پایان نامه ارشد رایگان درمورد صدرالمتألهین، حرکت جوهری، حکمت متعالیه، روحانیه الحدوث

دانلود پایان نامه ارشد

فلسفی صدرالمتألهین در تعریف انسان
دیدگاه های صدرالمتالهین درباره انسان، در حکمت متعالیه بر مبانی و اصول فلسفی او استوار است. برخی از این اصول و مبانی عبارت اند از:
1- اصالت وجود و اعتباریت ماهیت، یعنی اصل در موجودیّت هر چیزی، وجود خارجی آن موجود، است، بنابراین خود وجود، برای عینی و خارجی بودن از خود آن چیز، بلکه از همه چیز، شایشته تر است و ماهیت، تابع وجود است.118
2- تشخص هر چیزی به وجود است، یعنی آن چه هر موجودی را از سایر موجودات، جدا می کند، وجود خاص او است، به طور کلی، وجود و تشخص، مصداق یک چیزهستند و تنها در مفهوم متغایرند.119
3- وجود مشکک است، به این معنا که طبیعت وجود به نفس ذات خود، قابلیت اتصاف به شدّت و ضعف، تقدّم و تأخّر و کمال و نقص را دارد. شدّت کمال و شرافت وجود کامل به خود آن وجود است نه چیزی غیر از وجود، چون غیر وجود؛ یا عدم است یا ماهیت. عدم هم منشأ نقص و ضعف است نه شدّت و کمال، ماهیت نیز بنابر اصل اوّل، امری اعتباری است و تحقق آن، ظلی و تبعی است..120
4- اصل حرکت جوهری، به این معنا که جواهر مادّی، همان گونه که در اعراض متحول هستند، در اصل ذاتشان هم، تحول می پذیرند.121
5- حقیقت هر موجودی که مرکّب از مادّه و صورت است، به صورت او است و مادّه، تنها، حامل قوه و امکان شیء است، حتّی اگر فرض شود که صورت شیء مرکّبی بدون مادّه بتواند تحقق داشته باشد، آن شیء به تمام حقیقتش می تواند موجود باشد. بر این مبنا، انسانیّت انسان به صورت انسان است و در اصطلاح منطق به فصل اخیر، یعنی نفس ناطقه او است.122
3-1-2-2. معنای انسان در نظر صدرالمتألهین
صدرالمتألهین همانند فیلسوفان سلف، انسان را «حیوان ناطق» می داند. نطق که از ویژگی های انسان و فصل منطقی انسان است؛ به معنای تصوّر معانی کلی مجرّد از مادّه است. مبدأ این درک کلیات، «نفس ناطقه» است که فصل حقیقی انسان است و هیچ موجودی این ویژگی را دارا نیست.123 دلیل ایشان از این که نطق، مختص انسان است و غیر انسان، این ویژگی را ندارد، این است که ماده، دائماً حادث، فاسد و کاین می گردد و در دو لحظه به یک حال، باقی نمی ماند. بنابراین نمی تواند ناطق باشد.124
حیوان ناطق، جسم اخروی است نه جسم مادی؛ آن دارای وجود ادراکی است و نیازی به مادّه و موضوع ندارد و محتاج به مدّبر نیست که آن را تدبیر کند و نفسی به آن تعلّق بگیرد و آن را از حالت قوه به فعل برساند و چنین جسمی، عین حیات و عین نفس است و محتاج به نفسی دیگر نیست.125
وی با توجّه به مسأله ی مادّه و صورت بیان می کند که نفس ناطقه، صورت انسان است و با مادّه متحد می گردد و از آن جا که شیئیت شیء، به صورت آن است و صورت، تمام حقیقت شیء و همان، فصل اخیر است که واجد تمام حقایق مادون خود است؛ پس صورت انسانی، برزخی میان دو عالم، یعنی آخرین مرتبه ی حقیقت و معنای جسمانیّت و اوّلین مرتبه ی روحانیّت است، به منزله ی دری است که انسان به واسطه ی آن، به عالم قدسی وارد می شود.126 که به عقیده ی برخی، آن هم طراز با عالم امر است.127 بنابراین، ناطقیّت را جوهری می داند که هویّت انسانی به واسطه ی آن دو حالت، نفس و دیگری عقل خواهد بود و هویّت انسانی به واسطه ی حالت اوّل، در ردیف نفوسِ حیوانی قرار می گیرد که مبدأ آن، مزاح و در پایان با زوال به مرگ ختم می گردد و در حالت دوّم، هم جوار با ملائکه مقربیّن و عقول مقدّس است که مبدأ تکونش از عالم امر است و در آخر به سوی الله بازگشت می کند.
صدرالمتألهین در این باره آورده است:
ان الروح العلوى السماوى من عالم الامر و الروح الحیوانى البشرى من عالم الخلق و هو محل الروح العلوى و مورده و اما الروح الحیوانى جسم لطیف حامل لقوى الحس و الحرکة و هذاالروح لسایر الحیوانات و منه یفیض قوى الحواس و سکن روح العلوى الى الروح الحیوانى و صیره نفسا و یتکون من سکون الروح الى النفس و القلب و اعنى بهذا، القلب اللطیفة التى محلها المضغة اللحمیة فالمضغة اللحمیة من عالم الخلق و هذه اللطیفة من عالم الامر.128
روح علوى سماوى از عالم امر است و روح حیوانى بشرى از عالم خلق بوده، محل روح علوی است اما روح حیوانى، جسم لطیف بوده، حامل قواى حس و حرکت است و این روح در سایر حیوانات نیز، منبع فیضان قواى خاص است و روح علوى در روح حیوانى ساکن شده، آن را متطور به نفس مى‏کند و این نفس از سکون روح به نفس و قلب تحقق پیدا مى‏کند و مراد از قلب همان قلب لطیفى است که محل آن، همان قلب گوشتى موجود در بدن انسانى است که از عالم خلق است و آن قلب لطیف از عالم امر است.
صدرالمتألهین هم چنين در مورد حقيقت انسان این حدیث معروف را می پذیرد:‌ «من عرف نفسه فقد عرفه ربه»129 هر كس نفس خود را بشناسد كه برزخ جامع بين صفت وجوب و امكان و صفت تشبه و تنزيه و واجد تمام اسماءِ الهي و آينه و منعكس كننده آن ها است، مي‌تواند خداي خود را بشناسد و نيز هر كس نفس خود را بشناسد كه خداوند آن را مثالي براي ذات و صفت و فعل خودش خلق كرده است، خداوند را مي شناسد و تشبيه ذات انسان به خداوند از جهت مجرّد بودن او است و تشابه صفات نيز در صفات علم،‌ قدرت، ‌فاعليت بالرضا، بالعنايه بودن انسان،‌ عشق، اراده و غيره است.130
هم چنین ایشان در «مفاتیح الغیب» می نویسد:
انسان، عالم صغير است و مشتمل بر سه مرتبت است كه مرتبت اشرف و اعلاي آن، نفس است و مرتبت ادني و اخس آن، بدن و تمام موجوداتي كه در عالم كبير تحفق دارند، ‌در عالم صغير كه انسان باشد منطوي هستند و انسان هر گاه در مرتبت علم و عمل به كمال ممكن خود برسد و در طرف علم، ‌نفس او به مرتبتي رسد كه عقل مستفاد شود و به عقل فعّال، متصل گردد در مرتبت عمل نیز بعد از تخليه و تحليه و تجليه و مراتب اسفارالاربعه الي الله را در مقام سيروسلوك طي کند آن را انسان كامل و خليفه الله بر روي زمين مي گويند.131
3-2. تعریف نفس
3-2-1. نفس در لغت
«العین»؛ نفس را به معنای روحی که حیات جسد است و هم چنین آن را عین و ذاتِ شیء دانسته است.132

3-2-2. نفس در قرآن
در «قاموس قرآن»، آمده است که نفس در قرآن مجید در چند معنی به کار رفته است133 که عبارت است از:
1- به معنای «روح»: ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ﴾134
2- به معنای «ذات و شخص»: ﴿وَاتَّقُواْ يَوْمًا لاَّ تَجْزِي نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَيْئًا وَلاَ يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلاَ يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ﴾135
3- به معنای «تمایلات و خواهش های نفسانی وجود انسان» است که انسان با اختیاری که خداوند به او داده است، می تواند آن ها را در مسیر حق و باطل، قرار دهد. ﴿وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ﴾136
4- به معنای «قلب و باطن»: ﴿وَاذْكُر رَّبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ وَلاَ تَكُن مِّنَ الْغَافِلِينَ﴾137
5- به معنای «بشر اوّلی»: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِيرًا وَنِسَاء وَاتَّقُواْ اللّهَ الَّذِي تَسَاءلُونَ بِهِ وَالأَرْحَامَ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا﴾138

3-2-3. نفس در اصطلاح صدرالمتألهین
تعریف جامع و مانع نفس را، ارسطو بیان کرده است و اجماع فلاسفه این تعریف را پذیرفته اند و در آثار خود به آن استناد می کنند. صدرالمتألهین، نفس را «کمال اوّل لجسم طبیعی آلی ذی حیات بالقوّه من جهه ما یدرک الامور الکلیّه و یفعل الاعمال الفکریّه» می داند.139 مشایین، نفس را «روحانیه الحدوث و روحانیه البقاِء» می دانند.140 ولی صدرالمتألهین، دیدگاه آن ها را نمی‌پذیرد و مسائل مربوط به نفس و مراحل تکاملی او را با این دو اصل که از ابتکارات مکتب متعالیه ی او است، تبیین می کند؛ یکی، حرکت جوهری است و دیگری، جسمانیة الحدوث و روحانیة البقا بودن نفس است. ایشان در اسفار، الشواهد الربوبیه، العرشیه و… بر این اصل تأکید می کند.141
مقصود ایشان از این اصل، آن است که نفوس انسان ها به حدوث بدن، حادث می‌شوند و از پایین ترین مراتب وجود، حرکت استکمالی‌اش را آغاز می کند تا به سوی فعلیت و تجرد و اعلاء مرتبه کمالی اش برسد.142 بنابراين نفس انسانی از لحاظ حدوث و تصرف، مادّی است و از جهت بقا و تعقل، روحانی است. تصرف او در اجسام، مادی است و تعقل ذات خود و ذات جاعل خود، در او روحانی است؛143 زیرا براساس نظر صدرالمتألهین «ان جوهر النفس من سنخ الملکوت و عالم الضیاء المحض العقلی»144 چون جوهر نفس، از سنخ عالم آسمانی و عالم نور عقلی محض است یا به عبارت دیگر نفس، وجود عقلی بسيط است و یکی از صور در علم الهی است،145 از اين رو جز از طريق واسطه‌اي مناسب دو طرف، در اندام های عنصری زمخت، تصرف نمي‌کند و آن واسطه، جسم لطيف و نوراني به نام روح است که از طريق اعصاب مغز به اندام ها نفوذ مي‌کند.146 پس انسان عقلی، روحانی است و همه ی اعضای او عقلي‌اند و وجود آن ها در انسان از حيث ذات، واحد و از لحاظ معنی و حقيقت، کثير است. پس او دارای صورت عقلی، چشم عقلی، گوش عقلی و جوارح عقلی است که همه ی آن ها در جايگاه واحدی که هيچ اختلافی در آن نيست، قرار دارند.147 بنابراین نفس اگر چه در آغاز خلقت، در ماده زائيده مي‌شود و صورت مادّي دارد ولي مادّي محض نيست، بلكه در آخرين نقطه مرزي مادّه و اوّلين نقطه مرزي مفارقات از ماده قرار دارد.148
از این رو نفس ناطقه‌ی انسانی که در آخرین مرتبه تکامل جسم و اوّلین مرتبه از مقامات روحانیت و تجرد است، دارای وحدتی به نام «وحدت جمعیه» است؛ یعنی وحدتی که در عین بساطت، جامع جمیع مراتب نباتی و حیوانی و عقلانی است. نفس در مرتبه ذات خود، هم عاقل، متخیّل، حساس و هم قابل نموّ و تحرک است. ایشان این مطلب را تحت عنوان قاعده «النّفس فی وحدتها کلّ القوی»، بیان کرده است. بنابراین این تحولات نفس و سير از جسميّت به نبات و حيوان و انسان، در حكم تحول حرارت در ذغال و آهن است. دميدن آن در ذغال و آهن مانند مبدأ افعال نباتي است و سرخ شدن آهن يا ذغال به مبدأ افعال حيواني شباهت دارد. اشتعال آن ها از حرارت مانند قوة ناطقه است. همه ی اين پديده‌ها، فقط يك چيز است ولي صورت هاي مختلف تكاملي شيء شناخته می شود؛149پس در انسان، بدن او در پايين ترين مرتبه‌ی وجود، قرار دارد و نفس که صورت آن است، از حيث وجود در مرتبه‌ی بالاتری قرار دارد. وقتی نفس انسان به بدن افاضه مي‌شود ماده‌ی بدن به عنوان بدن انسان، فعليت پيدا مي‌کند، صدرالمتألهین بدن انسان را انسان جسمانی يا انسان طبيعی مي‌نامد و نفس انسان را انسان نفسانی و عقل انسان را انسان عقلی مي‌خواند و آن‌چه را نويسنده اثولوجيا گفته بود پذيرفت. هر سه انسان با يک ديگر ارتباط دارند و هر يک از آن‌ها مجموعه‌اي از اندام‌های ادراکی دارد که از حيث شدّت و ضعف با يک ديگر تفاوتی دارند. ولی رابطه‌ی ميان اين سه انسان و قواي آن ها يعنی قوايی که در بدن و اندام‌هايش زنده مي‌مانند و انسان طبيعی يا مادّی را مي‌سازند سايه و مشابه نفس و قوای او هستند، در حالي‌که نفس انسانی و قوا و اندام‌های نفسانی او سايه و مشابه انسان عقلي اند؛ پس اين انسان طبيعی و اندام‌ها و حالاتش سايه ی سايه و مشابه‌ی مشابه آن چيزی هستند که در انسان عقلی وجود دارد150 که در انسان جسمانی، انسان نفسانی و انسان عقلی، موجود است و انسان جسمانی با آنها مرتبط است و بلکه تمثل آن‌ها است. از اين‌رو برخی از کارهای انسان نفسانی و نيز برخی از کارهای نفس عقلی را انجام می‌دهد.151
3-3. ارتباط نفس با بدن
نخستين پرسش پس از اثبات حدوث جسمانى نفس، آن

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد صدرالمتألهین، قرآن کریم، اعیان ثابته، واجب الوجود Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد صدرالمتألهین، علامه طباطبایی، رابطه نفس و بدن، واجب الوجود