پایان نامه ارشد رایگان درباره فرهنگ جوانان، نقد ساختارگرا، فرهنگ عامه، دندانپزشک

دانلود پایان نامه ارشد

نيازمند تلفيق برخي ملاحظات نظري و روشي است که استوارت هال اين تلفيق را حول مفهومي با عنوان “سياست همآيندي در مطالعات فرهنگي” به انجام مي رساند.
2-7- سياست همآيندي در مطالعات فرهنگي و مولفه هاي آن
مفهوم “همآيندي” در مطالعات فرهنگي، احتمالاً نخستين بار در مقدمه اي که هال با همراهي جان کلارک، توني جفرسون و برايان رابرتز بر کتاب مقاومت از طريق مناسک32 (1976) نگاشته بودند به کار رفت. اين کتاب که در زمره ي توليدات فکري مبتني بر پژوهش هاي گروهي مرکز مطالعات فرهنگي بيرمنگام در دههي 1970 قرار مي گيرد، به بررسي فرهنگ جوانان به مثابه امر پديداري در بريتانياي سالهاي پس از جنگ جهاني دوم مي پردازد (هال و ديگران، 2003: 9). در مقدمهي اين کتاب، نگارندگان گزاره هايي راجع به مفهوم “همآيندي” از يادداشت هاي زندان گرامشي نقل کرده اند که اهميتي بنيادين در مباحث آتي ما نيز خواهد داشت: ” در مطالعهي يک ساختار، ضرورت دارد که جنبش هاي ارگانيک (بالنسبه پايدار) را از جنبش هايي که مي توان همآيندي ناميد، متمايز ساخت. اين جنبش هاي همآيندي؛ به گونه اي اتفاقي33، آني2 و عموما تصادفي3 ظاهر مي شوند. بنابراين نقش روشنفکر، يافتن نسبتي است صحيح ميان آنچه ارگانيک است و آنچه همآيندي است” (گرامشي، 1971: 177). هال و همکارانش با نقل اين جمله به سرعت از اين بحث گذر کرده و مجموعه مباحث خود راجع به فرهنگ جوانان را آغاز ميکنند. اما اين مفهوم بعدها و به ويژه از دهه ي 1990 بدين سوي محل تأمل و کاربست فراوان بوده است. حال بايد اين نقل قول را به تفصيل بشکافيم و به تدقيق راجع به برخي مفاهيم و اصطلاحات بهکار رفته در آن بپردازيم.
گرامشي در نخستين اشاره به مفهوم “همآيندي” در “يادداشت هاي زندان” مي نويسد: ” همآيندي مي تواند به منزلهي مجموعه اي از شرايط تعريف شود که بازار را در يک مرحلهي مشخص تعين مي بخشند” (همان: 9-148) با اين حال “همآيندي” به هرنوع شرايطي اطلاق نمي شود. در واقع مفهوم “همآيندي” در برابر مفهوم “موقعيت4” قرار دارد: “همآيندي، مجموعه اي از خصايص بلادرنگ و کم دوام شرايط اقتصادي است، بنابراين مطالعهي همآيندي، بيشتر در ارتباط تنگاتنگ با سياستهاي بلادرنگ قرار مي گيرد؛ در ارتباط با تاکتيک ها و برآشوبيدگي ها؛ در حالي که موقعيت، در ارتباط با استراتژي و پروپاگاندا است” (همان). اين تقسيمبندي ميان همآيندي و موقعيت، ميان تاکتيک و استراتژي، همچنين يادآور خط حائل معروفي است که گرامشي در بيان تفاوت هاي شرق و غرب، ميان “جنگ متحرک5” و “جنگ موضعي6” مي گذارد (اندرسن، 1389: 58) بنابراين گرامشي با دو مفهوم “همآيندي” و “موقعيت” توأمان و به شيوهي ربطي کار مي کند. تمايزي که او ميان اين دو مفهوم وضع مي کند بسيار مهم است، اين تمايز ميان تغييرات خرد و تغييرات مهم تر و با پيامد بيشتر در پهنهي سياست، پرده از اکراه و فروگذاري چپ از تغييررويه، از به رسميت شناختن رويدادهاي پيشبيني ناشده و غيرمنتظره اي که با تلقي ارتدکسي از انقلاب همخوان نيستند برمي دارد (گرِگ، 2006: 58). در واقع “امر همآيند” آن چيزي است که در تحليل هاي چپ غايب است و بنابراين به ايستايي نظريه هاي مارکسيستي آن دوران انجاميده است.
پس آنگونه که گفتهشد، دو مفهوم “همآيندي” و “موقعيت” داراي کاربري توامان هستند و از اينروي بايستي هرآنچه در جامعهاي ارگانيک است و نيز هرآنچه همآيند و بزنگاهي است را در ارتباط با يکديگر مطالعه نمود. آنگونهاي که استوارت هال در ميانههاي دههي 1990 در بحث از فرهنگ عامهي سياهان مشخص ساختهاست، در سياستِ همآيندي : “درآميزي تشابهات و تفاوتها، نهتنها معرف ويژگيهاي خاص آن لحظه است، بل معرف ويژگيهاي خاص مسأله و بنابراين راهبردهايي است که به وسيلهي آنها ميکوشيم در مسأله مداخله کنيم” (1996: 465). پس مسالهي تلفيق و همآميزي شباهتها و تفاوتهاي موجود در همآينديهاي مختلف و نيز ميان امور پايا و امور موقتي و نابهنگام در سياست همآيندي مدنظر هال جايگاه ويژهاي دارد. اين سياست همآيندي خود متکي بر سه مولفهي بنيادين است؛ سه رهيافت نظري که اغلب داراي تعينات چندجانبهاي در قبال يکديگر مي باشند. تعينات چندجانبهي اين مفاهيم، به هال اين اجازه را ميدهد که سياست همآيندي موردنظر خود را به عنوان ميانجي مباحث دانشگاهي و مسائل سياسيِ انضمامي، يا به عبارت ديگر ميانجي نظريه و مداخلهي بي واسطه، به کاربندد. اين سه مولفه عبارتند از: فروبستگي خودسرانه34، مفصل بندي2 و انحراف نظريهاي3.
2-7-1- فروبستگي خودسرانه
نخستين مولفهي سياست همآيندي، “فروبستگي خودسرانه” است. فروبستگي خودسرانه در سياست مداخلهاي هال تقريبا حائز همان نقشي است که مفهوم différance در زبان براي دريدا عهدهدار است. اين مفهوم که در واسازي دريدايي نقشي مسلم دارد را، بايستي به مثابه اهرمي در نقد تلقي ساختارگرايانه از معنا يا آنچه اصطلاحاً “فروبستگي متافيزيک” (بارکر و کالاسينسکي، 2001: 15) خوانده ميشود فهميد. به باور دريدا، از آنجايي که معنا تغيير مي کند، نمي تواند في نفسه ساختاري باشد:
به بيان متافيزيکي، مي توان گفت که توصيف ساختارگرايانه، دقيقا همان چيزي را پيشفرض مي گيرد که نيچه، به هنگام حمله به “فلسفهي متافيزيکي”، از آن انتقاد و حتي آن را تقبيح کرده بود: اين پيشفرض که ثبات، هم هنجاري هستيشناسانه است و هم مشخصهي معرفِ ابژکتيويته. نکتهي مدنظر دريدا هم چيزي مشابه همين است. برداشت ساختارگرايانهي معنا مستلزم آن است که کليت هر ساختار بتواند آشکار شود. ولي اينکه چنين کليتي امکان آشکارسازي دارد، چيزي نيست که قابل اثبات باشد” (سجويک، 1390: 301).
سياست واسازانهي دريدا را بطور خلاصه ميتوان رويگرداندن از حالت ساختارگرايانهي تفکر که به باور وي، مشخصهي متافيزيک غرب است، دانست. آنچه دريدا جانشين اين فلسفهي متافيزيکي ميکند، عطف توجه به اين نکته است که روند جستوجوي خاستگاههاي ناب معنايي را پاياني نيست و نهايتي نمي توان براي آن متصور بود. در واقع معاني دوگانهي بازي زباني مستتر در واژهي différance که هم بر تفاوت و هم بر به تعويق افتادن دلالت دارد، اين به تعويق افتادن هميشگي و پايان ناپذير کاوش معنايي را بازگو ميکند.
با اين حال به باور کريس بارکر و داريوژ کالاسينسکي، واسازي دريدايي تاثيري محدود بر مطالعات فرهنگي گذاشت؛ چرا که از سويي به لحاظ تحليلي، واسازي در مطالعات فرهنگي محدود به متن گرايي، آن هم در منتهي درجهاش ميگردد که هرگونه کار تجربي يا قومنگارانه را پس مي زند و از سوي ديگر به لحاظ سياسي، واسازي بيحدومرزِ مقولههاي بنيادين، گسترانيدن بي انتهاي معاني و پادرهواماندن مفاهيمي چون عدالت و هويت، کاربست عملي اين انديشهها را در مطالعات فرهنگي محدود ميسازند(2001: 2-11). اما شايد مهمترين علت محدودماندن تاثير دريدا بر مطالعات فرهنگي، به جهت آن است که واسازي دريدايي همواره مانعي در برابر آن دسته کنش هايي بوده است که در فروبستگيهاي معناييِ ضروري اما خودسرانه و اختياري يافت ميشود. مفهوم فروبستگي خودسرانه، در واقع مي تواند از سويي امتداد نقد دريدا از ساختارگرايي دانسته شود و از سوي ديگر نوعي فراروي از انديشهي دريدا؛ به اين معنا که در نزد دريدا، هرگونه امکان فروبستگي معنايي منتفي است، اما مطالعات فرهنگي گرچه نقد ساختارگرايي توسط دريدا را ميپذيرد، ولي معتقد است که بدون پذيرش امکان هرگونه فروبستگياي -ولو به صورت موقت و خودسرانه- امکان انجام هر کاري يا بر زبان راندن هر سخني منتفي ميگردد و اين حائز پيامدهاي سياسي ناگواري است. استوارت هال در بحثي مهم اين مسأله را يادآوري کرده است: “از آنجايي که گفتمان بالقوه بيپايان است و نشانگان معنايي نامحدودند؛ هرگونه معنايي از “خود”، “هويت” و يا “اجتماعات همذاتپندارانه” (ملتها، قوميتها، گرايشهاي جنسي، طبقات و…) و سياستهايي که از آنها منتج ميشوند، پندارههايياند که يک فروبستگي موقتي، محدود و خودسرانه را نشان ميدهند” (هال، 1995 به نقل از بارکر و کالاسينسکي، 2001: 41). اين فروبستگيهاي خودسرانه حکم نوعي وقفه يا تعويق را دارند؛ نوعي موقعيتمندي و پذيرش امکان گسست و ثبات هاي موقتي:
همهي جنبشهاي اجتماعياي که کوشيدهاند جامعه را دگرگون سازند و سوبژکتيويتههاي جديدي را بهوجود آورند، مجبور شدهاند تا فروبستگي دلبخواهانه را به عنوان امري بالضروره خيالي، اما ضرورتي خيالي بپذيرند. [فروبستگي دلبخواهانه] خط پايان نيست، اما سياست و هويت را امکانپذير ميکند. اين، سياست تفاوت است؛ سياست بازانديشانه، سياستي که برروي اقتضائات و امور محتمل گشوده است؛ با اين وجود هنوز قادر است دست به کنش زند… اين سياستي است که مي تواند به منزلهي يک سياست مفصلبندي، سياست پروژهي هژمونيکي باشد” (هال، 1993: 7-136).
“فروبستگي خودسرانه”، اصطلاحي است که به کمک آن بتوان توأمان از وسعت گسترهي معنايي نشانگان و نيز امکانپذير بودن سياست معطوف به عمل و مجادله سخن به ميان آورد.
2-7-2- مفصلبندي
مفصلبندي واژهاي قديمي است و چندين قرن پيش از ظهور مطالعات فرهنگي، کاربردهاي گستردهاي در حوزههاي دندانپزشکي، پزشکي، زيست شناسي و… داشته است. در واقع همچون “ارگانيسم”، مفصلبندي نيز واژهاي است که در ابتدا دلالتهايي در ارتباط با مکانيزم زيستي انسان داشته است. معناي تحتاللفظي مشترک اين اصطلاح در جملگيِ حوزههاي يادشده، ناظر بر نوعي “پيوستن قطعات، جهت ساختن واحدي يکه” بوده است. حتي کاربرد اين اصطلاح در تئوري موسيقي نيز اشاره به “بههمچسباندنِ” نتها جهت توليدِ آواهاي موسيقايي داشته است (اسلک، 1996: 116). با اين حال “مفصلبندي” در زمرهي مفاهيمي که از ابتدا در قاموس واژگانيِ مطالعات فرهنگي بريتانيايي قرار گرفته باشد، نبوده است. بهطور مثال در کتاب واژگان کليديِ35 ريموند ويليامز (1983) اشارهاي به اين واژه نشده است. در واقع با وامگيري از اصطلاحات استوارت هال (1388: 47-11) مي توان گفت که “فرهنگگرايي2” مسلط بر مطالعات فرهنگي اوليه، هرگز چنين مفهومي را در بطن خود نپرورانيده بود. “مفصلبندي” از زماني وارد دايرهي واژگاني مطالعات فرهنگي شد که لحظهي آلتوسري در مطالعات فرهنگي فرارسيد. از دههي 1970 و با تلاشهاي آلتوسر براي خوانش دوبارهي مارکس بود که ميل به ارائهي قرائتي ناتقليلگرايانه از مارکس فزوني گرفت. آلتوسر با ارجاع به مقدمهي گروندريسهي مارکس و بازتفسير مفهوم Gliederung به معنايِ ترکيب مقولاتِ (و واقعيات) توليد، توزيع و مصرف با يکديگر (جيمسون، 1386: 86 و آلتوسر، 1970: 48) توانست خوانشي کمتر تقليلگرايانه از مارکس ارائه دهد. تقليلگرايي مارکسيستي عمدتاً دو حوزه را دربرميگرفت: 1- تقليل گرايي اقتصادي: که براساس آن، بستگيهاي اقتصادي ناشي از مناسبات توليدي، ديگر چيزها را در جامعه تعيّن مي بخشند. 2- تقليل گرايي طبقاتي: که براساس آن، همهي پرکتيسهاي سياسي، ايدئولوژيک، تناقضات و… جملگي بايستي حول مجموعهاي از وابستگيهاي ضروريِ طبقاتي پنداشته شوند که اين وابستگيها نيز بهنوبهي خود بهوسيلهي شيوههاي توليدي مشخص ميشوند (اسلک: 117).
شايد پنداشته شود که فرهنگگرايي رايج در دورههاي اوليهي مطالعات فرهنگي بريتانيايي، مي توانسته کوششي درراستاي مقابله با تقليلگراييهاي مارکسيسم ارتدکسي باشد؛ اما عليرغم تأکيد بر مسألهي فرهنگ، آنها فاقد شيوههاي بسنده براي تأسيس تئوريک باورداشتهايشان بودند و حتي بهوفور از مفاهيم مرتبط با طبقه و شيوههاي توليدي در آثارشان استفاده ميکردند. براي مثال ريچارد هوگارت در کتاب کاربردهاي سواد36 (1958)، تحليل خود از تغييرات در فرهنگ طبقهي کارگر بريتانياي پس از جنگ جهاني دوم را برپايهي همان مباحث آشنا راجعبه نظام سرمايهداري و… پيش ميبرد.
پس در سالهاي انتهايي دههي 1970 در سايهسار کوششهاي اوليه ولي نهچندان پرثمر آلتوسر -که پيشتر به نارساييهايش اشاره نموديم- شکافي عميق در نظريهي مارکسيستي شناسايي شدهبود که بايستي با دستگاههاي نظري متناسب پوشش داده ميشد. مفاهيمي چون “ماتريسمولد2” يا “ترکيب روابط3” در راستاي پوشش اين خلاءهاي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره روشنفکران، کانون توجه، عدم تقارن Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره مفصلبندي، لکلائو، تاريخي، بنابراين