پایان نامه ارشد رایگان درمورد به رسمیت شناختن، اپیستمولوژی، زبان رسانه

دانلود پایان نامه ارشد

ساختاري شفافيت سازمان اجتماعي و متضاد آن یعنی رازداري گستردۀ سازمان ميباشد. دسترسي به اطلاعات راجع به كاركرد و كارايي و نيز ناكاميها و آسيبهاي نهادها و گروههاي مختلف نوعي احساس امنيت و پيشبينيپذيري بوجود ميآورد و در مقابل، اگر اصول فعاليت سازمانها مبهم و مبتني بر پنهانكاري باشد؛ بازار شايعه و خبرچيني داغ ميشود و مردم نسبت به اعتماد كردن ترديد ميكنند. چهارمين عامل، انس و آشنايي و يا متضاد آن یعنی بيگانهبودن با محيطي است كه مردم در آن دست به كنش ميزنند. احساس انس موجب احساس امنيت، پيشبينيپذيري و آرامش است و در نتيجه موجد جو اعتمادزاست، در حاليكه در محيط بيگانه و ناآشنا مردم احساس تهديد كرده و با ترديد و بياعتمادي از خود واكنش نشان ميدهند. شرط پنجم عبارت است از پاسخگو بودن افراد و نهادها و نقطهمقابل آن خودسري و بيمسئوليتي آنها. وقتي مجموعهاي از نهادهاي توانمند، در دسترس و به معناي واقعي كلمه در حال انجام وظيفه وجود داشته باشند، با تعيين معيارها و فراهم كردن زمينه براي كنترل و نظارت بر رفتار افراد توسط آنها از ميزان سوءاستفاده كاسته شده و سطح اعتماد بالا ميرود. اين پنج عامل شرايط مناسب را براي شكلگيري استعدادها در كنشگر انساني و فرصتهايي را براي شرطبندي بر روي اعتماد فراهم ميسازند. ولي بايد توجه داشت اين شرطبنديها توسط افراد صورت ميگيرد؛ بنابراين انتخابها و تصميمگيريهايشان سرنوشتساز است و تصميمگيريهاي افراد وابسته به ويژگيهاي شخصيتيشان است.
اعتماد به ويژه با شرايط ناآگاهي يا عدم قطعيت در مورد اعمال ناشناختۀ ديگران ارتباط دارد. بنابراين در حقيقت اعتماد امري ضروري تلقي مي شود. در شرايط نامعين و غيرقابلکنترل ريسک را ميپذيريم و در مورد ناپايداري آينده و کنشهاي آزاد ديگران شرطبندي ميکنيم. بنابراين به سادگي ميتوان به عموميترين تعريف از اعتماد دست يافت: اعتماد عبارتست از مطمئن بودن درباره کنشهاي احتمالي ديگران در آينده. در اين رابطه اعتماد از دو مولفه اصلي تشکليل ميشود: باورها و تعهدات. اعتماد شامل انتظارات ويژهاي است «اعتماد بر پايه تئوري فردي بنا شده، در مورد اينکه شخص ديگر در برخي موقعيتها در آينده، چطور عمل خواهد کرد» (زتومکا،1387 ؛30ـ29). كنشگران از دو ويژگي برخوردارند كه احتمالاً بيشترين تأثير را در توليد عمل اعتماد دارد. اين افراد داراي ويژگي شخصيتي خاصي هستند و احتمالاً چنين ويژگيهاي شخصيتي به طور مستقيم با تمايل به اعتماد به عنوان نوعي عملگرايي همگاني در مقابل انفعالگرايي و خوشبيني در مقابل بدبيني و گرايش به آينده در مقابل عصرگرايي و اشتياق زياد در مقابل تمايل كم، تمايل به موفقيت در مقابل جهتگيري انطباقي و علاقه به ابداع و نوآوري در مقابل آمادگي براي همنوايي ارتباط دارد. به نظر ميرسد علائم شخصيتي متضاد در پيدايش فرهنگ بياعتمادي دخيل باشند. بياعتمادي همراه با سوءظن و بدبيني موجب انفعال، عصرگرايي، اشتياق پايين و تمايل به سازش و همنوايي ميگردد. اين نشانههاي شخصيتي با گسترش در ميان جمعيت به عناصر نظام اجتماعي تبديل ميشوند كه ميتوان آنرا خلقيات اجتماعي ناميد. چنين خلقياتي ميتوانند پيدايش فرهنگ اعنماد را تسهيل كرده يا ظهور آن را به تأخير بياندازد. به علاوه زتومكا معتقد است يكسري عوامل شخصي ديگر وجود دارد كه توانايي و رغبت مردم را نسبت به فرصتهاي فراهمآمده توسط محيط ساختاري افزايش مي دهد، او از آنها با عنوان سرمايه فردي نام ميبرد. اما براي ظهور فرهنگ اعتماد نه سرمايه شخصي اين يا آن عضو كه سرمايه جمعي يعني مجموعهاي از منابع فردي نوظهور كه در تصاحب اعضاي جامعه ميباشد واجد اهميت است. در اينجا به صورت تيتروار به آنها اشاره ميكنيم: موقعيت طبقاتي مناسب، شغل خوب و ايمن، تعدد نقشهاي اجتماعي، قدرت، آموزش، شبكههاي ارتباطي، خانواده خوش بنيه و باور مذهبي.
از نظر زتومکا، اساسيترين هدف در اعتماد، کنشگران یا افراد ديگر است، افراد بالغ و کساني که با آنها در تماس مستقيم هستيم. بعضي از انديشمندان «اعتماد بينشخصي» را مطرح ميکنند که با اشکال ديگر اعتماد تحت عنوان اعتماد اجتماعي مطرح ميشود. اينان معتقدند که اعتماد بينشخصي در برگيرنده تعهدات شخصي است، در حالي که در موضوعات ديگر اجتماعي، تعهدات غيرشخصي مد نظر قرار مي گيرد. حضور همزمان کنشگران در يک مکان داراي برخي از ويژگيهاي منحصر به فرد شخصي است که آن را از اشکال ديگر اعتماد متمايز ميسازد. اما در وراي همه موضوعات اجتماعي، برخي از افراد قرار ميگيرند که ما نهايتاً به آنها اعتماد ميکنيم؛ مثلاً وقتي به خطوط هوايي لوفت هانزا اعتماد کرده و تصميم ميگيريم از طريق اين خطوط به توکيو مسافرت کنيم. اين نشان ميدهد که به خلبانان، خدمه پرواز، پرسنل شرکت مسافربري، مجريان و پشتيبانيکنندگان آنها اعتماد داريم و احتياجي نيست که با ديدن همه افراد از نزديک تصوري از آنها بدست آوريم، چون اين تصور از منابع مختلف بدست ميآيد. بنابراين تفاوت بين اعتمادِ بينشخصي و اعتماد سياسي به صورت اساسي و محسوس نيست. در واقع دواير متحدالمرکزي از اعتماد یا «شعاعهاي اعتماد» وجود دارد که کمترين شعاع اعتماد بين اعضاي خانواده و آکنده از بيشترين صميميت و نزديکي بين آنها است، از جمله دوستان، همسايگان، شرکاي کاري و غيره. حلقه گستردهتر، افراد ديگري را در بر ميگيرد که شناخت ما از آنها به صورت غير مستقيم يا مستقيماً توسط برخي نمونههاي فردي است (اهالي شهرمان، کارمندان ادارهمان، اساتيد دانشگاهها، اعضاي حزب سياسيمان و غیره). گستردهترين حلقه شامل طبقات بزرگي از افراد یا کساني است که در برخي چيزها با آنها وجه اشتراک داريم، اما اين افراد اکثراً «ديگران غايب» هستند، مستقيماً با آنها روبرو نميشويم و تنها به عنوان يک جمع واقعي در ذهن ما ايجاد شدهاند. (هموطنان ما، اعضاي گروه قومي، مذهبي، نژادي، جنسي، گروه سني و همصنفهايمان و غيره). از اينرو اعتماد به اشخاص معين به تدريج به اعتماد به موضوعات انتزاعيتر تبديل ميشود.
براساس مدل زتومكا، «شدن اجتماعي اعتماد» با مقداري سنت اعتماد يا بياعتمادي به عنوان متغير زمينهاي شروع ميشود، پس از آن شرايط ساختاري واقعي به عنوان متغير مستقل، احتمال تجارب مثبت و باارزش اعتماد و نيز برآورد و يا نقض شروط اعتماد را افزايش يا كاهش ميدهند. اين شرايط با توجه به استعداد كنشگران، فرصتهاي ساختاري را براي اعتماد كردن يا امتناع از اعتماد فراهم ميكنند. خلقيات اجتماعي و همينطور سرمايه جمعي به عنوان متغيرهاي واسط ميتوانند محرك و يا مانع ظهور فرهنگ اعتماد شوند. همين كه فرهنگ اعتماد و يا بياعتمادي ظاهر شود نقش متغير زمينهاي را براي چرخهي بعدي اعتماد بازي ميكند (زتومكا،1387 :216-238). حدفاصل بين اعتماد اجتماعي، طبقات اجتماعي قرار دارند (اکثر افرادي که در ويژگيهاي معين و مشترک با هم سهيم هستند). اعتماد يا عدم اعتماد ممکن است به سمت جنسيت سوق داده شود (من به مردها اعتماد دارم ولي نسبت به زنها بي اعتمادم) يا به طرف سن (من به افراد پيرتر اعتماد دارم ولي نسبت به جوانترها بي اعتمادم) يا به مذهب (من به کاتوليکها اعتماد دارم ولي به پروتستانها اعتماد ندارم) و نظاير آن. نياز به گفتن نيست که اين نوع اعتماد اغلب با نوعي تعصب و تصورات در هر جا گسترش مييابد (قبلی : 50ـ47). به علاوه، به رسمیت شناختن برخي نقشها به عنوان نقشهاي قابلاعتماد و معتبر يا غيرقابلاعتماد در کشورهاي مختلف، معاني متفاوتي داشته و ممکن است در برهههاي زماني مختلف معنيشان فرق کند. اگر رسانههاي جمعي در مطالب و تبليغات تلويزيوني به سانسور و برخوردهاي سوءگيرانه دست زنند، در اين صورت ممکن است همه گويندگان تلويزيوني و راديويي و روزنامهنگاران مورد بياعتمادي مردم قرار گيرند (قبلی : 51).

6-2: مفهوم بازنمايي

یکی از محوریترین مفاهیم نظری و روششناختی پژوهش حاضر مفهوم بازنمایی است. لذا لازم است که در اینجا دلالتهای تئوریک و اپیستمولوژیک این مفهوم تشریح شود و سپس عمدهترین و مرتبطترین نظریههای ارایهشده در اینباره، تا آنجا که برای ایضاح ابعاد و سویههای موضوع پژوهش کاربرد دارند، تحلیل شوند. بازنمايي را بايد ساخت رسانه‌اي و زباني واقعيت دانست. درخصوص نحوه بازنمايي از طريق زبان سه رهيافت مختلف وجود دارد: بازتابي، تعمدي و برساختگرا. در رهيافت بازتابي، زبان همانند آينهاي عمل ميكند تا معناي واقعي را به همانگونه كه در جهان وجود دارد بازتاب دهد. مطابق با رهيافت تعمدي، واژه، همان معنايي را ميدهد كه نويسنده يا گوينده مدنظر داشته است. اما براساس رويكرد برساختگرايانۀ مطالعات فرهنگي دربارۀ بازنمايي، كه مبناي نظري این پژوهش را نیز تشكيل ميدهد؛ زبان صرفاً واسطهاي خنثي و بيطرف براي صورتبندي معاني و معرفت دربارۀ جهان نيست؛ بلكه معنا از طريق فرهنگ و توسط زبان برساخته ميشود. رهيافت برساختگرا خود مشتمل بر دو شاخۀ نشانهشناختي و گفتماني است. شاخۀ نشانهشناختي به اين نكته توجه دارد كه بازنمايي و زبان چگونه معنا توليد ميكند؟ و شاخۀ گفتماني به تأثيرات و پيامدهاي بازنمايي و سياستهاي آن توجه دارد و در آن بر زبانهاي خاص يا معاني و نحوۀ بكارگيري آنها در زمانها و مكانهاي خاص تأكيد ميشود (مهديزاده،1387 :24). بازنمايي، نه انعكاس و بازتاب معناي پديده‌ها در جهان خارج كه توليد و ساخت معنا بر اساس چارچوب‌هاي مفهومي و گفتماني است. از آنجا كه رسانه‌ها، فراگيرترين نهاد توليد، بازتوليد و توزيع معرفت و آگاهي در جهان جديد هستند، مي‌توان محتواي آنها را منبع معني قدرت‌مندي درباره جهان اجتماعي دانست. بازنماييهاي رسانه‌اي از اين لحاظ اهميت دارند كه شناخت و باور عمومي را شكل مي‌دهند (قبلی : 9). رسانه‌ها به واسطه ابزارهايي چون طبيعيسازي و كليشهسازي مفاهيم جامعه را بازتوليد مي‌كنند. بازنمايي، فرايندي است كه نشانه‌هاي معنايي جامعه را در قالب ساختارهاي ايدئولوژي و به طور معمول، موافق با مناسبات قدرت حاكم، بازتوليد و توزيع ميکنند. «زبان رسانه، واسطه ممتازي است كه معنا از طريق آن توليد و توزيع مي‌شود» (قبلی: 22). بر این اساس، اشيا و رويدادها به خودي خود معنا ندارند بلكه اين رسانه‌ها هستند كه به آنها معنا مي‌دهند.

با تحليل كيفي متون در ساختار فرهنگي و ايدئولوژي حاكم مي‌توان به مفاهيم آشكار و پنهان روند بازنمايي (چگونگي توليد معنا و اثرات آن)، دست يافت. از مهم‌ترين كاركردهاي بازنمايي، بازتوليد ايدئولوژي است، در حالي كه خود بازنمايي در قالب ايدئولوژي حاكم انجام مي‌پذيرد. فرهنگ اصلیترین رسانهای است كه انسان‌ها در دل آن زندگي مي‌كنند و مي‌آموزند. رسانه‌ها به عنوان فراگيرترين و متداولترين قصه‌گو، در كاشت ايدئولوژي‌ها، ارزش‌ها و باورهاي مشترك، نقش بنيادين دارند (مورگان به نقل از مهدي زاده،1387: 51). همچنين رسانه‌ها تمايل دارند قرائت يا تفسير مرجح از واقعيات اجتماعي را در امتداد پيشفرض‌هاي فرهنگي مرتبط با روايت قدرت برحسب جنسيت، نژاد، فرهنگ و جز آن عرضه كنند. از میان رسانه‌ها، تلويزيون فراگيرترين و متداول‌ترين رسانه‌اي است كه بهتر مي‌تواند مفاهيم مورد نظر خود را در ذهن مخاطبان كشت كند. «تلويزيون برنامه‌هايي آكنده از معاني نهفته پخش مي‌كند و مي‌كوشد با مهار اين معاني، آنها را به معنايي يگانه‌تر و مرجح‌تر تبديل كند. معانيای كه كاركرد جهان‌بيني غالب را داشته باشد» (فيسك،1380: 125). اين مفاهيم در قالب رمزها و نشانه‌هايي توليد و توزيع مي‌شوند كه به طور عمده در ساختار فرهنگي جامعه رواج دارند.
بازنمايي فرايندي است كه طي آن، تغييراتي بر هويت واقعي افراد و گروههاي اجتماعي اعمال ميشود. نظريه بازنمايي اجتماعي كه توسط مسكويچ ارایه شده است، اين مسئله را توضيح ميدهد كه مردم چگونه از طريق بازنمايي اجتماعي زندگي خود را تفسير ميكنند و به آن معنا ميبخشند (Breakwell,1992). از دید دالگرن، مفهوم بازنمايي در رسانه‌ها ناظر بر عملکرد رسانه‌ها و فرستندگان پيام در «شيوه ارایه پيام» است. او مینویسد: «بُعد بازنمايي توجه ما را به توليدات رسانه‌اي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد اعتماد اجتماعی، رفتار انسان، حل اختلاف Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد جهان مادی، نظام مفهومی، مطالعات اجتماعی