پایان نامه ارشد رایگان درمورد بهشت زهرا

دانلود پایان نامه ارشد

مي‌كردند، مي‌پردازد. هاسميك از وطن دل نمي‌كند اما به خاطر جدايي هروس و دوستش علي كه باعث و باني‌اش هاسميك است سالها خود را سرزنش مي‌كند “صداي دور دست توپها بود و هروس كه با مشت به سينه هاسميك مي‌زد و نمي‌خواست با آنها برود با هلن خواهرش و هاسميك كه پاهايش برهنه بود و داشت او را به طرف كاميوني مي‌كشيد. وقتي سوار شدند او را محكم گرفت تا خودش را نيندازد پايين به طرف پسرك كه داشت گريه مي‌كرد” (رواني‌پور،1369ج:55). اگرچه هاسميك هروس را از سرزميني كه دوست دارد جدا مي‌كند اما خود نيز دلش راضي به اين كار نيست. هاسميك تا خطر را حس نكرده است به هيچ قيمتي حاضر نمي‌شود آوارگي را تحمل كند. چون او نيز عاشق جنوب و نخل‌هاي بلند و خاك‌هاي داغ و شوره بسته است”آن روزها هلن كه هنوز حالش خوب بود از چيزي نمي‌ترسيد و توي گوش هاسميك مرتب نمي‌گفت: “ماما، تمام دهات اروميه خالي شده و … ماما اينقدر نگو وطن…. هاسميك خيلي وقت بود كه مي‌دانست خاكهاي داغ و شوره بسته و نخلهاي بلند را دوست دارد”.(همان،1369ج:57)
اگرچه هاسميك، هروس را از جنوب و جنگ و دوستش جدا مي‌كند اما اين عشق در دل هروس خاموش نمي‌شود. “هروس در تهران هميشه با بچه‌هاي جنوب است و از آن زمان كه قصه علي را مي‌فهمد كه تير در شكمش كمانه مي‌كند و خود را روي سيم خاردار مي‌اندازد تا ديگران از رويش رد شوند، نگاهش عوض مي‌شود و از حالت التماس به خشم و كينه بدل مي‌‌شود” (همان،1369ج:55)
هروس در تمام سال‌هايي كه از علي، جنوب و جنگ جدا مي‌شود ذهنش پر از خاطرات و عشق به وطن است و براي لحظه‌اي كه از دست زندانبان خود فرار كند لحظه شماري مي‌كند. هروس در تمام سال‌هايي كه خبر نوجواني كه راه عبور همرزمانش مي‌شود تا معناي ايثار و از خود گذشتگي را زنده كند مي‌شنود هر روز چون پرنده‌اي دستانش را باز مي‌كند و خودش را به زمين مي‌اندازد و فرياد مي‌كشد و هاسميك در خيال خود كه روزي تمام مي‌شود، اما برخلاف انتظار هاسميك آن زمان كه هروس خبر حمله و پيشروي مجدد نيروهاي دشمن را مي‌شنود آماده مي‌شود و به سوي جنوب حركت مي‌كند.
“ظهر ساعت دو بود كه راديو خبر را گفت، اول خلاصه و بعد كامل، هاسميك هري را بغل كرد هروس كه ديگر بزرگ بود و فرياد كشيد: ديدي … ديدي اگه رفته بودي؟ اما دو روز بعد جرئت نكرد او را ببوسد، مردي كه خم شده بود و بند كفشهايش را مي‌بست. و آنها تا پادگان حميديه رسيده بودند. هروس گفت: ماما…. اين راديو دروغ مي‌گه …. شهرو دوباره گرفتن” (همان،1369ج:59).
هروس اخبار پذيرش قطعنامه و آتش‌بس را دروغ مي‌داند چون نيروهاي دشمن در حال پيشروي هستند. او روانه جنگ مي‌شود اما آنچه كه هاسميك را در تمام اين سالها عذاب مي‌دهد چهره‌ها، نگاه‌ها و يادهايي است كه براي آزار آدمي ‌مانده بود (ر.ك.همان1369ج:58).
رواني‌پور از اينكه جوانان قرباني خودخواهي ابر قدرتها مي‌شوند احساس نگراني مي‌كنند و آنچه جنگ را در نگاه او نازيبا مي‌كند، تصاوير و يادگارهاي به جا مانده از جواناني است كه به زودي به صورت پوستري بر روي ديوار و يا در تابلوي بالاي قبرها خودنمايي مي‌كنند.
داستان “سه تصوير” به عواقب جنگ مي‌پردازد. سواي از كشته شدن جوانان، قحطي ، گرسنگي و بيوه شدن زنان جوان كه در جامعه جنگ زده در ناامني به سر مي‌برند از مسايل مورد توجه رواني‌پور است. رواني‌پور با به تصوير كشيدن داستان زني جوان كه پنج شنبه‌هايش را در بهشت زهرا مي‌گذراند و در حقيقت هفته را به اميد پنج شنبه به پايان مي‌برد به عوامل مخرب جنگ اشاره مي‌كند.
قهرمان داستان رواني‌پور در شكّ و ترديدي كشنده به سر مي‌برد. در جدال زندگي و فراموشي خاطرات، فراموشي آنچه كه تا ديروز برايش باارزش بود. فضاي داستان سرشار از غم و افسردگي است. رواني‌پور با توصيفات ويژه خود، فضاي سال‌هاي جنگ را به خوبي ترسيم مي‌كند. قبرستاني كه مدام بزرگتر مي‌شود‌ و كوههايي كه بوي غم و حسرت از آنان به مشام مي‌رسد و انسان‌هايي كه روح زندگي در آنان مرده است. افسرده و خاك آلوده حركت مي‌كنند. “زن خاموش دستي به گونه‌هايش كشيد و بلند شد. نگاهش روي كوهها سريد كوههايي كه انگار در انتظار نعش‌هايي كه از راه برسند روبه جبهه‌هاي جنوب، روبه جبهه‌هاي غرب گردن كشيدند و دسته زنجير زن از روبرو مي‌آمد” (همان،1369ج:81). آنچه در اين سال‌ها ديدن آن براي مردم عادي شده است ديدن جسدهاي فراوان بود و بدتر از آن نگاه بهت‌زده زنان عزادار است “گونه‌هاي خشك شده با موهاي پريشان، لباني كه ديگر نمي‌لرزيد. مجسمه‌هاي سنگي، سنگي سياه و دور” (همان،1369ج:82). اما آنچه كه در اين داستان مدّنظر رواني‌پور است شكّ و ترديد زني است كه با هر آنچه كه از شوهرش در خاطرش هست زندگي مي‌كند و تمام وقايع كه بعد از شهادت همسرش اتفاق افتاده براي او غريب و ناآشناست.
در اين ميان تنها چيزي كه از آن روز به يادش مانده است، صداي زني است كه او را دلداري داده است و بيوه شدن او را يادآوري كرده است.
“از آن همه هياهو و شيون، صداي زني را شنيده بود، ناآشنا. و چهره همو به يادش مانده بود، دو تا چشم لوچ زير چادري سياه: “مگه تو تنهاي زن …. چندين و چند هزار بيوه شدن”. “بيوه” از آن همه كلمات پا در هوا، كه در ذهنش ماسيده و يخ مي‌زد و در آن فضاي سياه غبارآلود فقط اين كلمه در ذهنش ماند و ديد كه تنهاست، نيمه تنش نبود، يك دست بود، دستي كه در هوا معلق مانده بود. بلاتكليف، در انتظار دستي كه تا ابد گم شده بود…..” (همان،1369ج:83).
زن حتي موفق نشده بود براي آخرين بار همسرش را ببيند.
“نگذاشته بودند كه او را براي آخرين بار ببيند، مردش را، نيمه ديگرش را كه بلند بالا بود و چهار شانه، چشمان سياهي داشت و خنده‌اي كودكانه! توي آن مستطيل چوبي چيزي نبود…. هيچ وقت چيزي نبود. هر پنچ شنبه مي‌آمد، مي‌آمد و دوست مي‌داشت خاطراتش را در كنار آن سنگ كه سرد بود و نا آشنا مرور كند. سنگي كه نمي‌دانست كي و چه كسي يا چه چيزي زير آن مدفون است”(همان،1369ج:83).
به اعتقاد زن “تابوت باريك بود و سبك، راحت روي موج خون روي شانه‌ها تكان مي‌خورد و هيچ سنگين نبود. باريك بود و هيچ كس نمي‌توانست در آن جا بگيرد مگر اينكه نباشد، اصلاً نباشد”(همان،1369ج:82). به اعتقاد او “مرگ نمي‌تواند كسي را آنقدر لاغر كند، جمع كند كه در اين مستطيل چوبي جاي بگيرد… اين جعبه‌هاي چوبي هميشه خالي‌اند و راحت بلند مي‌شوند، روي دستها سر مي‌خورند تا برسند به گودالي، يك گودال باريك. جعبه‌هاي خالي، گودالهاي خالي” (همان،1369ج:82).
به اعتقاد رواني‌پور بدن‌هاي اين جوانان آنقدر زير تركش خمپاره له و تكه تكه مي‌شود كه چيزي از آن باقي نمي‌ماند و اين سبك بودن تابوت‌ها، اشاره به پيكرهاي تكه‌تكه شده و از بين رفته آنان دارد. او معتقد است در اين تابوت‌ها جز پوتين نيست. اين باور معطوف به اين نكته است كه در جنگ پيکر بسياري از شهداء مفقود شدند و تنها چيزي كه از آنان به دست خانواده‌هايشان رسيد پلاك‌ها، لباس‌ها و اشيائي از اين قبيل بود كه به جاي آنان دفن مي شد” نديده بودش و آن طور كه بعدها شنيد وقتي كه مي‌توانست به ديگران گوش بدهد: “:تابوت سبك بود. انگار فقط پوتيني توي آن باشد.” (همان،1369ج:83).
قهرمان داستان هرگاه در كنار اين سنگ كه برايش ناآشناست قرار مي‌گيرد بر شك و ترديدش افزوده مي‌شود و نمي‌تواند از خطوط پراكنده ذهنش چيزي منسجم بسازد.
“وقتي به اينجا مي‌رسيد، به اين شك كشنده و مرموز، همه چيز در ذهنش مي‌شكست، درهم مي‌شد و مي‌گريخت.
چشمان سياه ، لبخند كودكانه و بلند بالاي مرد، مردي كه يكروز بود و حالا تصويري تكه تكه، خطوطي مبهم و پراكنده و او نمي‌توانست همه را يكجا جمع كند و چيزي از آن بسازد، شكلي كه با آن انس گرفته بود…. و هرچه زمان مي‌گذشت هرچه دور مي‌شد، خطوط پراكنده‌تر مي‌شدند….” (همان،1369ج:83).
زندگي و فراموش كردن آنچه كه روزي بوده است، از مسائلي است كه نويسنده در اين داستان برآن تأكيد مي‌كند. به اعتقاد رواني‌پور آنچه كه باعث رنج زن مي‌شود گريز او به سوي زندگي است و جدالي كه در درون او براي حفظ خاطرات هست؛ جدالي كه بين مرگ و زندگي است. عادت زندگي همه چيز را در دل انسان به فراموشي مي‌سپارد. رواني‌پور در “اهل غرق” نيز به اين نكته در زندگي خيجو اشاره مي‌كند “مرگ حتي اگر مرگ نابسامان مه‌جمال باشد، عادت زندگي را دل آدميان نمي‌كشد” (رواني‌پور،1369ب:375).جاي پاي زندگي را به آساني نمي‌توان پاك كرد. انسان خواهان زندگي است در مسير زندگي نمي‌توان از آنچه كه اتفاق مي‌افتد دوري گزيد در اين مسير تصاوير جاي همديگر را مي‌گيرند و زماني متوجه مي‌شوي كه همه آنچه را كه روزي مقدس بوده است در بده و بستان زندگي به فراموشي سپرده‌اي.
“و مي‌ترسيد در ذهن زني كه ضجه مي‌كشد حك شود و تصاوير، تصاوير جديد، تصويرهاي كهنه را عقب مي‌زنند و اين است كه خطوط مي‌شكند و گم مي‌شوند و هر تصويري مي‌تواند خطي را بشكند و گم كند تا آنجا كه به رنگ چشمان مردت شك كني … سياه بود يا سبز….؟” (رواني‌پور،1369ج:84). در گريز انسان به سوي زندگي خواه ناخواه همه چيز فراموش مي‌شود و از جنگ جز يادگارها و سرپناه‌هاي زنگ خورده چيزي باقي نمي‌ماند. چيزي كه قهرمان داستان از ديدن آن وحشت دارد و خواهان آن نيست”سرپناه‌هاي قديمي‌ زنگ زده بود سرپناه‌هاي چندساله كه بالاي قبرها ساخته بودند تا باد و باران تصاوير و يادبودهاي زندگي را خراب نكند اما مي‌كرد، مي‌دانست و بعد بيقراري و پريشاني و مي‌دانست كه اين به خاطر باد و باران نيست چيز ديگري بود، از درون، از گريز آدمي‌به سوي زندگي، زندگي؟؟” (همان،1369ج:85). رواني‌پور در پايان داستان نگراني خود را از اينكه كسي دربدر دنبال خاطرات بگردد تا جايي كه نتواند بفهمد حقيقت چيست اين گونه بيان مي‌كند.
“روبروي يكي از عكسها ايستاد: علي در منزل نامزدش (معشوقه‌اش) در تكزاس. خانه‌اي سفيد و بزرگ و چمنزاري سبز، علي دست به قد در ميان سبزه‌ها و دخترك كو؟ اصلاً مي‌داند و يا ديگر به خاطر نمي‌آورد. حتماً فراموش كرده است. آنجا زمان سرعت بيشتري دارد و له مي‌كند، همه چيز را و نمي‌گذارند كه درنگ كني و دربدر به دنبال خطوط شكسته بدوي تا وقتي كه خودت هم نداني كه اصلاً بوده است يا نه و آنجا همه چيز خلاصه مي‌شود به شكل كارت پستال و بعد نگاهي، لبخندي …اين علي ايراني بود… پرشين…. پرشين و حالا در وطنش ….دور، جايي دور زندگي مي‌كند، زندگي؟!” (همان،1369ج:85).
رواني‌پور براي كودكاني كه در ابتداي جذب تصاوير هستند احساس نگراني مي‌كند از اينكه اينها نيز روزي بايد عكس بگيرند و بعد فقط عكسي و خنده‌اي از آنان باقي مي‌ماند و همه چيز فراموش مي‌شود.
“و كودكاني كه پشت شيشه‌ها به بيرون خيره مي‌شدند، دو كف دست چسبيده به شيشه‌ها و چشمان بي‌خيال، بي‌خيال و خالي از خاطره و چه خوب كه در ابتداي جذب تصاوير و خاطره‌ها هستند و چه خوب و چه بد…. بسيار بد كه سرانجام قد مي‌كشند و عكس مي‌گيرند در هوا با لباسهاي رزمي‌ و يا كنار ژياني و بايد گرفت، عكس را بايد گرفت، آن لحظه كه مي‌خندي و بعد فراموشت مي‌شود كه خنديده‌اي و براي چه؟” (همان،1369ج:88).
آنچه در اين شرايط نگران كننده‌تر است ناامني است كه زنان بايد در اين جامعه تحمل كنند، زناني كه شوهرانشان را از دست داده‌اند و از اين به بعد بايد بار زندگي را بر دوش كشند. رواني‌پور در ادامه داستان به حوادثي كه در مسير زندگي اين زن در كمين اوست اشاره مي‌كند. در بازگشت از بهشت زهرا مرد خريدار بر سر راه او قرار مي‌گيرد، مردي كه در نگاه او همه اين زنان به زودي آنچه را كه برايشان اتفاق افتاده فراموش مي‌كنند و به زندگي عادي بازمي‌گردند، از ديد رواني‌پور در نگاه اين زنان هنوز حالت انتظار را مي‌توان ديد و قهرمان داستان او در پايان با عكسي كه جوان كاراته باز در ميان موج باد به او نشان مي‌دهد از مرد خريدار جدا مي‌شود و به سوي خانه رهسپار مي‌گردد، عكسي كه به او راه خانه را نشان مي‌دهد.
آنچه كه رواني‌پور در اين داستان بيان مي‌كند تنهايي زنان شهداء، بي سرپناهي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد زنان و دختران، دانشگاه تهران Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد دوره قاجار، بهشت زهرا