پایان نامه ارشد رایگان درمورد ظلم و ستم، حقوق زنان

دانلود پایان نامه ارشد

مي‌كند و زن را به صورت كسي كه گويي به او ظلم شده است و اين مسأله بدون رضايت او صورت پذيرفته است. همان عقيده مشهور فمنيست‌ها كه اگر در مسائل جنسي زن رضايت نداشته باشد در واقع به او تجاوز شده است.
“ناگهان ماشين بوق زنان سر رسيد، ماشين تزيين شده با روبان‌هاي رنگارنگ و دختري با لباس سفيد كه مثل ميگو توي خودش پيچيده بود؛ از آن پياده شد، دو زن زير بازويش را گرفته بودند و مردي جوان، مغرور و گردن كشيده به دنبالشان… پيرزن با دهان بي‌دندانش خنديد: “عروسه” و انگار با خودش حرف بزنه ، سرش را تكان داد: هرشب عروس مي‌آرن، هر شب،عروس، خميده و پيچيده از در، تلوتلوخوران در دهان بيمارستان گم شد” (رواني‌پور،84:1388).
اگر رواني‌پور در اهل غرق شب زفاف خيجو را به زيباترين شكل توصيف مي‌كند در اينجا آن را نشانه مرد سالاري مي‌بيند.
رواني‌پور در داستان “بازي” ، “دل‌فولاد” و”نازلي” تا حدودي شبيه راديكال‌ها عمل مي‌كند اما در پايان داستان تغيير موضع مي‌دهد. در نازلي از زبان “رعنا ” به روابط آزاد ميان مرد و زن سخن به ميان مي‌آورد اما به زودي تغيير جهت مي‌دهد و زن نويسنده به معايب دوستي اشاره مي‌كند و ازدواج آزاد را پيشنهاد مي‌كند. در داستان بازي به رابطه آزاد ميان مرد كارگردان و دختري كه قرار است نقش آنتيگونه را بازي كند، اشاره مي‌كند. نكته جالب در اين داستان واكنش دختر نسبت به رفتار مرد است. هنگامي كه او پيشنهاد مي‌دهد به خانه مرد بروند و يكي دو نقش اجرا كنند، دختر قبول مي‌كند بدون اينكه به عواقب آن فكر كند و وقتي به خانه وارد مي‌شوند تنها مسأله جنسي پيش مي‌آيد. بعد مرد مي‌خوابد و دختر در تنهايي از مورچه‌اي مي‌خواهد همدم او شود.
در دل فولاد، افسانه دلتنگي‌هاي نسرين را عادت عنوان مي‌كند و از او مي‌خواهد سعي كند همسرش را فراموش كند و از او جدا شود. افسانه خود نيز ديد مثبتي نسبت به ازدواج و بچهداري ندارد. اما در پايان داستان و با اسباب‌كشي به خانه سرهنگ عاشق سياووش مي‌شود. رواني‌پور در كولي كنار آتش همچنين به ظلم و ستم مردان در قالب قصه آتش اشاره مي‌كند.
“قصه‌ي آتش يك قصة قديمي‌است. مال آن زمان كه دنيا تاريك بود و شيطان هنوز آسمان پر از ستاره‌اش را نساخته بود و هيچ كس روي زمين نبود زن و مردي، زن مردش را گم مي‌كند، دلتنگ در جستجوي او كورمال كورمال مي‌گردد، آه مي‌كشد. آه‌هاي زن به آسمان مي‌روند و نطفه‌ي خورشيد بسته مي‌شود. حالا زن در روشنايي كمرنگ دنيا بهتر مي‌تواند بگردد. مي‌گردد. مي‌گردد و سرانجام پيدايش مي‌كند” (رواني‌پور،127:1388).
اين قصه را رواني‌پور ادامه مي‌دهد تا به ظلم و ستم بر زنان اشاره كند. زني كه دنبال همدم و همراهي مي‌گردد تا از تنهايي رها شود اما سهم او از اين تلاش آتشي است كه روزي در آن نابود مي‌شود.
“مرد خيره به آب بركه‌اي تا تصوير خودش را ببيند. زن كنارش مي‌نشيند با او حرف مي‌زند، روزگار گذشته را به خاطرش مي‌آورد، اما انگار نه انگار، فقط هر از گاهي برمي‌گشته به چشمان زن نگاه مي‌كرد. تا فقط تصوير خودش را ببيند. زن ديگر خسته مي‌شود. دهانش را مي‌بندد، حرف نمي‌زند. گريه نمي‌كند. آه‌هايش توي خودش جمع مي‌شود و يك روز از درون شعله مي‌كشد.گُر مي‌گيرد. اين اولين آتش روي زمين است. اولين آتشي كه اولين مرد دنيا مي‌تواند خودش را با آن گرم كند.” (همان،127:1388).
رواني‌پور در كولي‌كنارآتش، با تاثير‌پذيري از آيين مسحيت، به شرح يكي ديگر از ايده‌هاي مردسالاري و فمينيستي خود مي‌پردازد. “مسحيت به نحوي متناقض در يك زمينه، برابري زن و مرد را اعلام مي‌دارد. در وجود زن، جسم او را منفور مي‌شمارد. اگر زن منكر جسم بودن خود شود آن وقت مانند مرد مخلوق خداست، او بر دست نجات دهنده بازخريد خواهد شد. البته نجات دهنده الهي كه كار بازخريد انسانها را اعمال مي‌كند، نر است” (دوبووار،280:1380). رواني‌پور از كلمه “نجات دهنده” و “مراسم گيسوچينان” به مسأله حقوق زنان اشاره مي‌كند.
“زير قانونشان زدم. خيال كردند شيطان توي دلم نشسته ، شايد هم نشسته بود. چونكه مراسم گيسوچينان به كنار چشمه نرفتم، رضا ندادم گيسويم را بچينند….آن روز دختراني را كه موهايشان تا گودي زانو مي‌رسيد سرچشمه مي‌بردند، گيسوان دختران را مي‌چيدند تا از آن كمندي بسازند….براي نجات دهنده، آنكه در قلعه زنداني بود….گيسوي دختران نذر نجات دهنده بود. زبانم لال،به آنها گفتم، نجات دهنده‌اي كه نتواند خود را آزاد كند به چه درد مي‌خورد” (رواني‌پور،91:1388).
در واقع زنان اين آبادي بايد منكر وجود خود شوند. “مو” يكي از زيبايي‌هاي زنان است و با ناديده گرفتن آن مي‌توانند نجات پيدا كنند. لازم به ذكر است كه در يكي از نقدهاي كه بر اين كوليكنارآتش انجام شده كلمه”نجات دهنده” را منتقد “منجي” گرفته و آن را در جهت دين ستيزي نويسنده عنوان كرده است. “به راستي اين نجات دهنده كه بارها نام آن در داستان تكرار مي‌شود و گيسوان دختران چيده مي‌شود تا كمندي براي آزادي او باشد؛آيا واژة نجات دهنده، واژة منجي بشريت را در اذهان تداعي نمي‌كند و آيا سنت ستيزي، اشاره پنهاني به دين ستيزي را نيز نمي‌تواند در بر داشته باشد؟” (يزدان‌پناه،48:1382) در پايان چنين نتيجه گيري مي‌كند كه اين رمان،حقنة دين ستيزي نويسنده است كه در گلو مانده بود و اينك به صورت نامنظم اما جهت دار به صورت يك فرياد در داستان نمايان گشته است. در حالي كه چنين نيست و رواني‌پور اين كلمه را از كتب مسيحي گرفته است و در جهت انديشه‌هاي فمينيستي خود به كار برده است.

3-2-2-انديشه هاي ناتوراليستي:
ناتوراليسم روانيپور صرفاً علاقه‌اي در جهت نشان دادن زشتيهاي حاكم بر جامعه او و فقر و فساد دستگا‌ههاي حكومتي است. ترسيم تصاوير عيني از جنبه‌هاي مختلف زشتي زندگي آدم‌ها، نتيجه بينش ناتوراليستي اوست. شرايط سخت زندگي زنان در جامعه و وضعيت غيرقابل تحمل زنان جامعه و طردشدگي آنان از خانواده او را وادار به بيان زشتيهاي جامعه خود مي‌كند. “زن سردش بود، دندانهايش بهم مي‌خورد، دست و پايش مي‌لرزيد، كمك بهيار نگاهش كرد:تو چته اينطور مي‌لرزي؟ منوبپيچ، بپيچ و بفرست سردخونه. اونجا سرده ننه، مي‌چايي. نه، از اينجا گرمتره، حتما از اينجا گرمتره” (رواني‌پور،1369الف:118). آنچه كه رواني‌پور مي‌نويسد، واقعيت جامعه‌اي است كه در آن فساد و فقر با هم به نابودي انسانها مي‌‌انجامد.
“كمك بهيار كلاف خاكستريش را درآورد و با حرص به آن نگاه كرد. نعمت خدا، نعمت خدا، باوركن يه وقتايي بود كه مي‌خواستيم پايين تنه مو بسوزونم، مي‌دوني بدبختيش اين بود كه به هر كه مي‌دادم، اوناي ديگه صداشون درمي‌اومد، مي‌دوني يا هيچكي يا همه، بعدش اون حرفهايي كه خودت مي‌دوني چطور دهن به دهن مي‌گرده ، يه وقت مي‌ديدي كه نعمت خدا تو شهر دست به دست مي‌شه، آخرشم معلوم بود، در گوشي آدرسمو مي‌دادن، تو بيمارستان كار مي‌كنه…” (همان،1369الف:117).
رواني‌پور از طريق توصيف فضاي داستان و نشان دادن زشتي‌هاي، كاستي‌هاي جامعه را بيان مي‌كند. “كمك بهيار سينه‌اش را صاف كرد و زن رويش را برگرداند تا كُپة تفي را كه خاكستري بود و بر ملافه چسبيده بود نبيند. راه ديگري نبود، بايد منتظر مي‌ماند تا او رج‌هايش را ببافد” (همان،1369الف:118). نه تنها به بيان اين زشتيها مي‌پردازد، بلكه وضعيت بيمارستان نيز بدتر از وضعيت كمك بهيار است.
“ساعت ده شب بود كه كمك بهيار بلند شد بافتني‌اش را مرتب كرد و روي زمين گذاشت. كش و قوسي به تنش داد، آستينش را بالا زد و دستكش‌ها را از لاي كاغذ درآورد و سوسك‌هايي را كه در داخل پنجه‌هاي دستكش خانه كرده بودند، تكاند و شروع به كندن لباس‌هاي زن كرد، به شورتش كه رسيد اخمش توي هم رفت، بيچاره بنده خدا عادت هم كه مي‌شدي؟” (همان،1369الف:120).
رواني‌پور براي تصوير بدبختي‌هاي زنان دست به اين گونه بيان مي‌زند تا وضعيت اسفبار زنان جامعه‌اش را بيان كند.
ازدواج‌هاي نامتناسب به دليل در امان ماندن از حرف مردم و نگاه هوسناك جامعه مردسالار به زن از ديگر مسائلي است كه به بيان آن مي‌پردازد.
“حرف مردم ننه جون ، جوون بودم، خوشگل بودم و بيوه، بيوه هم كه يعني ميوه، هركه مي‌رسيد مي‌خواست يه قاچ برداره. تو چه چكار به اين حرفها داشتي؟ اي ننه جون نفست از جاي گرمي ‌بلند مي‌شه، اگه جاي من بودي كه صبح تا غروب، تو كوچه و خيابون، تو محل كار، حرف پيغمبر خدا رو بهانه مي‌كنند و هي بگن كه نعمت خدا را حروم نكن، ازت بخوان كه براي يكساعت هم كه شده نعمت خدا رو كرايه بدي، اگر جاي من بودي زن يه مرده مي‌شدي، نه يه كور و عليل ” (همان،1369الف:117).
رواني‌پور نگاه مردان فاسد و مسائل جنسي جامعه‌اش را در قالب نگرش ناتوراليستي به عريان‌ترين شكل بيان مي‌كند”و جيران نه چندان خراب و مست مثل امشب، سرش را نرم جلو آورده بود و توي گوش مرد گفته بود: ليز…. و مرد پاييده بود كه هيچ‌كس نبيند، دستانش را دراز كرده بود و او از حلقه بازوانش بيرون سريده بود و نرمي ‌رانش بين دو انگشت مرد مانده بود و او گفته بود: آخ…….” (رواني‌پور،1369ج:46-45).
رواني‌پور با انتقاد از فرهنگ غلط بومي ‌نيز نظريات خود را در قالب انديشه‌هاي ناتوراليستي بيان مي‌كند.
“ماري قهوه‌اي وسط پايش تكان مي‌خورد. سنگيني سنگهاي شيطان را روي پاها و دستهايش حس نمي‌كرد. جهان به شكل تخم مرغي كوچك درآمده بود و پايش از تماس با تخم مرغ مي‌لرزيد انگار حشره‌اي آن وسط جست و خيز مي‌كرد……دايه با تشر گفت: محكم بگيرش و دوباره تخم مرغ را فشار داد. زنها ساكت نگاه مي‌كردند انگشت دراز دايه را ديد كه مثل ماري لاي شليته‌اش مي‌پيچيد، دايه انگشتش را پاك كرد: روغن. ليزي و سردي انگشت دايه را ميان پايش حس كرد. خيس عرق شده بود سردش بود و مي‌لرزيد. دايه انگشتش را بالا گرفت صورتش از هم شكفت. چشمانش برق زد” (همان،1369ج:18).
اين همان سنت كهنه و پوسيده‌اي كه دايه براي زنده نگه داشتن آن دختري را در وسط آبادي لخت مي‌كند و رواني‌پور با نگاه انتقادي خود به جنگ دايه و افكار پوسيده‌اش مي‌رود. رواني‌پور عصمت و پاكي را ارج مي‌نهد اما به شدت از عقايد خرافي متنفر است. تنها فرهنگِ غلط نيست كه او را به خشم مي‌آورد، حكومت ديكتاتوري، فقر، تنهايي و بي‌كسي زنان كه قرباني فساد جامعه مي‌شوند او را به شدت متاثر مي‌كند. “ملافه را روي تن لخت مرد كشيد كه حالا ازش خجالت مي‌كشيد رويش را برگرداند. اتاق كوچك و خاكستري بود، كتابهايي اينجا و آنجا روي كف اتاق پخش و پرا بود” (همان،1369ج:69).
دختراني كه اسير مادر ديكتاتور مي‌شوند، مادري كه به خاطر رها نشدن و ترس از تنهايي، دختران را در چنگ خود اسير مي‌كند. همان‌گونه كه افسانه در چنگ ديكتاتور اسير و كبوتر‌ها در چنگ سرهنگ است. “پري لگن را زير زن گذاشت ، آوازي از توي كوچه گذشت هوش و حواس پري را با خود برد، لگن وارو شد… گُه… همه جا گُه…. بخوريد، حالا هر دو تمام اينها را بخوريد تا آواز فراموشتان شود؟” (رواني‌پور،154:1383).
اما فقر و فساد حاكم بر جامعه از ديگر مسائلي است كه او به بيان زشتي‌هاي آن مي‌پردازد “دير وقت شب بود كه ديد، در تاريكي قبرستان، زنان و مرداني كه با هم جفت مي‌شدند. چشمانش را بست اسكلتي به كُندي با دست‌هاي آويزان و دندان‌هاي درآمده به زن سوخته نزديك مي‌شد و لحظه‌اي بعد صداي نفس بود و زوزه‌ي دور دست باد….” (همان،90:1388). “پاكت خرده ريزه‌هاي خوراكي برايمان كم بود. توي اين پاكتها فقط غذا نيست، هر چيز ديگري هم هس،چوب كبريت،ته سيگار، دستمال كاغذي، غذاهاي جويده و تف شده….خيلي بايد بگردي تا استخوان نرمي يا تكه گوشتي پيدا كني” (همان،226:1388). نويسنده با اين صورت حوادث بعد از انقلاب را تشريح مي‌كند و بيان مي‌كند اگرچه به بهانه سگشان ودر لباس انسان هاي پولدار پس مانده غذا را پيدا مي‌كردند اما در روزهايي كه انقلاب به پيروزي رسيد و اعيان و اشراف از ترس كشور را ترك كردند وضع بدتر شد و همين پس مانده هم ديگر فراهم كردن آن سخت بود. مسائل جنسي از ديگر مواردي است كه در داستان‌هاي او انعكاس پيدا

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد حقوق زنان، نهاد خانواده، ازدواج مجدد، قرن نوزدهم Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد زنان مطلقه