پایان نامه ارشد رایگان درمورد رواني‌پور، صداي، دريا، مه‌جمال

دانلود پایان نامه ارشد

سيرياسيريا يکبار ديگر به عشق‌هاي آسماني مي‌پردازد و به شکلي نمادين از بين رفتن اين عشق‌ها را بيان مي‌کند.”اولين نشانه اين عشق‌ها در اين داستان تل عاشقون است “تل عاشقون” در گذشته محل قرار عشاق بوده و متعلق به زماني است که عشق‌هاي آسماني رونقي داشته است. اما اکنون با عوض شدن کارکرد عملي آن، گويي مردمان اين زمانه، عشق را به فراموشي سپرده‌اند” (اصلاني،1:1378). اين مشخصه، زماني بارز مي‌شود که مرد تبعيدي در روي “تل عاشقون” آن زمان که در حال ماهيگيري است تکه‌اي پارچه سبز رنگ را از دريا صيد مي‌کند و مردان بندر از نشانه عشق مي‌گريزند. “اما فقط يک تکه پارچه بود، پارچه‌اي از حرير سبز… و نگاه مردان بندري، شوريده، وحشت‌زده و افسرده …” (رواني‌پور،52:1372). مردان بندري حتي نمي‌دانند چرا نام آنجا تل عاشقون است و يا انکار مي‌کنند. “چرا به اينجا تل عاشقون مي‌گوئيد؟ نامي است که پدرانِ پدرانمان به آن داده‌اند” (همان،52:1372). نه تنها پيران از نشانه‌هاي عشق فرار مي‌کنند که حتي جوانان نيز از آن سر در نمي‌آورند و با تعجب به مرد تبعيدي و سوالي که پرسيده نگاه مي‌کنند. “خيلي طول کشيد تا از زبان مردان بندري حرفي بشنوم. ده روز بعد، وقتي آمدند و در فاصله‌اي دور از من، روي تل عاشقون نشستند، از آنها پرسيدم، يعني دهکده را نشانشان دادم، و آنها بخصوص جوانانشان، انگار هيچ چيزي نمي‌ديدند، با تعجب سرتکان مي‌دادند و نگاهم مي‌کردند” (همان،53:1372).
قرباني کردن عشق و بي‌اعتنايي به آنچه روي داده است، جلوه ديگري از فراموشي اين عشق‌هاست. “آنچه مرا وا مي‌داشت که زودتر بروم، نه بي‌اعتنايي خيال انگيز مردم بندر به آن دهکده بود که انگار بخشي از خاطرات خود را انکار مي‌کردند، بلکه حرکت کُند آدمهاي آبادي بود و طبل‌هايي که مي‌زدند” (همان،54:1372) در اين داستان جلوه‌هايي از عشق که قرباني خشم طبيعت و مردمان صيادي که نجات جان خود را بالاتر از عشق مي‌دانستند بيان مي‌شود. به همين دليل هميشه بوي شرمساري همراه آنان است.
“اين بوي چيست؟ زن، زني که دايم مي‌گريخت و هميشه مي‌توانستي او را ببيني که خيس آب رو به دريا مي‌گريزد يا از دريا بر مي‌آيد. دلتنگ نگاهم کرد و من کلماتي را شنيدم و توي هوا ديدم که شايد هزار سال پيش از اين از دهان زني بيرون آمده بود و يا شايد قرار بود که هزار سال ديگر زني آن را واگويه کند. “بوي شرمساري” گفتم اگر بيشتر بگويي؟ گفت: ماهي فقط وقتي دهانش را باز مي‌کند گير مي‌افتد” (همان،67:1372).
آنچه راوي را به اينجا مي‌کشاند، ترانه غم انگيز است. اين ترانه، نواي غمگين انساني است براي آنچه که از دست داده است. در حقيقت داستان به هبوط آدم و از دست دادن تمام زيبايي‌هاي قدسي وجود او اشاره دارد. عشق هم يکي از اين زيبايي‌هاست، مردي که عشقش را در ميان امواج دريا به نابودي مي‌سپارد و اکنون تنها و پشيمان در ساحل ضجّه مي‌کشد (ر.ک.اصلاني،1:1378).
“گريه کرد، طوري که دلت مي‌خواست بگريزي، از خودت و از صداي او … اگر آن ضجه به گوشم نمي‌رسيد، آن جور دردناک و گزنده و همه چيز را نمي‌بريد و گرد و غباري را از سر و روي آبادي نمي‌تکاند شايد هرگز نمي‌ديدم که بچه‌ها در کودکي خود مانده‌اند و جوانان در جواني خود و پيرها در پيري… درختها همان طور مانده بودند و مرغان دريايي که در مرگ خود زنده بودند” (رواني‌پور،67:1372)
اين عشق، عشقي است که همة مردم بندر درصدد انکار آن هستند و زنان دهکد? خيالي مرد تبعيدي، راه اين عشق را براي کسي باز نمي‌گذارند. زنان از شنيدن نام تل عاشقون فرار مي‌کنند و آنچه از اين عشق در ذهن همه وجود دارد، جز تکه حرير سبز نيست “تل عاشقون! با همين کلمه بود که زنها گريختند و ديگر هرگز به من نزديک نشدند و من صداي ذهنشان را مي شنيدم که مثل آسمان غُرنبه مي‌ترکيد و پيرمرد با اشار? دستي تل عاشقون را نشانم داد که در همان آبادي بود و در کنار دريا و ديدم مردي قلابش را از توي دريا کشيده است و با وسواس تكة حرير سبزي را از آن جدا مي‌کند” (همان،66:1372)

3-2-10-3-عشق به وطن(نوستالژي وطن)
وطن در آثار روانيپور سه گونه است. وطن مادري (بوشهر) وطن سرزميني (ايران)، وطن مألوف. آن چه که رواني‌پور از وطن بيان مي‌کند، عشق نوشتالژيك راوي است از دوري هر سه وطن. رواني‌پور آن زمان که از جفره و بوشهر قدم به شهر مي‌گذارد با حسي بومي از آبي‌ها، دريا، جاده‌هايي که بين درخت‌هاي کنار رد مي‌شوند و درياي آبي و آرام سخن مي‌گويد. يادآوري دوران کودکي و بازگشت به روزهاي خردسالي از موضوع داستانهاي بومي اوست که نشان از عشق عميق او به زادگاهش است. روانيپور در سالهايي که از بوشهر دور ميشود با حسي غمگين از آن ياد ميکند. وي همچنين آن زمان که وطنش را ترک مي‌كند و در کشورهايي اروپايي به سر مي‌برد اين عشق او نيز به چشم مي‌خورد. وطن ديگري که رواني‌پور از آن سخن مي‌گويد، وطن مألوف است. وطني که انسان در اين دنياي سرگردان در جستجوي آن، به تلاش مي‌پردازد. “آدمي اگر مرغي باشد بر فراز درياي آبي، زمان مرگ به خاک سرزمين خود وا مي‌گردد تا دلش با خاک‌هاي داغ يکي شود و گل‌هاي کوچک صحرايي بر مزارش تجّه کنند.” (رواني‌پور،1369ب:269).
رواني‌پور آن زمان که ياد جنوب مي‌کند، آن چنان جاده‌ها و دشت‌ها و کوره راهها، نخل‌ها و طبيعت جنوب را توصيف مي‌کند که در ذهن خواننده تجسم مي‌يابد. در داستان‌هايي که در مورد فضاي جنوب بيان مي‌شود، حس وطن دوستي رواني‌پور به بهترين وجهي بيان مي‌گردد؛ حسي آغشته به عشقي پايان ناپذير. داستان دريا در تاکستان و مانا ماناي مهربان از دست رفتن جنوب آييني روانيپور را به ذهن مي‌آورد. هر چقدر که از جنوب دورتر مي‌شود عشق نويسنده و غم دوري از وطن بيشتر به چشم مي‌آيد. “نسرين کتابي را برداشته بود و نگاه مي‌کرد. گردن مي‌کشيد، کتاب آواز خاک، بلند شد، اينو بگذار تو قفسة شعرها. کتاب را گرفت، لحظه‌اي مردد ايستاد، بازش کرد. هنوز آنجا خبرهايي است پسين خستگي وقتي که مي آيند… ” (رواني‌پور،77:1383). رواني‌پور در اين قسمت با تضمين تکه‌اي از شعر “آواز خاک” شاعر هم ولايتي‌اش “آتشي” اين غم دوري را تسکين مي‌دهد. در واقع روانيپور با اين شعر از روزها و لحظه‌هاي خوب خود در جنوب ياد مي‌کند اين شعر در حقيقت همة آن چيزهايي است که هر شاعر جنوبي با خواندن آن جنوب برايش زنده مي شود “پسين خستگي وقتي که ميآيند پياده با قطار قاطران از آسباد درّة نزديک” (آتشي،234:1383)
دوري از دريا و نديدن مرغان دريايي، طبيعت جنوب همه آن چيزي است که در هنر روانيپور به بهترين وجه خود را نشان داده است “ايستاد کنار در هال. چشمش به تصوير روي ديوار. پرنده‌هاي سفيد با بال‌هاي گشوده رو به افق پرواز مي‌کردند، توده‌هاي ابر راه پروازشان را بسته بود. پرنده‌ها انگار دلگير مي‌خواندند شايد باد و باران را بو کشيده بودند. در جستجوي آشيانه خود بودند” (رواني‌پور،113:1388)
اين عشق به وطن در رواني‌پور آنقدر قوي است که در “زن فرودگاه فرانکفورت” يک بار ديگر به جنوب گريز مي‌زند و از پريان دريايي صحبت به ميان مي‌آورد.
روانيپور نه تنها دوري از سرزمين مادري برايش سخت است بلکه وطن ملّي‌اش را نيز دوست دارد و دوري از آن برايش عذاب‌آور است. در زن فرودگاه فرانکفورت به تمام ايرانياني که در آن سوي مرزها زندگي مي‌کنند بازگشت به وطن را توصيه مي‌کند. در حقيقت در آنجا نصحيت‌گري است که وظيفه خود را در اين مي‌بيند که هموطنانش را به وطن بازگرداند “به خانواد? مردي که با اولين فريادها رفتند و پايبندي منصور را به اين ديار از چشم زني ديدند که زادگاهش را دوست مي‌داشت و نمي‌توانست از شکوفه‌هاي شيراز دل بکند؟” (رواني‌پور،82:1381)
عشق به ايران و فرهنگ ايراني در رگ هر ايراني نهفته است و رواني‌پور نيز از اين قاعده مستثني نيست. در سال‌هايي که به خارج از کشور سفر مي‌کند، در هر سفر به گونه‌اي دلتنگي‌اش را بيان مي‌کند “نگاه مي‌کند آسمان پشت پنجره ابري است… اگر روزي مهاجران و تبعيدي‌ها به کشورشان واگردند آسمان اروپا آبي مي‌شود. تا آهش قاطي آه کساني نشود که ساليان سال اينجا مانده‌اند، پرده را مي‌كشد، … چقدر دلش مي‌خواهد ام‌کلثوم بخواند … انا بلد المحبوب …” (رواني‌پور،53:1380). رواني‌پور نه تنها براي وطنش دلتنگي ميکند بلکه در آن سوي دنيا به دنبال نشانه‌هايي است که رنگ و بوي وطنش را برايش تداعي کند. “باران، اول ريز و موذي و بد تند مي‌شود، آسمان يکدست تيره است. رستوران افغاني گل و گشاد و با همان ادا و اطوار شرقي‌ها که هر کجا باشند به جز کشور خودشان در و ديوار را به ياد وطن درست مي‌کنند. روي نيمکت‌هاي رستوران مي‌نشيند” (همان،85:1380). به اعتقاد رواني‌پور آن جا در مقابل ايران آخر دنياست و ترس از گم شدن همه ذهن نويسنده را پر مي‌كند. البته گم شدن، نه گم شدن جسمي است بلکه روح، هويت، فرهنگ و آن چه که اصالت يک انسان را مي‌سازد. ” نه خواهش مي‌کنم بنشينيد. چيزي نمي‌خورم با من حرف بزنيد. راستش اين جور تمرين زبان مي‌کنم. هر چند که فردا مي‌روم. به همين خاطر دير آمدم. رفتم بليطم را عوض کردم، سخت است، اين جا آخر دنياست، آدم در آن گم مي‌شود.” (همان،63:1380). رواني‌پور حتي تصاوير چمنزارها و دشت‌هاي سر‌سبز اروپا را چون کارت پستال مي‌بيند. براي او زود گذر و فاني هستند. او در داستان رعنا معشوق ذهني‌اش را (پهلوان همة دوران) در کودکي به انگليس مي‌فرستد و در جواني او را به سرزميني که دوست دارد مي‌آورد. “و من قصة تازه‌اي ساز مي‌کنم. او را در نوجواني به انگليس مي‌فرستم تا در مردي به ايران بيايد، به سرزميني که آن را عاشقانه دوست مي‌دارد” (رواني‌پور،25:1381).
در اهل‌غرق از بين رفتن جنوب آييني را با غم و حسرت بيان مي‌کند. اگر چه دنياي مدرنيته بالاخره پا به وطن او گذاشت و آن چه که هويت اصيل و بومي آن سرزمين بود از دست رفت. رواني‌پور بارها از زبان مه‌جمال از دست رفتن اين هويت را يادآور مي‌شود.
“ديگر صداي بال مرغان دريايي به گوش کسي نمي‌رسيد. جهان پر از صدا مي‌شد، پر از صداي غريبه و ناآشنا. زني مي‌خواند: “انا بلد المحبوب…” و مه‌جمال مي‌ديد که زنان آبادي ديگر نمي‌خوانند، حتي صداي خلخال پايشان شنيده نمي‌شد و حسرتي غريب در دل مه‌جمال قد مي‌کشيد چيزي از دست مي‌رفت، چيزي که مه‌جمال نمي‌دانست چيست و مردمان آبادي هم انگار دربند از دست دادنش نبودند” (رواني‌پور،1369ب:195).
روانيپور آرزومند بازگشت به وطن بومي و جفره پر از پريان و باورهاي خرافي است. “زاير با حسرتي غريب ياد روزهايي پر از پري دريايي و خشم بوسلمه را گرامي مي‌داشت و در آرزوي بازگشت جهان به آن روزهاي دور، آه مي‌کشيد” (همان،1369ب:374).
رواني‌پور جداي از اين وطن زميني، اشاراتي به وطن مألوف نيز دارد، بازگشت به وطن اصلي، همان وطني که عرفا از آن سخن مي‌گويند. در اهل‌غرق مه‌جمال براي پيدا کردن حقيقت و هويت خود روانه آب‌هاي سبز مي‌شود تا در عروسي بوسلمه به ني‌زني بپردازد. صداي ني و توصيفي که رواني‌پور از آن مي‌آورد يادآور ني مولاناست که به خاطر دور افتادن از اصل خويش ناله مي‌کند. در حقيقت صداي ني مولانا، صداي انساني است که از وطن اصلي و مألوف خود دور افتاده كه اصل خود را فراموش کرده است و آرزومند بازگشت به آن است. مه‌جمال در اهل غرق نيز به اصل خويش باز مي‌گردد. حقيقت و واقعيتي که مه‌جمال دنبال آن است همان حقيقت و اصلي است که عرفا به آن اشاره مي‌کنند. اين اصل حتي مي‌تواند زادگاه باشد “مه‌جمال ني را گرفت و زد. صدا آرام آرام اوج مي‌گرفت. ناله‌اي بود برخاسته از دل مردماني که سال هاي سال، دور از زمين و عادت‌هاي آن، در ته دريا، در ميان مرجان‌ها و ستاره‌هاي دريايي زندگي مي‌کردند. صدا، صداي کساني بود که هنوز به زندگي دريايي خو نکرده بودند.” (همان،1369ب:32).
رواني‌پور اين وطن اصلي را بخشي از خاطرات انسان مي‌داند که آن را انکار مي‌کند “آن چه مرا واداشت که زودتر بروم نه بي‌اعتنايي خيال انگيز مردم بندر به آن دهکده بود که بخشي از خاطرات خود را انکار مي‌کردند، بلکه حرکت

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد عاشق و معشوق Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد تقدير، رواني‌پور، روانيپور، آبادي