پایان نامه ارشد رایگان درمورد تقدير، رواني‌پور، روانيپور، آبادي

دانلود پایان نامه ارشد

کُند آدم‌هاي آبادي بود و طبل‌هايي که مي‌زدند” (رواني‌پور،54:1372).
“ترانة سيرياسيريا همراه با صداي گريه‌اي که راوي مدام مي‌شنود، دلالت بر سوگواري بشريت دارد که تمام زيبايي‌هاي قدسي خود را از کف نهاده و اکنون سراسيمه اين سو و آن سو مي‌رود و آهنگ بي‌کسي مي‌سرايد. و صداي زنگ‌هاي قافله‌اي هم که راوي مدام مي‌شنود و گويي از کنار او مي‌گذرد به سفر راوي به گذشته دور دلالت دارد” (اصلاني،3:1378).

3-2-11-جبرگرايي:
جبرگرايي از ديگر مباني مورد نظر رواني‌پور است. به اعتقاد روانيپور تحمل هيچ نيرويي به اندازه جبر براي انسان دردآور نيست. اما اين جبر، جبر مطلق نسيت و انسان در جاهايي در مقابل اين جبر به پا مي‌خيزد و تسليم نمي‌شود. در اهل غرق نمونه‌اي از آن را مي‌توان ديد. بوسلمه جبر حاكم بر رفتار مردم است اما مه جمال تسليم او نمي‌شود. گاهي جبر در قالب سرنوشت خود را نمايان ميسازد. تقريبا در تمام داستانهاي روانيپور اين نوع جبر را ميتوان ديد. اما با تلاشي که خاص روانيپور است به مقابله با جبر ميرود.

3-2-11-1-جبر تقدير(تقديرگرايي):
اعتقاد به تقدير و سرنوشت از موضوعاتي است که رواني‌پور در اهل‌غرق به آن پرداخته است. بسامد تقدير‌گرايي در داستان‌هاي بومي رواني‌پور بيشتر از ديگر جاهاست. رواني‌پور در اين نوع نگاه گاهي قهرمان داستان را کاملاً دست بسته مي‌کند و زندگي او را به تقدير و سرنوشت مي‌بندد. “در آيين ناتوراليستي فرض بر اين است كه گاهي تقدير از بيرون بر شخص تحميل مي‌شود و بنابراين قهرمان ناتوراليستي بيشتر در اختيار شرايط است تا خودش” (ثروت،136:1385). همان‌گونه كه كنيزو براثر شرايط اجتماعي به فساد كشيده مي‌شود و گويي در تغيير سرنوشت خويش نمي‌تواند دخالتي كند.
اما در بعضي شرايط جبر تقدير را ناديده ميگيرد. در اهل‌غرق مه‌جمال با اينکه پيش‌گو و غيب بين است رضا به رضاي سرنوشت مي‌دهد و تسليم تقدير و سرنوشت مي‌شود. به اعتقاد آبادي جفره مه‌جمال اقبال بدي دارد “و شايد پيشاني نوشت او همين است که در قحط سالي از دريا برآيد و بيست سال در آبادي چون سايه‌اي زندگي کند و ناگهان بوسلمه تقديرش را رقم بزند؟” (روانيپور،1369ب:26). مه‌جمال در پايان تن به اين تقدير نمي‌دهد و راه سرنوشتش را خود انتخاب مي‌کند. روانيپور معتقد است که در عين اينکه نوعي جبر بر سرنوشت حاکم است اما قابل تغيير است. “تقدير آدمي از دست دادن است” (همان،1369ب:40) و در بعضي شرايط انسان مجبور است راه تقدير از پيش تعيين شده را طي کند. تقدير و سرنوشت و جبري بر آن حاکم است انسان را مجبور ميکند که مسير را ادامه دهد “نو? زاير که مقدر بود سالها زندگي خود را در سرزمين‌هاي آن سوي جهان و دور از جفره بگذراند” (همان،1369ب:134). “حالا که تقدير خود خواسته بود که مه جمال در ميان آدميان زندگي کند” (همان،1369ب:149).
در اهل غرق قدرت پيشگويي به انسان کمک ميکند تا بتواند سرنوشت خود را ببيند و اين راهي است که مي‌تواند به تغيير سرنوشت کمک کند “مه جمال که قدرت پيشگويي خود را از دست داده است جهان برايش تاريک بود، پيشاني نوشت فرزندش را نمي‌دانست” (همان،1369ب:198).
در پايان اهل‌غرق رواني‌پور زيستن و جنگيدن را تقدير مقدر آدمي مي‌داند و معتقد است که تقدير آدمي در اين است که براي آنچه که دارد و براي حراست از آن بايد بجنگد (ر.ك.همان،1369ب:247). اما عشق مي‌تواند تلنگري بر تقدير مقدر انسان بزند و انسان راه سرنوشت و تقدير را رها کند و خود را از جبر آن برهاند (ر.ک.همان،1369ب:269). مه‌جمال در پايان داستان شک مي‌کند که آيا تقدير، جان آدمي را با تارهاي خود به زنجير کشيده است؟ اما اين طور نيست و انسان مي‌تواند خود را از بند جبر تقدير نجات دهد (همان،1369ب:269).
رواني‌پور حسرت را تقدير کساني مي‌داند که روي زمين گام برمي‌دارند. “حسرت و حيرت جان آدمي را در گردباد خود مي‌پيچد” (همان،1369ب:369). اما بالاخره رواني‌پور نمي‌تواند خود را از تأثير سرنوشت برهاند و معتقد است، اگرچه مي‌توان تقدير را عوض کرد و سرنوشت را به شکلي ديگر نوشت اما نميتوان تأثير سرنوشت را انکار کرد. “در پناه تخت سنگ نشست و گوشهايش را محکم گرفت تا صداي وهم انگيز باد را نشنود و نداند که طومار سرنوشت چه کسي را مي بندند” (رواني‌پور،1369ج:6)
“مادر سرنوشت يعني چه؟ يعني آخر و عاقبت،پيشوني نوشت. آخر و عاقبت؟ آره نشنيدي ميگن هرکي يه سرنوشتي داره، يکي خوب، يکي بد، هرکي به قسمتش. مادر آه بلندي کشيده بود و گفته بود: هي ، دنيا…، اگه هر کي سرنوشتش دس خودش بود؟ … هي …. مگه دس خودش نيست. نه، از اول هر که دنيا مي‌آد، همه چيز براش نوشته شده، معلومه معلومه تا دم مرگش” (رواني‌پور،1369الف:25)
گاهي مي‌توان اين سرنوشت را خود تعيين كرد و به دنبال آنچه كه به آن اعتقاد دارد برود. در واقع از جبري كه ديگران تحميل مي‌كنند خود را برهاند”من مي‌گويم که آدم بايد به دنبال سرنوشت اصلي خودش بگردد، نه سرنوشتي که ديگران برايش رقم زده‌اند…” (رواني‌پور،176:1388). در نهايت رواني‌پور به اين معتقد است که سرنوشت را ديگران براي انسان رقم مي‌زنند. شايد والدين و آنان که با تو زندگي مي‌کنند “بي‌فايده بود به پدري که تنها فرزندش را از دست داده است بگويم که شصت سال پيش وقتي به دنيا آمدي، تاتي‌کنان راه افتادي تا سرنوشت پسرت را بسازي” (رواني‌پور،58:1381).

3-2-11-2-جبر محيط:
در اهل غرق طبيعت خشن و وحشي جنوب مردم را خراف‌انديش بار مي‌آورد و اين مردم براي آنکه از خطرات طبيعت اطراف خويش در امان باشند به خرافات روي مي‌آورند. در حقيقت جبري که بر طبيعت حاکم است بر زندگي اين انسان‌ها تأثير مي‌گذارد. مه‌جمال اسير جبر بوسلمه است و براي اينکه بوسلمه را راضي نگه دارد تا آبادي را به نابودي نکشد، تسليم خواسته‌هاي او مي‌شود. در رفتن مه‌جمال جبر بايدها وجود دارد و آن زمان که به سوي ياغي‌ها مي‌رود، باز اين جبر محيط و قانون زمين است که او را وادار به رفتن مي‌کند “انگار گريزي از کشتن نيست، انگار قانون زمين همين است. اگر مي‌‌خواهي محکم روي خاک خدا قدم برداري بايد توان جنگيدن داشته باشي، به غير از اين اگر باشد، تو را ني‌زن عروس خود مي‌کند، بوسلمه همه جا حيّ و حاضر است” (رواني‌پور،1369ب:267). به اعتقاد رواني‌پور جبر بيرون است که تقدير درون را رقم مي‌زند.
“زماني بسيار دور مي‌خواست در ميان آدميان زندگي کند، صداي آدميان را بشنود، طلوع و غروب آفتاب را ببيند. آنجا، در عمق آبهاي سبز، اجبار ماندن بود و تنهايي… مي‌توانست نفس به نفس بوسلمه بدهد، دريا را شايد به آرامش بخواند… امّا طغيان زندگي؛ ميل همدمي با آدميان او را وا داشته بود که بوسلمه را فراموش کند و حالا… در دايره‌اي گير کرده بود و چيزي مثل حس غريب که در دريا، روزگار پيش از اين گريبانش را گرفته بود او را وا‌مي‌داشت که برود … اما به کجا؟” (همان،1369ب:341).

3-2-11-3-جبرسنت‌ها:
در سنگهاي شيطان رواني‌پور با محور قرار دادن داستان دختري که در رشته پزشکي درس مي‌خواند، در مقابل داية پير که زندگيش را وقف آبادي کرده است، به مبارزه با سنت‌ها و جبر حاکم بر محيط مي‌رود. او جن سفيد را حافظ خود و آبادي ميداند در حالي که اين جن را هيچ کس جز او نديده است. “نگاه کرد به در آبي رنگ خانه کاهگلي هنوز هست، همان علامت که شبانه درِ خانه ستاره زدند، جنّي که حافظ آبادي است، گناه را بو مي‌کشد و شبانه بر در هر خانه‌اي که بوي گناه آن را سنگين کند، علامت مي‌گذارد و اين جنّ را چه کسي ديده بود؟” (رواني‌پور،1369ج:7) روانيپور معتقد است اصلا اين جن وجود ندارد و اين قصه ساخته ذهن دايه است که قرباني جهل خود و اطرافيانش شده است. علم تنها سلاح مبارزه با اين جهل و ناآگاهي است به همين دليل دايه مخالف علم و آگاهي است.
“و هيچ‌کس خوش نداشت با دايه دهان به دهان شود. و همو بود که خواست رأي مادر را بزند تا مريم را به بندر نفرستد و مادر گفته بود: جاي غريبه نمي‌رود منزل خالوشه و اگر خالويش نبود که ديگر در شهر زندگي مي‌کرد از آن زمان که از اجباري واگشته بود و زني بندري گرفته بود و بچه‌هايش درس‌خوان شده بودند، مريم هرگز نمي‌توانست به بندر برود بعد به شيراز …” (همان،1369ج:9).
روانيپور در داستانهاي بومي تنها به انتقاد از سنتها ميپردازد گويي توان مبارزه با جبر سنتها را ندارد اما در داستانهاي حوزه شهر به مبارزه با جبر ميرود. پشت پا زدن به قانون‌هاي پوسيده و کهنه و جبر‌گراي جامعه از ويژگي اين داستانهاست “فصل پاييز است، نمي‌توان که زير قانون بزني، قانون زمين … اما بعضي از برگها تحت شرايط عمل نمي‌کنند … هميشه سبزند، هميشه، مثل آدمهاي بزرگ” (رواني‌پور،51:1383).
در داستان کولي کنار آتش، جبر قانونهاي قبيله حاکم است. جبري که آينه را وامي دارد تا در مجلس شبانه پدر ساعتها برقصد اما نميتواند همراه زنان کولي به شهر برود. “ناله‌ي ني و صداي خلخال‌ها در خواب هم رهايش نمي‌کرد. دو صدا، دو زنگوله بر گردن سگي، تا هرگز نتواند از قافله دور شود … چه کسي، چه کسي مي‌تواند اين دو زنگوله را از گردنش باز کند؟ چه کسي مي‌داند او، خوش دارد براي لحظه‌اي هرچند کوتاه گم شود؟ (رواني‌پور،3:1388). آينه قرباني قانون قافله است، قانوني که نسل اندر نسل مادران در گوش دختران زمزمه ميکنند. قانوني که اجازه يکجانشين شدن به آنها نميدهد. حق مدرسه رفتن را از آينه ميگيرد. “قانون! در گوش دخترکان، زنان دنيا ديده‌ي کولي چه بسيار از قانون قافله مي‌گفتند، تا آنگاه که مردي هم خون و هم ريشه او را مي‌خريد و دخترک يکباره تن به سنت‌هاي قافله مي‌داد و همچون زني دنيا ديده، قصه رسم و رسوم اجدادي را در گوش ديگران زمزمه مي‌کرد”(همان،13:1388). هرچه از قافله دورتر باشي قانون کم رنگ‌تر مي‌شود. اگر قبيله ساکن خانه دارد به خاطر اين است که اجدادشان داشته و ريشه همه چيز در اجداد است. بسياري از شخصيتهاي داستانهاي روانيپور آنگاه که قرباني سنتهاي آبا و اجدادي ميشوند، پوچي اين قوانين و سنت برايشان روشن ميشود. در لحظه آخر به همه قوانين پشت ميکنند و راهي را که ميدانند درست است ادامه ميدهند. همانگونه که مهجمال راهش را عوض کرد و آينه قبيله را رها کرد و به دنبال مانسش راهي ديار غربت شد. در دل فولاد، تاثير اين جبر شديدتر است. ديکتاتوري که مدام بر افسانه حکم ميکند از نمادهاي جبر داستان است. در اسباب کشي افسانه سربلند به خانه سرهنگ تمام نشانههاي جبر قابل ملاحظه است. خانهاي که رنگ سياه کاشيهاي آن فضاي مردهاي بر خانه انداخته است و کبوتراني که در دست سرهنگ اسيرند. افسانه ميخواهد تمام چيزهايي را که نشان جبر است از بين ببرد. پس اولين کار او از بين بردن لکههاي کاشيهاست که سرهنگ معتقد است پاک نمي شوند، اما افسانه آنها را تميز ميکند. در پايان داستان دل فولاد اين جبر از بين ميرود. کبوتران با دزديدن کيسه دانه از چنگ سرهنگ به آزادي ميرسند و افسانه در شيراز در استفراغهايش از دست ديکتاتور رها ميشود (ر.ک.شيشه گران،86:1387) در دل فولاد در آخرين لحظه راوي سوار اسبي ميشود که از اول کتاب دنبال سوارکار خودش است. اسب رو به افق شيهه ميکشد. در اين رمان افسانه ذره ذره به قدرت خود پي ميبرد و به تکامل ميرسد. افسانه دوبار در اين داستان صورتش را بند مياندازد. يک بار وقتي عاشق سياووش ميشود و زير بند گريه ميکند اما بار دوم براي خودش. او حالا خود را از همه آنچه که او را محصور ميکرد رها شده است به آرايشگاه ميرود و با شادي به آرايشگر ميگويد بند بيندازد. روانيپور معتقد است با يک گل هم بهار ميشود. گل نشان بهار است، پس ميتوان تغيير ايجاد کرد (ر.ک.مهويزاني،282:1376).

3-2-12-زندگي:
رواني‌پور آنچه از زندگي بيان مي‌کند جدال زندگي و مرگ است. همان‌گونه که بيان شد پايان انديشه‌هاي مبارزاتي رواني‌پور با نوعي شک و ترديد همراه بود. اين شک و ترديد نتيجة روح زندگي و تلاش براي زندگي بود. قهرمانان رواني‌پور زندگي را دوست دارند. مه‌جمال آن زمان که در تلاش براي يافتن هويت گمشده خود به

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد رواني‌پور، صداي، دريا، مه‌جمال Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد براعت استهلال