پایان نامه ارشد رایگان درمورد شمس تبریزی

دانلود پایان نامه ارشد

عشـــق را بادیــة نامتنـــاهی دانســت3
10- عقل دربرابر عشق ناتوان است .
باعشق تو چه چاره کند عقـل حیلــه جــوی روبــاه را چه طــاقت ســر پنجــة اســد4
بختم جوان و عقلم پیرااست، لیــک عـشقش آورده زیـر فــرمان، هم پیــر و هم جوان را 5
رو چو نهد به ملک دل ، عشق تو شاه سازمش برسرعــقل و صبر ودیـن،میر ســپاه سازمش6
به تـرکِ عشــق، خــرد جهـد می‌کـند امــّا به جهــد اونشود سست ،عهدِ محکمِ عشق7
مرا پیوند خویشی بود باصـبر وخــرد لیــکن دلم تا آشنای عشق شد بگسستم ازخویشــان8
توسنِ عــقلم که ازعشـــق بتان سر می‌کـشد عــشوه آن شهسوار، آخــرکشیدن زیرِ زین9
در مکــتبِ عشق تو، خــرد با همــه دانــش چــون طــفل نوآموز ندانـد الــف از بــی10
تسلیم حکم عقل را ، جامی چه سان گردن نهد زین سان که تیغِ عشقِ تو ، زد گردن تسلیم را 11

ز مهـــر روی تو گشتیم شــاه کشــور عشق کجـا به عــقل رسیـد،منصــب وزیری ما1
جمال عــشق قدیم است و مابــقی محــدث مجــال دخل ندارد خــرد ، در این مبحث2
چنین که حسن تو،عـرض جمالِ غیــب کند خرد به دعویِ عشقِ توأم ، چه عیب کند3؟
شــیوة عشــق بُــود کشــف حقــایق کردن عـــقل ازعهــدة این کـار نیاید بیــرون4
کـی رســـد در عـــشق ، عـــقل تیــز پای چــون رود با مرکــب جــم مـور لنگ5
دل شد خراب عشق ، همان به که عقل و دیـن زین پس متاع خویش ، به جای دگر نهند6

نتیجه گیری
واژه عشق درفرهنگ لغت وکتب متفاوت،تقریباً یکسان است و آن به معنی دوست داشتن به حدّ افراط می‌باشد .
درتمام آثاربزرگان می‌بینیم که جهان به نیروی عشق گرم است . کسی که در راه عشق ، گام می‌گذارد و به عشق و به زیبایی،دل می‌بندد وازآن جا به عشق و معرفت‌ها می‌رسد . وقتی عاشق به مشاهده این زیبایی‌ها نائل آمد،ازآلودگی های جسم رهایی می‌یابد وجمال را با چشم جان می‌بیند که این غایت منظورعشق است . زمانی که عاشق به این مرحله رسید . دوست خداوند می‌شود و جاودانگی می‌یابد .
مولوی قبل از اینکه پیمانة جانش ازعشق به شمس تبریزی لبریزشود . شعر نمی‌سرود و پس از پیدایش عشق شمس است که شاعری آغاز کرد و سرود عاشقانه درپیوست وجهانی را به آهنگ عشق برانگیخت و به رقص درآورد . پس این شعر و نوای روح انگیز که ازگلوی او بر می‌آید ، ازخودِ او نیست . بلکه عشق یا معشوق است که به زبان او سخن می‌گوید . پس مولوی تنها براثر هیجان و سوزش دل و معانی از باطن خود ، مثنوی را به نظم آورده است .
حافظ نیز درغزلیات خود با مهارت ویژه ای به قدیم بودن عشق اشاره می‌کند وازآنجایی که محور عرفان او ، عشق است آن را همچون سرمایه ای می‌داند که انسان را به مراتب بالا سوق می‌دهد . تا جایی که خداوند ، بار امانتی را که آسمان ازعهدة آن برنمی آید را به او می‌سپارد .
جامی نیزازآنجایی که پیرو سبک پیشکسوتان است . عشق را گذرگاهی برای رسیدن به کمال می‌داند ومعتقد است که اگرعشق نبود،روح با جسم همدم نمی‌شد و به همین دلیل است که اوبارها وبارها دراشعارش به صراحت بیان می‌کند که خداوند قبل از آفرینش انسان ، عشق را در وجود اوقرارداده است و اوعشق را ازلی وقدیمی می‌داند و می‌گوید، جای عشق در دل است و عشق زمان نمی‌پسندد وهمیشگی و ماندگار است که به انسان حیات می‌بخشد .
عقل ِ کلّی این نکات را در می‌یابد چرا که چنین عقلی ، دنیا را ترک می‌کند و زمین وآسمان را در برابرعظمت محبوب (خدا) کم بها و ارزش می‌داند وهمواره با بهت وحیرت به سر می‌برد و درنهایت چون شمعی سراپا می‌سوزد تا محفل دل را روشن نگاه دارد .
مولوی درسراسر مثنوی ، انسانِ علاقمند و عاقل را مورد خطاب قرار می‌دهد واین عارف با توسّل به ابزاری چون عشق و شوق،انسان را به مرحلة عقل رشد یافته رهنمون می‌شود . امّا گاهی نقیض این مطلب درمثنوی به چشم می‌خورد که او خرد را حیله گر و گمراه کننده و مذموم می‌داند چرا که درمقابل عشق و شوق قرار می‌گیرد .
حافظ نیز چون مولوی،عقل را درآوردگاه عشق به چیزی نمی‌گیرد چون که او با عقل جزیی میانه خوشی ندارد و در باره جایگاه عقل وخرد در دیوان جامی، او عقل را به عنوان یک نیروی الهی ، در رسیدن به خوشبختی و سعادت مؤثرمی داند . این شاعر همچون پیشکسوتان خود، برای عقل وخرد به عنوان اسراروحقایق معنوی ومادی ارزش قائل است. پس عقل تاهنگامی که مقابل عشق قرارگرفته است ، بی ارزش وشایستة تحقیر است و گرنه درمقابل خواهش‌های نفسانی و شهوات حیوانی ، عقل مکرم و ارجمند است.
اگرچه درآغازامر میان عشق وعقل نوعی اختلاف و تقابل دیده می‌شود ولی درپایان کاراین اختلاف و تقابل ازمیان برداشته می‌شود .
جامی معتقد است که کسانی که ازعشق به حق تبارک و تعالی سخن می گویند و در این واقعیت تردید ندارند که حضرت ختمی مرتبت (ص) درعالی ترین مرتبة عشق به حق تبارک وتعالی قراردارد . این اشخاص به این واقعیت نیزاعتراف می‌کنند که خاتم پیغمبران (ص) نه تنها ازهمة افراد بشرعاقل تراست . بلکه او صادر نخستین عقل وظهورکامل عقل شناخته می‌شود .
جامی عقل را وادار می کند که در راه عشق ، قصر عدالتی به پا کند تا به وسیله ی آن دوستانش را به سعادت برساند . تو در جای جای ابیاتش ، عقل جزیی را نکوهش می کند چرا که عقل جزیی نمی تواند به راز عشق الهی پی ببرد.
جامی در عقل بالفعل ، عقل را هم چون نردبانی تجسّم می کند که با گذر از آن می توان به عرش قدم نهاد . پس او عشق جزیی و زمینی را اولین مرحله در جهت رسیدن به سعادت معرفی می کند تا به کمک عقل ، با تحمّل سختی ها و ملامت ها به کمال برسد .
با توجه به ابیات جامی در دیوان این امر حاصل می شود که بین عشق وعقل هیچ تضادی وجود ندارد . به این ترتیب تقابل میان این دو ، در مراحل مختلف زندگی یک انسان ، ازتعارض میان یک مرتبة خاص با مرتبة خاص دیگر ناشی می‌شود . آنجا که عشق ، به نکوهش از عقل می‌پردازد ، توقف عقل را دریک مرتبة معیّن مورد سرزنش قرارداده و رهایی او را از آن موقِف می‌خواهد . عقل نیز وقتی که به نکوهش از عشق می‌پردازد،به مرحله ای خاص نظر دارد و وابستگی آن را به یک مورد معیّن و مصداق خاص سرزنش می‌نماید . و در این جا می‌توان گفت که عشق ، خلاص شدن عقل را از زنجیر بی پایه و بی اساس می‌طلبد و هم عقل ، برای رهایی ازعشق از وابستگی به امورپست و فرومایه تلاش می‌کند . کسانی که دردفاع از عشق پیش قدم شده و برای اثبات تقدّم عشق برعقل کوشش می‌کنند به این نکته توجّه ندارند که این خود، نوعی فعّالیّت عقلی است و ازآثارعقل به شمار می‌آید .

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد نفس اماره Next Entries پایان نامه درباره آیات و روایات، سعادت و کمال، کارکردهای اجتماعی، باید و نباید