پایان نامه ارشد رایگان درمورد صدرالمتألهین، عقل مستفاد، حکمت متعالیه، سیر تکاملی

دانلود پایان نامه ارشد

روی، تکامل نفس و مراتب آن، به طور کامل، مرتبط با شدّت وجودی آن است؛ به این معنا که هر قدر، نفس و قوای آن از لحاظ وجودی، قویتر و شدیدتر باشد از مرتبه تکاملی والاتری بهرهمند است.208
شدّت وجود نفس، از دو جهت موجب ارتقاء مرتبه آن می گردد: اوّل از آن جهت که خود مرتبه وجود، درجه ی تکامل را نشان میدهد و دوم آنکه هرچه نفس و قوای آن، وجود شدیدتری داشته باشد قادر به درک مدرکات نابتری خواهد بود و هرچه مدرکات، نابتر باشد، مرتبه تکاملی ادراک کننده، یعنی نفس، بالاتر خواهد بود. از این رو صدرالمتألهین تصریح میکند که کمال و سعادت هر قوهای از قوای نفس، ادراک امر ملائم با طبع آن قوه است و از آن جا که قوای مختلف براساس مدرکات متفاوت، مراتب مختلفی دارند، کمالات مختلفی نیز دارند؛ به این معنا که هرچه قوه، شدیدتر باشد مرتبه تکاملی آن نیز بالاتر خواهد بود. همان طور که وجود قوای عقلی، شریفتر و کاملتر از قوای شهوانی و غضبی است، ادراکات آن ها نیز کاملتر از ادراکات محسوس است و در نتیجه، وجود آنها نیز شدیدتر است.209
پس ایشان، مراتب تکاملی نفس را از دو حیث برمیشمارد: حیثیت نخست، قوت و شدّت وجودی نفس است و حیثیت دیگر، مراتب تکاملی مدرکات نفس. هرچه مدرکات وی قویتر و شدیدتر باشد مرتبه تکاملی آن عالیتری خواهد بود.

3-5-2. فرق کمال و تمام
شهید مطهری در این باره می نویسد:
فرق این دو واژه با یکدیگر در این است که تمام، در جایی گفته می‌شود که یک چیزی، اجزایش باید پشت سر یکدیگر بیایند تا وقتی که هنوز همه‌ی اجزایش مرتّب نشده، می گوییم ناقص است؛ ولی وقتی آخرین جزئش آمد می گوییم تمام شد. مانند یک ساختمان، وقتی همه‌ی اجزائش بود که بتوان در آن ساکن شد، می گوییم این ساختمان، تمام شده است. اما در مورد مسأله‌ی کمال و کامل، این طور نیست که شی ای غیر کامل، جزء ناقصی دارد بلکه ممکن است جزء ناقص و ناتمامی هم داشته باشد؛ ولی هنوز کامل نباشد. مانند یک جنین در رحم مادر به حد تمام می رسد، به دنیا می آید ولی هنوز انسان کاملی نیست؛ یعنی آن رشدی که باید بکند، نکرده است. در واقع، اختلاف کامل و تمام با یکدیگر اختلاف کیفی و کمی است.210
«کمال»، بیانگر جهت عمودى و «تمام»، بیان گر جهت افقى یک شى ء است. برخى «تمام» را در کمّیات و «کمال» را در کیفیات دانسته اند. به همین دلیل، کمال را بعد از تمام، مى دانند.211
برخي از اهل لغت،‌ معتقدند كه هر دو واژه بر معنايي واحد، دلالت دارند. برخي ديگر از لغت دانان بين «تمام» و «كمال» تفاوت نهاده اند و ‌معتقدند مرتبه ي «كمال» يك شي، بالاتر از مرتبه تمام آن است، از اين رو كمال يك شي پس از تماميت آن محقق مي شود. براساس ديدگاه دوم، كمال هر چيزي،‌ آن است که شی به مرحله اي برسد كه غرض از آن بر آن مترتب شود، امّا تمام بودن هر چيز، ‌رسيدن آن به حدي است كه ديگر نيازي به چيزي بيرون از خود، نداشته باشد.212

3-5-3. کمال نهایی انسان از نظر صدرالمتألهین
براساس مبانی حکمت متعالیه و نگاه ویژه ای که به کمال انسان دارد؛ مقام سیر و سلوک را مختص انسان می داند و فقط انسان است که قدرت سیر در حالات مختلف را به واسطه‌ی قوا و ویژگی‌هایش دارد. بنابراین کمال انسان را باید در قوا و ویژگی های او جستجو کرد؛ زیرا کمالی که در قوای مشترک میان او و انواع دیگر حیوان وجود دارد، هم چون خود آن قوا، میان او و دیگر حیوانات مشترک اند. پس کمال انسانی را باید در تکامل عقلی وی بجوییم؛ چرا که جدا کننده انسان از دیگر حیوانات، بعد عقلانی و نفس ناطقه او است. از این رو کمال ویژه انسان نیز کمالی است که افراد انسان از جهت بعد عقلانی خود به دست می‌آورند. صدرالمتألهین در مواضع زیادی اذعان دارد که کمال انسان، در دو بعد نظری و عملی است و دو نوع کمال برای انسان وجود دارد: کمال نظری و کمال عملی.213
صدرالمتالهین در این قلمرو نیز هم چون بسیار موارد دیگر، دیدگاهی واحد ابراز نکرده است؛ وی کمال نهایی انسان را سه گونه مطرح می کند که به تبیین هر سه مورد پرداخته می شود.
3-5-3-1. رسیدن به مرتبه ی عقل بالمستفاد
صدرالمتالهین در مرحله اول هم چون فیلسوفان مشاء و اشراق، کمال واقعی انسان را منحصر به تکامل عقل نظری دانسته ومعتقد است عقل عملی، تنها نقش برطرف ساختن موانع تکامل عقل نظری را برعهده دارد. این دیدگاه دو بخش دارد. الف) کمال، عقل نظری به این است که با پشت سر نهادن مراتب سه گانه، سرانجام به عقل مستفاد برسد. ب) تکامل عقل عملی، کمال واقعی نفس نیست؛ بلکه تنها برداشتن مانع از سر راه تکامل عقل نظری است و در هر دو بخش با فیلسوفان پیشین از خود هم رأی است.214
الف) کمال عقل عملی: صدرالمتألهین کمال عقل عملی را کمالی ابزاری می داند؛ زیرا نفس برای انجام کارهای خود، نیاز به ابزار بدن دارد، از این رو مسیر تکاملی نفس، با به کارگیری بدن و قوای حیوانی آن، میسر می گردد. تکامل عقل عملی و تسلط آن بر قوای حیوانی، در واقع به منزله برداشتن مانع از سر راه تکامل نفس و ایجاد زمینه برای آن است؛ چون اگر این کمال برای نفس، محقق نگردد، سیطره قوای حیوانی بر نفس، مایه سقوط انسان از درجه ی انسانی خواهد شد.215
به اعتقاد او از آن جا که نفس آدمی، در آغاز تکون وحدوث خود ناقص است و قوام ذاتی ضعیفی دارد، برای استکمال حقیقی خود، نیاز مند بدن است و با قوای جسمانی و مشاعر ادراکی از آن بهره می گیرد.216 امّا نفس در بقای خود نیز نیازمند سه قوه است: 1. قوه علم که مصالح و مفاسد دنیوی را تشخیص می دهد. 2. قوه غضب که امور زیان بخش را از بدن دفع می کند. 3. قوه شهوت که امور سودمند را جلب می کند. اکنون که نفس برای استکمال خود نیازمند بدن است و بقای بدن نیز متوقّف بر به کارگیری این سه قوه است؛ پس انسان چاره ای جز پرداختن به این سه قوه را ندارد.217
کمال نفس انسانی از جهت قوه ی عملی به این است که بر قوای حیوانی چیره شود و آن ها را بنا بر حکم قوه ی نظری، تدبیر کند.218 چیرگی یافتن نفس بر این قوای سه گانه به این است که نفس در هر یک از این سه قوه، حالت میانه و اعتدال برقرار سازد که افراط و تفریط، رذیلت و مانع کمال نفس است. امّا حالت اعتدال، فضیلت اخلاقی است و زمینه تکامل نفس را فراهم می آورد هنگامی که یکی از قوای حیوانی خواهد بود و در حالت افراط یا تفریط باشند، نفس انسانی برده و ابزار دست این قوای حیوانی، همه‌ی همّ و تلاشش، برآوردن خواسته های این قوا خواهد بود؛ ولی هرگاه این قوا، هرسه از زیاده روی و کوتاهی به بپرهیزند و اعتدال پیشه کنند، نفس آدمی یوغ اسارت این قوای جسمانی را از گردن خود به در می آورد و زمینه ی تکامل عقلی را برای خود فراهم می سازد.219
قوه‌ی علم که همان به کار گیری حواس ظاهری و باطنی در امور دنیوی است، حالت وسط و اعتدالش «حکمت» نامیده می شود و طرف افراطش «جربزه» یا همان مکر و نیرنگ است و جانب تفریطش «بلاهت»، «غباوت» و «سفاهت » خوانده می شود.
هم چنین اعتدال در قوه غضب «شجاعت» و طرف افراط آن «بی باکی» و طرف تفریط آن «ترس» نام دارد نیز اعتدال قوه ی شهوت را «عفت»؛ زیاده روی در آن را «شره»، کوتاهی در آن را «خمود» می نامند. از ترکیب این قوای سه گانه و امتزاج حالت میانه ی آن ها قوه ای دیگر پدید می آید که وضعیت متوسط آن به نام عدالت خوانده می شود. افراط آن «ظلم» و تفریطش «ظلم پذیری» است.220 براساس این، حاصل آن چه گذشت آن است که کمال عقل عملی نفس، به دست آوردن عدالت است و آن همه ی فضایل اخلاقی را در بر دارد. عدالت مقدّمه‌ی رسیدن او به کمال حقیقی است.
وقتی انسان در بعد عملی حد میانه را در برآوردن خواسته های قوای حیوانی رعایت کرد انسان را از تعلّقات حیوانی رهایی یافته از رذایل اخلاق و اعمال زشت، خالی می گردد و آینهی جانش از کدورت، صفا می یابد و آماده ی پذیرش صورت های علمی و تکاملی وجودی می شود.221
ب) کمال عقل نظری: در بخش های پیشین، بیان گردید که صدرالمتألهین، چهار مرتبه برای عقل نظری قائل، است عقل هیولانی، عقل بالملکه، عقل بالفعل و عقل مستفاد. این مراتب عقل نظری، مراتبی طولی هستند؛ یعنی هر مرتبه ی بعدی، در واقع، استکمال یافته ی مرتبه پیشین است. این مراتب، تکامل نفس ناطق و مدارج ترقّی وجودی او است. نفس انسانی در بعد عقل نظری، در سیر صعودی خویش، این مراحل علمی سه گانه را یکی پس از دیگری می‌گذراند. سرانجام به مقصد نهایی و نقطه اوج خود که همان، واپسین مرتبه بعد علمی او؛ یعنی «عقل مستفاد» می رسد.
صدرالمتألهین، در این باره می نویسد: کمال نفس انسانی در بعد عقل نظری رابه این می داند که با تحقق همه صورت های ادراکی، صورت کل جهان هستی، در وی نقش بنندد و نفس آدمی، عالمی عقلی شود که همانند عالم عین است. کمال علمی انسان به این است که نسخه ی ذهنی عالم خارج، در او تحقق یابد و نفس او، آینه تمام نمای جهان واقعی می شود.222 نفس در این مرتبه مبدّل به انسان کبیر می شود که همه موجودات در او تحقق دارند، به گونه ای که همه اشیا ء را به منزله اجزای ذات خود می‌بیند.223
بنابراین، تکامل نفس آدمی به ارتقای وی در مراتب طولی عقل نظری است؛ یعنی نفس در مسیر تکامل خود، باید از عقل هیولانی به در آمده، عقل بالمکه و عقل بالفعل را پشت سر نهد و سرانجام به مرتبه عقل مستفاد دست یابد تا صورت همه ی موجودات در وی نقش بندد.
3-5-3-2. اتحاد نفس با عقل فعال
صدرالمتألهین، رسیدن به عقل مستفاد را برای کمال، کافی نمی داند و وارد مرحله ی دوم می شود. وی در مرحله ی دوم از دیدگاه فیلسوفان پیشین گامی فراتر برده است، ایشان اتحّاد نفس ناطق با عقل فعال را مطرح می کند. فیلسوفان پیشین اتحّاد نفس با عقل فعّال را انکار کرده؛ ولی صدرالمتألهین معتقد است که وقتی نفس به مرتبه عقل مستفاد می رسد، صورت های عقلی را از عقل فعّال دریافت می کند و با وی متحّد می شود.224
وی همانند فیلسوفان مکتب مشاء و اشراق معتقد است که عقل فعال، یکی از موجودات عالم عقل(مجردات تام) است که در نظام هستی شناختی، نزدیک ترین عقل به جهان خاکی بوده و عالم مادّه ازجمله نفوس انسانی را تدبیر می کند. یکی از تدابیر او، اضافه صورت های علمی بر نفس ناطق است.
وی از عقل فعّال با عناوینی هم چون «قلم اعلا»، «معلم الشدید القوا»، «روح اعظم»، «ملک عقرب» و «ممکن اشرف» یاد کرده است و او را همان «روح القدس» و «جبرئیل» در اصطلاح شرع می داند.225
الف) اتحاد نفس با عقل فعال در تعقل
استدلال صدرالمتألهین برای اثبات اتحّاد نفس با عقل فعال را می توان به صورت منطقی چنین تقریر کرد:
1- نفس انسان بنا بر نظریه اتحّاد عاقل و معقول با صورت های عقلی خود، متحّد است.
2- صورت های عقلی حاصل برای نفس انسان، عین صورت های موجود در عقل فعّال هستند؛ دلیل این مقدّمه، قاعده مشهور «صرف الشی لایتثنی ولایتکرر» است که به مقتضای آن، اگر حقیقتی تنها فرض شود؛ یعنی هیچ امر دیگری با آن همراه نباشد، نه تنها تعداد و تکثرش ممکن نیست؛ بلکه فرض تعداد آن هم، ناممکن است.
3- صورت های معقول عقل فعّال، بنابر نظریه اتحّاد عاقل و معقول با ذات عقل فعّال متّحدند.
4- امری که با امر دومی متّحد است، با امر سومی هم که امر دوم با آن متّحد است، اتّحاد دارد؛ اگر الف با ب متّحد باشد و ب با ج، آن گاه الف نیز با ج اتّحاد خواهد داشت.
نتیجه: نفس انسانی با عقل فعّال متّحد است.226
حاصل آن که نفس انسانی، صورتی عقلی را ادراک می کند، از جهت این صورت با عقل فعّال که همه ی صورت های عقلی را در خود جمع کرده است، متّحد می گردد.
ب) اتّحاد نفس با عقل فعّال در مراتب استکمالی آن
نفس ناطقه ی انسان، در اغاز تکّون خود، عقل هیولانی است و تنها استعداد تعقّل دارد. وقتی عقل فعّال، صورت های عقلی را به وی اضافه می کند، نفس از قوه تعقّل به در آمده، بالفعل واجد مرتبه تعقل می گردد؛ یعنی به دست آوردن استعداد دریافت صورت از عقل فعال با دشواری و سختی برای نفس، همراه است، ولی کم کم این

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد صدرالمتألهین، عقل مستفاد، علامه طباطبایی، سیر و سلوک Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد صدرالمتألهین، عقل مستفاد، رحمت الهی، امکان استعدادی