فـارغ شده ‌ام از همــه دینـی4
گر چه در میکدة عشـق هــزاران راه است هست نزدیــک ‌ترین راه ، ره فقــر و فنــا5
عشق بحری است عجب ژرف که ازموج پیاپی کرده جوهای شگرف است روان ازهمه سوها 6
اژدهای عشــق زد زخمی عجــب بر دل مرا نیست خاطرسوی تریاک و فسون ، مایل مرا7
در غــم عشـــق تـو افســـانه شـدیــم بنشـیــن گــوش کــن افـســانـة مـا8
هر طبیبـی را که پرسیـدم علاج عشــق گفت درد عاشق بی مداوا، داغ او بی مرهم است9

گوهر عشـق تو را دل صدف است نـاوک درد تـو را جــان هدف اسـت1
شهرعشق است مقام همه صاحبنظران فرخ آن کس که در این شهرمقیم افتاده ست2
گـویـنـــد ادب مـده ادیـبـــم کـز عشـــق مــرا ادب رسیــده است3
هزارقافله پی درپی است در ره عشق عجب ترآن که پی یک رونده پیــدا نیست4
زادة عشـــقی ، هم از او خــواه زاد باش بدو شــاد و از او جور رَشــاد5
جامی گاهی عشق را به مرواریدی تشبیه می کند که در دل جای گرفته و گاهی آن را همچون دریایی مواج می بیند که تمام جوی ها به سوی او سرازیر می گردند و گاه عشق را همانند اژدهایی می داند که دل مجروح او را درگیر کرده و او با این درد خوش است و به دنبال مداوا نمی باشد.
به حکــم عشـق رو ره را که جز عشــق در ایــن ره آمـــر و ناهــی نباشـــد6
گـر عشـــق تـو بـر فـلـک نهــد بـار پشـت وی از آن شکــست گـیـــرد7
طعن مسکینی مزن برمن که استیلای عشق مرد را گر شـاه آفاق است مسکیـن می‌کند8
وصف جمال عشـــق یکی و یگـانگیست حاشــا که جا کنـد به دلـی با هـزار بخش9
پشتم از محنـت ایام خمیـده ست ولی در ره عشق و وفا از همه کس راست ترم10
چگـونه لاف زنـم با کـسان ز دین درست هــزار رخنه ز عشـــق تو بیش در دینم11

به سان نقطــه منم در میــانه بی ســـر و پــای گرفتـه دایـرة عشـــق تـو ز هــر ســویم1
بـه بنــد عشــــق محــکم کـرده پیـــونـد هـمــه پیـــوند هــا بگــسسته باشیـــم2
جامی از عشـــق سخـن گوی که در مشـربِ ما هرچـه جـز عشـــق فسـانه ست و فســون 3
با خیــالِ خطِ سبزش خوانِ عشـق آراستــه ست هرگــز این سبزی مبادا کم زخوانِ عاشــقـان4
عشق می‌ورزی ، زمین و آسمان طی کن که هست از زمین و آسمـــان بیــرون ، جهــانِ عاشقان5
رازعشـــقت را چه سان دارم درون جــان نهـان چون ز روی زرد و اشک سرخ من پیداست این6
نیـست جـز اقـرار عشـــق حاصـلِ گفتــار م چهــره به خــونین رقــم ، حجت اقـــرار ِمن7
رموز عشـق به کلک و ورق چگــونه نویسم که قاصــر است زهــر حرف ، آن هـــزارساله8
عـشـــــق اسـت تـرانـه گـو دریــن بــزم غـافـــل منـشـیــــن از ایــن تــرانـه9
به غیـرعشـــق مــرا نیست دعویـی به جهـــان خدا گــواست که من صادقــم درین دعــوی10
هـمـــواره قــدم بـر قــدم عشـــق روم کــی حـکــم حـکیـــم و متـکـــلّم شنوم11

عشق تو که فرض ماست چون روی نمود سهل است اگرفوت شود نافله‌ها1
جامی زیبایی عشق را در پرستش خدای یکتا می داند و بیان می کند که قلم و کاغذ از شرح آن عاجز هستند چرا که کسی که به ریسمان الهی چنگ می زند غیر از او را دروغ می داند. هر سختی را تحمل می کند تا راز عشق را مخفی نگه دارد ولی سرانجام چهره ی زرد و اشک سرخ او ، این راز را آشکار می کند.
برآمد شاه عشق ازطورِسینا در آن جــا زد علــم بر دیرِ مینا2
حضرت موسی علیه السّلام درکوه سینا عشق را تجربه کرد و با خدا به مناجات پرداخت و درآنجا پرچم عشق را برافراشت .

ز دوستان خــــدا جسته‌ایم چارة عشـــق نکرده هیچ خدا دوست ، چاره جویی ما3
چو عشق بر دو جهـان حرف اتّحاد نوشت چـه فـرق از حـرم تـا حریــم کنشت4
عشقم ندیمِ جان شد بی عشق اگر زجانم روزی دمـی بر آمد ، دارم بر آن ندامت5
والة عشق تو را تمییزِخار ازگل کی است دیــد دیـوانه بهارخرّم وگفتـا دی است6
دل را غم عشـــق تو بُود مایـة شــادی درعهد توکس را دل ناشاد نمانده ست7
چو از صفای ارادت زنم به عشــق تو دم ضمیرِپاک و دلِ روشنت گواه من است8

یکزمان برسرراهش به تماشا که نشست که زعشقش نه سراسیمه وشیدا برخاست1
روح اللـه ارطبیب شود جز به وصل یار بیمــارعشـــق را نتواند کسـی عــلاج2
اگرحضرت عیسی علیه السّلام پزشک باشد او نیز برای بیمار دردِ عشق درمانی جز رسیدن به یار را تجویزنمی کند .

تـشنــة عشــــق را چـه ســود کـنــد بـحـــر و بــر، گـــر ز آب پر گـردد3
ازبس که زعشقم شده مشهور به هرکوی هرجـا کـه نشستـم ز بتان انجمنی شــد4
اینچنینم کآتشِ عشق تو در دل خانه کرد خواهد آخرسربرآورد ازگریبانم چوشمع5
ز کارخانة عشـقم جز این نصیبی نیست که بر زبان گذرد گه گهم حکایتِ عشق6
به ترک عاشـقی ای پند گو، مده پنــدم دلـی که بگسلم ازعشــق با چـه پیوندم7
در داستانِ عشـقِ تو بگذشت عمــر ها رفتیـم و دل هنــوز بدین داستان گـرو8

جامی شادی خود را در آن می بیند که روحش با عشق همراه شود و جدایی از آن را محال می داند و در این راه سخن هر پند دهنده ای را نمی پذیرد و معتقد است که دلش به واسطه ی این عشق پاک و نورانی شده است.

ای عشق که با هزار چون بی چونی از هرچه گمان برند ازآن بیرونی1
ای عشق ، تو با هزاردلیل باز هم بی دلیلی . چرا که درمورد توهرگونه که فکرکنند توبازهم ازآن حد فراتری .

عشق روحانی :
عشق روحانی به مطلق زیبایی (اعم از صوری و ظاهری مربوط به دیدنی‌ها یا شنیدنی‌ها و…) تعلّق می‌گیرد منشأ آن محبّت به کمال و زیبایی است که همراه با لذّات عقلانی است . در این عشق ، معشوق را به جهت زیبایی و کمال او خواستاراوست نه به جهت نفع خود ، این نوع عشق مربوط به خواص و افراد ویژه است .

جان گرامی دریـــغ نیست ز عشـــقـش جـان مـن و صـد چـو مـن فدای محمّــد2
عجز بیخوشی و درویشی و دلریشی و درد این همه بر دعــوی عشــقت گواه آورده‌ام3
دردمنــدان عـشــــق بـا الـــمـت فــارغ از جــست و جــوی در ماننـــد4
درجهـــان نیست متــاعی که ندارد بدلی خاصــة عشـــق بُــوَد منقبت بـی بدلـی5
جامــی از قافله سالـار ره عشـــق تو را گربپرسند که آن کیست علــی گوی علــی6
زهفتاد ودوملّت کرد جامی رو به عشق تو بلی عاشق ندارد مذهبی جز ترک مذهب‌ها7
عشـــق باید کرد و عالــم فرد سـازد مــرد را درد این معنی نباشد مردم بی درد را1
چنگ استادی است درس عشق،گو مطرب کجاست ؟ تا زمانی برسردرس آرد این استاد را2
صیت عشــقت کی نهـــان ماند که ما ســـوداییان بر سر بازار رسوایی زدیم این کوس را3
ز عشـــق، توبـه نه مقـــدور من بــود جامـــی خدا چوبهر همین کار آفرید مرا4

جامی به خاطر عشق تمام دین ها را ترک کرده پس توبه کردن از عشق را غیر ممکن می داند . او عشق را همچون کالایی می داند که باید به آن مباهات کند.

به عشـــق کهنه که نـو شد اگر گنه کارم خطّ عذار تو عذر گنه بس است مرا5
عشـــقت که بُـود کعبــة ارباب سـلامت ریگ حرمش نیست به جز سنگ ملامت6
وادی عشق که جز تشنه در او نایاب است ریگش از خون دل تشنه لبان سیراب است7
منع جامی مکن از چاشنی شربت عشــق که مگس وار فرو رفته درین جلّاب است8
قصة عشـق تو جامی ز کسان چون پو شد چهره گویاست اگرچه زبان خاموش است9
قد من گر زغم عشق تو

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد کمال مطلق، خواجه عبدالله انصاری، کمال انسانی، عطار نیشابوری Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد کمال انسانی